تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
عجب شهریه ها. یه شهر و ۱۰۰۰ قیمت . دیروز با مامان و زن برادرجان و مامانش رفتیم سراغ خرید آینه و شمعدان و کرایه سفره عقد. نمیدونین آدم با این چشماش و گوشاش چه چیزای پرت و پلایی میبینه و میشنوه . آینه شمعدان معمولی که نه نقره بود و نه آب طلا و نه جنس خاصی مثل برنج بود ۹۰۰ هزار تومن !!! چشمام دیگه از این بزرگتر نمیشد. وقتی از فروشنده پرسیدم که مگه این چیه گفت طرح قدیمیه و رنگش فلانه و بیساره . منم به رن برادر جان گفتم بریم جاهای دیگه رو هم ببینیم و بیرون مغازه بهش گفتم که این پول فدای سرت ولی برای آدم زور داره برای چیزی که میدونه قیمتش این نیست الکی پول بده. اگر چشمت اینو گرفته حرفی نیست ٬ اما اگر موافقی بریم و جاهای دیگه رو هم ببینیم . که اونم قبول کرد و بعد از دیدن چند مغازه یکی از آینه شمعدونا با ساعتش چشمش رو گرفت و بعد از چونه و این حرفا با یک سومه قیمت اون اولی یعتی با ۳۰۰ هزار تومن خریداری شد. همون جنس و همون رنگ . تازه سنگی که توش برای پایه کار کرده بودن هم خوشرنگتر و زیباتر بود. خلاصه رفتیم سراغ سفره عقد که از ۱ میلیون تومن بهمون قیمت دادن تا ۳۵۰ هزار تومن !!! یه جا رفتیم که همه سفره های عقد رو کامل چیده بود و همشم بر خلاف اکثر جاهایی که دیدیم و روی آینه بودن ٬ روی پارچه چیده بود. آقاهه به حد مرگ سعی داشت که در هر ۲-۳ کلمه یک ok بگنجونه و ما هم از شدت خنده داشتیم منفجر میشدیم. آخه مستحضرید که همسر برادر جان اونور آبیه و اصلا فارسی رو به زور میخونه اما یک بار هم یک کلمه انگلیسی ندیدم بپرونه . شده در مورد چیزی صحبت کنیم و انگلیسی هم بگیم اما از لغتای انگلیسی اصلا جایگزین فارسی تو حرفش نمیکنه. من این بحث رو ندارم که اونایی که لغت انگلیسی میگن وسط حرفشون بدن یا بد کاری میکنن و این به خودشون و عادتشون و ... بستگی داره. من حرفم سر این آقاهه بود  با اون تیپ مکش مرگ ماش که سعی میکرد دایم از کلمات غلط غولوط انگلیسی استفاده کنه که مثلا کلاس کارش رو بالا ببره. ولی انصافا کاراش تک و عالی بود و با قیمت خیلی خوب سفره عقد رو هم کرایه کردیم. مامانم کلی به جونم دعا کرد که باهاشون رفتم . آخه مامان من روش نمیشه چونه بزنه . مخصوصا که برای خرید عروسی بود و میترسید به عروس و مامانش بر بخوره اما اونا هم طفلکیا اصلا اهل این حرفا نیستن. خلاصه که سرمون شلوغه و در تدارکیم. برادر جان هم آخر هفته تشریف می آورند و هفته دیگه هم خدا بخواد عروسیه. *

* برادرم و خانومش قبلا عقد کردن و حالا فقط مراسم عروسیه : )

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

۲ روز رفتیم شمال خونه خاله همسر جان . خیلی هوا محشر بود . پبل از اون تبلیغ تلویزیون که آقاهه دنبال زنجیر چرخ بود که بره چالوس با اسم این شهر آشنا بود و براش خیلی جالب بود که ببینه این چالوس چیه . خلاصه تو جاده که بودیم گفتم " پبل جان الان میریم چالوس ٬ بعدش نمک آبرود ٬ بعدشم شهسوار" اونم با هیجان گفت " آخ جوووووووووون . الان میریم چالووووووس ٬ بعد میریم آب نمک !!! ٬ بعدم میریم چرخ سوار!!" وای به زور جلوی خندمو گرفتم  و درستشو براش تکرار کردم و اونم متوجه شد. وقتی رسیدیم خونه خاله جون اینا گفتم مامانی اینجا شهسواره ها . پبل یه نگاهی دور و برش کرد و گفت" پس کو چرخ؟ بیا منو ببر چرخ سواری : ) " 

