دیروز داشتم با سانازی حرف میزدم و برای پبل که رفته بود توی خونه اسباب بازیش ( یه چادر اسباب بازی که روش عکس خرگوشای کارتون مورد علاقه اش مکس اند روبی رو داره) و براش خوراکی گذاشته بودم که بخوره. همینجور که صحبت میکردیم از توی خونه داد زد: ماماااااااااان میشه یه کاسه دیگه بهم بدی؟ اول خنده ام گرفت که انگار خونه دو وجب و نصفه ای ما چه سرسراییه که اینجوری هوار میکشه، بعدم پا شدم گفتم چشم و همینجور که گذاشته بودم روی اسپیکر و با ساناز حرف میزدم رفتم توی آشپزخونه دنبال اوامر خانم خانما. دیدم سرش رو از توی خونهه آورد بیرون و گفت: ممنون... عصبانی که نشدی؟! وااااااای اینقدر جیغ زدم و قربون صدقه اش رفتم که آخه جغله همچین میگی عصبانی که نشدی انگار من چه شمری هستم : ) .. برای خریدن این چادر اسباب بازیش اینقدر خانمانه رفتار کرد که دیگه فهمیدم دخترم حسابی بزرگ شده. وقتی توی قفسه اسباب بازیا این چادر و عکس روش رو دید آنچنان با ذوف گفت: وااااااااای مامان مکس اند روبیییییی!!! منم یه خرده نگاه کردم و داشتم فکر میکردم که کجا باید اونوقت بذارم اینو اگر بخرمش، دیدم میگه مامان ببریم خانمه اگر گفت که گرونه اشکالی نداره، نمیخریم. این حرفش اینقدر به دلم نشست که نگو. گفتم عزیزم قیمتش مهم نیست، حالا که اینقدر دختر خوبی هستی که خودت میدونی باید رعایت کنی، حتما برات میخرمش. جالبه که معمولا برای خرید مخصوصا برای پبل هیچوقت کلمه " گرونه " رو به کار نمیبریم. همون موقع یاد منگولک افتادم که خودش فهمیده که چند تا کتاب و اسباب بازی بسشه ... خوبه که بچه های عاقلی هستن ...
* دستور کوفته:
پیاز داغ درست کنید و یک قاشق تا یک قاشق و نصفی پر و پیمون رب گوجه فرنگی توش تفت بدین و بعد ادویه ( نمک و فلفل و کمی زردچوبه و زعفرون) بزنید و روش آب بریزین و بذارین تا جوش بیاد. توی این فاصله گوشت چرخ کرده ( حدود ۳۰۰ گرم برای ما بسه) و پیاز رنده شده و یک سوم پیمونه برنج و نصف پیمونه سبزی کوفته و یکعدد تخم مرغ رو حسابی ورز بدین. بعد روی تخته گوشت آرد سفید بریزین. وقتی آب جوش آمد به اندازه دو برابر توپ پینگ پنگ از ماده آماده شده بردارین و روی تخته بغلتونین و بذارین توی آب درحال جوش که حالا زیرش رو کمتر کردین و روی درجه متوسط رو به کم گذاشتین. همه کوفته ها رو که ریختین توی قابلمه، در ظرف رو بذارین و حدود ۴۵ دقیقه ( بستگی به آب داره چون همون ۴۵ دقیقه دیگه کافیه براش) صبر کنید. کوفته خوشمزه شما حاضره ... به همین سادگی ... نوش جونتون : )
