تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
لوله شوفاژ حموم خونه مامان اینا ترکیده بود و دیروز صبح یه آقایی که الان چندین ساله که میاد و اینجور کارای خونه رو برامون انجام میده با یه کارگر اومدن و مشغول کار شدن . وسطای کار یه چند تا وسیله میخواست که همسر جان با پبل رفتن خریدن و اومدن که یکی از اون اقلام چسب تفلون بود . یه حلقه دست پبل و یه حلقه دست همسر جان . از در که اومدن پبل گفت مامان بیا ببین این به درد آقا قاسم میخوره ؟ : ) بعدم یه کمیش رو براش کندم و میگه اینکه نمیچسبه خرابه که ...

دیدین بعضی جاها ٬ بعضی آهنگا٬ بعضی غذاها ٬ بعضی شعرا بوی خاصی دارن؟ یعنی بوی خاطره میدن .وقتی به اون جا میری ٬ به اون آهنگ گوش میدی ٬ اون غذا رو میخوری یا اون شعر رو میخونی٬ یه بویی میاد سراغت که یاد اون خاطره میوفتی ... دیشب پبل رو بردیم دنیای شادی . از در که رفتیم داخل همش انگار باید دنبال کسی بگردم چشمام جستجو میکرد. همسر جان گفت : شبنم اینجا بوی وبلاگ میاد : )

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

از طلا بودن پشیمان گشته ایم ٬ مرحمت فرموده ما را مس کنید ...

تو رو خدا بزرگترا و کوچکترا ٬ پدرا و مادرا ٬ همسران ٬ دوستا و آشناها اینقدر سر یه چیز کوچیک به جون هم غر نزنید. تذکر یه چیزایی خوبه اما وقتی میدونی حرفت سوهان روح طرف مقابلته و تازه سودی هم براش یا برات یا براشون نداره جز مچاله کردن دلش و دلشون چرا اینقدر غر میزنی  ؟ مگه یه حرف رو چند بار میزنن؟ یه نقص یا کاهلی یا لطف رو چقدر به رخ میکشن؟

 مراقب گلدون اطلسی باش ... یه وقتایی منتظر کسی باش

کسی که چشماش یه کمی روشنه .... شاید یه قدری هم شبیه منه *

*مشغول کار بودم دیدم همکارم این آهنگ مهستی رو گذاشته . یه کمی وصف حاله : )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

امروز صبح پبل رو که بردیم و گذاشتیم مهد دیدیم که یه بچه رو مامانش تازه آورده ( فکر کنم دومین روزش بود) و اون بچه هم داره زار میزنه طفلک . خلاصه خواستیم بریم که یادمون افتاد شیر پبل رو بهش ندادیم و همسر جان برگشت که شیر رو بده بهش . موقعی که از مهد اومد بیرون دیدم یه لبخندی رو لبشه و دارن قند تو دلش آب میکنن . ازش پرسیدم چی شده؟ گفت اون بچه که داشت گریه میکرد رو دیدی؟ گفتم آره . گفت پبل رو نگه داشتن که بچهه رو ببره با خودش بالا. یعنی پبل راضیش کنه که بره بالا : ) میگه تو قیافه پبل رو باید میدیدی که چه کیفی میکرده یه همچین مسولیتی بهش دادن ...

من از سر خیابون شرکتمون پیاده میام ( البته ۲-۳ دقیقه بیشتر راه نیست) و تو همین یه تیکه راه گاهی اینقدر صحنه های جالب میبینم که نگو. یه گدایی هست سر دوتا کوچه بالاتر از شرکتمون میشینه و آقاست و یه پاش هم مصنوعیه و همیشه هم پاش رو درمیاره و کنارش میذاره که همه بفهمن پاش مال خودش نیست . انگار اینهمه که نقص جسمی دارن و دارن کار میکنن آدم نیستن . سر کوچه بالاییمون هم یه خانم پیری میشینه و گدایی میکنه . من همیشه با پول دادن به گدا مخالف بوده و هستم و این چند سالی که اینجا کار میکنم و این آقا و خانم هم پای ثابت روزها و شبهای این خیابون هستن ٬ بهشون یک قرون هم ندادم . امروز دیدم آقاهه سر پستش نیست همینجوری که پایین میامدم متوجه شدم که اومده نزد همکارش و دارن با هم تبادل اطلاعات میکنن . نزدیکشون که شدم شنیدم که آقاهه به خانمه گفت : آره خبری نیست دوشنبه ها همیشه اینجوریه و کار و بار کساده و کسی پول نمیده : ) من که چشمام گرد شده بود که اینا چقدر پر رو تشریف دارن . ما خودمون به خدا بد میکنیم . تازه چندین بار هم دیدم که پول خرداشون رو به سوپر سر خیابون میفروشن یا میبرن بانک درشتش میکنن و چندین تا هزاری قلمبه میکنن تو جیبشون ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

