تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
یه قسمتی از شرکت که آشپزخونه اونجاس معمولا از ساعت ۱۰  به بعد بوی پیاز داغ و مقدمات تهیه غذا میاد و اون طبقه اختصاص داره به خدمات و راننده های شرکت که مشتری رفت و آمد نداره . طبقات بالاتر خوب بو کمتره اما گاهی حسابی بو میره و همه رو کلافه میکنه .درست در همون قسمت هم چند روز پیش یکی از دستشوییها دچار مشکل شده بوده و ببخشید بوی خیلی بدی میامده که درست شده . دیروز یکی از همکارا که آقایی میانسال و خیلی شوخیه از بوی غذا کلافه شده بود . رفت و در رابط اون قسمت رو با ساختمان کذایی بست و گفت بابا جان جون هر کی دوست دارین هر کی میره و میاد این در رو ببنده . بعد از یه ربع رفت و با حرکات خنده دار بویی کشید و گفت عجب گیری کردیما اینجا معمولا بوی بعد از عمل میومد حالا بوی قبل از عمل میاد : ) ( منظورش این بود که تا حالا بوی دستشویی اذیت میکرده و حالا بوی غذا ) ... به یکی از همکارا که میزش نزدیک دره میگفت بهت نفری ۱۰۰۰ تومن میدیم هر وقت در رو کسی باز کرد تو ببند : ) . حالا اون بدبخت یکی از مهندسای درست و حسابی اینجاس ...

دیروز مامانم برای مادر بزرگم آمپول ب کمپلکس + ب ۱۲ زدن و پبل هم نگاه میکرده . بعدش میگه مامانی بیا منم برای شما آمپول مثلنی بزنم و شما هم برای من مثلا آمپول بزن . مامانم هم براش با انگشتش آمپول میزنه و وقتی نوبت پبل میشه و انگشتش رو به صورت آمپول میزنه ٬ مامانم قلقلکش میاد و میگه آی و میخنده ... پبل با قیافه خیلی جدی اخماشو میکنه تو هم و میگه " اصلا درد نداره ها ... آی آی نکن " : ) ... پبل میگه من میخوام مهندس بشم ٬ مهندس لگو ( ساختمون سازی ) بعدشم ریاژی دان مس ( ریاضیدان محض ) !!!

* پ. ن : چون ویولت جون و المیرا گلی و آنا جونم و مامان رژینای نازنین اشاره کرده بودن به ریاضی محض و دلیل دونستن پبل و اینا اضافه میکنم که پبل این رشته رو تو یکی از فیلماش که آقاهه به اسم طوفانه و میگه میخواد کنکور بده و ریاضی محض بخونه میشناسه وگرنه مامانش اینکاره نیست : )

