تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
خوب از کجا شروع کنم رو خودمم نمیدونم ... همینجوری شروع میکنم به تعریف تا ببینم چجوری میشه ...

اول اینکه درسم تموم شد و طی یک مراسم با شکوه مدرکم رو دادن ... مامان اینجا بودن و با فرشید و هانا اومدن توی سالنی که دعوت کرده بودن ... یک اقایی برای اعلام ورود فارغ التحصیلا با اسکاتیش پایپ مینواخت و ما هم پشت سرش وارد سالن شدیم ... بعد از خوش آمد گویی و سخنرانیها دونه دونه به ترتیب حروف الفبا صدامون کردن و مدرکمون رو دادن ... بعدم یک دفتر بزرگی رو باید امضا میکردیم که یعنی مدرک تحویل گرفته شد ... بعدم کلی عکس و فیلم و ذوق ... همه مدارک که تحویل داده شد راهنماییمون کردن به یه سالن دیگه برای پذیرایی ... با همه همکلاسیا و استادا عکس گرفتیم و تبریک گفتیم و تبریک شنیدیم ... به همسر جان میگفتم اصلن باورم نمیشه که دیگه کلاس ندارم و میتونم شبا زودتر از ساعت دو و سه بخوابم ... دیگه امتحان ندارم و حتی ساعت ناهارم رو سر کار مجبور نیستم بشینم نوشته هام رو مرور کنم ... تازه نمره هام و وقتی با مدرکم تحویل دادن به خودم یه خسته نباشی بلند گفتم ... هانا رو صدا کردم و نشونش دادم ... گفتم من با داشتن شوهر و بچه و کار نمره هام همه اِی پلاس هستن از شما هم توقع دارم همه تلاشت رو بکنی که خوب درس بخونی ... اونم گفت مامان من که همه نمره هام خوبن ... گفتم بله من دارم میگم برای اینکه همیشه بدونی باید بیشتر و بیشتر سعی بکنی برای بهتر شدن ...

دوم اینکه دختر عسل من کلاس دوم رو با نمره های عالی تموم کرد و کلی هم تقدیرنامه برای نمره هاش و کارهای گروهیش و اخلاقش و موزیک دریافت کرد و حستگی من رو حسابی در کرد ... امسال هم کلاس سومه و یک معلم بسیار عالی داره که من عاشقشم ... سحت گیر و مرتب و مهربون ... از همون اول سال با همه اتمام حجت کرد که من کار زیاد میدم بهشون ( در مقایسه با بقیه البته وگرنه که هنوزم با ماها و مشقایی که نوشتیم یک سال نوری فاصله دارن) و توقع دارم توی خونه هم همکاری کنید. یک تست ریاضی مهم هم دارن که داره آماده شون میکنه که سراسری برگزار میشه ... عروسک منم نهایت تلاشش رو میکنه و میبینم که به خوبی از پس استدلال کردن مسایلش برمیاد ... دیگه اینکه بزرگ شدنش رو توی رفتارش و ظاهرش و بازیاش کاملن میبینم ... اینکه هنوز دختر قدرشناس و مسوولیه منو یه دنیا خوشحال میکنه ... اینکه درک میکنه موقعیت رو و  بعد سنجیده حرف میزنه ... اینکه هنوزم موقع خواب میبوسه ماها رو  و به من که براش ارزوی خوب خوابیدن و دیدن خوابای رنگی میکنم لبحند میزنه و میگه شما هم همینطور و دستمون رو محکم توی بغلش میگیره تا خوابش ببره اون ته ته دلم رو لبریز از عشق میکنه ... هنوز البته بچگیش رو داره و گاهی جیغ گوش خراش بنده رو درمیاره ها ... که بابا جون آخه یه کاری رو تموم کن بعد برو سر یکی دیگه ... مثلن وسط شونه کردن مو نرو سراغ نگاه کردن گوشواره هات یا وسط مشق نوشتن شونصد بار بلند نشو بشین حالا خوبه مشق انچنانی ندارن ... خلاصه که بساطیه مخصوصن وقتی دلش میخواد دوستش رو ببینه و ما هم برنامه دیگه ای داریم یا جای دیگه مهمونیم ... یعنی موهام دونه دونه سیخ میشن روی سرم اینقدر که میگم بابا جون امروز نمیشه ... البته چون دختر بجوشیه اکثر جاها بهش خوش میگذره اما اولش سر بیرون رفتن اگر بر وفق مرادش نباشه جیگر ما رو جلا میده ... اینقدر مهربونه که گاهی حرصم میگیره ... روی هم رفته دخترک مقبولیه ...