روح تویی ٬ نوح تویی ٬ فاتح و مفتوح تویی                سینه مشروح تویی٬ پرده اسرار مرا

قطره تویی ٬ بحر تویی ٬ لطف تویی ٬ قهر تویی         قند تویی٬ زهر تویی ٬ بیش میازار مرا

ساناز جونم این شعر یادته؟

پبل خیلی خوب بلده که CD هاش رو بذاره و ببینه . دستگاه ما ۳ تا CD میخوره و دستگاه مامان اینا  DVD Player هم هست و یه دونه جای CD داره . پبل فیلم شنگول و منگول که دوتا CD هست رو هر وقت خونه خودمون میبینه هر دو تا رو با هم تو دو جای مختلف میذاره و میبینه اما خونه مامان اینا باید اولی که تموم شد بره و دومی رو بذاره و بدین سبب ایشون یه فکر بکر به ذهنشون خطور کرد و دست به یک اکتشاف بزرگ زدن و هر دو تا CD رو با هم تو دستگاه گذاشتن که همونطور که نتیجه همه آزمایشات خارق العاده همیشه اولش به بن بست میرسه و پبل هم از این قاعده مستثنی نیست ٬ CD ها در دستگاه گیر کرد و مورد آزمایش به نمایندگی و تعمیرگاه مربوطه منتقل گردید. بچه ام دچار عذاب وجدان شده بود و مرتب میگفت ببخشید که کار بدی کردم . منم اولش برای اینکه کار اشتباهی کرده بهش اخم کردم و دعواش کردم اما به خاطر معذرت خواهیش تحسینش کردم و بخشیدمش : ) . خلاصه اگر میخواین به کشفیات جدید در مورد CD دو رو و  Double Player برسین٬ بگین که از خانم مهندس براتون وقت بگیریم . در ضمن دستگاه جهت تست موجود میباشد ...

* پیوست : این سروری که فضا دارم ازش دچار مشکل شده و نشد عکسا رو اونجا بذارم . اگر فردا این سروره درست بشه زودی میذارمشون : )

* پیوست ۲ : ممنون از نازلی جونم که این فضای جدید رو بهم معرفی کرد .  در عکس اولی هر سه سوار خلی کوپترن و در عکس دوم پبل و منگولک در حال کاپ کورن ( به قول پبل) خوردن هستن .

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

جای همگی خالی دیشب دنیای شادی با علی آقای گل و نانا جون خون گرم و البرز بانمک٬ بهانه عزیز و مهربونم و منگولک دوست داشتنی و همسر گرامیش٬  خیلی خوش گذشت . به قول علی آقا به ما بیشتر خوش گذشت . اما بچه ها هم کیف کردن . چقدر جالبه که آدم دوست وبلاگیش رو که تا حالا پیش خودش از روی نوشته هاش تصویرش رو مجسم کرده ببینه و اون تصویر با خود شخص مو نزنه . راستش قبل از دیدن دوستان اینقدر هیجان داشتم که خودمم برام عجیب بود . ما یه ۲۰ دقیقه ای زودتر رسیدیم و چون پبل دیگه طاقت از کف داده بود بردیمش داخل دنیای شادی تا هم اون یه گشتی بزنه و هم دوستای ما برسن . سر ساعت ۸ رفتم جلوی در و یه نگاهی به دور و بر انداختم و یه خانم که با پسر موشش و همسرش جلوی در ایستاده بود نظر من رو به خودش جلب کرد . یکی بهم میگفت این بهانه است اما روم نمیشد برم جلو و بهش بگم شما بهانه جونی؟ علی آقا رو به خاطر اینکه عکس البرز رو دیده بودم و خود ایشون رو هم در یک حرکت محیرالعقول در یک فروند عکس دسته جمعی کشف کرده بودم میشناختم ٬ اما بهانه جون رو نه . خلاصه رفتم داخل و برای  همسرجان دست تکون دادم که باباجان اینا که من رو نمیشناسن و فقط پبل رو از روی عکس وبلاگ میشناسن . بیارش اینجا که تا با پبل نزدیک در شدم دیدم که علی آقا مشغول خرید بلیط ورودی هستن و بهانه جون هم در حال احوال پرسی .فهمیدم که حدسم درست بوده و بهانه جون همون خانمی هست که برام مشکوک میزد : ) خلاصه مراسم معارفه انجام شد و بچه ها رو برای بازی بردیم داخل . با نانا جون خیلی زود جوش خوردیم و صحبتمون گل انداخت . واقعا خانم ماهیه . میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم که فکر میکردم با دیدن علی آقا با یه گوله آتیش که دایم شوخی میکنه و شیطونی میکنه و سر جاش بند نمیشه روبرو میشم ٬ اما بسیار آقا و سنگین رنگین رفتار کردن و بعد که کمی راحت تر شدیم دیگه صحبتهامون توش چاشنی شوخی هم دیده میشد . بهانه جون گلم هم که یه پارچه خانمه . مهربون و صمیمی. یه چیز جالب شنیدن تلفظ حرف "خ" به جای "ه" از زبون البرز بود . از ماشین سواری که پیاده شدن به باباش گفت " بابا خالا بریم خلی کوپتر سوار شیم !!! " : ) من که کلی از اینکه بچه هامون با هم خوب بودن و راحت دوست شدن و بازی کردن هیجان زده شدم . ... خلاصه که ممنون از بهانه جونم که این پیشنهاد رو داد و علی آقای گل گلاب که پافشاری کرد تا این قرار به سرانجام رسید و صد البته از خودم که در این قرار شرکت کردم : ) ( خود شیفتگی حاد ) ما خانمها پس از انعقاد جلسه ای علنی به این نتیجه رسیدیم که فرزندان دلبندمون به مامانهاشون رفتن و از این حسن سلیقه شون بسیار مسرور شدیم : )