پنجشنبه دو بار رفتیم دریا . هر دو بار هم هوا عالی بود اما چون کمی باد میومد از شنای آنچنانی صرفنظر کردیم ( پدر و دختر) و همون کنار ساحل ماسه بازی کردیم و فقط پبل یه چند دقیقه ای تو آب نشست و چون سردش شد دیگه فقط پاهامون رو تو آب زدیم . ولی جای شما خالی عالی بود.

اگر طرفای شهسوار به سمت رامسر رفته باشین حتما بستنی ناسیونال رو میشناسین. از این بستنی ماشینیا داره که تو قیفای خیلی ترد میریزه و محشره. ما هر وقت میریم اونجا به نفری کمتر از ۳-۴ تا رضایت نمیدیم. به پبل گفتم " برو از خاله جون بپرس میان بریم رامسر بستنی ناسیونال ؟ " اونم دوید و گفت " خاله ..... میاین بریم رامشر ٬ بستنی ممم بستنی ممم ... چی بود ؟ " خاله جونم گفتن " ناسیونال" و پبل ادامه داد " آهان ..اون ...بستنی بخوریم؟ " خاله جونم بله رو گفت و تا تونست چلوندش : ) 

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

صبح که داشتیم میرفتیم تا پبل رو بذاریم مهد ٬ سر راه از خونه مامان اینا کفش پبل رو برداشتیم که خانم فیلش یاد هندوستان کرد و گفت " مامانی کجاس؟ " و منظورش این بود که اگر مامانی هست ایشون چرا باید بره مهد . چون مامانم قرار بود که برن دندون پزشکی فوری جواب دادم " مامانی نیست. رفته دندون پزشکی " در این هنگام ٬ پبل با اشاره به کفشای مامانم گفت " ایناهاش!!! این کفشاشه" و ابروهاش رو داد بالا. خوب تقصیر خودمه. نباید بهش الکی یه جوابی بدم دیگه : )

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

مادر بزرگم ۳-۴ روزه که بیمارستان بستری هستن و خدا رو شکر دیروز از CCU اوردنشون تو بخش. دیروز پبل میگه " پش افسرجون کجاس؟ " گفتم " بیمارستانه. حالش خوب نبود ٬ آقای دکتر گفت که بمونه بیمارستان " پبل با خوشحالی رو کرد به من و گفت " مامان! من بوسش کردم . خوب میشه ایشالله !!!" *

* چون هر وقت زمین میخوره یا یه جاییش درد میگیره ما بوسش میکنیم و میگیم که خوب میشه ٬ طفلکم فکر میکنه با بوس همه دردا خوب میشه .

پبل تازگیا یه کار جالب میکنه . وقتی که براش لالایی( شعرایی رو که دوست داره)  میخونم ٬ نفسش رو با ضرب آهنگای شعره تنظیم میکنه . مثلا آخر هر مصرع نفسشو میده بیرون و برای شعره آهنگ میسازه : )