و اما ... ما یه نفر جدید به خانواده سه نفره مون اضافه شد در این مدت که اونم دخترک کوچولومونه ... عروسک کوچولوی ما ۲۴ آبان دنیا اومد و یه دنیا عشق و شادی با خودش توی دلمون و خونه مون هدیه آورد ... اینقدر منتظر دیدن صورت هانا موقع بغل کردن خواهرش بودم که حد نداره ... وقتی خبر اینکه داره خواهر دار میشه رو بهش دادیم صورتش دیدنی بود ... چشماش برق میزد و تند و تند منو میبوسید که مامان راست میگی؟ درست روز مادر خبر رو بهش دادیم و یه جشن کوچولو گرفتیم ... روز دنیا آمدنش هم از صبح زود بلند شدیم و با مامان و هانا و فرشید رفتیم بیمارستان ... دوستای خوبم بهم گفتن که میان همراهم که تشکر کردم و گفتم اونا هم خودشون بچه دارن و از صبح سختشونه بیان ... مامان و هانا توی اتاق انتظار موندن و من و فرشید هم رفتیم توی اتاق عمل ... تجربه جالبی بود چون موقع دنیا آمدن هانا با اینکه دکتر خودم و دکتر بیهوشی و کارکنای اتاق عمل همه دوستای مامان و بابا بودن بازم دوست داشتم فرشید همراهم باشه و این بار هیچ کدوم غیر از دکترم اشنا نبودن برام اما فرشید همراهم بود و به شدت هم همه کارکنانش مهربون بودن ... بعدم اینکه اون بار بیهوشی کامل داشتم و این بار از کمر بی حس کردن ... وقتی دکتر بیهوشی و دکتر خودم مرتب باهام حرف میزدن و چک میکردن که خوبم همش لرز داشتم ... برام پتوی گرم آوردن و انداختن روم ... یه پرده کشیدن که از سینه به بالا اینور بود و فرشید هم کنارم نشسته بود و دستم رو گرفته بود و میگفت که تا چند دقیقه دیگه دختری رو که اینهمه منتظرش بودیم رو میبینی ... وقتی صدای گریه ش رو شنیدم اشک از چشمام سرازیر شد ... یه کوچولوی سفید رو دیدم که بردن تا وزنش کنن و دورش ملافه بپیچن ... آوردن و گذاشتنش کنار صورتم و بوسیدمش ... خدا رو هزار بار شکر کردم ... بعدم تبریک و شادی بقیه ... یه مدت توی ریکاوری بودیم و دایم نگاهش میکردم و همسر جان هم کنارمون بود و برای هانا عکس میگرفت و میبرد که نشونشون بده ... بعدم بردنم اتاقم ... نگاهش که کردم دیدم چقدر اسمی که براش انتخاب کردیم بهش میاد ... لیانا خوش امدی عزیز دل مادر ... الان لیانای من سه ماهه است و ازمون دل میبره ....

