تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
امروز این به دستم رسید و دیدم جالبه.

با اجازه از سایت زنده رود قسمتی از اون رو می نویسم :

كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
  • دیروز خاله ام اومده بود خونمون و داشتیم صحبت میکردیم که هی پبل گفت " بدیلی ( بدری) بیا با من باژی کن " و اونم که عاشق پبل میگفت چشم عزیز دلم و منتظر بود که حرفمون تموم بشه تا بره و با دخملی بازی کنه. پبل که حوصله اش سر رفته بود دست خاله ام رو کشید و گفت " جون شما بیا دیگه !!!"

* از جون بقیه مایه میذاره : )

  • پبل تازگیا هر چی براش میخریم رو بسته اش رو نگاه میکنه که ببینه از حروف انگلیسی که بلده روش هست یا نه و اگر باشه با لذت و ذوق میگه " مامان ... ببین این P هستش ... وای اینم H هستش " راستی دیروز حروف اسمشم یاد گرفت : )
  • پبل بعضی کلیپها و کارتونهای (مخصوصا )موزیکال و آگهی هایی رو میبینه و دوست داره و به بقیه برنامه ها خیلی توجه نداره. از بین اونا مسابقه هم یه دو دقیقه ای نگاه میکنه . یه روز به من گفت " مامان آقای پوینده میگه  چیکار میکنی؟ " و من که مونده بودم ما که آقای پوینده دور و برامون نداریم و همینجوری نگاش میکردم یهو دیدم از جاش بلند شد و رفت طرف تلویزیون و زد رو شیشه اش و گفت " مامان اینجا!! تو توژیون میگه . آقای پوینده اینجا بود " و تازه بنده یافتم که پوینده همون گوینده است!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
ای وای اینجا اومدم ادیت کنم زدم پاکش کردم.فقط اینو نوشتم که نظرات عزیزام بمونه : (

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
دیروز که رسیدم خونه پبل دوید و اومد و بعد از بوس و اینا گفت مامان شیر می خوام . منم قبل از ناهار بهش شیر نمی دم که بتونه خوب ناهار بخوره .خلاصه شروع کردم به حرف زدن باهاش و از چیزای مختلف گفتم که حواسش پرت بشه . یه دفه دیدم اشک تو چشماش جمع شد و گفت " مامان... به خدا بغلم کن دیگه ( به خدا = تو رو خدا ) ... اژ شبح ( صبح ) تا حالا شیر ندادی به من ..." آخه بعد از دیدن و شنیدن این کارا و حرفا میشه غیر از اونی که می خواد رو انجام داد ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
اون روز می رفت پیشش . توی این چند ماهه آشناییشون ٬ هر روز چندین بار با هم  تلفنی صحبت میکردن و هر یکی دو روز هم همدیگه رو میدیدن.اون روز هم یکی از اون روزای خوب بود. روی هوا راه میرفت. تمام طول راه یه لبخندی گوشه لباش بود و بعضی وقتا هم گونه ش گل می نداخت . به محل قرار که نزدیک می شد قلبش تند و تندتر میزد و همش دلهره داشت که نکنه یکی صدای قلبش رو بشنوه. آخه صدای قلبش گوش خودش رو پر کرده بود ... همینکه از دور چشمش به قد و قواره پسر افتاد دلش قیلی ویلی رفت و گل از گلش شکفت . بهش که رسید دستش رو گرفت و سلامش رو جواب داد. گرمای دستش توی تنش جریان گرفت و حس خوشی قلبش رو لرزوند. پسر دستش رو توی دست دختر که هنوز اونو نگه داشته بود جا به جا کرد و گفت " بریم ؟ " و دختر که نیازی به جواب دادن نمیدید و هنوز از لذت و خوشی سرشار بود ٬ راه افتاد. رفتن طرف پارک خودشون.آخه اونا پارک خودشون ٬ سینمای خودشون ٬ رستوران خودشون ٬ خیابون خودشون ٬ بوی خودشون و و و  خودشون رو داشتن. به پارک که رسیدن لپ هر دو شون لبوی لبو شده بود و چشماشون تر. آ خه تا اونجا کلی حرفای خوب زده بودن و خندیده بودن و اشک شوق تو چشماشون نشسته بود. پسر پیشنهاد یه لیوان چای و یه پیراشکی داغ رو داد و دختر هم از شادی بالا پرید و دستاش رو به هم کوبید. نشستن و تو چشمای هم نگاه کردن ٬ اما پسر خیلی زود چشمش رو دزدید و به طرف دیگه ای نگاه کرد. دستای دختر یخ کرد. آخه میدونست که هر وقت پسر اینجوری نگاهش رو میدزده حتما یه چیزی شده.یه چیزی که خوب نیست.یه چیزی که نگاه گرم و خندون و عاشق پسر رو نگران کرده. با دلهره پرسید " چیزی شده؟ " و پسر با بغضی تو گلوش جواب داد " بابا به دوستم پیغام داده که بهم بگه دست بردارم و دور این عشق رو خط بکشم" دل دختر تیر کشید.نفسش خیلی سخت بالا می آمد.اصلا نفس می کشید ؟ گفت "آخه چرا؟ مگه من چی کار کردم؟ بابات که منو میشناسه ... دیده ...!!!" پسر که حالا چشماش لبریز از اشک بود گفت " میگه حالا زوده ... کار و درس و هزار تا چیز دیگه " دختر اشکای پسر رو پاک کرد و گفت " اینجوری اشک نریز . عیبی نداره . تا هر وقت بگن صبر میکنیم. خوبه؟ " پسر که از اینهمه عشق دختر لبریز شده بود جواب داد " تو دیگه کی هستی. خیلی ماهی به خدا . آخه چیزای دیگه هم هست و شروع کرد به توضیح دادن یکی دو تا مشکل اصلی که باباش گفته بودن " دختر گوشش پر شد از صدای " نه... نه ... نه " و دلش پر شد از غصه و دستاش پر شد از دعا و لبش پر شد از خواهش و چشماش پر شد از اشک و نگاهش پر پر پر شد از عشق ... لبهای پسر که از حرکت ایستاد ٬ دختر گفت " عیبی نداره ... صبر پیشه عاشقانه ... این نیز بگذرد"   
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
پبل توی حیاط آدم برفی درست کرده بود ( با کمک مامانیش) و کلی ذوقش رو میکرد.عصری همسر جان رفته بود دنبالش که با هم بیان دنبال من ٬ دیده که پبل چمباتمه نشسته و دستاشو گرفته جلوی صورتش ( مثل قنوت) و میگه " خدایا باژم برم برف باژی "