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
حال پبل و همسر جان بهتره شکر خدا ٬ اما این داروها روش تاثیر گذاشته کمی بد اخلاق شده و بد خواب . کمی بهانه گیری میکنه و سر هر چیزی نق میزنه . امروز یه شربتش تموم میشه و ۳ روز دیگه هم آنتی بیوتیکش . خدا کنه حالا حالاها دیگه مریض نشه که من دیگه از بین میرم والله . دیروز اومده بودن برای درست کردن پارکت خونه مامان اینا که به خاطر ترکیدن لوله حموم و آب دادنش باد کرده بود و بعضیاشم کنده شده بود . پبل از دیدن اینکه پارکتها رو چجوری مرتب میکنن و میچینن هیجان زده شده بود و با نگاهش دستای اون آقاها رو تعقیب میکرد . چند بار هم باهاشون حرف زد . این چند روزه پبل به خاطر بیرون روی چند روز گذشته اش از دستشویی رفتن کمی واهمه داره و ما هی تشویقش میکنیم که بره و میگیم برات جایزه میگیریم تا اینکه از سرش بیوفته . راستی اینم بگم که عدو شود سبب خیر چون پبل دستشویی بزرگش رو توی پوشک میکرد و این چند روزه چون بدش میامد میرفت توی پاتیش و این شد که دیگه پوشک نمیخواد . خلاصه اون آقا پاشد رفت دستشویی که پبل ذوق زده شد و بلند گفت " ماماااااان ٬ آفرین به این آقاهه .... جیش داشت زودی رفت که جیشش رو بکنه .... پاشو بریم براش جایزه بخریم ... آفرین آقای خوب " وای قیافه من و همسر جان رو باید میدیدین . هم خندمون گرفته بود و با آخرین زورمون جلوی خندمون رو گرفته بودیم و هم میترسیدیم آقاهه بیاد و پبل بهش بگه میخوام بهت جایزه بدم . تا آقاهه اومد پبل گفت آقااااا و همسر جان پرید و بغلش کرد و به یه چیزی سرش رو گرم کرد . اما از دست این بچه ها که تشویق کردنشونم کار دست آدم میده : ) دعا یادتون نره برای پبلم که دوباره خوب خوب بشه ... ممنون
+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
پبل کمی بهتره ... قضیه از اون حادی افتاده اما هنوز ادامه داره . از دیشب همسر جان گرفتار بیماری مشابهش شده . باز چرخه مریضی تو خونه ما شروع شد. فقط خدا کنه اصراری نداشته باشه چرخه سه نفره باشه و به همون دو نفر اکتفا کنه که من بیچاره میشم : )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
پبلم حالش خوب نبود ... دیروز رو مرخصی گرفتم. دیروز به اندازه این دو سال و هفت ماهش گریه کرد. انگار پشت پلکش آب تزریق کردن اینقدر که ورم کرده از زور گریه... از ۳ وعده فقط یک وعده غذا خورد اونم سیب زمینی سرخ کرده !!! کباب درست کردیم٬ سوپ ٬ سبزی پلو که خودش گفته بود ٬ اما نخورد. چایی که همیشه شیشه شیشه میخوره اصلا لب نمیزنه. میخواستم چایی نبات بهش بدم گفت نمیخوام حالمو بد میکنه : ( ... طفلکم آب شده . اون بچه پر شور که خونه رو به وجد میاورد الان دو سه روزه بدو بدو نمیکنه ... خدا خودش زودتر شر این مریضی رو بکنه که من یکی دیگه طاقت ندارم ... از همه دوستای خوب و گلم که اینهمه بهم محبت کردن و با پیغاماشون و تماساشون من رو شرمنده کردن یه دنیا ممنونم ... بهانه خوبم ( ممنون از تماسات عزیزم ) ٬ علی آقای گل از راه دور( یه دنیا میارزید ) ٬ فرایزدی مهربون ( اینهمه محبت به خدا شرمنده ام میکنه )  ٬ نازلی قشنگم ( با اینکه نی نی نداری خوب حالم رو میفهمی )  ٬ ساناز عزیزم ٬ آنا خانمی ٬ اروند جونم ٬ هاله خانمی ٬ مانیا جونی ٬ آنا گل گلی ٬ ویولت عزیز ٬ بابای فردای مهربون ٬ مامان ورونیکا خوشگله ٬ مامان رژینا عسلی ٬  بلفی جان ٬ المیرا عروس ٬ آرام نازنین ٬ ملودی گلم و ... ببخشید اگر ذهنم یاری نمیکنه اسم بقیه رو بگم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
پبل رو دیشب بردیم دکتر خودش و گفت که ویروسیه . دارو داد. رسیدیم که خونه بچه ام گفت مامان دلم درد میکنه .طفلکم از دیشب بیرون روی داره و بالا میاره ... خودش میگه مامان بالا دارم : ( زودیم میره و شلوارش رو در میاره . بهش میگم چرا دیگه شلوارت رو درمیاری؟ میگه آخه نمیخوام بالا بریزه رو شلوارم ... امروز صبح او.آر.اس بهش دادیم که این املاح بدنش که از دست رفته دوباره به دست بیاره . خیلی هم خنکش کردیم که مزه اش خیلی اذیتش نکنه . میگه مامان از این آبا نمیخوام یه آب خوشمزه بده بهم . از اونا میخوام ... دیشب بیدار شد و صدام کرد که بهش آب بدم . رفتم دیدم بچه ام تب داره بهش شربت استامینوفن دادم و یه لیوانم آب خورد. صبح هم تب داشت . اینقدر بی حاله که همش دلش میخواد بخوابه . اون بچه ای که اول صبح سر حال بیدار میشد و سلام صبح به خیر میگفت ٬ الان بی رمقه : ( ...صبح یه کوچولو صبحانه خورد که کلی خدا رو شکر کردم چون از دیشب هر چی میخورد رو بالا میاورد ...سرفه اش کمی بهتره و از اون حالت حاد دراومده ... دعا کنید گلم زودتر خوب بشه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
پبل هر وقت کلی اذیت میکنه و یا بهانه گیری میکنه و خلاصه باعث میشه که کمی عصبانی بشم ( اونایی که من رو میشناسن میدونن که به ندرت عصبانی میشم ) بهش میگم پبل جان امروز دیگه "آس " رو کردیا ... پریشب میخواستم بخوابونمش و براش قصه میگفتم که وسطاش هی سوال میکرد و پا میشد و ... دیگه آخرش گفت مامان دستشویی ... منم ملافه رو با حرص محکم زدم کنار اما چیزی نگفتم . وقتی بردمش دستشویی رو کرد به من و گفت " مامان امروز ساس زدیا " : ) دست پیش میگیره که پس نیوفته ...

دیروز تو ماشین داشتیم میرفتیم بیرون. پبل رو کرد به همسرجان و گفت : " بابا ... با من دوست میشی؟ " همسرجان هم گفت " بله دخترم من باشما دوستم دیگه " ... " بابا با من قرار میشی؟!!!" همسرجان با چشمای چند متر جلوتر و منم دهن جندین متر باز " بله بابا جان .. باهات قرار هم میذارم !!! " و به هم  نگاه میکردیم که اینو از کی یاد گرفته ... " بابا با من عروسی میشی؟ " دیگه ما منفجر شدیم از خنده و همسرجان گفت " بابا جان من بابای شمام ... شوهر مامان شبنمم ... نمیشه که با شما عروسی کنم ... شما خودت بزرگ که بش عروس هم میشی ایشالله " ...