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیدین این موتوریا چقدر بد میرن تو خیابون؟ خدا نکنه با یکیشون که تازه مقصرم هست تصادف کنین چه برسه که شما مقصر باشین . دیروز همین سر خیابون شرکتمون یه ماشینه داشته میرفته که یهو موتوریه ویراژ میده جلوش و پخش زمین میشه . جالبه اگر ماشین به بند کفشش هم خورده باشه یه جوری خودش رو به زمین و زمان میزنه که شما فکر میکنین استخوان فمور یا زانوش یا حداقل قوزک پای نازنینش به طرز فجیعی خرد و خاک شیر شده . اینجور مواقع اگر واقعا اتفاقی افتاده باشه که دیگه واویلاس. باید بهترین بیمارستان ببرینش چون ایشون عادت به بیمارستانای دولتی ندارن . باید کفش و لباس و نون و پنیر صبحانه و خامه عسل مامان بزرگش و شیر خشک برادر زاده اش و کله پاچه صبح آقاجونش و والک پلوی تازه عروسشون رو تهیه کنی چون این آقا با همین موتورش خرج ۱۰-۱۱ تا خانواده رو میداده و حالا تو باید چون بسیار خطاکاری خرجشون رو بدی و تمام مایحتاجشون رو تهیه کنی . آخرشم ماشینت رو بفروشی تا هزینه بیمارستان و دیه و شیتیلی مامور کلانتری که کارت رو راه بندازه رو بدی ... ما اصلا بهتره توی این شهر شلوغ و کثیف از وسایل نقلیه ای مثل دوچرخه و موتور استفاده کنیم اما نه فرهنگش رو داریم و نه قانونش رو . یعنی چه تو به موتوریه بزنی چه اون به تو بزنه٬ تو مقصری ... یاد این جوکه افتادم : یه روز یه موتوریه میزنه به یه گنجشکه و از موتور پیاده میشه و اون رو برمیداره و میبره خونه . گنجشکه که به هوش میاد میبینه تو قفسه . یه جیغ میکشه و میگه : واااااااااای موتوریه رو کشتم ...

من هر وقت یه چیزی به پبل میگم و اونم میگه نه منم با آهنگ بهش میگم : خواهش ٬ تمنا ٬ تقاضا ٬ بفرما آها بفرما ... که اکثرا راضی میشه و با خنده و شوخی اون کار انجام میشه . دیشب بعد از اینکه غذاش رو خورد من ظرف ماستش رو که کمی آخرش مونده بود رو زودی با بشقابش برداشتم که مثل همیشه خانم ته آبش رو توش نریزه که مثلا دوغ بشه و همه جا رو پر نکنه . تا برگشت که آب رو توی کاسه ماست بریزه یهو دید  نیست . دنبال من دوید تو آشپزخونه و گفت : مامان ظرف ماستم رو بده میخوام دوغ درست کنم . گفتم نه مامان جان .خونه تازه تمیز شده و اینجا کثیف میشه . دیدم داره قر میده و میگه : تمنا ... تقاژا ... بفرما آها بفرما ( آهنگین بخونین : ) ) . دیگه میشه در این حالت به این بچه گفت نه؟ 