* آخر هفته خدا چندین بار دعاش رو مستجاب کرد و کلی برف بازی کردیم : )

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
امروز بازم داره برف میاد.برای سومین روز پیاپیه که اینجوری می باره.خیلی وقته که اینهمه برف نیامده بود.لااقل یه ده سالی میشه .عاشق برفای اینجوریم. نه ریز نه درشت.وقتی شروع میشه یه جورایی دلت میخواد بری زیرش وایسی و دونه هاش رو که روی لباس و موهات میریزه نگاه کنی.میدونین چیه؟ من همیشه از اینجور برفا که میاد احساس شیطنت میکنم.یعنی دلم میخواد شیطونی کنم .فکر میکنم خدا  داره بالشش رو می تکونه و "پر"ای بالشش میاد و میاد و میریزه رو زمین و رو ماها. می خوام برم جمعشون کنم و بریزمشون تو بالشم !!! وای خدا .... برف تندتر شد. چقدر خوشگله. با اینکه میدونم تاکسی تو این شرایط خیلی بد گیر میاد... با اینکه ماشینا مثل مورچه راه میرن ... با اینکه میدونم خیلی چیزای دیگه میشه اما بازم عاشق این برفم ... راستشو بخواین بابام میاد دنبالم : )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
  • مامانم موقع ناهار برام تعریف کرد که صبح صدای پبل رو شنیده و فهمیده که بیدار شده و رفته سراغش که دیده داره گریه میکنه ( آخه پبل اصولا از خواب که بیدار میشه گریه نمی کنه ) گفته " چی شده مامانی؟ گریه نکن عزیزم" پبل هم گفته " مامانی برو بیلون میخوام تنها باشم !!!" منم گفتم " وااا راست میگی؟ "پبل که شنونده گفتمان بنده و مادرم بود برگشت رو به من و گفت : " عجیبه ها ٬ مامان عجیبه ها !!!" 