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

زنگ زدم و سالار در رو باز کرد و با دیدن من چشماش از حدقه زد بیرون و گفت : چیه میترا ؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ پس چرا تنهایی؟ شاهین کو؟ ... که سه چهار تا فحش نثارش کردم و گفتم تو پای این دختره رو تو خونه ما باز کردی و خودتم باید پاشو ببری . گفت الان خدمتش میرسم . پا شد و زنگ زد به خانم خانما و چه چیزا که بهش نگفت و آخر سر هم تهدیدش کرد و گفت ۲۴ ساعت وقت داری از تهران بری بیرون. بری شهر خودتون یا هر جهنم دیگه رو من نمیدونم. فقط اگر یک بار دیگه مزاحم شاهین و میترا بشی و اصلا بفهمم که از تهران نرفتی من میدونم و تو. خودت میدونی که خرم خیلی میره و کله ات رو میبرم میذارم رو سینه ات و قطع کرد و من رو برداشت برد رسوند خونه و مثلا با شاهین آشتی کردیم. اما دلم خون بود. شب هم که چشمتون روز بد نبینه حالم بد شد ( خانومای باردار که میدونین به چی میگن حال بد) و رفتم بیمارستان وبعد از چند ساعت که سرم و کارهای اولیه انجام شد کار از کار گذشت و  بچه ام طفلک از بین رفت ( این رو که میگفت اشک تو چشمای درشت روشنش که معلومه یه روزی خیلی کشته مرده داشته جمع شد) . چه روحیه ای داشتم و چقدر داغون بودم بماند. یه چند هفته ای از این موضوع گذشته بود و خبری از سرکار علیه نبود و منم کم کم داشت برام عادی میشد که یه روز دوباره تلفن کرد و گفت که شاهین به من زنگ زده و گفته که بچه میترا مرده و حالا دیگه میتونیم با هم باشیم. من فقط زنگ زدم که مطمئن بشم که راست میگه. منم گفتم آره راست میگه. گفت: من میخوام با شما حرف بزنم .بیام اونجا؟ گفتم : مگه تو تهرانی؟ گفت آره اما از ترس سالار اومدم خونه یکی از دوستام . گفتم : تو آدرس بده من میام و آدرس گرفتم . بلافاصله زنگ زدم شاهین و جریان رو گفتم و اونم داد و بیداد که غلط کرده و دروغ میگه و نرو و ... که من گفتم پس کی بهش گفته؟ من که رفتم و آدرس رو بهش دادم و گفتم اگر میخوای تو هم بیا ... زنگ زدم و در رو باز کرد و یه نگاهی به شکمم انداخت . میخواست ببینه راست گفتم یا نه که دید راست راسته. خلاصه دوباره شروع کرد که شاهین منو میخواد و من بهش گفتم زن به این خوشگلی داری پس چی میخوای و از این اراجیف و آخرشم گفت که هم من شاهین رو دوست دارم و هم اون منو . منم گفتم : به پای هم پیر شین . از در که اومدم بیرون از یه تلفن عمومی به سالار زنگ زدم و گفتم زود خودتو به این آدرس برسون. یه ربع بعد به فاصله ۲-۳ دقیقه شاهین و سالار با هم رسیدن و سالار هم که کارد میزدی خونش در نمیومد به شاهین با نفرت نگاهی کرد و گفت : حیف این زن نیست؟ ببین با اینهمه کارایی که کردی و بلاهایی که سرش آوردی هنوز برای تو اینجاس و شاهینم سرش رو انداخت پایین و انگار دید که نباید وا بده گفت : نه بابا این زنه دروغ میگه و وقتی نگاه تحقیرآمیز سالار رو دید دیگه چیزی نگفت . سالار رفت و خانم نازنین رو از خونه کشید بیرون و کنار خیابون یه دادی سرش کشید و گفت : همین الان سوار شو بریم برسونمت ترمینال یا هر قبرستون دیگه ای که میری. دیگه یه دقیقه هم تهرون نمیمونی. اونم گریه که من الان کجا برم . غلط کردم . دیگه مزاحمشون نمیشم ... سالار گفت این شاهین حی و حاضر. بگو که حرفایی که به میترا زدی رو اون گفته بوده؟ اونم با گریه گفت نه به خدا. دروغ گفتم که میترا بذاره بره و من بشم زن شاهین.سالار اون رو با خودش برد و من و شاهین برگشتیم خونه. چندین ماه گذشت و هیچ خبری نشد و منم کم کم باورم میشد که شوهرم این وصله ها بهش نمیچسبه. یه روز رفتم تو انباری که کمی مرتبش کنم . داشتم کشوهای میز قدیمی رو تر تمیز میکردم که یه نامه از ایتالیا پیدا کردم و دیدم از طرف همون خانم محترمه که تشریف بردن اونجا. چه جوری و با کی رو نمیدونم . اما اونجا بود. تو نامه به شاهین گفته بود که هنوز دوستش داره و گفته بود که هنوز با همون زن ایکبیریت هستی؟ !!! ... " به اینجا که رسید انگار که تکه های قلب شکسته اش رو کف دستش داره نگاه میکنه یه نگاهی به دستش کرد و به هم کوبیدشون و تکونشون داد و ادامه داد " یه بار دیگه هم وقتی دومین بچه رو باردار بودم با یه خانم دیگه تو پارکینگ دیدم که دارن کنار دیوار همدیگه رو میبوسن و از روی پله ها چنان زمین افتادم که همون موقع بچه ام تو شکمم مرد و تا شب از شدت ناراحتی جسمی و روحی به قدری بد حال شدم که با پتو من رو از زمین بلند کردن و بیمارستان بردن. از اون به بعد رحمم دچار مشکل شد و دیگه باردار نشدم . اما هنوز دارم با شاهین زندگی میکنم . چون هنوز مثل خیلی زنای دیگه فکر نمیکنم. کارایی که شاهین کرده رو قبول ندارم اما معتقدم که اون خانمای محترم بیشتر مقصرن . درسته که مرد باید مخصوصا بعد از ازدواج سرش به خونه زندگیش باشه و با اونا خوش بگذرونه ٬ اما اینم میگم که تا زنایی نباشن که اینقدر کثیف ٬ بی وجدان و پستن و به قول قدیمیا رو ویرانه دیگران آشیونه خودشونو  میسازن ٬ هیچ مردی از این کارا نمیتونه بکنه." ... حرفای میترا که تموم شد انگار یه بار بزرگ گذاشتن رو دوشم . یه جوری از همه ( زن و مرد نداره) بدم اومد. فکر میکردم آخه بعضیا چی فکر میکنن؟ تو مغزشون چی میگذره که اینجوری آتیش به زندگی آدما میزنن. به میترا و جوونی و خوشگلی پرپر شده و قلب طفلکیشم فکر کردم و علیرغم اینکه گفته بود شوهرش رو بخشیده و کینه ای ازش به دل نداره ٬ از شوهرش متنفر شدم .... یه خورده به غیر از خودمون و لذت لحظه ایمون به فکر بقیه هم باشیم ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