پبل تازگیا خیلی عاقلانه تر رفتار میکنه. یه سوالایی میکنه که سر آدم سوت میکشه اونم سوت کارخونه. چند وقتیه خیلی میخواد از قضیه رفتن پیش خدا ( از دنیا رفتن) اطلاعات به دست بیاره. میپرسه : همه بچه ها مامان و بابا دارن؟ میگیم بله . همه از یک مامان و یک بابا بوجود اومدن. یعنی خدا به دو تا خانم و آقا که همدیگه رو دوست دارن و دلشون میخواد بچه داشته باشن، یه بچه خوشگل و خوب میده. میگه: شما هم مامان و بابا دارین؟ میگیم بله. ما رو هم خدا به مامان و بابامون داد و بعد که بزرگ شدیم با هم عروسی کردیم . رو به من میکنه و میگه: ( حالا ببینین اول هم از من میپرسه که نتیجه دلخواهش رو بگیره) اسم مامان و بابای شما چیه ؟ منم بهش میگم. بعد رو به باباش میکنه و همون سوال رو تکرار میکنه. همسر جان هم اسم مامان و باباش رو میگه. بعد میگه اما مامان شما کجاس پس؟ ما که حدس میزدیم خانم از اینهمه پرسش و پاسخ حتما یه منظور خاصی داره به هم یک نگاهی میکنیم و همسر جان میگه: بابا جون، مامان من مریض شد و خدا دید که بهتره کمتر درد بکشه. این شد که بردش پیش خودش. میگه: آخه من دلم میخواد ببینمش. میشه به خدا بگی خوبش کنه و بیاره دوباره پیش ما؟ وای نمیدونین چه بغضی گلوی منو چسبیده بود. یه نگاهی به قیافه همسر جان انداختم که گوشه چشماش بازم از اون چینای مهربون افتاده بود و حس میکردم که شدیدا منقلبه و سعی کردم به خودم مسلط باشم. گفتم: مامان جون، حتما مریضیشون جوری بوده که نمیشده که خوب بشن. همونجا جاش خوبه ... فقط موندم که بعدا اگر سوالاش بو دارتر بشه و مثلا بگه مگه خدا نمیتونه همه چیز رو درست کنه، پس مریضی مامان بزرگ منم میتونه خوب کنه باید چه جوابی بدم. کلی روش فکر کردم. حالا جوابای خوبی تو ذهنم دارم...این حرفا رو از کجا میاره من نمیدونم .... این هفته همسر جان دو روز تعطیل بود و بعد از رسوندن پبلی به مهد، کلی با هم گشتیم و حرف زدیم و از دوتایی بودنمون لذت بردیم. دکور اتاق خواب رو هم عوض کردیم.پبل از در که اومد شروع کرد به نق زدن که اونجوری خوب بود و من اینجوری دوست ندارم. کلی براش توضیح دادیم که اینجوری جای تختت گرمتره و برای زمستون بهتره. فرداش راجع به تمیز نگه داشتن خونه و گذاشتن وسایل دیگه ای توی اون اتاق صحبت میکردیم که همسرجان بهش گفت اونجا اتاق خودته. زودی برگشت به باباش گفت: پس اگر اونجا اتاق خودمه، لطفا تختم رو برگردونین سر جاش : ) ...
یکی از دغدغه های روزمره اینه که غذا چی درست کنی. چه خانما و چه آقایونی که مسئولیت غذا درست کردن رو دارن خوب میفهمن من چی میگم. مخصوصا از وقتی پبلی به دنیا اومده سعی میکنم غذای خونگی بیشتر بخوریم. تازه اگر فکر کنم که غذایی که میپزم ( معمولا وقتی بادمجون داره) براش ممکنه خوب نباشه مجبورم غذای وعده قبلی رو جوری بپزم که براش بمونه یا یه غذای دیگه هم برای ایشون بپزم. غذاهایی که توی این هفته درست کردم رو براتون مینویسم که اگر بخواین یه ایده ای برای غذای چند روز اینده تون داشته باشین. کباب تابه ای ، میرزا قاسمی ، خوراک مرغ، کوفته ، باقالا پلو با گوشت، کتلت، لوبیا پلو ... مرغ رو معمولا سعی میکنم هر