* باور می کنین که ما تا حالا این حرف (میخوام تنها باشم ) رو بهش نزدیم !!!

  • مادر بزرگ من یه یخچال قدیمی فیلکو داره که روش حروف نام فیلکو رو به انگلیسی و بزرگ نوشته.مامانم گاهی که پبل میره تو آشپزخونه و ازش می پرسه این چیه و اون چیه ٬ دونه دونه براش میگه .امروز به من میگه " مامان اینا رو اژم بپرس من برات بگم " و من که ازش پرسیدم با کمال تعجب دیدم که بیشترش رو مثل ( p, H, c & o) درست میگه !! وای که چقدر از خوشحالی جیغ زدم و بوسش کردم : ) بعد که خوشحالی من رو می بینه میگه " مامان اشفند برام دود نمیکنی؟ "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
وقتی دستام خالی باشه ٬ وقتی باشم عاشق تو

                                       غیر دل چیزی ندارم ٬ که بدونم لایق تو

تولدت مبارک دوست من ٬ همسر من ٬ همراه من ٬ عزیز دلم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
  • توی حال نشسته بودیم و صحبت میکردیم و پبل رفته بود تو سالن (پیست رقص) و بازی میکرد.ما هم گرم گفت و گو و تماشای تلویزیون بودیم و انگار پبل یکی دو بار من رو صدا کرده و چون از من جوابی نشنیده بدو بدو اومد به طرف حال و گفت " مامان شمنم !!! مگه من با شما نیشتم میگم بیا!!!" اینم از جذبه پبل خانم : )

 

  • پبل توی اتاق بود و به باباش گفت که من آب میخوام و باباشم گفت " چشم ٬ شما تا ۱۰ بشماری من اومدم " آخه پبل تا ۲۰ رو بلده بشمره. پبل هم شروع به شمردن کرد " یک ٬ دو ٬ شه ..." و ادامه نداد و از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه و باباش رو دید که داره شیشه آب رو میذاره سر جاش.تا چشمش به همسر جان افتاد گفت " ۱۰" و لیوان آب رو گرفت و خورد . این رو میگن زرنگی !!!

 

  • من کلی ذوق میکنم که پبل شعر همه آهنگایی رو که میشنوه بلده و داستان همه کتاباش رو که ما براش میخونیم و تعریف میکنیم رو از روی عکساش کامل و درست تعریف میکنه.اسم همه حیوونایی رو که عکسشون رو روی لباس یا کتابش دیده رو هم میدونه : )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
همسر جان به اتفاق مامانم و پبل اومدن شرکت دنبالم که با هم بریم دنبال کاری و برگردیم خونه. سر راه مامانم که به پبل قول داده بود براش ماشین بخره به همسر جان گفت که دم یه اسباب بازی فروشی نگه داره.پیاده شدیم و داخل مغازه رفتیم.پبل به یه ماشین اشاره کرد که اینو میخوام و آقای فروشنده هم اون رو آورد و تا من بگم که اگه از اون مدل هاس که سر و صدا داره روشن نکنین که پبل میترسه ایشون دکمه رو زد و ماشینه با سر و صدا شروع به راه رفتن و دور زدن کرد که پبل عقب عقب رفت و زد زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه کن. گوله گوله اشک میریخت که " نه !!!!!!!! اینو نمی خوام ٬ دوشش ندارم !!! بی ادب!!! " منم بغلش کردم و بوس و ناز و نوازش و بردمش جلوی ویترین عروسکا و یه عروسک که همش نرم بود و خیلیم خوشگل بود و اصلا هم صدا نمیکرد رو بهش نشون دادم و گفتم " مامان جان اینو میخوای؟ " و اونم اشکاش رو پاک کرد و گفت "بله " و عروسک با کمد و میز توالتش خریداری شد. تو ماشین یکی دو بار از من پرسید که این عروسکه صدا میکنه که من گفتم نه.یه خورده که گذشت دیدم داره با عروسکه حرف میرنه و میگه " تو خودت ساکتی؟ حرف نمیژنی؟ " و با رضایت رو به من کرد و گفت " مامان ٬ نمیتسم "

* پبل اصولا از وسایل پر سر و صدا خوشش نمیاد.حتی اسباب بازیهایی که برای تولد یک سالگیش آورده بودن که حرف میزدن و حرکت میکردن رو گذاشتیم کنار تا بعد.جالبه که اگر همین عروسکا رو باطریشون رو در بیاریم و بعد که بهشون عادت کرد باطری بذاریم و صداشون در بیاد ازشون نمیترسه!!