پریشب تا صبح بچه ام سرفه کرد به حدی که تا صبح نخوابیدیم . دیروز هم با وجود خوردن شربت خیلی رو به راه نبود و دیگه دیشب اینقدر سرفه های شدید و خشک میکرد و انگار ریه هاش هم صدا میکردن بردیمش بیمارستان کسری ( اونجا فکر میکنم تنها بیمارستانیه که شیفت شب متخصص کودکان داره ) و بعد از معاینه گفت چیز خاصی نیست اما برای اطمینان یه عکس ریه هم بگیرین ازش که بعد از گرفتن عکس ریه ایشون گفتن که خدا رو شکر چیز خاصی نیست و توصیه کردن که امروز مهد نره . از دیروز عصر دستگاه بخور روشنه و پبل کمی بهتره . احتمال زیاد لارنژیت شده که صداش هم عوض شده. حالا امروز پبل خانم مهمون مامانا هستن و بنده هم ظهر تشریفمو میبرم منزل ...

* مامان ورونیکا و مریم عزیز گفته بودن که آراهش پبل مشخص نیست . آخه اون عکس که روی صورتش نقاشی کرده بودن رو عوضش کردم .

پیوست : این عکس این کنار هنرنمایی خودمه که تابستون امسال از پدر و دختر گرفتم ...

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
یه عالمه حرف برای گفتن و نوشتن داشتم اما اول صبح حالم گرفته شد ... من از سر خیابون شرکتمون پیاده میام . اول خیابون بودم که یه آقای مسنی با لبخند بهم نزدیک شد . منم یه لبخند بهش زدم . اومد جلوم وایساد و با صدای بلند همینجور که زل زده بود تو چشمام گفت : " سلام زیبا!!! ماشالله .... هزار ماشالله !!! " و شروع کرد سر تا پای منو برانداز کردن !!!  منم یهو انگار مغزم پیچید به هم. این چند ثانیه انگار یه دنیا طول کشید . سرعتم رو زیاد کردم تا از ایشون که از پشت سر سنگینی نگاهش رو حس میکردم دور شم . وقتی رسیدم شرکت ( همش ۳-۴ دقیقه از سر خیابون راهه ) همکارام گفتن چرا رنگت پریده . گفتم هوا سرده سردم شده . یکی از همکارام گفت نه این رنگ پریدگی سرما نیست. چیزی شده ؟ گفتم نه از اظهار لطف آقایی که جای پدر بزرگم بود ملذوذ شدم اینه که هر چی خون داشتم رفته تو قلبم و تو صورتم هیچی نمونده !!! چی بگم والله ... حالا خوبه ما آلان والان نمیپوشیم بیاییم سر کار وگرنه به قول همکارم وقتی خودش رو خیلی تحویل میگیره" آمار تصادفات زیاد میشد" : )  اینم از اول صبح ما ...

توی کامنتای دیروز بابای فردا نوشته بودن که عکس پبل قشنگه اما انگار از چیزی دلخوره منم این جواب رو دادم که اینجا مینویسم تا احیانا اگر برای شخص دیگه ای هم باعث سوال شده جواب بگیره . پبل از چیزی دلخور نیست ٬ فقط نگرانه که اگر به صورتش حرکتی بده آراهشش پاک بشه یا خراب بشه. این رو بهانه جون و علی آقای گل (که زحمت گرفتن این عکس رو هم کشیده ) میتونن تایید کنن. ایشون هر دو سه دقیقه لباش رو غنچه میکرد و از من میپرسید : "مامان رژم پاک نشده؟" : )

دیروز اولین جلسه کلاس رقص پبل تشکیل شد. دیروز همسر جان کارش سبکتر بود و تونست خودش بره دنبال پبل. اونجا از مربیش پرسیده بود که اوضاع و احوال تو کلاس رقص چطور بوده و ایشون هم گفتن " اولاش کمی ایستاد و نگاه کرد . اما آخراش دیگه دست همه رو از پشت بست " عصری که رسیدم خونه دیگه ازش نپرسیدم که تو کلاس چیکار کردین. بهش گفتم " پبل جان من و بابا میشیم همکلاسیای شما و شما هم بشو صدف جون . بیا به ما رقص یاد بده " کلی ذوق کرد و ما رو وایسوند وسط گل فرش و رفت یه سی دی گذاشت و اومد شروع کرد. اینقدر قشنگ میرقصید و ادای صدف جون رو در میاورد که حظ کردم . آخر آهنگم گفت: " خوب دیگه برین سر کلاساتون مربیاتون منتظرتونن : ) بچه های سرویسی هم اینجا وایسن که برن !!! "

 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
پبل و مامانم رفته بودن خونه خاله کوچیکم و اونجا فیلم عروسی برادر جان رو گذاشته بودن . پبل هم که شیفته عروسی و خصوصا عروسی دایی جونش رفته تو بحر فیلمه . به جایی میرسه که تانگو میرقصن . خالم به پبل میگه " خاله جون دایی جون اینا چه جوری میرقصن؟ " پبل هم دستاش رو به حالت بغل کردن به هم قفل میکنه و خودش رو به اینور و اونور تکون میده و میگه " اینجوری ... عاشقانه " !!!