پبل یه کتاب داره که مال یه سری کتابای آموزشی کودکان هست و این کتاب مربوط به دندانپزشکیه و فکر کنم اسمش " در دندانپزشکی " هست . دیروز که من وقت برای روت کانال دندونم داشتم پبل رو هم از مهد برداشتیم و رفتیم دندونپزشکی . من رفتم و روی صندلی نشستم و آقای دکتر شروع به معاینه و پرسیدن اینکه دردش بهتر شده یا نه و دادن توضیحات مربوطه که دیدم پبل هم با همسرجان اومدن تو اتاق و از دکتر اجازه گرفتن که همونجا بشینن . همینکه پبل من رو روی اون صندلی دید با هیجان شروع کرد برای دکتر توضیح دادن که این صندلی دندونپزشکیه مثل همونی که من دارم تو کتابم ... اینم چراغ بژرگشه مثل همونی که من دارم ... اینم اون آینه کوچولو هست که اون آقای دکتر دندون جسی رو تو کتابم معاینه کرد ووووو دکتر هم این وسطا هی حرف اون رو تایید میکرد و آفرین آفرین میگفت و بعضی جا ها هم ریسه میرفت . عاقبت پاشد و بهش گفت یه بوس به من میدی و پبل هم گفت بله و اونم یه بوس آبدار ازش کرد و از پبل هم خواست که بوسش کنه و برگشت سر کار من که با دهن باز و هزار جور اسباب و اثاث تو دهنم نشسته بودم تا پبل خانم بوس بدن و بوس بکنن : ) ولی واقعا کارش عالیه . من که خیلی از کارش و اخلاقش راضیم. اینقدر با حوصله کار میکنه و توضیح میده که نگو و بر خلاف دندونپزشک قبلیم که هر وقت میرفتم لب و لوچه ام رو درب و داغون میکرد اصلا اذیت نشدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 

 

I ran into a stranger as he passed by,

 

بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم


"Oh excuse me please" was my reply.

اوو!! معذرت ميخوام 


He said, "Please excuse me too;

من هم معذرت ميخوام


I wasn't watching for you."

دقت نكردم


We were very polite, this stranger and I.

 

ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه


We went on our way saying good-bye.

خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم


But at home a difference is told,

اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه  


how we treat our loved ones, young and old

 

با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

 

Later that day, cooking the evening meal,

 

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام


My son stood beside me very still.

 

پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د


As I turned, I nearly knocked him down.

 

همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا"   انداختمش


"
Move out of the way," I said with a frown .

" اه !! ازسرراه برو كنار"

بااخم گفتم

He walked away, his little heart broken.

 

قلب كوچكش شكست ورفت

 


I didn't realize how harshly I'd spoken.

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم


While I lay awake in bed,

وقتي توي تختم بيدار بودم


God's still small voice came to me and said,

صداي آرام خدا در درونم گفت


"While dealing with a stranger, common courtesy you use,

وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

But the children you love, you seem to abuse.

اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

Go and look on the kitchen floor,

برو به كف آشپزخانه نگاه كن


You'll find some flowers there by the door.

آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني

Those are the flowers he brought for you.

 

آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است


He picked them himself: pink, yellow and blue .

خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي


He stood very quietly not to spoil the surprise,

آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه


and you never saw the tears that filled his little eyes."

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي


By this time, I felt very small,

در اين لحظه احساس حقارت كردم


and now my tears began to fall .

واشكام سرازيرشدند

I quietly went and knelt by his bed;

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

 

"Wake up, little one, wake up," I said. "

بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

Are these the flowers you picked for me?"

اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟


He smiled, "I found 'em, out by the tree.

او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم


I picked 'em because they're pretty like you.

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن


I knew you'd like 'em, especially the blue ."

ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو

I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today;

 

گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم


I shouldn't have yelled at you that way ."

نميبايست اونطور سرت داد بكشم


He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway."

گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان 

 
I said, "Son, I love you too,

گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

and I do like the flowers, especially the blue."