داشتیم بحث اینکه همه زنا اینجور و همه مردا اونجور رو میکردیم و حرف سر این بود که بیشتر خانمای جمع میگفتن " همه مردا چشمشون دنبال این و اون میدوه حتی اگر زن خودشون زیباترین زن دنیا باشه " که من گفتم " من با این حرف به شدت مخالفم . ممکنه بیشتر خانما یا آقایون خصلتای مشابه زیادی داشته باشن اما هیچ دو نفری عین هم نیستن. چون هیچ کدوم شرایط مساوی هم نمیتونن داشته باشن حتی اگر دو تا خواهر یا برادر باشن. و ..." که اون دوستی که اینجا میترا مینامیمش شروع کرد " من یه زن جوون و خوشگل بودم ( اینو همین الان هم که حدود ۵۰ و چند سال داره میشه فهمید) بچه اولم رو ۴ ماه و خرده ای باردار بودم و از زندگیمم راضی. شوهرم مرد خوبی بود و وضع مالیمونم عالی. یه روز تو آشپزخونه مشغول پختن قرمه سبزی برای ناهارمون بودم که متوجه ایستادن و پارک کردن یه ماشین رنو شدم. آشپزخونه ما پنجره اش رو به خیابون و تقریبا هم سطح خیابون بود و برای همین کاملا خانومی رو که از ماشین پیاده شد رو دیدم. نگاهش کردم و دیدم که خانم خیلی زیباییه و هیکلش هم خیلی قشنگه و سبزه رو و سانتی مانتاله. متوجه شدم که به سمت خونه ما داره میاد . با خودم گفتم که حتما اشتباهی اومده و تو این فکرا بودم که زنگ زدن و منم رفتم پای آیفون و گفتم کیه؟ گفت : خانم اینجا منزل آقا شاهینه ؟ گفتم: بله امرتون ؟ گفت میشه در رو باز کنین من بیام باهاتون کار دارم. و منم در رو باز کردم و اومد تو و سلام و احوال پرسی. از نزدیک که دیدمش حس کردم که من اینو میشناسم و یه جای دیگه هم دیدمش و هر چی فکر کردم یادم نیامد. خانمه گفت ببخشید کجا بشینیم حرف بزنیم و منم گفتم بریم تو آشپزخونه که منم به غذا سر بزنم. رفتیم پشت میز اشپزخونه بشینیم که دیدم داره به شکمم خیره نگاه میکنه . گفت شما حامله این؟ گفتم بله چطور مگه؟ گفت آخه من اومده بودم بگم که شوهر شما به من علاقه مند شده و قرار گذاشتیم که منو بگیره اما نگفته بود که شما حامله این. گفتم : بله؟ شوهر من؟ شما کی هستین ؟ گفت : اوا میترا خانم منو یادتون نیست تو مهمونی سالار ... من و سالار با هم دوست بودیم و دم شومینه نشسته بودیم ... گفتم : خوب سالار چی شد؟ مگه تو با اون نبودی؟ گفت : نه بابا همون شب که از اونجا رفتم دیگه ندیدمش . عوضش شوهر شما اون شب خیلی تو نخ من بود بارها با نگاه دنبالم کرد و چشمک زد و تو فرصتی که شما نبودی به من شماره داد و گفت که باهاش تماس بگیرم و منم از اون روز تا حالا با شوهر شما رابطه دارم و چند بارم که شما خونه نبودین اینجا اومدم و حتی رنگ روتختی و پرده اتاق خوابتم میدونم. گفتم : خوب حالا چی؟ حرفت چیه؟ گفت : هیچی دیگه اومدم بگم که قراره من و شاهین با هم ازدواج کنیم . من که تو دلم غوغا بود با خونسردی گفتم : خوب چه اشکالی داره . من همین الان میرم وسایلم رو جمع میکنم و میرم . این بچه هم مشکلی نیست اینقدر آشنا دارم که بتونم از به این دنیا آوردن بچه جلوگیری کنم .گفت : یعنی به همین راحتی؟ از نظر شما مشکلی نیست؟ گفتم : نه عزیزم وقتی اون منو نمیخواد و شما رو میخواد منم مشکلی ندارم هزار تا مثل اون رو میتونم پیدا کنم. این خورشت روی گاز ٬ اونم پلو داره دم میکشه. یه نیم ساعت دیگه هم شاهین پیداش میشه و رفتم به سمت اتاقم و تا رسیدم انگار که یهو خالی شده باشم ولو شدم رو زمین و آنچنان صدایی داد باسنم که گفتم شکسته . هر جوری بود خودمو جمع و جور کردم و مشغول جمع کردن وسایل بودم که دیدم داره داد میزنه : میترا خانم میترا خانم من دارم میرم. باشه تا شاهین بیاد خودتون باهاش حرف بزنین اینجوری بیاد ببینه که شما رفتین و من اینجام خوب نیست و تا من خواستم حرفی بزنم صدای بسته شدن در اومد .  اون موقع بود که زدم زیر گریه و اشکام سرازیر شد و استفراغ شدید. یهو به خودم اومدم و دیدم که نزدیک اومدن شاهینه. به هر زحمتی بود زمین رو پاک کردم و لباس عوض کردم و آرایشی کردم و عطر زدم و منتظر نشستم . شاهین که اومد خیلی عادی سلام علیک کردم و رفت و دست و صورتش رو شست و اومد تو آشپزخونه و مشغول خوردن شدیم که نگاهی به من کرد و گفت : میترا چیزی شده؟ چرا چشمات قرمزه ؟ گفتم : نه یه کم حالم به هم خورد و بالا آوردم ... مشغول شستن ظرفای ناهار بودم که تلفن زنگ زد و من با اینکه تلفن دم دستم بود برش نداشتم و به شاهین گفتم دستم بنده تو بردار . بعد از چند لحظه صدای فحش و ناسزا شنیدم که زنیکه هرزه ج... تو گ. خوردی . تو بیجا کردی . من باباتو در میارم . من ج.. میدم. سل... خانم  و گوشی رو گذاشت . بلند پرسیدم کی بود ؟ چی شده؟ که اومد و دیدم دستاش داره میلرزه و رنگش عین گچ دیواره. تا اومد حرف بزنه تلفن زنگ زد و دوید تو اتاق و گوشی رو برداشت و دوباره یه سری فحش ( بنده از نوشتنش شرم دارم) . من از اینور گوشی رو برداشتم و گفتم دختره فلان فلان شده دست از سر شوهر من بردار و قطع کردم که شاهین اومد و دیگه هر چی فحش بلد بودم بهش دادم و اونم میگفت این زنیکه دروغ میگه و ... خلاصه وسایلم رو جمع کردم و دم در بهش گفتم تو لیاقتت همین زنس که با رفیقتم خوابیده . بعضیا ظرفیت داشتن چیزای خوب رو ندارن . نه اینکه من خیلی خوبما . اما حداقلش خیانت تو مرامم نیست. برو با همینا خوش باش . یه وقتی به خودت میایی که نکبت همه جونتو گرفته . اگر این خوشیه ٬ به سلامت. هر چی اصرار کرد و انکار فایده نداشت و اومدم بیرون و یه راست رفتم سراغ سالار .... ادامه داره 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

