دیروز مامانم برای مادر بزرگم آمپول ب کمپلکس + ب ۱۲ زدن و پبل هم نگاه میکرده . بعدش میگه مامانی بیا منم برای شما آمپول مثلنی بزنم و شما هم برای من مثلا آمپول بزن . مامانم هم براش با انگشتش آمپول میزنه و وقتی نوبت پبل میشه و انگشتش رو به صورت آمپول میزنه ٬ مامانم قلقلکش میاد و میگه آی و میخنده ... پبل با قیافه خیلی جدی اخماشو میکنه تو هم و میگه " اصلا درد نداره ها ... آی آی نکن " : ) ... پبل میگه من میخوام مهندس بشم ٬ مهندس لگو ( ساختمون سازی ) بعدشم ریاژی دان مس ( ریاضیدان محض ) !!!
* پ. ن : چون ویولت جون و المیرا گلی و آنا جونم و مامان رژینای نازنین اشاره کرده بودن به ریاضی محض و دلیل دونستن پبل و اینا اضافه میکنم که پبل این رشته رو تو یکی از فیلماش که آقاهه به اسم طوفانه و میگه میخواد کنکور بده و ریاضی محض بخونه میشناسه وگرنه مامانش اینکاره نیست : )
دیروز تو ماشین داشتیم میرفتیم بیرون. پبل رو کرد به همسرجان و گفت : " بابا ... با من دوست میشی؟ " همسرجان هم گفت " بله دخترم من باشما دوستم دیگه " ... " بابا با من قرار میشی؟!!!" همسرجان با چشمای چند متر جلوتر و منم دهن جندین متر باز " بله بابا جان .. باهات قرار هم میذارم !!! " و به هم نگاه میکردیم که اینو از کی یاد گرفته ... " بابا با من عروسی میشی؟ " دیگه ما منفجر شدیم از خنده و همسرجان گفت " بابا جان من بابای شمام ... شوهر مامان شبنمم ... نمیشه که با شما عروسی کنم ... شما خودت بزرگ که بش عروس هم میشی ایشالله " ...
پریشب تا صبح بچه ام سرفه کرد به حدی که تا صبح نخوابیدیم . دیروز هم با وجود خوردن شربت خیلی رو به راه نبود و دیگه دیشب اینقدر سرفه های شدید و خشک میکرد و انگار ریه هاش هم صدا میکردن بردیمش بیمارستان کسری ( اونجا فکر میکنم تنها بیمارستانیه که شیفت شب متخصص کودکان داره ) و بعد از معاینه گفت چیز خاصی نیست اما برای اطمینان یه عکس ریه هم بگیرین ازش که بعد از گرفتن عکس ریه ایشون گفتن که خدا رو شکر چیز خاصی نیست و توصیه کردن که امروز مهد نره . از دیروز عصر دستگاه بخور روشنه و پبل کمی بهتره . احتمال زیاد لارنژیت شده که صداش هم عوض شده. حالا امروز پبل خانم مهمون مامانا هستن و بنده هم ظهر تشریفمو میبرم منزل ...
* مامان ورونیکا و مریم عزیز گفته بودن که آراهش پبل مشخص نیست . آخه اون عکس که روی صورتش نقاشی کرده بودن رو عوضش کردم .
پیوست : این عکس این کنار هنرنمایی خودمه که تابستون امسال از پدر و دختر گرفتم ...
