تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
صبح ساعت ۵ صبح به سختی بلند شدم و آماده شدم و با کمک همسرجان از پله ها پایین اومدیم و مامانمم که آماده بود مرتب زیر لب دعا میخوند و به من فوت میکرد . تو قسمت پذیرش گفتیم که مریض فلان دکترم و ما رو فرستاد به طبقه مربوطه و اتاق عمل مربوطه. خلاصه اونجا گفت که دیگه وسایلت رو به همراهت بده و تنها بیا تو.منم دلم هری ریخت چون فکر میکردم که حداقل مامانم میاد و تا نزدیکیای عمل همراهمه. خلاصه مقدمات عمل مهیا شد و من رو با لباس سبز و کلاه سبز منتقل کردن به اتاق مخصوص سزارین که تو راهرو مامان و بابا و برادر و پدرشوهر و مادرشوهر و ... و همسرجان بودن و من رو بدرقه کردن و مامانم که گریه میکرد میگفت برو به سلامت و قوی باش... منم که بغضم گرفت و به هر زحمتی بود جلوی اشکام رو گرفتم و ... روی تخت اتاق عمل دراز کشیده بودم و به کارایی که همه تند و تند انجام میدادن و خوش و بشایی که با هم میکردن نگاه میکردم و از سرما پاهام و دندونام به هم میخورد که دکترم اومد و کلی بهم روحیه داد و سفارش کرد که روم یه چیزی بندازن .آخه بابا و مامانم با دکترم از وقتی که من به دنیا نیامده بودم دوست بودن و خودش میگه که من یه جورایی مثل دختر خودشم. بعدش دکتر بیهوشی اومد و از همکارای قدیم مامانم بود و حال و احوال کرد و گفت تا ۱۰ بشمار و منم تا ۳ شمردم و هیچی نفهمیدم ... با حرکت تختی که من رو روش به سمت اتاقم میبردن و سوزش و درد شدید در ناحیه شکم به هوش اومدم. یه حالی بود . صدای همه رو میشنیدم اما صدایی جز ناله از گلوم در نمیومد. صدای همسرجان که مرتب میگفت خسته نباشی و نوازشم میکرد و میبوسیدم ٬ صدای تبریکای اطرافیان که به مامان و بابا و همسرجان میگفتن و برادرم که تو اوج هیجان بود و میگفت بچه رو کی میارن؟... دختر خوشگلم رو آوردن.اینقدر ظریف و زیبا بود که تصورشم نمیکردم. همش میگفتم یعنی این همونه که تو دل من بود. بغلش کردم و نوازشش کردم و بوییدم و بوسیدمش. به خدا تو نوزادا کم پیش میاد یه بچه خوشگل باشه و پبل من زیباترین نوزادی بود که من دیده ام. ...

دیروز براش یه کیک خریدیم و شمع گذاشتیم و کادو خریدیم و از در که رفتیم تو اینقدر ذوق زده شد که پشت سر هم میگفت "من که تولدم نیشتت٬تولدم گژشته" و به شمع نگاه میکرد و ما بهش گفتیم که روز تولدش امروزه و اون جشنی که براش گرفته بودیم یه روز دیگه بوده. خلاصه کادوهاش رو باز کرد و یکیش رو پوشید و کلی شاد بود. راستی چون روزی که جشن تولد پبل بود جمعه بود همش فکر میکنه که تولدش فقط روز جمعه اس .دختر ۲ ساله من دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 
تو مسیر بزرگراه به سمت محل کارم که بودم بوی خوش چمن کوتاه شده دل و روحم رو برد به ۲۰ سال پیش. همون موقعی که سرخوش و پرجنب و جوش با برادرم توی حیاط خونمون میدویدیم و باغبون مهربونمون (احمد آقا) که اگر زنده است سلامت باشه و اگر که نه خدا بیامرزدش٬ می آمد و ماشین چمن زنی رو برمیداشت و اونا رو کوتاه میکرد و جاهایی که نمیشد با ماشین زد ٬ یعنی یا کنار دیوار بود و یا روی شیب باغچه وسط حیاط٬ چمنها رو با یه قیچی گنده بد قواره که من همیشه ازش میترسیدم کوتاه میکرد. این بین هم ما گاهی بازی میکردیم ٬ گاهی با اجازه احمد آقا و فقط با ماشین چمنزنی کار میکردیم  و گاهی هم کنار استخر می نشستیم و پاهامون رو از لبه هاش آویزون میکردیم و به آب که با شدت و سرعت استخر رو پر میکرد خیره میشدیم. حیاط ما چاه آب