همگی به شدت در این چند روز تعطیلات که کلی به دلمون لیف و صابونشو کشیده بودیم که استراحت کنیم و گردش کنیم مریض شدیم . جوری که حسرت خوابیدن ۲ ساعت ممتد به صورت داغ به دلمون موند .قرار شده سر در خونمون بنویسیم بیمارستان ...  خلاصه که کلی حرف دارم اما الان نمیتونم بنویسم چون هوار تا کار دارم. یه داستان واقعی از زندگی یه خانم که برام تعریف کرده ( البته با نام مستعار) میخوام بنویسم که در اولین فرصت میام و مینویسم . فعلا ....
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

روزای اول کاری ٬ ماههای اولش و سال اول همیشه یه حال و هوای دیگه ای برای آدم داره . مخصوصا اگر با اونایی که کار میکنی خوب باشین. ۲ سال اول کار من بهترین سالهای کاریم بودن. جمعمون ماه به تمام معنا بود. از مدیرمون بگم که جواهر بود و هر چند وقت یک بار یه قراری میذاشتیم و بیرون میرفتیم و میگفتیم و میخندیدیم . مثل یه خونواده بودیم . همه اون عده که جور بودیم با همسرامون تو مهمونی و رستوران و سینما و تاتر و کنسرت و ... با هم شرکت میکردیم و همسرامونم عاشق این صمیمیت و محبتمون بودن و خودشونم تشویقمون میکردن و  یه پای ثابت این جمعمون بودن. اون جمع دونه دونه کم شد و اکثرا رفتن کانادا . امروز اون مدیر عزیز که هنوز با شنیدن صداشون میخوام از خوشحالی جیغ بزنم زنگ زدن و گفتن که ایران هستن و برای هفته آینده این عده ای که از اون جمع باقی موندیم میخوایم دور هم جمع بشیم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

از دیروز یه بچه گربه فسقلی آرامش رو ازم گرفته . من بچه که بودم گربه داشتم . یه روز که وضع حمل کرده بود : ) رفتم که بچه هاش رو ببینم که با پشت پف کرده و موهای سیخ شده دنبالم کرد. من جیغ رنان و هوار کشان میدویدم و گربه دنبال من د بدو . که یهو از بین پاهام رد شد و موهاش به پاهام گرفت که دیگه داشتم سکته میکردم و همه اعضای خونواده هم  از داد و هوار و جیغای بنفش من ریخته بودن تو حیاط و دلداریم میدادن .اما همون شد که دیگه از گربه در حال دویدن و گربه ای که یه جا قایم شده و نمیبینمش میترسم . حالا از دیروز تا حالا یه گربه اومده زیر این کف کاذب محل کار ما و هی میو میو میکنه و با هر بار اظهار وجودش من ۱۰۰ بار ضربان قلبم تندتر میشه .  همکارامم اذیت میکنن و به این مسول فنی که میاد تایلها (  کف پوشها ) رو در میاره و با چراغ قوه زیرشونو نگاه میکنه که ببینه پیداش میشه یا نه ٬ میگن که نزدیک شبنم رو باز بذار که بیاد و بره. دیروز عصر ٬ بعد از اینکه من رفتم از یکی از سوراخای روی این تایلا  که برای کابل برق و شبکه مون باز گذاشتنش اومده بیرون و با سرعت یه دوری زده و دوباره از یه جا دیگه رفته تو . همه میگفتن که کاش تو بودی و چند روزی سوژه داشتیم و منم با جذبه که گاهی از خودم نشون میدم از ادامه بحث جلوگیری کردم و حالا همه سر کار خودشونن ... اما گربه رو چیکار کنم ... اونم جذبه مذبه حالیشه؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