از خودم بگم که مشغولم حسابی ... روز بعد از زایمان به خاطر مشکلی که پیش آمد دوباره راهی اتاق عمل شدم ولی خدا رو شکر همه چیز به خیر گذشت ...همسر جان به معنی واقعی ازم پرستاری کرد و بهم رسید ... طفلک عین دو شب رو پا به پای پرستارا بهم رسیدگی کرد و دایم بهم قوت قلب میداد ... مامان هم خونه میومد و هانا رو برای رفتن به مدرسه آماده میکرد و صبح همسرجان میرفت دنبالش ... علاوه بر همه عشق و محبتی که از همسرجان ومامان و هانا گرفتم یه پرستار داشتم که مهربونی رو در حقم تمام کرد ... به قدری بهم رسیدگی و محبت کرد که همه سختیا برام تحملش راحت تر شد ... موقع خداحافظی ازش تشکر کردم ... بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم مثل یه مادر ازم پرستاری کردی و ازت یه دنیا ممنونم ... اونم منو بوسید و گفت خوشحالم که تونستم یک کم تحمل درد رو برات راحت تر کنم ... این خانم که اسمش سندی بود تمام مدت هر دو شبی که اونجا بودم فقط با یک اشاره آما ده بود و هر کاری از دستش بر میامد میکرد ... عین یه بچه بهم میرسید و تر و خشکم میکرد ... اگر درد داشتم به موقع مسکن میداد و خلاصه که تجربه خوبی رو برام رقم زد ... الانم که روزام پر پر از بدو بدو  هستش ... صبحا طبق معمول بلند میشیم که هانا رو اماده کنیم برای رفتن مدرسه ... اگر لیانا خواب باشه که به کارامون میرسیم و اگر بیدار باشه با یه دست اوشون توی بغله و با یه دست به ایشون کمک میکنم برای اماده شدن ... اون نیم ساعت صبح دور تند تنده ... بعدشم تا به لیانا شیر بدم و عوضش کنم و دوباره بخوابه یا نخوابه ... اگر بخوابه که خودمم میرم و تا وقتی اون خوابه استراحت میکنم ... اگرم نه که باهاش بازی میکنم و شعر میخونم تا خوابش بگیره و بخوابه ... بعدم صبحانه میخورم و ظرفای صبحانه همسرجان و دخترک و خودم رو میذارم توی ظرفشویی و فکر میکنم شام چی بخوریم اخه تا مامان اینجا بودن خودشون ناهار و شام رو میپختن و اون وسطا گاهی منم یه چیزایی درست میکردم اما از وقتی مامان برگشتن دیگه خودم همه رو انجام میدم ... تا آمدن اوشون از مدرسه پروسه شیر دادن و اروغ گرفتن و عوض کردن پوشک و بازی و شعر خوندن و رقصیدن و خوابوندن ایشون ادامه داره ... موقع اومدن اوشون از مدرسه یه خوراکی که آماده کردم براش رو میذارم گرم بشه و پشت در شیشه ای خونه با ایشون که همینجوری داره دست و پا میزنه و منتظر خواهرشه وایمیایستیم ... اوشونم تا میرسه دو سه تا بوس جانانه میچسبونه به صورت ایشون و دیگه یه ریز حرف زدن اینکه من بپرسم چه خبر و اونم در حالی که داره لباس عوض میکنه و دستشویی میره و دست و صورت میشوره این وسط به ایشونم یه حرفی میزنه تعریف میکنه و جواب سوالای منو میده ... بعدم خوراکیش رو میخوره و منم توی یکی از مراحل پروسه بالام ... بعدم تا ساعتی که همیشه وقت داره استراحت میکنه و بعدم مشقاش رو با یکی از روشای مسالمت آمیز یا جیگر درآر انجام میده و منم اگر ورقه ای داره امضا میکنم و دفتر مخصوصش رو میبینم و ایضن امضا میکنم و مداداش و مداد رنگیاش رو با تراش رومیزی که بابام براش آورده میتراشم و توی جامدادیش کنار ماژیکاش مرتب میذارم و جمع و جور میکنه و میذاره توی کیفش ... اگر روز کلاساش باشه که اماده میشه براشون و اگرم نه که ولو میشه و مشغول یکی از کارای مورد علاقه ش که یا کتاب خوندنه یا با آیپاد ور رفتنه یا نقاشی و تمرین موسیقی و تلویزیون و گاهی رقص و این چیزا میشه ... منم که دارم شام درست میکنم و با تلفن با همسرجان حرف میزنم یا با مامان اینا ... همسر جان هم دو شب دیرتر میاد چون کلاس داره و اون دو شب من چلانده میشم دیگه تا اون برسه ... بعدم شام میخوریم و مراسم خوابوندن ... آخر هفته ها هم معمولن برنامه داریم ...

