۵شنبه مامانم برای دختریم یک عروسک خرید و آورد خونه٬حالا بماند که این دختری چقدر ذوق کرد و مامانیش و بوس کرد.جعبه رو که باز کردیم عروسک رو برداشت و بغل کرد و گفت ( دوشش دارم ) بعد یک آمپول توش داشت که وقتی به باسن مبارک عروسک جان نزدیک میکردیم گریه میکرد.خانم کوچولوی من یه خورده نگانگا کرد و گفت (نه دوشش ندارم٬نکن نکن اینجوری دوشش ندارم٬می تسم ) منم بغلش کردم و کلی ناز و نوازشش کردم و گفتم مامان جون ترس نداره که هر کس که مریض میشه میره دکتر تا خوب بشه بعدشم باشه٬ اگر تو دوسش ندادی آمپولشو اصلا میذاریم تو جعبش سر جاش که تو نترسی٬ خوب؟ اونم گفت خوب.
جمعه صبح بردمش حموم و دادمش بیرون به باباش و تا خودمم بیام بیرون همسر جان لباساشو تنش کرده بود.وقتی منو دید زودی گفت (مامان میدونی بابام چی نداره؟)منم مبهوت که الان این چی میخواد بگه!!! گفت (بابام باجیناخ نداره) یه نگاهی به همسر جان انداختم که اینا چیه به این میگی که دیدم ایشون در حالت غش هستن.بعدش بهم گفت که داشته آهنگ باجناقها رو براش میخونده که دختری گفته این آهنگ چیه و پدر هم گفتن آهنگ باجناقها و اینکه خوشبختانه ایشون باجناق ندارن!!! و بچه هم تو فکره که اینی که باباش نداره چیه :)
+
نوشته شده در شنبه 28 آذر1383ساعت توسط شبنم
|