اینترنتم یه جورایی قطع شده . دارم با سرعت جت مینویسم ... پبل دیروز سر اذان دستای کوچولوش رو گرفت جلوی صورتش و گفت " خدا... بابای بابام .... بابا ایبی ( ابی) پاش خوب بشه ... دیگه ژخم نباشه ( به خاطر عمل بای پس از ساق پاشون رگ گرفتن که هنوز جاش هست ) ... خدا ... بابا فلخم ( فرخم ) پاش خوب بشه ( پاهای بابام به خاطر واریس شدید چندین ساله که زخم داره)... مامانم اشک از چشماش اومد و گفت الهی خدا حفظت کنه که اینقدر قلبت پاکه و مهربونی ... بچه ها پاک پاکن ... زلالن ... عشقن ... عین عین صداقتن ... خدا همه بچه ها رو حفظ کنه ...

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

همسر جان گاهی به شوخی به پبل به جای اینکه بگه "آفرین" یا " بارک الله " میگه ( با آهنگ) " باری کله ٬ باری پاچه " . پبل تو مهد دست چپ و راستشو یاد گرفته . دیروز که نشسته بودم و با پبل بازی میکردم ازش پرسیدم " خوشگلم دست راستت کدومه ؟ " و اونم دست راستش رو نشون داد. خلاصه که ذوق مرگ شدم و کلی هوار و جیغ و با ذوق گفتم " با....ری.....کلا.....ا"  که اونم با شیطنت گفت " با....ری .... پاچه" !!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

امروز اصلا حوصله ندارم . اول صبحی حالمونو گرفتن. یکی از همکارای با سابقه و قدیمیمونو مامور کردن که به همه خانما بگه که " خانمای قسمت ... بد حجابن و از کارگزینی تذکر دادن که مانتوشون تنگه ٬ بعضیاشون دکمه هاشون بازه و مقنعه هاشون خیلی عقبه!!!" خلاصه که این ادای تازه اس که مد شده . نمیدونم خودمون خودمونو چشم زدیم یا اینا مرض گرفتن!! یکی نیست بگه آخه شما چشمتون به باسن و بقیه اعضای خانما چیکار میکنه؟ یا اینکه چرا اینقدر به همه جزءیات لباس یه خانم دقت کردین که میگین دکمه هاشون تا ... بازه؟ مگه این اشکال نداره؟ .... برم ببینم نکته بدحجابی تو خودم پیدا میکنم که اصلاحش کنم یا نه ....
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

یه گلدون از صنایع دستی خریدم برای این گلایی که همسر جان برام آورده بود .  از این گلدون شیشه ایهای آلبالویی رنگه که روش خطای سفید دور چرخیده. الان ۴-۵ شاخه رز گلبهی و صورتی و نارنجی با بوی وصف نشدنی دارن بهم میخندن . یاد کارتون مسافر کوچولو میوفتم و اون گل مغرور و از خود راضیش که همیشه از دیدنش حرصم میگرفت و دلم برای مسافر کوچولو میسوخت . اما این گلای من زمینین و اهلی شدن. هیچ آزاری و عشوه ای ندارن و فقط بهم لبخند میزنن . شاید دارن پیغام اونو بهم میرسونن . همونی که با دستای خودش برام چیدتشون و خارشون رو کنده که یه وقت به دست من نره... منم مسافر کوچولوام ... اونم هست ... هممون هستیم ... فقط خدا کنه اهلی بشیم ... اهلی باشیم
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com