من هر شب برای پبل قصه میگم و لالایی ( آهنگای مختلف از خواننده های مورد علاقه خودم و چرا و چیه و اونایی که بچه بودم مامانم برام میخونده ) میخونم تا بخوابه . این وسطا با هم اختلاط ! هم میکنیم : ) یعنی وسط قصه یهو یه سوال به ذهنش میرسه که میپرسه یا یاد یه ماجرایی میوفته و اونو تعریف میکنه و منم آروم آروم جوابش رو میدم . مثلا اگر کدو قل قله زن رو براش میگم دایم تکرار میکنه که "خانم پیره از گرگه ترسید؟ از پلنگه ترسید؟ از شیره ترسید ؟ " منم میگم که فکر نمیکنم چون حتما شجاع بوده . شایدم ترسیده . چون گرگ و شیر و پلنگ حیوونای وحشین که توی جنگلن . بعد میگه " من از اینا نمیترسم ..." کمی که میگذره و هنوز دو سه کلمه بقیه قصه از زبون من خارج نشده ( تو این مدت معلومه که داره فکر میکنه ) میگه " مامااان ... ( جون مامان ... قربون مامان گفتنت برم من ) اگه گرگه بیاد چی؟ نیاد ما رو بخوره " منم با خنده و آروم میگم " نه مامان جون ... گرگه و پلنگه و شیره جاشون تو جنگله ... تازه اگر اینجا هم باشن توی باغ وحشن و پشت میله ها تو قفسن و به ما کاری ندارن ... تو خیابون نمیان که . بعدشم خونه ما در داره پنجره داره . از زمین فاصله داره اینا نمیتونن بیان . نگران نباش" خیالش راحت میشه و کم کم چشماش گرم میشه و میخوابه . .. البته این در مورد یکی از داستاناس . قبل از این هم حتما چندین داستان شنیده و در مورد همه هم کم و بیش سوالای زیادی پرسیده : ) دیروز تو ماشین داشتیم برمیگشتیم خونه و دوست همسرجان هم عقب پیش پبل نشسته بود و داشت باهاش سر و کله میزد . بهش گفت عمو جون شعر برام بخون ببینم . پبل هم شروع کرد به خوندن این شعر " یکی بود یکی نبود ... زبر گنبد کبود ... یه دختر یه پسر بود ... جونشون به هم بسته بود ... دختر پسرو دوست میداش ( میداشت ) ... لا لا لا لا لا ... پسره قرمتش میذاش (حرمت : ) ) "* به اینجا که رسید ما دیگه اینقدر جیغ زده بودیم از دستش که خودشم غش کرده بود از خنده . دوست همسر جان هم که ضعف میکنه براش . 

امروز ۵ روزه که دختر خالم که مثل خواهرمه  برام ( نه من خواهر دارم و نه اون ) و همش ۱۰ ماه فاصله سنی داریم از ایران رفته . ما همیشه همه چیزمون با هم بوده . اکثرا با هم بودیم . حتی بعد از ازدواج که رابطه مون کمتر شده بود هفته ای چند بار با تلفن با هم در تماس بودیم . چهارشنبه شب که رفته بودیم فرودگاه احساس عجیبی داشتم . این احساس رو موقع رفتن برادرم هم داشتم . موقع رفتن ساناز هم با اینکه فرودگاه نرفتم داشتم . نمیتونستم تو فکرم بگنجونم که اینی که الان کنارمه و شادترین لحظه ها رو با هم داشتیم ٬که در غم پدرش باهاش اشک ریختم و تنهاش نذاشتم ٬که سفرهای بی همتایی با هم داشتیم . که چه شبهایی با حرف زدن و خندیدن  با هم صبح نکردیم ٬ که چه غذاهایی که با هم نپختیم . که چه رازایی رو برای هم نگفتیم ... داره هزاران کیلومتر ازم دور میشه . دیگه نمیشه گوشی تلفن رو بردارم و بگم لیلا جون بیا پبل و نگار رو ببریم شهر بازی و استخر ٬ پاشو بیا امروز ناهار خونه ما ... نمیدونم ... زندگی همینه ... شادی و غم ... پیوند و جدایی ... گریه و خنده ...