 و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو

* این مطلب رو یکی از دوستام برام فرستاده بود و منم خوشم اومد و گذاشتمش اینجا . منبع اصلیش نمیدونم کدوم سایته وگرنه معرفیش میکردم. اگر کسی منبع رو میدونه به من بگه که ازشون اجازه بگیرم .ضمنا مطلب انگلیسی رو برای این گذاشتم که بعضی چیزا هر چی هم ترجمه بشن اون حس و حالی رو که زبان مبدا داره نمیتونن منتقل کنن . ببخشید که اسپرس بهتون دادم : )

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

من نمیدونم چرا بعضیا وقتی بعضی لغتا رو که نمیتونن بگن با اصرار بیش از حدی در تمام جملاتشون اون رو میگنجونن و مایه افتخارشونم هست . بابا جان خب نگی نمیشه؟ یکی از دوستام یه دفعه سوار ماشین ( مسافر کش) شده بود و عقب نشسته بود . آقای راننده یه آهنگ مکش مرگ مای انگلیسی زبان گذاشته بوده و به اصرار زیاد برای بغل دستیش که گویا دوستش بوده ترجمه میکرده : ) حالا این در حالیه که دوست من نصف عمرش رو انگلیس بوده و الانم اونجا ساکنه اما وقتی هیجان آقای راننده رو که هرازگاهی هم نگاهی پر فخر از توی آینه بهش مینداخته و تند و تند چرت و پرت ترجمه میکرده میشنیده و تو دلش میخندیده . یه جاش که دیگه حرفه ای ترین قسمتش بوده میگه : ببین این آقا سیاهه داره به اون یکی کچله میگه اوراید (oride)  ( که همان all right خودمان است ) یعنی اشکالی نداره برات میخرم : ) وای وقتی برای من تعریف میکرد من مرده بودم از خنده . یه بار دیگه هم منتظر ماشین بودیم که یه خانم چادری اومد و به یه دختری که اونم منتظر ماشین بود گفت : اه اه تو اینقدر نباید ناخنات رو بلند کنی٬ چقدر ناخنات بلندن٬  اصلا درست نیست . دختره هم جا نزد و گفت : مگه من به تو میگم چرا چادر سرت میکنی ؟ اه اه چقدر چادرت بلنده ؟منم دلم میخواد ناخنام رو بلند کنم . خانمه برگشت گفت : اه اه از این ناخنا آدم چنجدش میشه ( چندشش میشه ) . همه کسایی که منتظر بودیم چنان خنده ای کردیم که خانمه از خجالتش پیاده راه افتاد رفت و تا مدتها این تو دهن ما بود که میگفتیم چنجدم میشه . آخه به مردم که گیر میدی ٬ گیر الکی هم میدی دیگه لطفا یه کلمه ای نگو آبروت رو بیشتر ببره ... از وقتی هم که مد شده از اصطلاحات انگلیسی تو حرفاشون پرتاب کنن هم که نور علی نور شده . چند وقت پیش یکی داشت جریان ناراحتی و دکتر رفتنش رو برامون میکرد و موکدا تکرار میکرد که دکتر گفته مال  "اسپرسه" ( استرس) . یه سری هم نمیدونن بعضی اصطلاحات رو همه جا نمیشه به کار برد . به روشن نشدن چراغ خونه نمیشه گفت "هنگ کرده " اگرم خیلی اصرار داری بگی که کاملا خارجی غذات رو با دوستت قسمت کردی نگو " شیر " کردم باباجان لغت share اصلا تلفظش این نیست . خلاصه که اوراید تا چنجدم نشده و از زور اسپرس این انگشتام هنگ نکرده برم نوشته ام رو با شما شیر کنم : )

تو فیلم یکی بود یکی نبود دایی بچه داستان بهش میگه " آقا آرش باقالی پلو " و این مثلا یه جور ناز و نوازششه . دیشب پبل تو اتاق داشت بازی میکرد که یه دفعه گفت پس بابایی کو ؟ و بلند داد زد " بابایی باقالی پلو کجایی؟ " . بابام غش کرده بود از خنده و چون این فیلم رو کامل ندیده مونده بود که جریان این پلوهه چیه ...

پبل کمی سرما خورده .  دشت اول پاییزه دیگه ٬اولین سرما خوردگی پاییز رو دشت کردیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

همسر جان یکی از عروسکای پبل  ( سیلوستر همون گربهه که دنبال توییتی هستش ) رو گرفت دستش و شروع کرد با تغییر صدا از جانب سیلوستر حرف زدن :

- سلام پبل من سیلوسترم اینم دستمه

- سلام سیلبستر منم دست دارم ایناهاش

- اینم پاهامه

- اینم پاهای منه نگاه کن

...

- ببین من دم دارم

پبل که هول شده بود و دنبال یه عضو برای مقابله به مثل میگشت زودی پشتش رو کرد و با اشاره به باسنش  با هول و هیجان گفت : ببین ٬ ببین منم باسن دارم ٬ باسن دارم همون که تونه ( ک..)