بار یه جور درست کنم که تازگی داشته باشه. اما مدل مورد علاقه همسر جان اونیه که پیاز رو حلقه حلقه میکنم و روش مرغ رو که قبلش یه تفت کوچولو دادم رو میچینم و روش هم سیب زمینی رو حلقه میکنم و میذارم. بعدم که ادویه میزنم. بعدم میذارمش رو درجه کم که با اب خود مرغه حسابی بپزه و طعم بگیره. کوفته ای که درست میکنم هم خیلی خوشمزه و آسونه. به به با یه کاسه ترشی و نون تازه بربری یا سنگک بخوری و حظ ببری: ) اگر دستورش رو خواستین بگین ... سانازی پختی یا نه؟
همه به من میگن پبل خیلی شبیه خودته. عکساش رو که نگاه میکنم و با عکسای بچگی خودم کنار هم میذارم، گاهی میبینم اینقدر تفاوت کمه که میشه گفت یه نفریم. اما کسایی که همسر جان و پبل رو با هم میبینن، میگن به باباش هم شبیهه. نه شباهت ظاهری ( که البته منگولی بودن موهاش به همسر جان رفته و من موهام فقط کمی حالت داره) ، بلکه اداهاش یا طرز نگاه کردنش. جالبه که هر وقت پبل شروع میکنه به حرف زدن و با شور و هیجان یه چیزی رو تعریف میکنه و با دستاش و چشماش و صورتش حالتهای مختلفی رو نشون میده، همسر جان میگه نگاه کن این ادا اطواراش به تو رفته ها!!!! ( خود همسر جان اینا رو میخونه ها، بنده اصلا جعل قول نمیکنم) ... حالا هی بیایین بگین شکل باباشم هست. نیست دیگه : )
یه مسابقه ای توی تلویزیون نشون میده به اسم " Dancing with Stars" . چندین گروه بودن که یکی از اعضای هر گروه از شخصیتهای معروفه، حالا یا هنرپیشه است، یا ورزشکاره یا ... و اینا مسابقه رقص میدن . اینقدر قشنگه که من هر جوری باشه حتما باید ببینمش. امشب فینال مسابقه است .نمیدونین چقدر خوشحالم .چون اون دو نفری که از اول دلم میخواست برنده بشن رسیدن به فینال. اینم از اون حس ششم های شبنمیه . دیشبم رفتم بهشون با تلفن رای دادم. اصلا انگار رقص توی خون و پوست و رگ و پِیِشونه. هر فیگوری، هر رقصی و هر موقعیتی از رقص رو اینقدر ماهرانه انجام میدن که آدم کیف میکنه. اگر امشب برنده بشن میام و اینجا اعلام میکنم : )
دوست خوبم ( نمیدونم اجازه دارم اسمت رو بگم یا نه) یه دنیا ممنونم برای ایمیل پر از لطف و محبتت و اینکه شب منو ساختی با اون حس ناب و فایل های قشنگی که فرستاده بودی. نقاشیات معرکه ان و آهنگها هم که قلبمو جلا دادن...
چند وقتیه پبل خانم دائم اسباب بازیاش یا هر چیزی که گیر میاره میکنه توی دهنش. بهش چند بار گفتم که مادر جون اینا همه باعث میشن که مریض بشی و اونم میگه چشم، دیگه نمیکنم... اما تا مشغول بازی میشه، یادش میره یا حواسش پرت میشه و دوباره روز از نو روزی از نو ... خلاصه دیروز دیگه دیدم باید تهدیدش کنم که اگر این کار رو ادامه بده اون وسیله اش رو میندازم دور. وقتی دیدم یکی از وسایلیه که یه بسته نو و دست نخورده ازش توی کشو دارم، بهش گفتم که اگر بازم ببینم اونو کرده توی دهنش