توی این مدت بابا هم اومدن پیش ما که برای یه مدت کوتاه بود و همچین تا اومدیم کیف کنیم رفت ... خیلی لحظه قشنگی بود روزی که از در وارد شد و من دویدم توی بغلش و اشکی میریختم که بیا و ببین ... خدا همه پدر و مادرا رو حفظ کنه که وجودشون همه عشقه ...

وبلاگ منم توی این مدت یکسال بزرگتر شد ... اسمش هم همینی که هست میمونه چون حروف اسم دخمل کوچیکه هم توشه ...

خیلیا ازم پرسیدن که چرا نمینویسم ... راستش خیلی دلم میخواست و میخواد که بنویسم اما یه کسایی اینجا رو میخونن که حتی فکرش رو هم نمیکردم ... بنابراین احتمالن از پست آینده خصوصیش میکنم ... اونایی که کد رو بخوان و منم بشناسمشون حتمن و با کمال میل کد رو بهشون میدم ... از همه همه عزیزانی که توی این مدت برام ایمیل زدن و پیغام گذاشتن یه دنیا ممنونم ... دلم لبریز از شادی میشد از دیدن خط خط نوشته هاتون ... وبلاگاتون رو میخونم اما کمتر میتونم پیغام بذارم ... شاد باشید ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت   توسط شبنم  | 
 چند ماهه ننوشتم اما امروز با خوندن پیغام دوستم با خودم گفتم دیگه چند دقیقه باید وقت پیدا کنم و بنویسم ... حیفم اومد که یه قسمت بزرگ از خاطراتمون ننوشته بمونه ... یه خلاصه ای مینویسم تا بالاخره شاید بتونم به روتین برگردم ... حدود شش ماه یک تکه از بهشت توی خونه مون افتاده بود ... مامانم اینجا بودن و به معنی واقعی کلمه، لذت بردیم از وجود نازنینش ... توی اون مدت سه باری نیاگارا رفتیم و چند مسافرت کوتاه و پیک نیک و دریا و رستورانای بزن و بکوب و خلاصه گردش به راه بود ... مامان هانا رو از سرویس مدرسه تحویل میگرفتن و با هم بودن تا من برسم خونه و تا یه چای تازه دم بخورم و نفسی چاق کنم، هانا آماده میشد و یا میرفتیم یه دوری میزدیم یا خرید میکردیم ... گاهی هم میموندیم و با هم گپ میزدیم و غذای خوش آب و رنگ رو دور هم میخوردیم ... یه وقتایی هم از سر کار که میرسیدم میدیدم هانا برام نوت گذاشته رو یخچال که رفتن پارک و منم میرفتم اونجا دنبالشون و یه یک ساعتی با مامان حرف میزدیم و اوشونم به بازی ادامه میدادن ... آخر هفته ها هم برنامه های ویژه داشتیم ... یک رستوران داریم به اسم " مندرین" که انواع و اقسام غذاهای چینی داره. یک ورودیه داره و بعدم هر چی خواستی بخور... اونجا از رستورانای محبوبمون بود ... مخصوصن به خاطر وافل تازه ش که همونجا داغ و داغ درست میکنه و منم میبرمش قسمت بستنیها و کارامل داغ میدم روش و دیگه با چشمای بسته میخورم ...

توی این مدت دخترکم هفت ساله شد و تولدش رو توی یک مجموعه مینی گلف گرفتیم که داخل سالن هست و بازیهای دیگه هم علاوه بر اون داره ... کلی بهشون خوش گذشت و کیف کردن ... یکی از دوستای صمیمیم از ایران اومده بود که اونم با پسرکش بودن ... چقدر از اومدنش خوشحالم ... چقدر با هم دل جلا دادیم و آخرش هم وقت کم میاوردیم ...