* تولد علی آقا مبارک ... حالا ما به روی خودمون نمیاریم که کی پیر شده و فقط تبریک میگیم : )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز صبح که داشت بلیز و شلوارش رو میپوشید به همسر جان گفت که بابا من چرا کمربند ندارم و همسر جان بهش گفت که برات میخریم ( من شنیده بودم و دیده بودم که دخترا میخوان مثل مامانشون و پسرا مثل باباشون لباس بپوشن اما اینکه دختر بخواد مثل باباش کمربند ببنده نوبره ) . عصری که داشتیم میرفتیم خونه براش یه کمربند آلبالویی خریدیم و براش بردیم و کلی کیف کرد . امروز صبح که بیدار شد بهش گفتم پاشو میخوایم بپوشیم بریم مهد کودک امروز عمو قصه میاد که گفت نمیخوام برم .منم گفتم خوب بابا هنوز شلوارش رو نپوشیده و میخواد شلوار شما رو بپوشه . جواب داد : بابا خودش شلوار داره . منم گفتم : بله شلوار داره اما کمربند شما نو هستش و روشم عروسک خوشگل داره برای همین بابایی میخواد اونو بپوشه . مثل فنر از جاش پرید و مراسم دستشویی برون و دست و صورت شورون رو برگزار کردیم و لباساش رو پوشید . در این هنگام بود که به لحظه حیاتی انتخاب گل سر رسیدیم که معمولا اگر حوصله نداشته باشه یه عالمه طول میکشه ولی خدا رو شکر امروز زودی انتخاب کرد و موهای منگولی طلاییش رو بستم و راه افتادیم به سمت نان تازه و مهد و شرکت ....

دیروز بردمش حموم و همسر جان گرفتش و بعدشم خودم اومدم .از همسر جان پرسیدم که موهش رو خشک کرده یا نه که با چشم و ابرو اشاره کرد که نگذاشته براش خوب خشک کنه .منم بلند جوری که پبل حواسش جمع بشه گفتم که میخوام موهام رو سشوار بکشم که دوید و گفت منم میخوام منم میخوام . تازگیا این روش خیلی خوب جواب میده . یعنی اگر احساس کنم که اگر بهش مستقیم بگم یه کاری رو بکنه ممکنه با بی میلی انجامش بده یا دلخور بشه یا لج کنه اینجوری به هیجان میارمش. بعد از سشوار کشیدن نوبت به شونه کردن موها رسید که با برس همه موهای من رو اینقدر قشنگ و آروم و با حوصله شونه کرد که کیف کردم و بعدشم من موهای اون رو شونه کردم . موقع شونه کردن موهام میگه وای مامان چقدر موهای شما خوشگله ٬ این لباسی که اتو کردی و پوشیدی هم خوشگله مبارکت باشه !!! ( لباسه نو نبودا فقط پبل اگر لباسی رو چند وقت تنمون نبینه و بعدش بپوشیمش همیشه به خاطر قشنگی و نو بودنش بهمون تبریک میگه ) راستی اینم بگم که دیگه تو حموم خودش موهاش رو میشوره و چقدر هم با دقت و تمیز و قشنگ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

امروز صبح سوار تاکسی شدم و یه آقای خیلی مرتب که بعدا متوجه شدم که با شخصیت هم هست کنارم نشسته بود. یه کم جلوتر یه خانمی هم کنار من نشست و من افتادم وسط. اون آقا خودش رو جمع و جور کرد و من پام رو راحت گذاشتم . تا آخر مسیر بین من و اون آقا یه ۱۰ سانتی فاصله بود اما اون بیچاره  اینقدر خودش رو به در و پنجره ماشین فشار داد که فکر کنم یه ور تنش لهیده شد . وقتی هم که میخواست پیاده بشه اینقدر عذرخواهی کرد که ما مجبوریم پیاده بشیم تا ایشون برن که نگو . گفتم از آقایونی که احساس مالکیت نسبت به تمام مساحت صندلی ماشین رو دارن قبلا گفته بودم٬ حالا با این مورد استثنایی هم برخورد کردم بنویسم تا جانب انصاف رو رعایت کرده باشم : )

پنجشنبه مامانم مهمون داشتن و از تهیه غذای قریشی غذا و ظرف و ظروف و مهماندار گرفته بودیم . برای هر دو تا تولد پبل و عروسی برادرم هم از همونجا سفارش همه چیز رو داده بودیم و خیلی هم راضی بودیم . این بار یه تفاوت داشت که چون مهمانی فقط خانمها بودن ٬ مهماندارها رو هم خانم خواسته بودیم . اینجا میخوام یه اعترافی بکنم که در اون سه بار گذشته از کار آقایون مهماندار به مراتب راضی تر بودیم. همه چیز خوب بود اما برنامه ریزی دفعات گذشته بهتر بود. یعنی اونایی که تو آشپزخونه میمونن و اونایی که میان تو سالن برای پذیرایی مشخص بودن و هیچ احتیاجی به تذکر نبود که بیان و مثلا پیشدستی ها رو جمع کنن و جاهایی که لازمه پیشدستی تمیز بذارن اما این بار من خودم ۲ بار تذکر دادم . حالا اینجا نه میخوام بگم کار آقایون بهتره نه کار خانمها بدتر . فقط خواستم یه تجربه ام رو بگم ... همین به خدا ... : )