میندازمش دور. طبق معمول یه خرده که گذشت و مشغول تلویزیون دیدن شد، یادش رفت. منم رفتم از دستش گرفتم و نصفش کردم و انداختم توی آشغال. چشماش گرد شده بود و با ناباوری بهم نگاه میکرد. بغض کرد و شروع کرد به یک گریه جانسوزی که داشتم از غصه دق میکردم. اما دیدم لازمه که تهدیدم عملی بشه که دفعه دیگه فکر نکنه فقط در حد حرفه. تند و تند میگفت آخه چرا شکوندیش و انداختیش دور؟ خلاصه اومدم و با اخم نشستم روی مبل و گفتم تا وقتی که حرف گوش نکنی و تازه با گریه حرف بزنی، نه میفهمم که چی میگی و نه به حرفات میتونم گوش بدم. خلاصه اومد سرش رو گذاشت روی مبل و هق هق کنان گفت آخه چرا؟ بعدم سرش رو گذاشت روی پام. منم بغلش کردم و اشکاش رو پاک کردم. توی چشماش نگاه کردم و گفتم: مگه شما همین یکی دو روز پیش مریض نبودی؟ یادته چقدر دلت درد میکرد و ناراحت بودی از اینکه بالا میاری؟ ( هنوزم وقتی میخواد بالا بیاره میگه بالا دارم : ) ) گفت بله یادمه، قصه اش رو میگی ( هر چیزی رو باید براش قصه اش رو بگم) خلاصه گفتم فقط خوراکی باید بذاریم توی دهنمون. اسباب بازی فقط مال بازیه. گل سر فقط مال موی سره. هر چیزی مال یه کاریه. گفت چشم. منم بهش گفتم حالا که مثل همیشه دختر خوبی هستی، منم اینبار میبخشمت و رفتم براش اون بسته نو رو آوردم... دیگه جذبه ای از خودم نشون دادم که خودمم مونده بودم : )
دوم اینکه این چند روزه کمی هم درگیر کارای پبل بودم و هم خودم فکرم مشغوله. به زودی میام و یک آپ اساسی میکنم.
سوم اینکه دوست خوبم چون میدونم اینجا رو میخونی، ازت بابت همه مهربونیات ممنونم. خیلی بهم لطف کردی. داشتن دوست خوب نعمت بزرگیه. اونم همچین دوستی که همینجا ور دل خودمه و باهاش اینهمه راحتم ...
چهارم اینکه تازگیا دارم سعی میکنم بعضی آهنگا رو که حالم رو دگرگون میکنه یا اصلا گوش نکنم و یا اگرم گوش میدم ، مواقعی باشه که بیشتر دلم رو مچاله نکنن. از بس عاشق موسیقی هستم، نمیتونم بگم که چقدر روم اثر مثبت یا منفی میذاره.از جایی که هستم بلندم میکنه و میبردم به اون دور دورا ، به یه جای خوش اب و هوا، پیش اونایی که دوستشون دارم، وسط دلتنگیا، کنار عاشقیا، توی مدرسه، توی دانشگاه، گوشه اتاقم وقتی شبا تا صبح پای تلفن پچ پچ میکردم ، توی ماشینی که با شیطونی میگفتم: این آهنگ رو بردار یا میرم روی کاپوت و میرقصما ، تو هوای گریه های یواشکیم، به همین چند ماه پیش ، به همین چند روز پیش، اصلا به خاطره هام، چه خوب، چه بد... باید یه سر و سامونی به این آرشیو اهنگام بدم. وسط یه حال و هوای خوش، یهو یه آهنگی میاد که بغض رو با تمام قدرتش فشار میده توی گلوم... سر و سامونش میدم ... دیشب وقتی اشک تو چشمام جمع شده بود و به زور همون تو نگهشون داشته بودم که سُر نخورن بیان بیرون، این تصمیم رو گرفتم. به خودم قول دادم... قول شبنمی : ) ...