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
  • امروز تا رسیدم خونه پبل صدای در رو شنیده دویده اومده جلو.بهش میگم سلام عسلم میگه " شلام ٬ من املوز (امروز) اعشاب ( اعصاب) مامانی رو خورد کدم !!" گفتم " آخه چرا ؟ چیکار کردی؟ " میگه " هیچی ( دستاشم از هم باز میکنه که هیچی رو نشون بده ) ٬ فقط غژا ( غذا) نخوردم "

* احتمالا اونایی که بچه دارن میدونن که غذا نخوردن بچه چه حرصی به آدم میده .

  • دارم میرم تو آشپزخونه و پبل هم روی مبل نزدیک آشپزخونه نشسته و داره برنامه مورد علاقش ( آگهی ) می بینه.تا متوجه میشه که من دارم کجا میرم سرشو به در آشپزخونه نزدیک میکنه و میگه " مامان... اگر میشه بلای من آب بریزی؟ "

* بچم آخر ادب و نزاکته : )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
آن شنیدستی  که هر آینه نشیمنگاه آقای محترمی روی صندلی تاکسی قرار گرفتندی٬ جایی برای ممد حیات و مفرح ذات که همانا تنفس باشد باقی نماندی؟

ای بابا.این آقای محترم هنگام سوار شدن به اندازه دو نفر آدم برای خودشون جا در نظر گرفتن و باسن مبارکشون رو روی پای بنده فرود آوردن و آنچنان با نگاه سرزنش باری به بنده  خیره نگریستن و مورد التفات قرار دادن که یعنی حد و حدود خودت رو بدون و برو اونورتر که نکنه خدای نکرده کسی غیر از ایشون به راحتی نفسش در جریان باشه . من و خانم کناریم هم به سختی یه جوری جابجا شدیم و مثلا راحت نشستیم. چیزی نگذشته بود که با یک پیچ وارد بزرگراه شدیم و عالیجناب هم که هیچ کنترلی روی هیکلشون نداشتن این ور و اون ور ولو میشدن و جالب اینه که اصلا با " در " ماشین قهر تشریف داشتن و ابدا به اون سمت نزدیک هم نمیشدن و شایدم احترام "در" بیشتر از ما واجب بوده و برای اینکه ایشون مورد اذیت و آزار قرار نگیرن به طرفش نمیرفتن !!! از هیکل آقا گفتم یادم افتاد که حضرت آقا ورزشکار بودن و این امر هنگامی بر من مسلم شد که پاهاشون رو به اندازه عرض شونه هاشون باز کردن و با آرامش به تماشای مناظر پرداختن. عجب گیری افتادیما... یه روز نمیشه درست و حسابی و با آرامش برسیم سر کارمون.یه روز راننده غرغروه ٬ یه روز سوار نمیکنن و منتظر دربستین ٬ یه روز به زور مسافر می خوان سوار کنن ٬ یه روزم که اینجوری. تو همین فکرا بودم که با صدای زنگ موبایل مکش مرگ مای جناب آقا به خودم اومدم و دیدم که دست ایشون میدون گرفته که از تو جیبش موبایل رو در بیاره و بنده و اون خانم بغلی بنده رو در نظر بگیرین که عین کنسرو یه گوشه نشستیم و با متانت تحمل میکنیم!!! به مقصد که رسیدیم من داشتم از شادی اینکه بالاخره پیاده میشم و این ریه و استخونای به هم پیچیده باز میشن در پوست خودم نمی گنجیدم که آقای عزیز رفتن تو حالت slow motion و با آرامش هرچه تمام ٬شروع به گشتن همگی جیبهای موجود در کت و شلوار و کیف دستی و کیف پولشون کردن و یک برگ اسکناس به آقای راننده تحویل داده و در همان حال منتظر بقیه پول خودشون شدن !!! پیاده نمیشد ... خلاصه زنگ آزادی با شنیدن صدای مستر راننده که میگفت " بیا آقا اینم بقیه پولت " نواخته شد و من و اون خانم مچاله از بند رهایی یافته بار دیگر طعم خوش آزادی رو مزمزه کردیم... راستی گذاشتن نوحه تو ماشین هم مد شده؟! آخه گوشم هنوز از صدای سنج و باقی آلات موسیقی و صدای نوحه خونی که مستر راننده جهت هرچه خوشتر شدن فضای تاکسی شون با صدایی به بلندی شکننده دیوار صوتی گذاشته بود داره سوت میکشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
با پبل که بازی میکنیم از طرف عروسکهاش هم صدامون رو عوض میکنیم و باهاش حرف میزنیم. یه روز با همسرجان داشتن بازی میکردن که رفت سراغ لوازم خیاطی مادربزرگم و گفت که " من مت (متر) می خوام " باباشم بهش گفت که " نه عزیزم دست به وسایل خیاطی نزن" پبل رفت به طرف میز چرخ خیاطی و بلند گفت " مت رو ودالم (بردارم ) ؟ " و صداش رو نازک کرد و خودش جواب داد " بله "  و رو کرد به باباش گفت " گفتی بله ٬ گفتی بله " : ) این رو میگن به کار گیری ابزاری بازیهای روزمره : )

