دلم برای دستای بابام و بوی مامانم تنگه ...
پریشب با این فامیلامون که فعلا خونه شون هستیم رفتیم یه رستوران ایرانی که موزیک زنده و رقص عربی داره . از عصری دختر خونواده درباره دوستاش و اینکه شب باهاشون اونجاییم و اینا حرف میزد . وقتی ما رسیدیم اونجا رفتیم به طرف میزی که اونا نشسته بودن و چون نور رستوران کم بود درست صورتاشون رو نمیدیدم و چون دفعه اول بود که میدیدمشون خیلی با دقت تو قیافه هاشون جلو نرفتم . داشتم با یکی از دختر خانما دست میدادم که دیدم همسر جان پشت هم و با هیجان زیاد داره میگه " واااای شبنم ببین کی اینجاس " منم که گیج شده بودم همینجور تو صورت تک تک اون آدما چشم میگردوندم که یهو دیدم دوست صمیمی برادرم اونجاس . وای اینقدر محکم بغلش کردم و بوسیدمش که نگو . یه عالمه جیغ زدیم و خوشحالی کردیم . من اصلا یادم نبود که اونا هم ساکن کانادا هستن . خلاصه که شب خیلی خوبی بود. شب هم اومدن خونه و تا ساعتای ۴ صبح بیدار بودیم و اونا گیتار میزدن و میخوندن و ما هم حظ میبردیم. ساعت ۴ صبح زنگ زدیم به برادر جان و تا گفتم اگر گفتی کی رو تو رستوران دیدم فوری گفت " بهنام !!!" دیگه پای تلفن یکی از آهنگای پرخاطره مون رو براش زد و اونم کیف کرد. یکی از خوبیای رستوران ایرانی این بود که پبل خانم غذاشون رو کامل میل کردن. از اونجایی که دوستانی که با ما بیرون غذا خوردن میدونن ، این پبل خانم ما اهل غذاها و خوراکیهای سالمه . مثلا بچه ها عاشق نوشابه هستن و ایشون عاشق آب و دوغ. همه بچه ها عاشق پیتزا و سوسیس و کالباس و ایشون پلو و مرغ و گوشت و اینجور چیزا و اگرم یه رستورانی باشه که اینا رو نداشته باشه از مرغ کنتاکی و همبرگر استفاده میکنه . خلاصه که اونجا در هر ظرفی رو بر میداشتیم و میدید که کباب یا جوجه یا خورش یا ته چین و ... هست ، چشماش برق میزد : ) ( اصلا شکموییش به مامانش نرفته !!!) ...
دوستای بلاگفایی من خیلی شرمنده ام و ناراحت که نمیتونم براتون کامنت بذارم. نمیدونم چرا خود سایتها باز میشه ،اما به محض کلیک کردن روی قسمت نظرات پنجره اش بسته میشه !!! سیاوش جون خوش آمدی به دنیای وبلاگ نویسی. من میدونم که مثل همیشه تو این کار هم موفق میشی .
پ.ن. من برای بعضی وبلاگا که تو بلاگفا و اسپشیال هستن نمیتونم کامنت بذارم : (
قبل از عید از پبل پرسیدم که چی دوست داره تا عمو نوروز براش بیاره؟ اونم گفت کفش قرمز پاشنکه ( پاشنه دار !!! ) . منم رفتم دو جفت کفش خریدم که یکیش قرمز بود و یکیش عنابی رنگ که قرمزه یک کم لژ داشت ( نه پاشنه ) . خلاصه گذاشتم کنار سبزه و بهش گفتم چون دختر خوبی بودی عمو نوروز برات کفشت رو یه روز قبل آورده ( برای اینکه اگر اندازه نبود بتونم ببرم برای عیدش اندازه اش رو بگیرم ) . قرمزه یه کم کوچک بود و همون موقع به همسر جان زنگ زدم و گفتم الان من و پبل راه میوفتیم میریم اونجا و تو هم دیگه نیا خونه بیا اونجا که با هم برگردیم. رفتیم و کفش قرمز رو عوض کردیم و برگشتیم . بعد از دوش و صرف شام و موقع سال تحویل پاش کرد. اینقدر ذوق میکرد که نگو . هر کسی بهش میگفت کفشت چقدر خوشگله میگفت " عمو نوروز برام آورده . این قرمزه رو اما خودمون رفتیم دوباره خریدیم . اما اون یکی رو خود عمو نوروز آورده برام : ) "
آمده نوروز در ایران زمین خاک ما شد رشک فردوس برین
بوی نارنج و ترنج و عطر بید میتوان از تربت حافظ شنید
قاصدک آمد که مهمان آمده بوی نرگسهای ایران آمده
خاک من ای قبله گاه عاشقان نوبهارانت همیشه جاودان