پبل خانم برای هلوین مینی ماوس شده بود و فرداش همش اصرار میکرد که امروزم هلوینه. بهش گفتم عزیزم همون یه شب بود و تموم شد. دیگه آخراش رضایت داد و گفت حالا بریم ببینیم، شاید بازم بود: ) ... تازگیا که نوار ابی رو برای ماشین هم خریدیم و دیگه دائم از خونه تا مهد و برعکس به آهنگ حنا خانم گوش میده، ازم میخواست که فیلمش!!! رو هم براش بذارم. منم توی اینترنت گشتم و موزیک ویدئوش رو براش پیدا کردم. خوبیش این بود که برای خودمم بقیه آهنگا رو دانلود کردم. وای نمیدونین چه ذوقی کرد وقتی اولین بار براش گذاشتم که ببینه. اصلا انگار به عشق افسانه ایش داره نگاه میکنه. محو تماشا شده بود. بهش میگم پبل جان برو باهاش برقص. میگه مامان فقط میخوام نگاش کنم : ) بعدم تند و تند هر جایی از شعر میپرسه: اینو برای من میخونه؟ اینجاش منو میگه؟ وقتی میگه برقص با منه؟ الان که میخنده، به من داره لبخند میزنه؟ و همه جوابها هم باید بله باشه دیگه. این علاقه اش به ابی و تکرار آهنگش نه تنها مثل آقای عاصف که نون شب شده بود، کلافه ام نمیکنه، بلکه کلی هم خودم کیف میکنم. عکس ابی رو دائم میبوسه و میگه مامان این ابیه؟ میگم بله عزیزم. میگه پس چرا این شکلیه؟ میگم خوب هر کسی یه شکله دیگه. میگه پس آخه چرا شکل بابا ابی ( پدر همسر جان) نیست ؟ گفتم خوب اینم اسمش ابیه اما خواننده اس و اصلا یه نفر دیگه اس. میگه اما اینم خیلی دوست دارما ...خانم خوش سلیقه است، از شهریار هم خیلی خوشش میاد. اون آهنگ دوستت دارم رو موزیک ویدئوش رو براش میذارم، همش میگه مامان صفحه اش رو بزرگ کن که خوب ببینمش :)
پ.ن :ما رو با قطره ی اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد
ما رو با بوسه ی شعری میشه ترانه بارون کرد
مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت
دوستم بهم گفت: به شعر فلان آهنگ ابی با دقت گوش کردی؟ منم که معمولا با آهنگای ابی میرم تو عالم دیگه ای، گفتم این آهنگ به خصوص رو نه. گفت قشنگ گوش کن، شعر معرکه ای داره ... امروز چندین بار بهش گوش کردم، دوست خوبم حق داری... شعرش معرکه است. بهم یادآوری کردی که به چیزایی که دوستشون دارم توجه بیشتری کنم ...
چند روزه دارم فکر میکنم که چقدر قشنگه که آدم به کسایی که دوستشون داره و براش عزیزن، خیلی راحت بگه که براش عزیزن و دوستشون داره. نمیدونم چرا گفتنش برای خیلیا سخته. خدا رو شکر میکنم که من به عزیزترینام همیشه گفتم که دوستشون دارم و با گفتنش عشقم رو صد برابر تو چشماشون، حرفاشون، حرکتاشون، برخوردشون دیدم. چرا بعضیا فکر میکنن اگر به بچه شون، همسرشون، پدر و مادرشون، خواهر و برادرشون و دوستشون بگن که دوستشون دارن، بزرگترین خطا رو مرتکب شدن؟ چرا نمیدونن که همین به زبون آوردنش یه دنیا شهامته و یه دنیا اثر خوب روی طرف مقابلشون داره؟ خیلیا هم فکر میکنن مثلا اگر به پدر و مادرشون بگن که دوستشون دارن، یعنی همسرشون رو دوست ندارن. اگر به برادرشون بگن که دوستش دارن، یعنی بچه شون رو دوست ندارن. یعنی دل آدما اتاقه و قسمت بندی شده و اگر یکی رو دوست داشته باشی، یعنی کس دیگه ای توش جا نمیشه؟ من که فکر میکنم دوست داشتن توی دل آدما، مثل نفس کشیدن توی یک خونه میمونه. یعنی همه کسایی که توی اون خونه هستن یه اندازه اکسیژن مصرف میکنن؟ نه... هر کسی توی اون خونه نفس میکشه، هوای لازم برای بدن خودش رو مصرف میکنه، یکی قلبش تند تر میزنه و تندتر نفس میکشه، یکی کندتر. یکی عمیق تر نفس میکشه و اکسیژن رو تا ته ته ریه هاش میفرسته و یکی سطحی. اما همه شون نفس میکشن...