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
من از وقتی پبل به دنیا اومده و مرخصی زایمانم تموم شده ٬ هر روز ظهر ساعت ناهار و شیر رو میرم خونه و دوباره برمیگردم شرکت.تو این مدت خیلیا تحسینم کردن ٬ تکذیبم کردم ٬ تشویقم کردن ٬ خواستن رایم رو بزنن و .... اما من خستگی و زحمتش رو به جون میخرم و با شنیدن صدای پاش که گروپ و گروپ میدوه تا به در برسه و بپره تو بغلم و بوسم کنه و دیدن چشمای خندون و راضی دخترم ٬ هر روز از روز قبل خوشحال تر میشم که این کار رو ادامه دادم.همش دو  سه ماه دیگه بیشتر نمونده که دو سالش بشه و دیگه نیازی به این رفت و آمد نباشه.من می خوام از لحظه لحظه هام استفاده کنم و برای خودم و اون و خونوادم ثبتش کنم و سیر بزرگ شدن عزیز دلم رو ببینم و خوش باشم. همیشه اگر به وجه خوب قضیه فکر کنیم تحمل سختیاشم آسون میشه.یکی از دوستام میگه  " اگر من به جای تو بودم دیگه نمی تونستم برگردم سر کار ٬ مخصوصا که تو پبل رو می خوابونی و از کنار اون بلند میشی و میایی . به خدا خیلی همت داری !!! " منم همیشه فکر میکنم که حقیقتا همته؟! نه عشقه : )  راننده تاکسی ای که هر روز من رو دربست میبره خونه و میدونه که علت رفت و آمد من چیه میگه " باید از داماد خیلی شیربها بگیری ها !!! " منم دایم به این فکرم که مگه این همه عشق و محبت رو میشه روش نرخ گذاشت؟!!! راستی واقعا شیربها یعنی چی؟!؟! پبل مامان دارم میام : )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
  • توی این چند روز تعطیلی فرصت کردم بیشتر با پبل باشم و کیف کنم.دیروز رفتیم بیرون یه دوری زدیم و کمی کاهو و این چیزا خریدیم.هنوز نایلونای حاوی میوه جات و اینا دم در بود و من مشغول در آوردن لباسای بیرون پبل و بعدشم خودم بودم که دیدم همسر جان داره با صدای بلند میگه " ای وای ٬ پبل !!! این چه کاریه؟! این کاهوا نشسته س !!!" منم گفتم " آخ آخ . پبل !!!" و کمی اخمام رفت تو هم. بعد که کاپشنم رو آویزون کردم با خودم فکر کردم که طفلکم حتما خیلی هوس کرده و چون ما هم مشغول بودیم رفته یه تیکه برداشته و تصمیم گرفتم که موضوع رو ندیده بگیرم و کشش ندم. از اتاق که اومدم بیرون با حالت معصومانه ای بهم گفت " ماماااااان"گفتم " جانم مامان " از جوابم چشماش برق زد و ادامه داد " من اژیت نکدم " گفتم " نه خوشگلم " خندید و دست به صورتم کشید و گفت " ماماااان ... شما  خودت مهلبونی " وای که چقدر حظ کردم.تا حالا شده از بچه تون درس بگیرین؟ پبل با اون کارش بهم درس قدردانی و  محبت داد.
  • پبل استعداد موسیقی و حافظه اش عالیه.هر آهنگی می ذاریم میدونه کدوم آهنکه و میگه " اااا... آهنگ ای عاشقان!!! و اون که تموم میشه و منتظر آهنگ بعدی هستیم میگه " مامان الان آهنگ ... میاد" بعدشم یکیش رو انتخاب میکنه و میگه "می خوام باهاش بلقشم " پیست رقص هم حتما حتما وسط گل قالی هستش.میره اون وسط وای میسته و تا آهنگ شروع میشه قر می ریزه : )
  • به نظر شما جالب نیست که یه بچه تقریبا دو ساله که بی سواده تا آرم زمزم رو می بینه بگه " ااا مامان ژمژمه ها !!!" ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
  • دیروز همسر جان زودتر از شرکتشون رفت دنبال پبل و با هم اومدن دنبال من که بریم یه کم خرید کنیم.یکی از چیزایی که می خواستیم بخریم یک فروند ادکلن فرد اعلا جهت کادوی تولد همسر جان بود.آخه من همیشه تا اول ماهه اینجور خریدا رو میکنم که به بی پولی آخر ماه نخورم : ) تولد همسر جان هم که یه دو هفته ای هنوز بهش مونده ولی خوب به همون دلیل فوق الذکر رفتیم به سمت خجالت دادن ایشون.خلاصه بعد از تست چند مورد٬ ادوکلن پسندیده شد و پبل که تا اون موقع به طرز عجیبی ساکت بود رو کرد به باباش و گفت : " بابا اینجا خریده؟!؟!"

