نامه ای به خانواده ام ...
داره تو ذهنش همه اون چیزایی که میخواد بنویسه برای خونواده اش رو مرتب میکنه . خوب بهتره از لحظه قبل از تصادف شروع کنه . آره چون قبلش رو که خودشون میدونن. میدونن که با دوستش و چند نفر دیگه رفته بوده برای دیدن خوابگاهش تو شهرستان . میدونن که قرار بوده ساعت 3 و نیم راه بیوفتن و 8 شب برسن .
مادرم ... پدرم ... خواهرکم ...
سلام . دارم از اینجا براتون نامه مینویسم . راحتم و زلال . نه نگران نباشید . همه چیز رو به راهه . فقط نگران دلتنگیهای شمام . بذارین براتون بگم چی شد. میدونم که میخواین از زبونم بشنوین اما ...مینی بوس که راه افتاد با مریم شروع کردیم از شرایط خوابگاه و اتاقاش و اینا حرف زدن ...هنوز یه ساعتی نگذشته بود که دیدیم مینی بوس با شدت از مسیر خودش منحرف شد .با یه صدای وحشتناک وایستاد. همه جیغ کشیدیم و بعدشم سکوت . بلند شدم دیدم که مریم کنار دستمه و سر و کله اش خون خالیه . اومدم جیغ بزنم که چشمم به خودم افتاد . سرم بین سقف مینی بوس و صندلی مونده بود . پس من الان کی هستم ؟پس اونی که اونجاس کیه؟ ... به بیرون مینی بوس نگاهی انداختم . وای چی میدیدم . مینی بوس برای سبقت گرفتن از یه تراکتور همینجوری اومده بود تو خط مقابل که رفته بود زیر اون کامیونه . صدای ناله الهه رو شنیدم . رفتم بالای سرش . خدایا زنده بود . هی هوار زدم . هی داد کشیدم . کسی نشنید . هی آدما جمع میشدن و همشونم دودستی تو سرشون میزدن . هلی کوپتر رسید . اونایی که زنده بودن رو بردن و ماها رو با احتیاط از لای تکه های آهن و صندلیا بیرون کشیدن و آوردن بهشت زهرا . وای اونور شیشه چه خبر بود . ای داد . 2-3 نفر رو که میشستن پرده ها رو کشیدن .آخه طفلکیا بدجوری آش و لاش بودن . نوبت من که شد چشمم دنبال شماها بود. همش میخواستم بگم که غصه نخورین. به خدا خوبم ... راحتم ... آزادم ... زلالم . اما مادرم شما رو که دیدم چه حالی شدم . خواهرکم چرا اینقدر خودت رو زدی. من که داشتم باهاتون حرف میزدم . صدام رو نگین که نشنیدین . بعدشم که بستنم تو اون کفن سفید و آوردنم بیرون . نماز رو که خوندین و اومدین کنارم دیدم که بابا ماته. دیدم که مامانم پیر شد . دیدم که زمانه سنگ شد. زمانه قول بده هوای مامان و بابا رو داشته باشی . من خواهر یزرگتم حرفامو گوش کن . با آمبولانس که بردینم تو حیاط خونمون همه خونه رو خوب نگاه کردم . اتاقم رو ... گلدون کوچولوی یاسم رو ... عکس دسته جمعی اون سفر شمالمون رو ... میشنیدم که چی کار میکردین . خاله جون و راحله ... عموها ی مهربونم ...همه و همه ... بسه ... ببینین ایناهاشم ... خوبم ...زلالم ...شیش تا ماشین گل زدین .... اون خنچه عقد من بود؟ اینا رو کی درست کرده بود؟ سرم نقل پاشیدن . سه تا ماشین گل زده از جلو و سه تا ماشین پشت آمبولانس ... لی لی لی لی کردین ..بردینم به زادگاه بابا ... اونجایی که هر پنجشنبه جمعه با هم میرفتیم ... تو قبر که گذاشتینم چشمم به بابا افتاد ...داد زدم بابا جونم منو نگاه کن ... چرا به خاک ماتت برده ؟ من اینجام کنارت من دنیای توام ... یادته میگفتی تو و خواهر و مادرت همه چیز منین ... پس چرا حالا دنیات رو نمیبینی ؟ چرا با خودت اینجور میکنی ؟ تو باید برای زمانه سالم بمونی و مثل همیشه بابای خوبش باشی ... اومدین تا برای آخرین بار دنیاتون رو ببینین ... مادرم از حال رفتی... خواهرم تشنج کردی... پدرم مات زدی ... از دیروز که رفتین و همش اسم منو صدا میکنین تو این فکر بودم که خبر سلامتیم رو بهتون بدم . بگم که سالمم و راحت . بگم که نگران من نباشین . من زلالم ....
