امروز یه صحنه جالب دیدم تو خیابون ... یه خانم و دو تا بچه اش از یه ماشین مسافر کش پیاده شدن و مثل اینکه اون مبلغی که راننده گفته بود نداده بود و همونی که خودش میخواست رو بهش داده بود که دیدم راننده از ماشین پیاده شد و ماشینش رو به امان خدا وسط خیابون ول کرد و بدو بدو دنبال اونا راه افتاد و همینجوری هم داد مزد و بد و بیراه میگفت . کلماتش برام مفهوم نبود اما معلوم بود موضوع کرایه است . دختر نوجوونش هی اینور و اونور رو نگاه میکرد که ببینه کسی نگاهشون میکنه یا نه و هی با التماس به مامانش و رانندهه نگاه میکرد و چیزی نمیگفت ... جدا چرا همیشه این کرایه دادن برای ما اینهمه مشکل درست میکنه . یا مسافرا بی انصافی میکنن و حقشون رو میخوان از همین راننده بگیرن و یا راننده بی انصافه و قیمت نا معقول میخواد بگیره ... : )
راستی این رنگ زرد تخم مرغی چیه مد شده بعضیا میزنن به سرشون ؟ نه بلونده که بگیم خوب بور و قشنگه و نه به این رنگ کاهی که به سفیدی میزنه شبیهه که بگیم خوب مثلا شیکه . اگر یکی با پوست تیره و کله زرد تخم مرغی و صندل و جوراب روی موتور توی اتوبان در حال حرکت و دلبری باشه٬ ببینین چه منظره جالبی میشه که هر آینه ممکنه موجب تصادف و ترافیک مافوق تصوری بشه ... !!!
از همه دوستای گلم که جویای حال دخترکم شدید یه دنیا ممنونم ... خیلی دوستون دارم : )
داشتیم میرفتیم سر راه منزل داییم دنبال مامانم که گفتم چقدر من از این خیابون بدم میاد ٬ همیشه شلوغه که یه دفعه پبل با حالت سرزنش آمیزی گفت : ماماااااااااان !!! دایی مشن ( محسن ) !!!! اینهمه ما رو دوست داره !!!! .... انگار که من یه جنایت بزرگی مرتکب شدم : )
بهش میگم پبل جان یه دایی هست که فقط مال خود خودته و دایی هیچکس دیگه ای نیست اگر گفتی اون کیه ؟ با شیطنت میگه خوب دایی رضا داماده دیگه ...
دوباره حساسیت پبل عود کرده و اینبار میخوایم ببریمش یه متخصص آلرژی .... دیگه از بس شربت ضد حساسیت خورد و پماد هیدروکورتیزون مالید٬ خسته شد بچه ام ... بریم ببینیم چی میشه ...
یکی از دوستای دوران بچگی همسر جان فوت کرده و اون هم یک شب مجبور شد بره شهرستان ... همین که میدونم حتی چند کیلومتر ازم دور میشه بغضم میگیره و دلم تنگ میشه ... بیشتر و بیشتر از همیشه میفهمم که چقدر دوسش دارم و وجودش برام مهمه ... دستای مهربون و چشمای عاشقش برام پشت گرمیه ... خدا برامون حفظت کنه همسر جان : )
پبل یه حالت خفیف حساسیت داره . مثلا به مواد خوراکی که رنگ مرغوب ندارن ٬ خاک ٬ بادمجون و ... حساسیت داره و تنش دونه های قرمز میزنه که با خوردن شربت پرومتازین برطرف میشه و در مراحل حاد که تا حالا ۳ بار پیش اومده با تزریق بتامتازون از بین میره . البته تا اونجا که ممکنه سعی میکنیم مواد خوراکی حساسیت زا بهش ندیم اما در مورد خاک دیگه دست ما نیست ٬ که اونم تا جایی که میشه از نشستنش تو جایی که خاکیه و دست زدنش به اون جلوگیری میکنیم اما بچه اس دیگه ... اینا رو گفتم که ماجرایی رو که پریشب برای دختر خاله ام پیش اومد و دیروز به ما رسید رو تعریف کنم. پریشب دختر خاله ام یکهو بدنش کهیر میزنه و به حالت غش میرسوننش بیمارستان و دکتر اورژانس هم بعد ازمعاینه و تزریق داروی مربوطه به خاله ام میگه که ایشون این مریضی رو از یه بچه یا نوزادی که ویروسش رو در بدنش داره گرفتن !!! که حالتی مثل