امشب حدود یکساعت همسر جان با مامانم حرف زدن. مامانم سر درد و دلشون باز شد و شروع کردن به گله که شماها فکر ما نیستین. اینکه فکر میکنه من ( شبنم) همسرم رو بیشتر از اونا دوست دارم و به خاطرش اونا رو رها کردم که مطمئنم به خاطر دلتنگی بیش از حدشونه. من همیشه گفتم که هر کسی جای خودش رو داره و عشق خودش. آدم هیچ دو نفری رو مثل هم نمیتونه دوست داشته باشه. نه یک اندازه و نه یک مدل. خلاصه همسر جان کلی باهاشون صحبت کرد. با اینکه خیلی جاها میدیدم قیافه اش منقلبه اما اینقدر توی صداش ارامش بود که مامانم رو کلی آروم کرد. وقتی حرف میزد و میدیدم اینقدر منطقی داره با مسایل کنار میاد و قبولشون میکنه و با عصبانیت باهاشون برخورد نمیکنه و زود نمیخواد جواب تندی بده و بگذره از موضوع، کلی حس خوب توی وجودم به جریان میوفتاد... واقعا ازت ممنونم که اینقدر منطقی، آروم و صبوری ...یه دنیا دوستت دارم ...
امروز پبل خانم مینی ماوس شده بود و کلی کیف میکرد. لابی ساختمونمونم حسابی خوشگل درست کردن و اونم برای خودش عالمی داشت. به زودی عکساش رو میذارم. راستی یه رسمی توی این شب به خصوص هست که مثل قاشق زنی خودمونه. من که همش دلم میخواست برم در خونه ها رو بزنم و کلی شکلات جمع کنم : )
ته چین درست کردم و با آب مرغش هم سوپ گذاشتم. عصری برای پبلی سوپ ریختم توی کاسه اش و آوردم که بخوره. تا سوپ رو دید گفت: واااااای به به سوووووووپ ... مممممم ... اما مامان من که سرما نخوردم!!! : ) خندیدم و بهش گفتم مامان جان سوپ که فقط مال سرما خورده ها نیست. وقتایی که سرما میخوریم بیشتر سوپ میخوریم چون توش چیزای مقوی هست و حالمون رو زودتر خوب میکنه. حالا که شما سرما نخوردی حسابی ازش بخور که اصلا اصلا مریض نشی ... تا باباش از راه رسید دوید جلو که بازوش رو اندازه بگیره و ببینه که چقدر با خوردن اون سوپ بزرگ و قوی شده ...
صبح پبل رو گذاشتم مهد و داشتم میومدم که آیلین اومد و با پبل شروع به خوش و بش کردن. از پبل پرسید تو برای "هلویین" چی میخوای بشی؟ پبل هم گفت: من میخوام میمی ماوس ( مینی ماوس) بشم. آیلینم گفت : منم میخوام اریال ( پری دریایی) بشم. پبل رو کرد به من و گفت: مامان شما چی میشی؟ و من تا اومدم بگم من هیچی، رو کرد به آیلین و گفت: مامانم هم میمی ماوس میشه. حالا تصور کنید بنده رو با این قد و قواره ، موش بشم اونم از نوع مینی : )
یه نوار کاست خریدم برای ماشینمون. به درد وقتایی میخوره که دلت میخواد به هیچی فکر نکنی. آخه من بیشتر آهنگا رو گلچین میکنم ولی این کاسته بیشتر آهنگاش شاده. یعنی قسمتهای شکیرایی آنچنان به جنب و جوش میوفتن که فرصتی برای فکر و خیال نمیمونه. فقط بدیش اینه که پشت فرمون مجبوری درجا قر بریزی و از شونه ها کار بکشی: )
به پبل میگم مامان جان لیوانت رو بردار و از ماشین بیا پایین. دیدم داره خودش میاد و انگار حرف منو نشنیده. حرفم رو تکرار کردم و گفتم عزیزم نشنیدی چی گفتم؟ همونجور که از ماشین پیاده میشد و به سمت لیوانش خم میشد که برش داره گفت: الان برش میدارم مامان. یه دقیقه مهلت بده آخه : ) ( فسقلی حرفای خودمو به خودم تحویل میده) ... تازگیا از کلمه دقیقا کلی خوشش میاد. وقتی بلند بلند حرف میزنه، بهش میگم : مادر جون چرا هوار میکشی؟ من همش یه وجب باهات فاصله دارم ... میگه : دقیقا دقیقا : )