تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
فکر میکنم روز اول مدرسه برای همه، یکی ار مهمترین و پر هیجان ترین روزهای عمر باشه... دختر کوچولوی من هم بزرگ شده و حالا کلاس اوله ... چه هیجانی برای خرید لباس و کفش و کیف و غیره داشتم ... همه رو با خودش رفتیم و انتخاب کردیم ... از شب قبل کیفش رو آماده کردم و لباساش رو هم مرتب روی مبل اون اتاق آماده گذاشتم ... جورابا و کفشا هم کنارش جفت شده و آماده بودن ... یه حموم حسابی رفت و شام رو به موقع خورد و برای خواب آماده شد ... از یک هفته قبلش شروع کردیم که ساعت خوابش رو برای زود خوابیدن و زودتر بیدار شدن تنظیم کنیم ... صبح زود با صدای زنگ موبایل همسر جان که روی ساعت ۶:۳۰ کوک شده بود بیدار شدیم ... قلبم با لرزش خاصی میزد ... رفتم سمت تختش و تا موهاش رو نوازش کردم چشماش رو باز کرد و گفت صبح به خیر، باید برم مدرسه امروز؟ ... گفتم صبحت به خیر عزیز دلم، بله که امروز میری مدرسه ... اولین روز کلاس اولت مبارک ... یه خورده از زیر ملافه تن نرمش رو نوازش کردم و بعد بلند شدیم ... همسر جان زیر چایی رو روشن کرد و غذا و خوراکیش رو توی کیفش گذاشت...منم مشغول آماده کردن خودم و هانا شدم ... صبحانه رو خوردیم و کفشا رو ور کشیدیم و دخترک ۶ ساله رو از زیر قرآن رد کردیم ... همسر جان دوربین به دست با هانا رفت به سمت محل ایستادن اتوبوس مدرسه و منم لیوان چای به دست ماشین رو روشن کردم و دنبالشون راه افتادم ... چند تا عکس گرفتیم و اتوبوس رسید ... دختر کلاس اولی ما همراه دو تا پسر همسن و سالش سوار شدن و رفتن به طرف مدرسه ... مرتب این شعر توی گوشم می پیچید " در دل دارم امید، بر لب دارم پیام... هم شاگردی سلام ... هم شاگردی سلام" با بهترین آرزوها روونه ش کردیم ... من باید زودتر از همسرجان میرفتم ... برای همین خداحافظی کردم و رفتم و همسرجان هم با یکی دو تا دیگه از مادر و پدرهای بچه ها رفتن که توی کلاس بندی و رفتنشون به داخل مدرسه همراهیشون کنن ... البته از دو سه هفته قبلش، یه نامه از مدرسه اومد که هم یک برچسب اتوبوس داشت که مخصوص شاگرداییه که از سرویس مدرسه استفاده میکنن و هم اسم معلم و شماره کلاسشون رو اطلاع داده بود ... خلاصه کلی ازش فیلم و عکس گرفته بود ... عصری که اومدن دنبال من کلی تعریفی داشت از اولین روز کلاس ...از معلمشون با دیدن عکسش خیلی خوشم اومد... امیدوارم همه بچه ها توی درس و زندگی و درس زندگی موفق باشن...سال نوی تحصیلی رو با چند روز تاخیر تبریک میگم ... هانای خوب ما،از خدای بزرگ سلامتی و موفقیت و خوشبختیت رو آرزو میکنم ... مبارکت باشه این روز و همه روزهای بزرگ زندگیت ... خوب درس بخون عزیزکم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت   توسط شبنم  | 