داشت و وقتی دکمه پمپ برقش رو میزدیم و صدای شرشر آب تو حیاط میپیچید همه و همه از گلای یاس و آهار و شمعدونی و درخت یاسمن و درختای تزیینی و بوته ها ودرختچه های رز  و محمدی و چمن گرفته تا  سنگفرش کف حیاط و کناره استخر که همیشه هلاک بوی خاک نمدارش بوده و هستم و خودمون زنده میشدیم. دیدن اون همه زندگی چه عشقی داشت. آب خنک و زلال به پهنای سر یک استکان با صدا و سنگینی همه رو سیراب میکرد و آرزوی ما هم که اون موقع هرچه زودتر پرشدن استخر بود رو نزدیک و نزدیکتر میکرد و دلمون قیلی ویلی میرفت که بپریم توش و یه دل سیر شنا و بازی کنیم و هر چی مامان و بابای طفلیم میگفتن که آخه باباجان این آب الان یخه و واقعا هم کمی مونده بود که یخ بزنه ٬ ما گوشمون بدهکار نبود.یعنی بی احترامی نمیکردیم و میگفتیم چشم و مثلا یک ساعت دیگه میریم اما چه یه ساعتی که یه ربعم نمیشد و تا ما مایو و وسایل شنا و کمی خوراکی ببریم لب استخر میپریدیم تو آب و دندونامونم که تیک تیک به هم میخورد و ما از رو نمیرفتیم و بعد از چند دقیقه ای عادت میکردیم و این برنامه شنا عصر هم تکرار میشد. واقعا که خیلی روزای خوبی بود. مادر بزرگ و پدربزرگ و مامان و بابا هم که از سر و صدای ما سر حال شده بودن عصرا میامدن تو حیاط و مینشستن و گاهی ما رو تشویق میکردن و گاهی یه برش هندونه ٬ طالبی یا خربزه رو که ما بهش شتری میگیم و نمیدونم بقیه چی میگن رو میدادن دستمون و ما هم کنار استخر و حوله به تن گازی به اون میزدیم و با برادرم نقشه ادامه بازیمون رو میکشیدیم و تخمه های هندونه رو به امید سبز شدن مینداختیم تو باغچه کنار استخر و دوباره پرش تو آب و روز از نو روزی از نو. یادمه یه بار با برادرم ریحون و شاهی کاشتیم تو حیاط کنار بوته های رز و وقتی سبز شد انقدر پر برگ و عالی شد که حتی باغبون پیرمون که روزای اولش کلی زیر لب غر زده بود که اینجا که جای سبزی کاشتن نیست و برین تو حیاط پشتی بکارین ٬ هم از دیدنشون چشماش برق میزد. گرچه بعد از چین دوم و سوم کندیمشون و بردیم حیاط پشتی اما اونا یه چیز دیگه بود. یا اون نخود سبزا که برای کلاس علوم تو یه گلدون کاشتم و بعدش گذاشتم تو حیاط پشتی و بعد با یه نخ شاخه اش رو که بلند شده بود بستم به دیوار و تا خونه همسایه هم بزرگ شد و رفت و چقدر همه تشویقم میکردن. به به دیدن این بزرگراه و این چمن کوتاه شده و این آبی که داره رو چمنا پاشیده میشه عجب لذتی داره. داشتم با تمام وجود این بوهای خوب رو استشمام میکردم که یهو بوی تند عرق خانم بغل دستیم از هر چی بو توی دنیا هست بیزارم کرد ...  
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 
برادرم و همسرش برگشتن خونشون و جاشون حسابی خالیه. نمیدونم چرا ولی با اینکه برادرم ازم کوچکتره ٬ من در کنارش احساس دلگرمی میکنم. یه جورایی قرص و محکم تر از وقتایی هستم که اون نیست. تکیه گاه و پشتمه. با هم از درد دل گرفته تا شوخی و خنده و مرور خاطرات و حرفا و بحثای جدی میکنیم. الان که فکر میکنم تا مدتی نمیبینمش دلم خیلی میگیره و قلبم آزرده میشه.آخه این چند وقته بیشتر اوقات با هم بودیم و حالا رفتنشون از دفعه های قبل سخت تره اما نه به اندازه اولین باری که رفت. اون موقع شونه هام به سنگینی کوه بود و دلم به اندازه یه دستمال کاغذی مچاله. خدا خودش سلامتی و شادی رو بهشون بیشتر و بیشتر عطا کنه. خانمشم که ماهه . من خواهر ندارم و هیچ وقت تجربه اش نکردم اما همسر برادرم رو خیلی دوست دارم و رفتن اون هم دلتنگیم رو بیشتر میکنه.