توی کامنتای دیروز بابای فردا نوشته بودن که عکس پبل قشنگه اما انگار از چیزی دلخوره منم این جواب رو دادم که اینجا مینویسم تا احیانا اگر برای شخص دیگه ای هم باعث سوال شده جواب بگیره . پبل از چیزی دلخور نیست ٬ فقط نگرانه که اگر به صورتش حرکتی بده آراهشش پاک بشه یا خراب بشه. این رو بهانه جون و علی آقای گل (که زحمت گرفتن این عکس رو هم کشیده ) میتونن تایید کنن. ایشون هر دو سه دقیقه لباش رو غنچه میکرد و از من میپرسید : "مامان رژم پاک نشده؟" : )
دیروز اولین جلسه کلاس رقص پبل تشکیل شد. دیروز همسر جان کارش سبکتر بود و تونست خودش بره دنبال پبل. اونجا از مربیش پرسیده بود که اوضاع و احوال تو کلاس رقص چطور بوده و ایشون هم گفتن " اولاش کمی ایستاد و نگاه کرد . اما آخراش دیگه دست همه رو از پشت بست " عصری که رسیدم خونه دیگه ازش نپرسیدم که تو کلاس چیکار کردین. بهش گفتم " پبل جان من و بابا میشیم همکلاسیای شما و شما هم بشو صدف جون . بیا به ما رقص یاد بده " کلی ذوق کرد و ما رو وایسوند وسط گل فرش و رفت یه سی دی گذاشت و اومد شروع کرد. اینقدر قشنگ میرقصید و ادای صدف جون رو در میاورد که حظ کردم . آخر آهنگم گفت: " خوب دیگه برین سر کلاساتون مربیاتون منتظرتونن : ) بچه های سرویسی هم اینجا وایسن که برن !!! "
|
| ||||
من هر شب برای پبل قصه میگم و لالایی ( آهنگای مختلف از خواننده های مورد علاقه خودم و چرا و چیه و اونایی که بچه بودم مامانم برام میخونده ) میخونم تا بخوابه . این وسطا با هم اختلاط ! هم میکنیم : ) یعنی وسط قصه یهو یه سوال به ذهنش میرسه که میپرسه یا یاد یه ماجرایی میوفته و اونو تعریف میکنه و منم آروم آروم جوابش رو میدم . مثلا اگر کدو قل قله زن رو براش میگم دایم تکرار میکنه که "خانم پیره از گرگه ترسید؟ از پلنگه ترسید؟ از شیره ترسید ؟ " منم میگم که فکر نمیکنم چون حتما شجاع بوده . شایدم ترسیده . چون گرگ و شیر و پلنگ حیوونای وحشین که توی جنگلن . بعد میگه " من از اینا نمیترسم ..." کمی که میگذره و هنوز دو سه کلمه بقیه قصه از زبون من خارج نشده ( تو این مدت معلومه که داره فکر میکنه ) میگه " مامااان ... ( جون مامان ... قربون مامان گفتنت برم من ) اگه گرگه بیاد چی؟ نیاد ما رو بخوره " منم با خنده و آروم میگم " نه مامان جون ... گرگه و پلنگه و شیره جاشون تو جنگله ... تازه اگر اینجا هم باشن توی باغ وحشن و پشت میله ها تو قفسن و به ما کاری ندارن ... تو خیابون نمیان که . بعدشم خونه ما در داره پنجره داره . از زمین فاصله داره اینا نمیتونن بیان . نگران نباش" خیالش راحت میشه و کم کم چشماش گرم میشه و میخوابه . .. البته این در مورد یکی از داستاناس . قبل از این هم حتما چندین داستان شنیده و در مورد همه هم کم و بیش سوالای زیادی پرسیده : ) دیروز تو ماشین داشتیم برمیگشتیم خونه و دوست همسرجان هم عقب پیش پبل نشسته بود و داشت باهاش سر و کله میزد . بهش گفت عمو جون شعر برام بخون ببینم . پبل هم شروع کرد به خوندن این شعر " یکی بود یکی نبود ... زبر گنبد کبود ... یه دختر یه پسر بود ... جونشون به هم بسته بود ... دختر پسرو دوست میداش ( میداشت ) ... لا لا لا لا لا ... پسره قرمتش میذاش (حرمت : ) ) "* به اینجا که رسید ما دیگه اینقدر جیغ زده بودیم از دستش که خودشم غش کرده بود از خنده . دوست همسر جان هم که ضعف میکنه براش .
امروز ۵ روزه که دختر خالم که مثل خواهرمه برام ( نه من خواهر دارم و نه اون ) و همش ۱۰ ماه فاصله سنی داریم از ایران رفته . ما همیشه همه چیزمون با هم بوده . اکثرا با هم بودیم . حتی بعد از ازدواج که رابطه مون کمتر شده بود هفته ای چند بار با تلفن با هم در تماس بودیم . چهارشنبه شب که رفته بودیم فرودگاه احساس عجیبی داشتم . این احساس رو موقع رفتن برادرم هم داشتم . موقع رفتن ساناز هم با اینکه فرودگاه نرفتم داشتم . نمیتونستم تو فکرم بگنجونم که اینی که الان کنارمه و شادترین لحظه ها رو با هم داشتیم ٬که در غم پدرش باهاش اشک ریختم و تنهاش نذاشتم ٬که سفرهای بی همتایی با هم داشتیم . که چه شبهایی با حرف زدن و خندیدن با هم صبح نکردیم ٬ که چه غذاهایی که با هم نپختیم . که چه رازایی رو برای هم نگفتیم ... داره هزاران کیلومتر ازم دور میشه . دیگه نمیشه گوشی تلفن رو بردارم و بگم لیلا جون بیا پبل و نگار رو ببریم شهر بازی و استخر ٬ پاشو بیا امروز ناهار خونه ما ... نمیدونم ... زندگی همینه ... شادی و غم ... پیوند و جدایی ... گریه و خنده ...