عزیز دل مامان کلاس دومی شده و حسابی خانم شده و کارای عاقلانه میکنه ... بچگیش هم به جاشه ها ... فکر نکنین میشینه پا رو پا میندازه و مطالعه میکنه فقط : ) ... عاشق کتاب و کتاب خوندنه یه جوری که گاهی شبا کارمون به مرافعه میکشه که بابا جون حالا کوتاه بیا و بقیه کتاب رو بذار برای فردا شب ... گاهی هم خونه رو میذاره روی سرش اینقدر که شر میسوزونه و بپر بپر و بدو بدو میکنه ... گاهی هم باید بشینیم و باهاش بازی کنیم، اونم بازیهای من درآری : ) ... با دوستاش خیلی بهتر کنار میان و وقتی ما بزرگترا نشستیم دور هم و گل میگیم و گل میشنویم کمتر شکایت و شکایت کشی داریم ... سعی میکنم خیلی کارا رو بهش واگذار کنم که انجام بده ... همین چند وقت پیش نیمروی صبحانه ش رو کنارش ایستادم و مرحله به مرحله یادش دادم تا خودش درست کنه ... چقدرم هیجان داشت ... الان دیگه تقریبن یاد گرفته اما هنوز با نظارت کامل این کار رو انجام میده ... خیلی وقتا ازش میخوام زیر کتری رو روشن کنه یا زیر غذا رو کم یا زیاد کنه که اونم از همونجا میپرسه روی این درجه یعنی؟ و منم جوابش رو میدم ... بعدشم یواشی جوری که متوجه نشه میرم چک میکنم که درست باشه ... دیگه اینکه بافتن ساده رو بهش یاد دادم و عاشقش شده و یواش یواش برای خودش یه کیف کوچولوی بنفش و صورتی بافت ( البته با کمک اینجانب) ... دوختن دکمه و درز رو هم بلده ... درسته که خیلی تر و تمیز نیست اما با مهارت سوزن و نخ رو توی دستش میگیره و میدوزه ... مشقاش رو بیشتر وقتا به خوبی انجام میده اما گاهی هم من احساس میکم همه خون بدنم اومده توی صورتم اینقدر که حرص میخورم که بچه جون چرا صاف نمینویسی و چرا اینقدر طولش میدی و هی دور خودت الکی وول میخوری... صبحها هنوز دختر خوش اخلاقیه و معمولن سلام صبح به خیرش با لبخند پهنی روی صورتش به راهه ... اما امان از اون روزایی که اخلاقش به جا نباشه ... بنده ذوب میشم اینقدر به روی مبارک نمیارم و سعی میکنم روزش به خوبی شروع بشه و غرغرا و ادا و اصولاش رو ندیده میگیرم ... از اینکه چرا شلوارم درست به پام نمیره و چرا درز جوراب یه ذره پایینه و چرا موهام رو این مدلی بستی و آی سرم درد گرفت سفت شونه کردی و این صبحونه رو نخواستم بگییییییر تا معطل کردن برای پوشیدن کفش و احیانن ژاکت و راه رفتن تا اونور کوچه برای منتظر شدن جهت سوار شدن به سرویس جان ... اما همچین که چشمش به جمال زرد و زار اتوبوس مدرسه روشن میشه محکم بغلم میکنه بوس و خداحافظی عاشقانه ... منم لبخند بزرگی بهش میزنم و روی گونه های برگ گلش بوسه میزنم و راهی مدرسه میکنمش...خیلی اوقات هم با روی خوش لباس میپوشه و برام زبون میریزه تا حاضر بشیم و بریم دم سرویس. اینقدر قشنگ تعریف میکنه یه چیزایی رو که محو شنیدن حرفاش و حرکات دست و صورت و لب و دهنش میشم...