آروم میاد کنار در اتاق و میبینه دارم با کامپیوتر کار میکنم ... ازم میپرسه که چی دوست دارم؟ ... نگاهم رو از مانیتور میگیرم و به موجود عزیزی که همه وجودش غرق عشق میکنه منو، نگاه میکنم ... میگم یعنی چی عزیز دلم؟ ... میگه یعنی اگر چه چیزی رو توی یه نقاشی ببینی خوشت میاد؟ ... به وسعت قلب مهربونش لبخند میزنم و میگم هر چی که نقاش بکشه من دوست دارم ... میگه حالا شما بگو ... میگم من عاشق رنگهای قشنگ توی نقاشی هستم ... با خوشحالی و بدو بدو میره سراغ کارش ... توی دلم به این سادگی و مهربونیش غبطه میخورم ... چقدر راحت و ساده، دوست داشتنش رو با یادآوری اینکه میدونه فردا تولدمه بهم تزریق میکنه .... چند دقیقه بعد با یه کاغذ بزرگ میاد تو و میگه مامان خوبم تولدت مبارک ... با ذوق نقاشی رو ازش میگیرم و نگاه میکنم ... دور پاها و کف دستاش رو روی کاغذ کشیده و توی هر کدوم برام چیزی نوشته ... نوشته که دوستم داره ... برام قلب کشیده ... بغلش کردم و صورت برگ گلش رو صد بار بوسیدم ... نقاشیش رو بردم و کنار تختم زدم به دیوار ... شب مثلن یواشکی از همسر جان میپرسه که فردا رو یادشه و اینکه پدرش آماده هست یا نه : ) ... یه نگاهی به لبخند آروم همسرجان و حالت خاص چشماش وقتی مهربون میخنده میکنم بعدم برمیگردم به قرص ماهم نگاه میکنم ... خدایا چقدر من این دو تا موجود رو دوست دارم ... خدایا برای داشتنشون ازت ممنونم ... همسر جان برام یه دوچرخه قرمز خوشگل خریده ... عصرا با دخترک میریم دوچرخه سواری ... تلفن زنگ میزنه ... برمیدارم و صدای مهربون عزیزترین موجودات عالم توی گوشی و قلب و فکرم میپیچه ... خدایا چقدر این دو تا فرشته رو دوست دارم ... نه، میپرستم ... خدایا پدر و مادرم رو برام سلامت حفظ کن ... کادوی نقدی درشتی برام فرستادن ... چجوری باید ازشون تشکر کنم من آخه؟ ... چند روزیه که برام شمارش معکوس میکنن پای تلفن برای رسیدن به روز تولدم ...چجوری اینهمه عشق رو جواب بدم؟ ... بغضم میگیره ... به هوای اینکه گوشی رو بدم تا هانا باهاشون حرف بزنه سکوت میکنم ... بعد با صدای شاد و دل و قلوه دادن و گرفتن نوه و مادربزرگ و پدربزرگش انرژی میگیرم ...به صدای خنده دخترک که داره سر به سر مامانم میذاره و همه چیز رو برعکس جواب میده میخندم ... مامانم هم از اون طرف کلی کیف میکنه ... بابا با هانا همون کلمه مخصوص خودشون رو رد و بدل میکنه ... میپرسه " هانا خانم چِخبِر؟" این کلمه من درآری بابا و هاناس و یعنی چه خبر؟ ... ایشونم میپره بالا و پایین و میگه هیچخبٍر که یعنی هیچ خبر ( چ و خ ساکن گفته میشه) ... بعدم پا میشه براشون شروع میکنه قر دادن و دلبری که منم تند و تند گزارش میدم که داره اینجوری میکنه و اونجوری اطوار میریزه و بازم دلم میلرزه که از دور باید لذت نوه شون رو ببرن ... ازشون برای همه چیز بازم تشکر میکنم و خداحافظی ... شام پیتزای خوشمزه ای از پیتزایی محبوبم میخورم ... همونجا رفتیم و اینقدر شلوغه که برای حرف زدن هوار میکشیم ...چقدر صورتاشون شاده ... چقدر شب خوبیه شب تولدم ...