*این یکی از لالاییهای مامانای پبله که براش میخونن
برای پبل یه هواپیمای بزرگ بادی خریدیم و همسرجان داشت با پبل بازی میکرد و براش تعریف میکرد که مسافرا از این در سوار میشن و اینجوری میشه و خلاصه با آب و تاب داشت براش میگفت که ما اگر بخوایم بریم خونه دایی جون سوار هواپیما میشیم و خلاصه تمام جزییات از اعلام پرواز و حرکات مهماندارا و غذایی که سرو میشه و کارایی که میکنیم و ...رو تعریف کرد و میگفت انشالله برای عید میریم خونه دایی... اینقدر قشنگ تعریف میکرد و مابین این تعریفا هم هواپیما رو بلند میکرد و پرواز میکرد و صداش رو درمی آورد که منی که چندین بار سوار هواپیما شدم غرق تعریفاش شده بودم چه برسه به پبل که یکی دو بار همش سوار شده ... دیروز همه هی تلفن میکردن و تبریک عید میگفتن یا تو تلویزیون میدید که همه میگفتن عیدتون مبارک و اینا ...بعد از ظهر آماده شدیم برای رفتن خونه خالم . پبل با ذوق گفت آخ جون داریم میریم؟ منم گفتم بله دخترم ... گفت هواپیمام هم میارم که بریم .. گفتم نه بذار بمونه همینجا وقتی برگشتیم بازی کن باهاش ... خلاصه آماده که شدیم گفت مامان ژود باش بریم خونه دایی ریضا ( رضا ) . خندیدم و گفتم امروز که نمیشه . باید بریم ویزا بگیریم ... بعدش بلیط هواپیما بگیریم ... بعد بریم . گفت " بابا گفت عید میریم . الان عیده دیگه " الهی بمیرم همچین با التماس میگفت امروز عیده دیگه ... بریم پیش دایی ریضا که دلم آتیش گرفت : ( تمام مدت هم تو راه برگشت میگفت الان میریم خونه دایی و شمیرا؟ میگفتم نه مامان جان یه عید دیگه میریم . اون عید که سبزه داریم. ماهی داریم ... اون عید . با چشمای مظلومش نگام میکرد و میگفت الان اون ایکیشه ( یکیشه ) بریم دیگه . دنده عبق بژن بریم ...
دیروز بهش میگم پبل جون اسم دکترت چیه؟ میگه " آقای مومن ژاده " میگم نه اون یکی که رفتیم دون دونای تنت رو نشونش دادیم. " میگه آهاااااااان ... دکتر محووووودی؟ " *( دکتر موحدی)
روی "واو" اینقدر تشدید میذاره که رنگ لبش برمیگرده : )
از امروز پبل خانم کلاس رقص دارن ... پریروز که اسمش رو نوشتیم بهش میگم خوشحالی که کلاس رقص میخوای بری؟ میگه بببببببببببله . میگم چرا؟ میگه آخه البررز و منگولکم میان : ) ... پیش خودم فکر میکردم این از حالا بیشتر دوستاش پسرن ... هر وقت میگم دوستات امروز خوب بودن؟ چی کارا کردین ؟ میگه بله سپهر و بهراد و بردیا و امیر علی و... بودن با هم بازی کردیم . میگم مامان جان کدوم دوستت دختره؟ میگه دیبا میگم همین ؟ جواب میده آخه اون کوچولوه همش گیه ( گریه ) میکنه... خوب بلده از حالا دلیل و مدرک جور کنه : )
روی تخت اتاقش ( اتاق برادر جان که در هنگام غیبت به اتاق پبل تغییر نام میده ) نشسته بود و ۵-۶ تا کتاب که من بیچاره هر روز ۱۰۰ دفعه براش تعریف میکنم و دیگه شکل آقا روباهه و خرگوشه و آلیس و هایدی و دختر شاه پریا و کدو قلقله زن و ... شدم رو دونه دونه انتخاب میکرد و میگفت: " حالا اینو بگو برام . مامااااااان اینو برام میگی؟ " با یه سوزی هم میگه که هم دلم غش میره و هم نمیتونم بگم نه : ) . مامانم هم تو اتاق بود و داشتیم حرف میزدیم که گفت پاشم برم قرآنم رو بخونم . پبل هم گفت مامانی حالا بشین یه دقیقه دیگه برو. مامانم هم که همینجوری قربون صدقه اش میرفت گفت چشم عزیزم . یه کم که گذشت مامانی اومد جلو تا پبل رو ببوسه که ایشون خودشون رو کشیدن کنار و گفتن : " پاشو مامانی یه دقیقه شد دیگه . پاشو برو قرآنت رو بخون !!! " ... شما باشین گازش نمیگیرین ؟