پبل داشت با لگو هاش بازی میکرد که شروع کردم این شعر خودم رو که برای قربون صدقه رفتنش براش میخونم رو خوندم : عزیز دل من .... دختر گل من ... نازدار دل من ... قربونت بشم من ... قدت رو برم من ... و ووو  خوندنم که تموم شد پبل که در تمام این مدت از افاضات مامان جونش ملذوذ شده بود٬  سرش رو بالا کرد و گفت مامان : شکلت رو برم من ... قربونت برم من .... خدا نکنه مادر جان

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیشب موقع خواب پبل اصرار میکرد که چراغ روشن باشه که بهش زل بزنه و منم براش جریان یه بچه ای رو گفتم که از بس تو نور چراغ نگاه کرده چشماش همش قرمز بوده و آخرشم گفتم : قصه ما به سر رسید ٬ کلاغه به خونه اش نرسید . پبل گفت : واقعی بود ٬ قصه نبود که !!! منم زودی گفتم : ای وای راست میگی ٬ ببخشید ٬ حواسم نبود ٬ واقعی بود... پبل گفت : واقعی ما به سر رسید ٬ کلاغه به خونه اش نرسید : )
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیشب جعبه لوازم آرایشش رو آورده و بعد از ژوقونس دوقولس ( این اصطلاح رو بابام میگن همیشه ) شروع کرد به کندن رژ گونه اش با انگشت که بهش گفتم : پبل چیکار میکنی؟ خراب بشه دیگه نداریا. تازه اینجا رو هم کثیف میکنی . همونجوری که با جدیت رژش رو روی دستش میکشید گفت : اشکالی نداره به دایی جون میگم یکی دیگه برام بفرسته !!! البته من کوتاه نیامدم و گفتم که من اصلا اجازه نمیدم دایی دوباره برات بفرسته اما تو دلم خنده ام گرفته بود که میدونه راه حلش چیه : )

دیشب سی دی رو تو ضبط گذاشتم و بالشش رو روی کاناپه ( به دستور خود خانم خانما ) که با گوش کردن به سی دی بخوابه . اون چند تا آهنگی که پبل دوست داره تموم شد و همسر جان رفت زد از اول اون آهنگا و اومد نشست که پبل رو به من کرد و گفت : مامان ببین بابام چه شیطون بلاییه ...

صبح با ۳ تا از کلیپسای رنگیش موهاش رو جمع کردم . با یکیش موهای جلوش رو و با دوتاش موهای پشت سرش رو به حالت خوشگلی که مثل شینیون خودمونه بستم . اینقدر ذوق کرده بود که انگار پرنسس شده . دائم به موهاش دست میزد و میگفت خراب نشده ؟ امروز یه شلوار نارنجی خوشرنگ که روی یه پاچه اش گلدوزی و پولکای رنگی داره و بلیزشم سفیده و دور تور پارچه ای جلوی سینه اش پولک و منجوق نارنجی کمرنگ داره و جوراب نارنجی گلدار و کفش سفید پوشید . واقعا که برای خودش پرنسسی شده بود . خدا حفظت کنه پرنسس مامان.