سرماخوردگی داره و سرفه میکنه ٬خاله ام هم فوری یاد پبل میوفته و تا بیان خونه و بخوابن همش با هم میگفتن که آخی طفلی پبل پس هر بار که اینجوری میشه چه عذابی میکشه و از این صحبتها . دیروز صبح خاله ام زنگ زد شرکت و ماجرا رو تعریف کرد و منم که میدونستم که مورد پبل ربطی به این موضوع نداره خیلی جدی نگرفتم تا اینکه تلفن مامانم و بابام این استرس و شک رو به من هم منتقل کرد . خلاصه با همسر جان تماس گرفتم و جریان رو تعریف کردم و گفتم که عصری پبل رو ببریم دکتر . اونم زنگ زد بیمارستانی که دیشبش دختر خاله ام رفته بود و خواست با اون خانم دکتر صحبت کنه که گفتن نیستن و بعد به برادرش که پزشک هستن زنگ زده و ایشون هم گفتن که ممکنه یه بیماری با این علائم ٬ ویروسی باشه اما این مورد که گفته و اینکه از یه بچه است و اینا اصلا قابل قبول نیست . بعد از تعریف کردن ماوقع برای من باز هم اصرار کردم که با دکتر خودش هم مشورت کنیم . دیگه دیروز عصر که بردیمش پیش دکتر خودش و هم مورد سرفه اش و هم ماجرا رو گفتیم ٬ آقای دکتر همه رو با آرامش گوش کردن و گفتن که سرفه اش مال یه سرما خوردگی خفیفه و مورد دیگه هم " هیچ همچین چیزی نیست " و کلی توضیح دادن و خیال ما رو راحت کردن . دیشب به این فکر میکردم که یه تشخیص نادرست یا یه حرف بیجا چه اثری روی روان آدم میذاره و تو اون چند ساعت ما چی کشیدیم و هر لحظه فکر میکردیم که نکنه الان پبل اونجوری بشه ... امیدوارم خدا به همه سلامتی بده که بزرگترین نعمته ... آمین
دیشب پبل بعد از تموم شدن نقاشیش بدون اینکه من بگم شروع کرد به جمع کردن ماژیکاش و جابه جا کردنشون . بعد ماشیناش رو آورد که بازی کنه و کم کم وقت خواب شد و من گفتم که بریم مسواک بزنیم و بعدشم رفتیم که بخوابونمش. یه دفعه وسط قصه ای که داشتم براش تعریف میکردم گفت : ای وای مامانا الان ماشینام ریخته ریخته اس ... یادم رفت جمع کنم ... منم گفتم عیبی نداره دختر خوبم همین که یادت بوده بسه . من جمعشون میکنم ... آفرین و اونم با احساس رضایت به بقیه داستان گوش داد.
پبل چند وقته که در مورد پوشیدن لباس کمی لجباز شده و اونی که خودش میخواد رو به اصرار تنش میکنه و اون هم اکثرا به قول خودش لباس دامنیه ( پیرهن) . کمی هم سرماخوردگیش بهتره اما هنوز فین فینش به راهه ...
خدا رو شکر پبل بهتره و تازگیا به فیلمهای بچه ها و قصه علاقه بیشتری نشون میده . دیشب موقع خواب یه متر خیاطی رو که باز شده بود به مدت ۴۵ دقیقه !!! طول داد تا بپیچه و به هیچ وجه حاضر به کمک گرفتن نبود و آخرش هم با یک ترفند متر رو باهاش پیچیدم و هی آفرین آفرین بهش گفتم که راضی بشه بره بخوابه . یعنی از ساعت ۹ تا ۹:۴۵ دقیقه بنده چشم به دستای پبل خانم دوخته بودم تا این متر کذایی پیچیده بشه و مجوز خواب بگیرم : )
پ ن : من نمیتونم تو بلاگ رولینگ کسی رو add کنم ... شما هم مشکل دارین باهاش؟
" من شبنم ۲۹ سالمه و حدود ۶ ساله که ازدواج کردم ... یه دختر ۲ سال و خورده ای دارم که اینجا اسمش رو پبل گذاشتم (پبل ۳۰ فروردین ۸۲ به دنیا اومده ) ...همسر جانم رو اندازه یه دنیا دوست دارم.... اینجا از خاطره هام و اتفاقات روزمره و شیرین کاریهای دخترم و چیزایی که برام جالبه مینویسم ... "
کلی از آرشیوش رو خوندم. غنیمتیست بعد از مدتها مطالبی بخونی که هر لحظه بهات تنش نده. شبشیدها رو از دست ندید.