از پبل بگم که اولا هنوز کاملا از شیر نگرفتمش اما تعداد وعده هاش رو خیلی کمتر کردم. و اینکه بهانه دایی و زن داییش رو میگیره و بازیهایی که با برادرم میکرده رو با بقیه میکنه و چون همون جواب رو نمیگیره اخماش میره تو هم و میگه اینجوری نه ...!!! بابام خیلی خوشش میاد که پبل بابابزرگ صداش کنه بهش یاد داده که بهش بابابزرگ بگه و اینکه پبل هم میشه نوه اون. حالا پبل هر وقت ازش چیزی میخواد یا دو سه بار صداش میکنه و جواب نمیگیره به این کلمه جادویی متوسل میشه و به هدفش میرسه. اما در حالت عادی همونی که قبلا بوده هست و اونو بابا ... صدا میکنه.هروقت ازش میپرسیم که بابا ... کیه تو میشه میگه" بابابژگ" بعد میگیم تو کیه اون میشی میگه " نوووه " پبل شعر ABCD رو یاد گرفته و میخونه . در ضمن آدرس خونمون رو هم ( البته بدون پلاک) بلده . : )

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 
از دیروز دارم پبل رو عادت میدم که از شیر بگیرمش. بعد از دو سال ( ۱۵ روز کمتر) خیلی سخته.آخرین روزی که به پبل شیر دادم دیروز صبح ( ۱۶ فروردین ۸۴) بود.این رو مینویسم که برامون بمونه. طفلکم رو بهش گفتم که م.. زخم شده و شیرش تلخه.اونم یه نگاهی کرد و جا خورد . بعد گفت برو دکتر پماد بده خوب شه. منم گفتم الان شبه و دکترا هم خوابن که گفت " خوب برو بیمالشتان " منم که هم خنده ام گرفته بود از این حاضرجوابی و هم غصه میخوردم که طفلکم کلافس :( برای من هم واقعا سخته. دو سال مدام تو بغلم گرفتم و نوازشش کردم و شیر بهش دادم. نزدیکای صبح بود که صدام کرد.منم پا شدم و از تو تختش بلندش کردم و آوردمش پیش خودمون خوابوندم. هی تو صورت من با اون چشمای معصوم و مظلومش نگاه میکرد و تمنا میکرد. پرسید مامان هنوز م.. ژخمه؟ منم گفتم بله عزیزم. اونم دستش رو حلقه کرد دور گردنم و صورت نرم و لطیفش رو چسبوند به صورتم و بوسم کرد و سرش رو آورد نزدیک گردنم و خوابید. میخواستم گریه کنم.... دختر گلم ... عزیز دل مامان ... بزرگتر شدنت مبارک ...

همسر جان دیشب بغلم کرد و از اینکه تو این دو سال اینهمه زحمت کشیدم و به بچه هم شیر دادم تشکر کرد و با هم دعا کردیم که خداوند برای هم سالم نگهمون داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 
تولد پبل خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد و خوش گذشت.فقط بین ساعت ۹:۱۰ تا ۱۰:۳۰ برق رفت و ما هم از این فرصت استفاده کردیم و شام رمانتیک سرو کردیم و سالن با نور شمع تزئین شد. یک نفر هم گفته بودیم از قریشی اومده بود برای پذیرایی و واقعا همه چیز مرتب و عالی بود.قسمت کیک و قیافه مبهوت پبل و شادی و برق چشماش از بهترین لحظه های جشن بود . کیک پبل رو به شکل عروس ( میدونین که پبل عاشق عروسه) سفارش دادیم و یکی ازعروسکای باربیش رو بردم که بذارن تو کیکش. نمیدونین وقتی آهنگ تولدت مبارک رو گذاشتیم و کیک رو آوردیم حالت صورت پبل چه جوری شد. چشماش رو یک لحظه هم  از روش برنمیداشت و میرقصید و دست میزد . مرتب هم با آهنگ همخونی میکرد و خلاصه جمع رو به وجد آورده بود. تولدت مبارک عزیز دلم.