*این یکی از لالاییهای مامانای پبله که براش میخونن

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
ما همیشه به پبل توصیه میکنیم که از دست غریبه ها چیزی نگیره و براش میگیم که ما اونا رو نمیشناسیم و شاید مثلا آدامسشون خراب باشه و ما مریض بشیم . هفته پیش مامانم براش کارتون سفید برفی رو گرفته بودن و من که از راه رسیدم دیدم نشسته و داره نگاه میکنه . پبل بهم گفت : " مامان بیا ببین مامانا برام آدم برفی رو خریده " منم گفتم خوش به حالت که مامانا برات سفید برفی رو خریدن ( معمولا مستقیم بهش نمیگم اشتباه گفتی )... گفتی ممنون ؟ جواب داد " بله گفتم ممنون ... ببین مامان این مثل سیندرلا میمونه . مثل هم میمونن " منم که منظورش رو متوجه شدم گفتم بله مامان جان هردوتاشون کارتون هستن و پبل هم زیر لب تکرار کرد " کارتون هستن ... کارتون هستن " کارتن به جایی رسید که اون ملکه خودش رو به صورت یه پیرزن دوره گرد در میاره و سیب سمی درست میکنه برای سفیدبرفی . اینجاها رو که میدید درست مثل حالتهای من چشماش رو گرد میکرد و لبش رو میگزید و میگفت " وااای واااای چه بد!!! " و بعدشم بهش گفتم ببین این سفید برفی از دست این خانمه غریبهه سیب گرفت و خورد و حالا مریض شده و غش کرده و این کوتوله ها هم دارن براش گریه میکنن . زودی گفت " مامان من از دست غریبه ها و خانم بن جنسا ( بد جنسا ) هیچی نمیگیرم ... خانمم دیگه ... دختر خوبیم " : ) ... آخرشم که پسر پادشاه میاد و سفید برفی رو بوس میکنه و اونم بیدار میشه محبوبترین صحنه فیلمه است براش و با ذوق دست میزنه و هورا میکشه و میگه دیدی خوب شد؟ ...

برای پبل یه هواپیمای بزرگ بادی خریدیم و همسرجان داشت با پبل بازی میکرد و براش تعریف میکرد که مسافرا از این در سوار میشن و اینجوری میشه و خلاصه با آب و تاب داشت براش میگفت که ما اگر بخوایم بریم خونه دایی جون سوار هواپیما میشیم و خلاصه تمام جزییات از اعلام پرواز و حرکات مهماندارا و غذایی که سرو میشه و کارایی که میکنیم و ...رو تعریف کرد و میگفت انشالله برای عید میریم خونه دایی... اینقدر قشنگ تعریف میکرد و مابین این تعریفا هم هواپیما رو بلند میکرد و پرواز میکرد و صداش رو درمی آورد که منی که چندین بار سوار هواپیما شدم غرق تعریفاش شده بودم چه برسه به پبل که یکی دو بار همش سوار شده ... دیروز همه هی تلفن میکردن و تبریک عید میگفتن یا تو تلویزیون میدید که همه میگفتن عیدتون مبارک و اینا ...بعد از ظهر آماده شدیم برای رفتن خونه خالم . پبل با ذوق گفت آخ جون داریم میریم؟ منم گفتم بله دخترم ... گفت هواپیمام هم میارم که بریم .. گفتم نه بذار بمونه همینجا وقتی برگشتیم بازی کن باهاش ... خلاصه آماده که شدیم گفت مامان ژود باش بریم خونه دایی ریضا ( رضا ) . خندیدم و گفتم امروز که نمیشه . باید بریم ویزا بگیریم ... بعدش بلیط هواپیما بگیریم ... بعد بریم . گفت " بابا گفت عید میریم . الان عیده دیگه " الهی بمیرم همچین با التماس میگفت امروز عیده دیگه ... بریم پیش دایی ریضا که دلم آتیش گرفت : ( تمام مدت هم تو راه برگشت میگفت الان میریم خونه دایی و شمیرا؟ میگفتم نه مامان جان یه عید دیگه میریم . اون عید که سبزه داریم. ماهی داریم ... اون عید . با چشمای مظلومش نگام میکرد و میگفت الان اون ایکیشه ( یکیشه ) بریم دیگه . دنده عبق بژن بریم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
دیروز با ذوق و شوق و به هوای اینکه کلاس رقصش تشکیل شده ازش پرسیدم " پبل جان امروز رقصیدی؟ "  ( چه سوال مسخره ای... آخه اونجا براشون آهنگ میذارن و این قرتی خانم هم با جاهایی که دوست داره قر میریزه ) و پبل جواب داد بله . منم که ذوق مرگ شده بودم با هیجان پرسیدم اسم مربیتون چیه؟ و اونم با تعجب جواب منو داد و گفت " سمانه جون " گفتم نه مامان جان مربی رقصت رو میگم . مگه امروز کلاس رقص نداشتی؟ گفت : نه و خیلی عادی اومد که بره و من با سماجت و اصرار هی گفتم چرا دیگه اون خانمه که بهتون رقص یاد میده. امروز چی یادتون داد؟ دیدم بچه ام هاج و واج داره نگام میکنه و از هیجان من داره هیجان زده میشه. منم خوشحال که آخ جون سر شوق آوردمش و الان برام تعریف میکنه چی یادش دادن . همینجوری که سوال بارونش کرده بودم آخرین تیر رو هم رها کردم و گفتم " نانازم امروز چه جوری رقصیدی؟ " پبل یه ژست خیلی خوشگل گرفت و یه حرکت نرم به دستش داد و گفت "اینجوری رقشیدم مامان " و منم هزار تا بوسش کردم و برای همسر جان هم تعریف کردم و مشغول بازی شدیم . امروز صبح که بردیمش مهد از مسوولی که نزدیک در میشینه برای تحویل گرفتن و تحویل دادن بچه ها سوال کردیم که اسم مربی رقصشون چیه که اونم با عذر خواهی گفت که ببخشید ایشون دیروز مریض شده نیامده انشالله از هفته دیگه . من چشمام چهارتا شده بود و وقتی اومدیم تو ماشین غش کردم از خنده که این فسقلی چجوری ما رو سر کار گذاشته و چه ژست شیکی گرفته که من ضعف کردم . دیدم بچه ام حق داره . با اون اصرار و سماجتی که من به خرج دادم خواسته دلم رو نشکونه و درجواب قر و قمیش تحویلم داد : ) به خودم قول دادم وقتی یه سوالی دارم ازش فقط یه بار بپرسم که وادار نشه الکی جواب سوالم رو بده... ولی به خدا خیلی ژستش خوشگل بود و من فکر کردم واقعا تازه یادش دادن ...