همسر جان مدتیه کارش رو عوض کرده و بیشتر وقتا هانا رو ازمدرسه تحویل میگیره و میاد دنبال من ...درست همون چیزی که دلش میخواست و تجربه و تخصصش رو داره ... گاهی باهاش در حد دو سه کلمه در طول روز حرف میزنم اما همین که میدونم از ته دلش راضیه، منم خوشحالم ... این چند وقته که سرمون شلوغه وجود نازنینش دلگرمی بزرگیه ... خیالم راحته که اگر من کمتر در طول هفته وقت دارم، اون کنار هانا هست ... آخر هفته ها رو هم بیشتر وقتا با دوستامون برنامه میذاریم که دور هم باشیم و گاهی هم میریم بیرون ...چند روز هم گلی عزیز دلم با همسر خوبش توی دیار ما بودن که از وجود پر از محبت و عشقشون لذت بردیم ... امیدوارم زود زود کاراشون رو به راه بشه و برگردن که داشتنشون غنیمته ...این بار متاسفانه دیدارمون به یکی دو دفعه خلاصه شد که من خیلی شرمنده م ...

و اما از خودم بگم که چرا اینقدر سرم شلوغه ... اول اینکه یکسال و خرده ایه که کار دلخواهم رو پیدا کردم و به شدت مشغولم ... از اون کارا که صبح پا میشم نمیگم وای دوباره باید برم سر کار ... خلاصه که با وجود سختیای زیادش، دوستش دارم ... در همین راستا ( چه کتابی: ) ) مشغول درس خوندن دوباره شدم ... حالا به صورت تمام وقت کار میکنم و نیمه وقت درس میخونم ... یعنی بعضی شبا حدود نه و خرده ای میرسم خونه و بعضی اخر هفته ها هم  کلاس دارم تا عصر ... اینجوری میشه که گاهی هفته ای یکبار هم برای وبگردی دستم هم به کامپیوتر نمیخوره ... میام کارای درسیم رو انجام میدم و اگر ساعت از یک و نیم نصفه شب نگذشته باشه، ایمیلامم چک میکنم ... گاهی وقتا مثل امروز که کلاس ندارم، یه سرکی توی فیس بوک میکشم و ایمیلی چک میکنم و خیلی سرعت عمل به خرج بدم دو سه تا وبلاگ میخونم و میرم سراغ این دختر عسلی خودم که وقتم رو باهاش بگذرونم ...

توی این مدت چند تا تولد و مناسبت از دستم رفت برای نوشتن اما درست و حسابی جشن گرفتیمشون ... تولد بابام و همسر جان، سالگرد ازدواج، تولد برادرزاده همسرجان (فرزاد گلم)، چهارشنبه سوری، عید نوروز، تولد هانا و مامانم، تولد هلیا جونم و رایان خوردنی و ...

از همه دوستای عزیزم که بهم محبت داشتن توی این مدت یه دنیا ممنونم ... خیلی مهربونیاتون بهم انرژی میده ... دوست خوبم من وبلاگ جدیدت رو میخونم و این بغل آدرست رو عوض کردم فقط به همون دلایلی که اون بالا نوشتم نظر نذاشتم تا حالا ... امیدوارم نوشتن این وبلاگ هم به روال خودش برگرده ... دوستتون دارم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت   توسط شبنم  | 
تعطیلات به غایت عالی بود ... از شب یلدا بگیر تا سال نو و تولدایی که این بین دعوت داشتیم ... شب یلدا با حدود چهل و پنج نفر دیگه توی یکی از رستورانای ایرانی با موزیک زنده بودیم و از خودمون با انار قاچ شده و هندونه و غذاهای عالی و همینطور قر کمر پذیرایی کردیم ... شب کریسمس منزل یکی از دوستان قدیمی دعوت داشتیم که حسابی خوش گذشت و چقدر سر به سر خانم صاحبخونه که دو تا از انگشتای پاش شکسته بود و یه مدل خاصی راه میرفت گذاشتیم ... همسر جان بهش گفت خوبه حالا شصت پات نیست وگرنه فکر میکردیم رفته توی چشمت ... شب سال نو منزل یکی از دوستان خیلی خوب دعوت داشتیم که اونجا هم حدود ۱۰ تا زوج بدون بچه و ۵-۶ تا هم با بچه بودیم و یه عالمه کیف کردیم ... لحظه سال تحویل رو معکوس شمردیم و سر ساعت ۱۲ به هم تبریک گفتیم و کاغذ رنگی و وسایل جشنی بود که باز میشد و به هوا میرفت و رنگ و وارنگ میومد پایین ... اشربه مخصوص هم باز شد و یه عکس دسته جمعی خوشگل گرفتیم ... دو تا تولد یکسالگی عالی هم دعوت داشتیم که یکیش پسر دوست گلم و اون یکیش دختر همکارم بود ... روی هم رفته تعطیلات دلچسب و به موقعی بود ...