دیروز اومدند و یخچال فریزر مامان اینا رو نصب کردند . از توش یه تیکه یونولیت درآورده بودند که پبل رفت و برداشت و شروع به ریز ریز کردنش کرد . همسر جان بهش گفت " پبل اگر مامانی ببینه میاد ما رو میکشه " پبل هم تا اینو شنید زودی لبه فرش رو بالا زد و تند تند فرستادشون زیر فرش : )
با پبل داشتیم از پله ها بالا میرفتیم که گفت " من پی پی دارم " گفتیم بدو بدو که بریم دستشویی . اونم همینطور که داشت از پله ها بالا میرفت گفت " نه اشکالی نداره ... خوردش میکنم ... گوژ میدم " وای ما چقدر شوکه شدیم . هم خندمون گرفته بود و هم فکر میکردیم که این بچه چه جوری این حرف رو زده ... خلاصه اونایی که مشکل مزاجی دارند میتوانند به مرکز خرد کنی پبل مراجعه نمایند که در کوچه و خیابان گریبانگیرشون نشه : )
دیشب به مدت ۵ ساعت و نیم برقمون رفت . چی کشیدیم بماند. تو حموم بودم و تا همسر جان شمع و اینا دست و پا کنه و برام بیاره تاریکی و سکوت من رو به یاد دوران جنگ انداخت. اون موقع اگر تو حموم بودیم و برقمون میرفت ٬کنار شوفاژ حموم چمباتمه میشستیم تا گرممون بشه و مامان حوله مون رو بیاره و بریم بیرون و تند تند لباس بپوشیم و بریم زیرزمین و بعد از آژیر بیاییم بالا . تفاوتش این بود که به جای لرزیدن از سرما ٬ از گرما موش آب کشیده شده بودیم...
پبل دویده و اومده میگه من امروز اشک شادی ریختم . منم با دهن باز و چشمای از حدقه در اومده میگم " اشک شادی دیگه چیه؟ " با ناز و ادا میگه " اشک شادی دیگه ... همون که وقتی شادی میاد ..."
پبل خانوم با کمال خونسردی برای عروسکش تعریف میکرد " گیشو ( گیسو) من وقتی بژرگ بشم ... تو دلم ایشالله نی نی میاد ... اونوقت آقای دکتر نی نی رو به دنیا میاره ... مثل مامان شبنم که آقای دکتر منو از تو دلش به دنیا آورد !!!"
" خدا .... شلامتی بده .... خدا .... پول قلمبه بده : ) " آی خدا از زبونت بشنوه مادر ...
پبل سوره توحید رو یاد گرفته و کلی ذوق مرگ شدم از شنیدن صداش که بدون اطلاع ما و برای خودش یه دفعه شروع به خوندن سوره کرد و من از شادی جیغ کشیدم ... دختری یه استخر بزرگ بادی داره که عصرا آقای همسر یا خودم میبریم پشت بوم و آبش میکنیم و آب بازی به راه میندازیم ... البته خودمونم توش جا میشیم و میریم با پبلی شلوغ بازی در میاریم . دیروز به من میگه " مامان شما هم برو مایو بپوش بیا باژی کنیم " میگم مامان جان نمیشه من مایو بپوشم با همین تاپ و شلوارک میام . میگه " چرا ؟ مایو نداری؟ برات میخرم : ) "
* نوشی جون چون خودت خواستی که خیلی در مورد وضع به وجود اومده حرفی زده نشه تا به قول خودت قضیه سیاسی نشه من دیگه چیزی ننوشتم اما دلم پیش شماهاست .
دیروز دوست مامانم اومده بود خونشون . اونم یه نوه داره که پسره و ۶ سالشه و همیشه به شوخی میگه پبل عروس خودمه ( که بنده از این شوخی بیزارم و اصلا نمیدونم این چه شوخی بی مزه ایه !!!) خلاصه دیروز برای اولین بار ما چشممون به جمال این آقا روشن شد. دوست مامانی به پبل گفت که این داماده ها و پبل هم که چند روزی بیشتر از عروسی داییش نگذشته و هنوز جو گیره یک کمی از روی مبلی که نشسته بوده دولا میشه و رو به دوست میگه " مریم خانم ... حالا داماد چند شالشه ؟ " ما هم که از خنده منفجر شدیم . بچه ام منظورش این بود که بفهمه این پسر چند سالشه و چون از لفظ خود مریم خانم استفاده کرده بود و "داماد " گفته بود ما ریسه رفتیم . موقع خداحافظی هم به پسره گفتن که پبل رو ببوس که بریم و اونم هی کش و قوس اومد که "نه" در همین حین پبل خانم در نهایت دلبری اومد و گفت " دوماد عروسو ببوس یالله٬ یالله یالله یالله "
پبل اسم خیلی از ماشینا رو میدونه و میشناسدشون . پژو ٬ پراید ٬ رونیز ٬ پیکاپ ٬ سمند ٬ پیکان ٬ رنو ٬ مینی بوس و اتوبوس رو کاملا به اسم و قیافه میشناسه و اگر غیر از اینا ماشینی رو ببینه حتما اسمشو میپرسه و با خودش تکرار میکنه ...
دختر خانم در کلاس زبانشون به خاطر اینکه کلی چیزای انگلیسی بلده ( از شعر گرفته تا ABCD و بعضی لغتها ) مبصر شدن و باید به همکلاسیاش بعضی چیزا رو یاد بده.... معلم خصوصی نمیخواین ؟
دیروز پبل و همسر جان و مامانم از خونه رفتن بیمارستان دیدن مادربزرگم و منم از سر کار رفتم که نوبتی پبل رو نگه داریم و بقیه برن بالا . توی راه مامانم دیدن که پبل اخم کرده و روشو کرده یه طرف دیگه. پرسیدن که چی شده مامانی؟ و پبل هم برگشته و جواب داده " هیچی ناراحتم .... خشتم دیگه ( خسته ام دیگه ) : ) مامان قربون اون خستگیت بره ....