دیروز بهش میگم پبل جون اسم دکترت چیه؟ میگه " آقای مومن ژاده " میگم نه اون یکی که رفتیم دون دونای تنت رو نشونش دادیم. " میگه آهاااااااان ... دکتر محووووودی؟ " *( دکتر موحدی)

روی "واو" اینقدر تشدید میذاره که رنگ لبش برمیگرده : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
همونطور که قبلا گفتم پبل به خاک حساسیت داره و جمعه که رفتیم بهشت زهرا و مجبور بودم که اون رو هم با خودم ببرم مثل اینکه اونجا زیادی همه خاکی شدن و وقتی رفتیم خونه خاله بچه ها با همون لباسای خاکی رفتن و بالشای خاله بیچاره ام رو کشوندن وسط اتاق و بازی کردن . پبل هم که فقط روی بالش خودش میخوابه گویا به خاک و پرهای اون بالش حساسیت داده . از شنبه که به خاطر زدن دونه های قرمز روی تنش به دکترش زنگ زدیم و گفت یه نصفه دگزامتازون بهش تزریق کنین تا دیشب بچه ام هر شب یکی دوساعتی از زور سرفه بیدار میموند. دیگه دیشب دیدم که این دونه ها تخته ای شده و داره تمام پوستش رو تکه تکه میپوشونه که دیگه بردیمش پیش دکتر و اونم تا دید دارو نوشت و یه اسپری داد که ریه هاش از این حساسیت آسیب نبینه . حالا از دیشب بهتره . قرار شد این لکه ها که محو شد ببریمش برای تست و تشخیص حساسیت برای درمان قطعی ( به امید خدا ) ... دیشب داشتیم سوار ماشین میشدیم که چون هوا صاف بود پبل یه نفس عمیق کشید و گفت : " مامان ... به این شبی ٬ اگر ستاره ها رو میشمرم ... منو ببخش ... " و خودش از ذوق این شعر غش کرد از خنده ... موضوع رو که گرفتین؟ خانم آهنگ "منو ببخش" کامران و هومن رو با دیدن شب و ستاره هاش زمزمه میکرد : ) ( اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش .... تا اینکه میگه " منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم .... منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم " ) ... قربونت برم من دختر خوبم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
دلم بارون میخواد. یه بارونی که بری زیرش و دونه های پرک شده اش ریز ریز بریزه روی صورتت . چشماتو ببندی و بوی خاک و برگای نمدار دل و روحت رو نوازش کنه .پاییز ... پاییز... گرمای تابستون و سرمای زمستون رو داره . آفتاب تیز و سوز گزنده رو داره. اگر دلت بارون بخوا ٬ خوب میباره . اگر دلت برف بخواد ٬ خوب میاره . برگای سبز رو ببین... فردا نصفشون رنگ دیگه شدن.... زرد شدن ... نارنجی شدن ... هفته دیگه همشون رنگی میشن... هفته بعدش میریزن ... درختا چه کیفی میکنن تو این پاییز ... رنگ و وارنگ لباس عوض میکنن . آخرشم عروس میشن ... سفید سفید ... به به از حالا بوی برف رو حس میکنم ... من بارون میخوام ....آسمون پاییزه ها ... یه کم ببار ....