خاله امروز مرخص میشن . باید قلبشون تالیم اسکن بشه تا ببینن گرفتگی دارن یا نه . یه سری رژیم خاص دارن برای پایین آوردن چربیشون و داروهای مربوطه رو هم باید مصرف کنن . آخه این خاله من خیلی شیطونه و الان که تو بیمارستانه و مظلوم شده دل آدم آتیش میگیره . هر جا این خاله ام و دایی محسنم و صد البته شخص شخیص اینجانب باشیم دیگه جای نصف آدما کف زمینه و جای بقیه هم تو صف دستشویی . از بس شوخی میکنیم و میخندیم که مجبوریم تند تند بریم تو صف و یا پخش شیم رو زمین . قبلا که هنوز تعداد مجردای خانواده بیشتر بود جمع شدنامونم بیشتر بود و شوخیامونم راحت تر . با اضافه شدن تعداد متاهلین و صد البته ورود تازه واردا به این جمع ٬ هم تعداد مهمونیامون کمتر شد چون هر خانواده ای که عروس دار یا داماد دار میشد دیگه خودش به اندازه کافی رفت و آمد پیدا میکرد و هم شوخیامون محدودتر که نکنه خدای نکرده ٬ زبونم لال به یکی از این همسران بر بخوره ٬ که این برخوردن یک بار نزدیک بود باعث جنگ جهانی سوم بشه که خدا رو شکر به خیر گذشت . آدم همیشه فکر میکنه بچه ها که بزرگ بشن راحت تر میتونه با دوستاش و فامیلاش رفت و آمد کنه اما مثل اینکه تا بچه هستن باید رفت و آمدا رو کرد: ) البته خدا رو شکر ما همون یک مورد رو داشتیم و دیگه مشکلی پیش نیامده اما تو خیلی از خانواده ها میبینم که از هم جدا افتادن و خیلیاشونم به خاطر اینکه چرا فلانی فلان موقع فلان چیز رو جلوی فلانی گفت قهرن... به نظر من تا هستیم و هستن با هم باید شاد باشیم و به هم انرژی بدیم . فردا رو هیچ کس ندیده ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

اینم عکس پبل من که مال حدود ۲ ماه پیشه : )

حق دارم عاشق این فسقلی مو منگولی شیرین باشم یا نه؟

الان ۲ شبه که تقریبا ( دارم میگم تقریبا ها نه تحقیقا ) به روال گذشته برگشته . فقط گاهی فیلش یاد هندوستان میکنه و میخواد دمی به خمره بزنه که بازم متوجه میشه دیگه از بد مستی خبری نیست و میره دنبال کارش. خاله امروز تست ورزش داشتن و من هنوز خبر ندارم که چی شده و چی نشده تا عصر که برم خونه و خبرای جدید و خوش (خوشبینانه ) رو بگیرم . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

اگر نگرانتون کردم خیلی معذرت میخوام ... من اصولا از خونه آپ نمیکنم چون فرصتی نمیشه که توضیح بدم و با خیال راحت بنویسم . این شعر و آهنگ رو که تو پست قبلیم گذاشته بودم خیلی دوست دارم . در عین غم شاده و در عین شادی غمگینه . جریانشم این بود که خاله کوچیکم که طفلکی تازگیا کلی اذیت شده و پشت هم براش بد پیش آمده بیمارستان بستری شده . قلبش ناراحته ٬ تنگی نفس داره و یه چیز خیلی مهمتر هم اینکه تری گلیسیریدش ۵۰۰ هستش ... همون موقع که بهم گفتن خاله بستری شده این آهنگ اومد تو ذهنم و تا اومدم توضیح بدم پبل از خواب بیدار شد و منم اون رو پست کردم که بعدش بیام و توضیح بدم که نشد که نشد .

پنجشنبه دیدم پبل در حال بازی به عروسکش میگه : مدکه جوم ... بهش گفتم چی گفتی پبل جان؟ دوباره حرفش رو تکرار کرد . من که بازم نفهمیدم چی میگه گفتم : مامان جان این حرفو کی میزنه؟ گفت : اون آقاهههههه٬ تو یکی بود یکی نبووود ٬ عصای پیشو رو میگیره میگه مدکه جم . تازه فهمیدم که میگه : مدرکه جرم . بهش میگم برو به بابا بگو این حرفتو که جواب داد : من به بابام حرف بد نمیزنم . با تعجب گفتم : مدرک جرم که حرف بدی نیست مامان جان ٬ منظور آقاهه این بود که فهمیدم به من کلک زدین و این عصا هم دلیلشه . یه قری به سر و شونه اش داد و گفت : نه حتما حرف بدیه که اون آقاهه ناراحت شد دیگه !!! اینقدر قربون صدقه این استدلال و نتیجه گیریش رفتم که نگو ...

پبل کمتر چیزیه که درست نگه اما هنوز چند تا چیزه که درست نمیگه : نازو = زانو ٬ عبق = عقب ٬ مرده = نرده  برام جالبه که اسمای سخت داروها و کلمات سخت فیلما و کارتوناش رو بلده ٬ اما این چند تا کلمه رو درست نمیگه . رنگا رو خیلی خوب بلده و حتی اینم میدونه که قرمز گرمه و آبی سرد. تا ۲۰ به فارسی میشمره و تا ۱۰ به انگلیسی . راستی یه چیز جالب دیگه هم میگه . تو فیلم یکی بود یکی نبود ٬ گربهه که میاد میگه جمیعا سلام و پبل هم میگه جنیعم سلام . خلاصه چندتا فیلم خودش و دیدن تیکه اول فیلم عروسی داییش جزو لاینفک برنامه روزانه ماست : )

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com