توضیح اینکه همسر جان هنگام آماده کردن پبل و تمام طول راه به ایشون گفته که داریم میریم با مامان بریم خرید و پبل هم که خرید رو فقط سوپر یا بوتیک رفتن و خوراکی و لباس خریدن میدونه بهش برخورده بود!!!

  • دیروزپبل برای اولین بار دستش به کلید برق رسید و خودش چراغ رو روشن و خاموش کرد : )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
هوا برفی بود و جلوی در دانشگاه منتظرش وایساده بود.به به چه برف قشنگی . سرشو بلند میکنه و آسمون رو نگاه میکنه.سرش گیج می ره.همیشه وقتی برف میاد و آسمون رو نگاه میکنه سرش گیج میره.شاید چون نمی تونه همه دونه های خوشگل برف رو که حالا رو موهایی که از زیر مقنعه اش اومده بیرون رو پوشونده و روی لپاش آب میشه و لیز میخوره و میاد پایین رو بشمره.تو دلش می خنده که آخه مگه میشه این همه برف رو شمرد و این خنده از تو دلش میدوه و میاد رو لباش میشینه.پیش خودش فکر میکنه که اگر یکی ببینه اون داره با خودش میخنده چی فکر میکنه.شاید بگه " آخی... طفلکی ... حتما از بس درس خونده زده به سرش ...شایدم امتحانش رو خراب کرده..." دوباره از این فکرا تو دلش قلقلک اومد و یواشکی خندید. وا چرا یواشکی؟ چی میشه آدم توی یه عصر به این قشنگی ٬ زیر این برف که هر چند دقیقه یه بار عروست می کنه و تو لباست رو می تکونی که دوباره سفید پوش بشی و برای خودت لی لی لی لی بکنی کمی هم با خودش بخنده؟ هیچی... بخند تا دنیا بهت بخنده ... به خودش میگه حالا که نمیشه به این زودیا عروس بشی و این آسمونم فهمیده٬ خوب بیا با این لباس برفی عروس باش و شادی کن.شادترین عروس دنیا ... چون نه فکر اینی که کی درسش و درست تموم میشه٬ نه نگران مخالفتهایی٬ نه دیگه دلت از متلک های این و اون مچاله میشه ٬ نه کسی فکر خرج و مخارجشه ٬ نه دلت هی بی خودی شور میزنه که اگر باز یکی بپرسه " بابا جان این پلوی عروسیتون رو کی به ما میدین؟ " ٬ نه قلبت گروپ و گروپ میزنه که نکنه اونی که تو رو هنوز نمیشناشه و باید حرفاش رو تحمل کنی تا "این نیز بگذرد" بیاد و هزار تا قلمبه بارت کنه تا  دلت رو خون کنه و از ته دل زار بزنی که ای خدا مگه عاشقی جرمه!!! .... الان نزدیک دو سال از نامزدیشون میگذره و تو دلش هزار تا نقشه برای خونشون داره... خدایا خودت شاهدی که چقدر دوسش دارم و هر چی هم تو این مدت اذیت شدم از علاقم بهش کم نکرده.... اوخ اوخ اوخ پاهام یخ کرد ... انگشتام دارن گزگز میکنن .... پس چرا نیامد... یه نگاهی به ساعتش میکنه و چشماش قلمبه میزنه بیرون.واه ... یک ساعت و چهل و پنج دقیقه س که منتظر وایساده... وای نکنه خدا نکرده چیزیش شده باشه.آخه تا حالا سابقه نداشته که اینقدر دیر کنه . یعنی چی شده!! شاید امتحانش طول کشیده.