چند روز پیش داشتم خریدای یخچالیمون رو میکردم که توی قسمت میوه هانا گفت من طالبی میخوام یه نگاهی به سر و شکلشون کردم و دستی به سر و گوششون کشیدم و دیدم نخیر مالی نیست ... یعنی درشت و بی خط و خال بودن اما سفت و کال ... گفتم بذار دفعه دیگه با بابا میاییم و میخریم چون اون بهتر میشناسه اینا رو ... گفت باشه و به راهمون ادامه دادیم ... دیدم از توی قسمت میوه های بریده شده یه نصفه طالبی خوش آب و رنگ آورد و گفت بیا مامان اینم طالبی خوب ... یه نگاه کردم و دیدم راست میگه چه خوش بو و خوش رنگه ... قیمتش رو که دیدم گفتم ای بابا چه بی انصاف یه نصفه طالبی رو هم قیمت یه طالبی درسته میدن ... داشتم فکر میکردم که اینو بگیرم یا برم یه درسته بگردم و پیدا کنم که دیدم میگه: میدونی چرا این نصف اونه اما گرون تر میشه قیمتش؟ ... گفتم چرا؟ ... گفت برای این گرون تره که اولن یکی رو گذاشتن تا این رو قاچ کنه بعد تخماش رو در بیاره و بعدم روش نایلون بکشه و تر و تمیز کنه بعدشم اینکه توی یخچال گذاشته و طالبی رسیده ای هست ... دهنم باز موند ... گفتم درست میگی مامان جون ... خرید انجام شد و با یه دنیا خوشحالی از استدلال فسقل خانم برگشتیم خونه ...

از چهارشنبه شب هانا حالت دلپیچه و حالت تهوع داشت تا رفت و خوابید ... نصفه شب با صدای بلند عق زدنش بیدار شدیم و تا برسیم بهش یه مقداری رو زمین ریخته بود و زودی رسوندیمش توی دستشویی ... فرش اتاق رو جمع کردیم و یه سطل دم تختش گذاشتیم که احیانن اگر دوباره احتیاج شد استفاده کنه ... نشون به اون نشون که تا خود صبح هر ۱۵ دقیقه یکبار بیدار شد و بالا آورد ... حتی آب هم توی معده ش بند نمیشد ... همه ش میگفت تشنمه و تا یه خرده آب میخورد و میخوابید، چند دقیقه بعدش بیدار میشد و روز از نو روزی از نو ... به حدی رسید که همسر جان یه جا برای خودش پایین تخت هانا انداخت و همونجا تا صبح خوابید که در حقیقت نخوابید ... صبحش بردیمش دکتر و احتمال مسمومیت غذایی یا ویروسی رو داد و چون هیچی نمیتونست بخوره به جای قرص حالت تهوع از شیاف استفاده کردیم ... الان یه خرده بهتره و خدا رو شکر فقط کمی حالت تهوع داره ... از دیروز همسر جان مبتلا شد و از دیشب هم خودم ... دوباره این چرخه مریضی کارش رو تمام و کمال به انجام رسوند ... به همین خاطر نتونستیم برای تسلیت به یکی از دوستان که پدرش رو از دست داده بریم خونه شون چون دلمون نمیخواست ویروس پراکنی کنیم و برای همین تلفنی تسلیت گفتیم تا بعدن هر موقع که حال و وقتشون اجازه میداد بریم دیدنشون ... حسابی مواظب خودتون باشید ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت   توسط شبنم  |