هنوزم می شه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت   توسط شبنم  | 
از وقتی فیلم "میم مثل مادر " اکران شد و بعدم توی اینترنت اومد، جلوی خودم رو گرفتم که نبینمش ... برای اینکه خودم رو خوب میشناسم ... یعنی چند بار هم روی دانلود یا دیدن آنلاینش کلیک کردم اما پشیمون شدم ... امروز رفتم سراغ کنترل ماهواره و زدم روی کانالای ایرانی ببینم آهنگ جدیدی چیزی داره یا نه ... دومین شبکه داشت این فیلم رو نشون میداد ... تازه هم شروع شده بود و داشت اسامی بازیگرا و غیره رو مینوشت ... خیلی بی اراده نشستم تا ببینم میتونم ببینمش یا نه ... اول اینکه به قدری روند ماجرا منو گرفت که نشد بزنم یه کانال دیگه یا خاموشش کنم ... بعدم از اون ته دل با مادر داستان همدردی کردم و زار زدم ... چقدر سخته ... داشتن بچه مریضی که پاره وجودته و شاید بقیه نمیخوانش ... اینکه چجوری با همه مشکلات روانی و جسمانی و مالی بزرگش کنی ... اینکه هربار بدن کوچولوش رو برای سلامتی خودش سوراخ کنی و تزریق ماده حیاتی رو انجام بدی ... نمیدونم کیا دیدن این فیلمو و کیا نه ... اما اگر مثل من کم جنبه هستین توی این موارد نبینین ... من که اون ته قلبم تیر کشید ... با اینکه گلشیفته برای این نقش جوون بود ولی مرحبا داره این هنرمندیش ...

دو هفته طلایی و رویایی رو کنار برادرم و خانواده ش گذروندیم ... انگار که خواب باشه ... انگار که یه نفس باشه ... هنوز رو بالشیاشون رو نشُستم ... دلم نمیاد عطر تنشون بره از این اتاق ... گفتیم، خندیدیم، گشتیم، لذت بردیم ... چقدر دلم هواشون رو کرده ... شاید من اینجوری فکر میکنم و همه خواهرا همین حس رو دارن، اما خیلی خودخواهانه حس میکنم هیچکس مثل من برادرش رو دوست نداره ... نمیدونم این حرفم معنی داره برای کسی یا نه، وقتی بغلش میکنم و گردن مردونه ش رو میبوسم، انگار دارم پرواز میکنم ... عزیز دلم ... توی فرودگاه موقع خداحافظی اشکام بی امان میریختن ... برادرم و همسر گلش هی اشاره میکردن که تو دیگه برو اما من آخرین لحظات رو با نگاهم میبلعیدم  و این اشک بدون هیچ خجالتی سرازیر بود... هانا رو که بغل کردم تا بریم سوار ماشین بشیم، ازم پرسید مامان چرا گریه میکنی؟ ... انگار که خودش منتظر بهانه باشه برای خالی کردن بغضش ... گفتم دلم برای برادرم و همه شون تنگ میشه ... خیلی زیاد ... سرش رو گذاشت رو شونه م و شروع کرد ریز ریز اشک ریختن ... صورتش رو دست کشیدم و گفتم عزیزم خیلی زود دوباره دایی و خاله و کازینات رو میبینی ... منم دیگه گریه نمیکنم ... نگام کرد و گفت: آخه من همین یه دایی رو دارم ...

درسام خیلی خوب پیش میره و خیلی خوشحالم از انتخاب این رشته ... علاقه زیادی دارم و استادم هم فوق العاده س ... تقریبن هر هفته امتحان دارم و مدام در حال یادگیری هستم ... امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه ...

دخترکم بزرگ شده ... حرفا و حرکاتش ... سوالاش ... حتی علاقمندیاش عوض شدن ... پنجشنبه که فهمید آخرین ماهیه که پیش دبستانیه کلی غصه خورد ... معلمش رو خیلی دوست داره و دو تا دوست صمیمی هم توی این کلاس داره که سال دیگه توی این محل نیستن که بخوان همین مدرسه بیان ... یه عالمه باهاش حرف زدم که بگم میتونه این معلم رو از همه معلمای دیگه ش بیشتر دوست داشته باشه اما هنوز که نمیدونه معلم کلاس اولش کیه ... ممکنه اونم خیلی مهربون و دوست داشتنی باشه مثل همین خانم ... فکر کرد و قبول کرد ... خیلی بچه احساساتیه ... امیدوارم رفته رفته از شدت احساساتش کم بشه ... نه که از بین بره ... تعدیل بشه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت   توسط شبنم  |