دیروز با همسرجان و پبل رفتیم سراغ یکی از مهدکودکای نزدیک خونمون که تعریفش رو زیاد شنیده بودیم و صحبت کردیم و میخواستیم عکس العمل پبل رو ببینیم که خدا بخواد از اول اردیبهشت بذاریمش مهد. برای برخورد اول خوب بود و خوشش اومد حالا دعا کنین که با اونجا خوب کنار بیاد که من یه عالمه دارم غصه میخورم : ( 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 
پبل من آخر فروردین به دنیا آمده ٬ اما میخوایم تا دایی جان و همسر عزیزش اینجا هستن یه تولدی برای خانم خانما بگیریم. خلاصه که جمعه مهمون داریم . به ۳-۴ تا قنادی که شیرینیاش رو دوست داریم زنگ زدم که ببینم هستن یا نه که فقط یکیشون باز بود و در عین حال سفارش کیک هم قبول میکرد.پبل دو سه روزه که ذوق تولدش رو داره و میگه "کیکم رو بیار فوت کنم" و هر چی میگم که من تازه به آقاهه گفتم که بپزه بازم بعد از چند دقیقه میگه "کیکم کو؟!؟!" حالا از دیشب یاد گرفته و میگه " جمه تولدمه؟؟؟ : ) " و تو دلش قند آب میکنن . دیشب موقع خواب رفتم جلوی آیینه که به صورتم مرطوب کننده بزنم که پبل بدو بدو اومده و یه جعبه رژ مایع من رو برداشته و میگه" ماتیک بژن برام: میگم " اون ماتیک نیست و در ضمن الان وقت خوابه و ما صورتمون رو شستیم و دیگه آرایش نمیکنیم " فورا جعبه رو گذاشت رو میز و گفت " پش اقلا برام رژ گونه بژن !!!!" چیکار کنیم با این قرتی خانم؟ 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 
بابا جان ساعت کاری ما تو ایام عید تا ۱۴ هستش.یکی بیاد اینو حالی مدیر عزیز بکنه تو رو خدا.از یک ساعت پیش آمده و نشسته اینجا و هی میره سر میز این هی میاد سر میز اون. می خوام برم خونه کلی کار دارم.آخه خدای نکرده زبونم لال جلوی ایشون از در شرکت بیرون رفتن گناه نابخشودنیه : ( تا ایشون باسن مبارکشون روی یکی از صندلیهای قسمت حضور داره همه باسنها گوش به فرمانن و باید جاشون رو همونطور حفظ کنن و مغز هم به پاها فرمان حرکت نده... اینم از کار کردن علمی و منظم : ) 
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 
جای همگی خالی این پنج شش روزه شمال بودیم. زیبا کنار و بندرانزلی و شهسوار و متل قو رو گشتیم. روز اول هوا آفتابی و عالی بود . اما همچین که میخواستیم برای سال تحویل آماده بشیم باد و طوفانی گرفت که شیشه ها رو میلرزوند. خلاصه که بقیه روزا یا ابری بود یا یارونی و فقط خورشیدخانم یکی دو باری خودنمایی کردن.اما باوجودی که هوا خیلی یاری نکرد سفر خوبی بود. و اما برگشت طولانی و مارکوپولویی داشتیم و ۱۴ ساعت تمام راه مینوردیدیم : ) از متل قو تا اول جاده چالوس ۴ ساعت طول کشید و اونجا باخبر شدیم که به علت سقوط بهمن جاده بسته شده و ار این زمان بود که از شادی و مسرت در پوست خود نمیگنجیدیم ٬ چون میبایست راه رو به سمت هراز کج میکردیم و از اونجا می آمدیم که اونم خالی از لطف نبود و تمام خاطرات خوش بچه گی و سفرهای خوب اون موقع به یادم اومد و به یاد اون دوران و دوست خوبم که عاشق جاده هرازه نهایت لذت رو از مناظرش بردم. خلاصه که از دیروز مشغول دید و بازدیدیم و اینم برام جذابیت خودش رو داره و بر خلاف بعضیا که از این کار فرارین من ازش استقبال میکنم چون اونایی رو که در طول سال نمیبینم و یا کمتر پیش میاد که ببینمشون رو میبینم و یه گپی با هم میزنیم. فردا شب هم تولد دعوت داریم و امروز باید بیشتر به عید دیدنی برسیم . عینک همسرجان هم شکسته و جهت خریداری اون هم میبایست شرفیاب شویم ... خلاصه که کلی کار داریم : )
+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  |