از امروز پبل خانم کلاس رقص دارن ... پریروز که اسمش رو نوشتیم بهش میگم خوشحالی که کلاس رقص میخوای بری؟ میگه بببببببببببله . میگم چرا؟ میگه آخه البررز و منگولکم میان : ) ... پیش خودم فکر میکردم این از حالا بیشتر دوستاش پسرن ... هر وقت میگم دوستات امروز  خوب بودن؟ چی کارا کردین ؟ میگه بله سپهر و بهراد و بردیا و امیر علی و... بودن با هم بازی کردیم . میگم مامان جان کدوم دوستت دختره؟ میگه دیبا میگم همین ؟ جواب میده آخه اون کوچولوه همش گیه ( گریه ) میکنه... خوب بلده از حالا دلیل و مدرک جور کنه : )

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
یه روز وقتی بچه بودیم من و برادرم نشسته بودیم و کارتون خانواده دکتر ارنست رو میدیدیم . اون قسمت از کارتون بود که بارون شدیدی گرفته بود و داشتن تلاش میکردن یه جوری از وسایلشون در مقابل بارون محافظت کنن. نزدیک خونه قبلیمون یعنی به فاصله ۲ تا خونه اونورتر یه سوپر بود که چیزایی که یه دفعه احتیاج میشد رو از اونجا میخریدیم وگرنه خریدای کلی رو از اون سوپر بزرگتره که کوچه بالایی بود و جنساش جور بود تهیه میکردیم. خلاصه درگیر کارتونه بودیم که مامانم رو کرد به برادر جان و گفت : برو از این سوپریه چند تا دونه نوشابه بخر برای شام . برادرمم که غرق تلویزیون بود بدون اینکه سرش رو برگردونه به مامانم گفت : ماماااااااان... تو این بارووووون برم؟!!! " من و مامانم یه نگاهی به هم کردیم و یه نگاهی هم به بیرون و زدیم زیر خنده ... چله تابستون و بارون ؟ از بس که محو کارتونه بود دیگه زمان و مکان رو یادش رفته بود و از اونجایی که حلال زاده به داییش میره این مطلب در مورد پبل هم اتفاق افتاد .پبل یه فیلم داره که همه ( بیشتر ) شعر و آهنگای انگلیسی رو توش بچه ها با لباسای خوشگل و به صورت نمایشی میخونن و اجرا میکنن. پریشب پبل خانم فیلش یاد هندوستان کرد و گفت " E I E I O " رو برام بژار . ما هم که کمر بسته و دست به سینه در خدمتیم .یکی از این آهنگا چند تا دونه بچه هستن که توی یه استخر کوچولو از این بادیا و با مایو بازی میکنن و آخر آهنگه حوله به تن با دوربین بای بای میکنن. پبل رو کرد به من و گفت :" وااای مامان ببین!!! به این شبی اینا رفتن تو استخر !!! سرما میخورن " و فورا ادامه داد " حالا اشکالی نداره الان حوله میپوشن. " و به تبعیت از حرفای من که همیشه میخوام از یه کاری منعش کنم به کار میبرم ادامه داد : " آدم به این شبی ٬ به این سردی میره استخر؟!! نه ...." وای که ضعف کردم براش .

روی تخت اتاقش ( اتاق برادر جان که در هنگام غیبت به اتاق پبل تغییر نام میده ) نشسته بود و ۵-۶ تا کتاب که من بیچاره هر روز ۱۰۰ دفعه براش تعریف میکنم و دیگه شکل آقا روباهه و خرگوشه و آلیس و هایدی و دختر شاه پریا و کدو قلقله زن و ... شدم رو دونه دونه انتخاب میکرد و میگفت: " حالا اینو بگو برام . مامااااااان اینو برام میگی؟ " با یه سوزی هم میگه که هم دلم غش میره و هم نمیتونم بگم نه : ) . مامانم هم تو اتاق بود و داشتیم حرف میزدیم که گفت پاشم برم قرآنم رو بخونم . پبل هم گفت مامانی حالا بشین یه دقیقه دیگه برو. مامانم هم که همینجوری قربون صدقه اش میرفت گفت چشم عزیزم . یه کم که گذشت مامانی اومد جلو تا پبل رو ببوسه که ایشون خودشون رو کشیدن کنار و گفتن : " پاشو مامانی یه دقیقه شد دیگه . پاشو برو قرآنت رو بخون !!! " ... شما باشین گازش نمیگیرین ؟

بابام یه وقتایی که میگیم مثلا پبل خودش رفته رو پاتیش نشسته و (ببخشید ) جیشش رو کرده میگه برات جایزه میخرم . اینبار بهش گفت پبل جان چی میخوای بابایی؟ پبل هم سفارش یه پیرهن قرمز داد. طفلی بابا هم پریشب زنگ زد و گفت الان من تو مغازه لباس بچه هستم . یه پیرهن قرمز هست و یه ژاکت گلبهی کدومش رو بگیرم؟  که گفتم ژاکت چند تا داره همون پیرهن مخملی که میگین رو بخرین که ذوق لباس قرمز کشتتش... وقتی رسیدن خونه دیدم هم اون لباسه رو خریدن و هم یه شلوار و ژاکت ورزشی گلبهی . نمیدونین پبل چه ذوقی میکرد. نمیدونم تازگیا چرا اینقدر به رنگ قرمز علاقه مند شده. دیروز با دایی کوچیکم داشتم تلفنی صحبت میکردم که برای مراسم هماهنگ کنیم و بریم که پبل گفت دایی جونمه؟ و من گفتم بله . گفت بهش بگو برام یه لباس قرمز بفرسته : ) فکر کرده بود برادر جانه . آخه اون و همسر جانش هر چند وقت یه بار برای پبل یه بسته ای یا پست میکنن یا با مسافر میدن میاد و یا خودشون میارن . اینم که عاشق اوناس. وقتی میان ایران و میرن بچه ام تا یه مدتی مثل گیج و منگا میشه از بس اینجا و اونجا دنبالشون میگرده و هواشون رو میکنه . البته میدونم که اونا هم خیلی پبل رو دوست دارن .