بابام یه وقتایی که میگیم مثلا پبل خودش رفته رو پاتیش نشسته و (ببخشید ) جیشش رو کرده میگه برات جایزه میخرم . اینبار بهش گفت پبل جان چی میخوای بابایی؟ پبل هم سفارش یه پیرهن قرمز داد. طفلی بابا هم پریشب زنگ زد و گفت الان من تو مغازه لباس بچه هستم . یه پیرهن قرمز هست و یه ژاکت گلبهی کدومش رو بگیرم؟ که گفتم ژاکت چند تا داره همون پیرهن مخملی که میگین رو بخرین که ذوق لباس قرمز کشتتش... وقتی رسیدن خونه دیدم هم اون لباسه رو خریدن و هم یه شلوار و ژاکت ورزشی گلبهی . نمیدونین پبل چه ذوقی میکرد. نمیدونم تازگیا چرا اینقدر به رنگ قرمز علاقه مند شده. دیروز با دایی کوچیکم داشتم تلفنی صحبت میکردم که برای مراسم هماهنگ کنیم و بریم که پبل گفت دایی جونمه؟ و من گفتم بله . گفت بهش بگو برام یه لباس قرمز بفرسته : ) فکر کرده بود برادر جانه . آخه اون و همسر جانش هر چند وقت یه بار برای پبل یه بسته ای یا پست میکنن یا با مسافر میدن میاد و یا خودشون میارن . اینم که عاشق اوناس. وقتی میان ایران و میرن بچه ام تا یه مدتی مثل گیج و منگا میشه از بس اینجا و اونجا دنبالشون میگرده و هواشون رو میکنه . البته میدونم که اونا هم خیلی پبل رو دوست دارن .
دیروز مراسم شب هفت تموم شد ... به همین زودی هفت روز گذشت . به پبل قول داده بودم که با اتوبوس ببرمش . آخه تا حالا به غیر از اون بار که رفته بودیم کیش و سوار اتوبوس فرودگاه شده بود دیگه سوار اتوبوس نشده. تو اتوبوس یه کیفی میکرد که نگو . با یه ژستی کنار چنجره نشسته بود و از اینکه شیشه تا سطح صندلی هست و قشنگ بیرون رو میبینه کیف میکرد. منم که بعد از مدتها سوار اتوبوس شدم دیدم که چقدر این جدیدا از اون قدیمیا بهتره !!!
از همه دوستای خوبم که اینهمه گلن و بهم محبت دارن ممنونم . قربون محبتتون برم ...
شوهر خاله نازنینم بعد از ۸ روز که به علت سکته خفیف بیمارستان بستری بود ٬ مرخص شد و پسر کوچکش که تو شهرستان دانشجو هستش و برای دیدن باباش اومده بود تهران و خاله ام آوردنش خونه . روی مبل نشست و گفت " حالم خوب نیست " خاله جلوتر رفت . دست شوهر خاله لرزید . دهنش کج شد و ازش کف آمد و افتاد روی مبل و .... تمام
عمو ایرج از این به بعد جات توی جمع ما خالیه .جات خالیه که برامون با اون صدای قشنگت بخونی و ما کیف کنیم ٬ بخونی و ما دست بزنیم ٬ بخونی و ما غش کنیم از خنده . جات خالیه تا سر خوندن شماره های دبلنا ولو بشیم از خنده و ریسه بریم . جات خالیه .... این عمو ایرج همونیه که وقتی پدربزرگم فوت کرد تا صبح پیش پدرم خوابید تا تنها نباشه ٬ وقتی مثانه درد شدید گرفتم و مامانم و خاله ام شبکار بودن و بابام با حول رسید خونه ٬من رو کول کرد و تو ماشین برد و اونجا هم کولم کرد و تا اورژانس برد ٬ همونیه که وقتی بابام دندون میکشید و خونریزی شدید میداد همراهش بود ٬ همونیه که ما عمو ایرج بهش میگفتیم . عمو جون خیلی زود نبود پر کشیدنت تو سن ۵۴ سالگی؟ تو که ۲ ماه دیگه عروسی امیرت بود٬ تو که ایمانت هر هفته چشم به راهته تا بری شهرستان دیدنش ٬ تو که لیلات پا به ماهه ؟!!!
روحت شاد ...
پبل این یکی دوروزه بعد از مهد میرفت خونه پدر همسرجان و اونها با کمال میل و در نهایت محبت ازش نگهداری میکردن . مامان زری و بابایی ممنون ...
* پیوست ۱: ممنون از علی آقا که به جای من کامنتای لطیف برای دوستان گذاشته بودن : ) !!!
* پیوست ۲: از همه دوستای خوبم که نگرانم بودن و برام کامنت گذاشتن خیلی ممنونم . بهانه جون ٬ نازلی جون ٬ سانازی ٬ علی آقا ٬ فرایزدی نازنین و ... ( ببخشید الان حضور ذهن ندارم که اسم بقیه رو بگم)