پ.ن. شاید دلیل اینکه انقدر از نوشتههای شبنم خوشام اومده به خاطر اینه که منو یاد اوایل وبلاگنویسی خودم میاندازه. یادش به خیر. :)
ممنون هاله جون که روز منو ساختی.. اول شنبه ای کلی هیجان زده شدم و انرژی گرفتم : )
یه وبلاگ رو به تازگی پیدا کردم اما وبلاگ جدیدی نیست و الان دارم آرشیوش رو که از سال ۲۰۰۲ نوشته تا حالا ٬میخونم . برام جالب و عجیبه که چقدر در طول چند ماه مدل و سبک نوشته هاش عوض شده و اصلا خیلی چیزاش ضد و نقیضه . یه جاهایی از خونشون و خونواده میگه و یه جاهایی میگه خونه خودم و از تنهاییهاش میگه . یه جاهایی از مادرش میگه و محبتهاش و جاهای دیگه از بی وفاییش و اینکه ترکش کرده و تحویلش نمیگیره . یه وقت میگه من پسرم ٬ یه وقت میگه دوست پسر دارم ٬ یه وقت میگه من تمایل به همجنس خودم دارم . یه جا یه شغل مهم داره و حسابی تحصیلکرده است و یه جایی میگه من بی سوادم . اگر آرشیوش رو از اول نمیخوندم پیش خودم میگفتم شاید قبلا یه چیزی گفته که این حرفاش رو بشه درک کرد . اما از اول اینطوریه . یعنی نمیفهمی داره داستان میگه یا اتفاقات روزمره زندگیشه ... خلاصه که تا آخرش برسم فکر کنم یه جورایی خل بشم : )
هر روز صبح که پبل رو میبریم مهدکودک از نانوایی سر کوچه مهد یک عدد نون تافتون داغ و تازه میخریم که البته سفارش خانم خانماست و اگر یه روز نون تازه نباشه اصلا امکان نداره و یه تکه نون تازه میدیم دستش و با پنیری که از خونه براش برداشتم یه لقمه جانانهدریت میکنم و تو کیفش میذارم برای صبحانه اش. اونجا بهشون صبحانه میدن اما پبل میگه شما برای من نون پنیر بذار که منم اطاعت میکنم . خلاصه اینکه دیروز که رفتیم تا سهمیه هر روز رو بخریم یه آقایی رو اونجا دیدیم که یه مقداری تاس بودن . پبل تازگیها به قلب ما رحم می کنه و آروم دم گوشمون میگه که این آقاهه کچله و منم میگم بله مامان جون این آقاهه مو نداره و بعدشم کلی با ذوق میگه دیدی آروم دم گوشت گفتم؟ و بنده هم مراتب امتنان رو به جا میارم . یه دفعه دیدم آروم میگه مامان این آقاهه نونوا سیبیل داره ... منم خنده ام گرفته بود و گفتم مامان جون سیبیل عیبی نداره میتونی بلند بگی : ) تو همین حال و هوا بودیم که آقای جلویی ما نونش رو گرفت و یه پارچه پهن کرد و نونهاش رو توش گذاشت که ببره. یه دفعه پبل با تعجب و هیجان گفت مامان این دشک مال کیه اینجاس؟ وای که از خنده غش کردم و گفتم که این پارچه است و این آقا برای اینکه دستش نسوزه و نونهاشم خشک نشه این پارچه رو با خودش آورده ...
دیروز رفته جلوی آینه مادر بزرگم و یه تکه پنبه برداشته و میگه من دارم آراهش میکنم . حالا میام ... بعد از یکی دو دقیقه با صدای بلند گفت : بابا ازم بپرس آراهشت چقدر طول میکشه ؟ که همسر جان اطاعت کرد و ایشونم جواب داد : یه دقیقه دیگه تمومه الان میام و اومد دم در اتاق و گفت این آراهش به درد شما نمیخوره مال منه فقط و رفت تو . ما همه به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم. آخه من هر وقت آرایش میکنم و پبل میگه که برای منم بزن من بهش میگم که این به درد شما نمیخوره و فقط یه رژ براش میزنم. یا وقتی که میخوایم مهمونی بریم همسر جان برای اینکه بدونه کی لباسش رو بپوشه از من میپرسه که کی آرایشت تموم میشه و پبل همون حرفای ما رو تکرار میکرد . از همه چیز گذشته این ژست آرایش کردنش منو میکشه ....