دیروز مراسم شب هفت تموم شد ... به همین زودی هفت روز گذشت . به پبل قول داده بودم که با اتوبوس ببرمش . آخه تا حالا به غیر از اون بار که رفته بودیم کیش و سوار اتوبوس فرودگاه شده بود دیگه سوار اتوبوس نشده. تو اتوبوس یه کیفی میکرد که نگو . با یه ژستی کنار چنجره نشسته بود و از اینکه شیشه تا سطح صندلی هست و قشنگ بیرون رو میبینه کیف میکرد. منم که بعد از مدتها سوار اتوبوس شدم دیدم که چقدر این جدیدا از اون قدیمیا بهتره !!!    

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
این چند روزه پبل رو با خودم تو مراسم نبرده بودم و دیروز اولین روزی بود که میبردمش چون هم مراسم سوم بود و هم خانواده همسر جان هم اونجا بودن و نمیشد پیش کسی بذارمش. توی ماشین که داشتیم میرفتیم پبل رو کرد به من و گفت : مامان... اوقاتم تلخه !!!! اینو دیگه از کجا آورده بود نمیدونم . بچه ام این چند روزه خیلی کم من رو دیده . امروز صبح که بیدار شد از توی تختش صدا زد . بابااااا ... مامانم هست؟ بعدم من پا شدم و قربون صدقه اش رفتم و گفتم بله که هستم قشنگم . اونم گفت : پش به من آب میدی لطفا؟ !!!

از همه دوستای خوبم که اینهمه گلن و بهم محبت دارن ممنونم . قربون محبتتون برم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 
به پیری بگو پیری دست نگه دار که باهات بگو مگو دارم          حالا حالاها آرزو دارم ٬ حالا حالاها آرزو دارم

شوهر خاله نازنینم بعد از ۸ روز که به علت سکته خفیف بیمارستان بستری بود ٬ مرخص شد و پسر کوچکش که تو شهرستان دانشجو هستش و برای دیدن باباش اومده بود تهران و خاله ام آوردنش خونه . روی مبل نشست و گفت " حالم خوب نیست " خاله جلوتر رفت . دست شوهر خاله لرزید . دهنش کج شد و ازش کف آمد و افتاد روی مبل و .... تمام

عمو ایرج از این به بعد جات توی جمع ما خالیه .جات خالیه که برامون با اون صدای قشنگت بخونی و ما کیف کنیم ٬ بخونی و ما دست بزنیم ٬ بخونی و ما غش کنیم از خنده . جات خالیه تا سر خوندن شماره های دبلنا ولو بشیم از خنده و ریسه بریم . جات خالیه .... این عمو ایرج همونیه که وقتی پدربزرگم فوت کرد تا صبح پیش پدرم خوابید تا تنها نباشه ٬ وقتی مثانه درد شدید گرفتم و مامانم و خاله ام شبکار بودن و بابام با حول رسید خونه ٬من رو کول کرد و تو ماشین برد و اونجا هم کولم کرد و تا اورژانس برد ٬ همونیه که وقتی بابام دندون میکشید و خونریزی شدید میداد همراهش بود ٬ همونیه که ما عمو ایرج بهش میگفتیم . عمو جون خیلی زود نبود پر کشیدنت تو سن ۵۴ سالگی؟ تو که ۲ ماه دیگه عروسی امیرت بود٬ تو که ایمانت هر هفته چشم به راهته تا بری شهرستان دیدنش ٬ تو که لیلات پا به ماهه ؟!!!

روحت شاد ...

پبل این یکی دوروزه بعد از مهد میرفت خونه پدر همسرجان و اونها با کمال میل و در نهایت محبت ازش نگهداری میکردن . مامان زری و بابایی ممنون ...

* پیوست ۱: ممنون از علی آقا که به جای من کامنتای لطیف برای دوستان گذاشته بودن : ) !!!

* پیوست ۲: از همه دوستای خوبم که نگرانم بودن و برام کامنت گذاشتن خیلی ممنونم . بهانه جون ٬ نازلی جون ٬ سانازی ٬ علی آقا ٬ فرایزدی نازنین و ... ( ببخشید الان حضور ذهن ندارم که اسم بقیه رو بگم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت   توسط شبنم  |