خدا کنه امتحانش رو به هوای اون که منتظره هول هولی نده که خراب بشه.تو دلش میگه " خدایا قربون بزرگیت برم یه کاری کن فقط چیزیش نشده باشه عیبی نداره تا دو ساعت دیگه هم منتظر می مونم"... الان امتحان ساعت آخریا هم تموم میشه و میان.اگر ببینن که هنوز منتظره کلی بهش می خندن... هاه.ه.ه... تو دستش ها میکنه که بتونه انگشتاش رو خم کنه.انگشتاش قرمز شدن و درد گرفتن... آهان ... مثل اینکه اومد... آخی... ندو ندو زمین می خوریا ... سلام ... کجا بودی... من که دلم هزار راه رفت .... اونم یه نگاه تو چشمای عاشق و نگران دختر میکنه و عاشقانه دستای یخ اونو تو دستاش میگیره و میگه " بمیرم برای اون دستای گرم و نرمت که به این روز افتاده.ببخش ... امتحانم طول کشید... ولی قرار نیست دلت غیر از راه من راه دیگه ای بره ها " و اونم که همه کله قند های دنیا تو دلش آب شده  زیر لب میگه " اون هزار تا راه رو هم به هوای تو رفته " ....  
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
ما هر چیزی رو که از پبل می پرسیم و اونم درست جواب میده تشویقش می کنیم و میگیم "آفرین" . یه روز بابام چند تا چسب زخم و سرنگ و ... خریده بود و گذاشته بود رو میز که بعد ببره و  بذاره سر جاش. پبل هم که کنجکاوه !!! هنوز وسایل از دست بابام روی میز فرود نیامده بود که پبل شروع کرد :

-- این چیه؟

-- چسب زخمه دخترم

-- آفلین!! این چیه؟

--- سرنگه عزیزم.مال اینه که اگر مریض شدیم و آقای دکتر آمپول داد مامانی برامون بزنه

--- آفلین....

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 
  • چند روز پیش تلفن کردیم و با برادرم که با همسرش آلمان زندگی میکنن صحبت کردیم.اونا چند روز رفته بودن لندن برای تعطیلات و ما میپرسیدیم که لندن خوش گذشت یا نه.بعد دایی جان گفت که میخواد با پبل صحبت کنه و پبل با هیجان گوشی رو گرفت و با ژست گفت "الو...دایی...لندنی یا آلمانی؟!!!" ما هم که اصلا انتظار این حرف رو نداشتیم همگی زدیم زیر خنده و ایشون ذوق زده شروع کرد به بلند بلند خندیدن.حالا از اون روز این شده بازی ایشون که میگه "من یک دو سه میگم شما همه با هم بخندین!!!" و حواسشم به همه هست که حتما حتما همه بخندن و خودشم با ذوق دستاشو به هم میزنه و بلند قهقهه میزنه : )
  • --مامان

           -- جانم

          -- اون آهنگه رو بژار

          --کدوم خانمم؟

          --ممممممم. همون جدیده !!!

         والا ما آهنگ جدید نگرفتیم .احتمالا ایشون می خوان دامنه وسیع لغاتی که بلدن و یاد گرفتن رو به رخ ما بکشن : )           

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  |