تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
هر روز صبح که لباسای پبل رو براش اتو میکنم که برای مهد بپوشه، یک بوی خوشی ازش بلند میشه که کیف میکنم. بوی تن بچه ام رو میده. هر چی هم بوی مایع رختشویی و نرم کننده هم قاطیش باشه، بوی تن خودش قویتره. هنوز یه جورایی بوی نوزادی میده انگار. نمیتونم بوش رو توصیف کنم . یاد وقتایی میوفتم که از مامان میخواستم اجازه بدن من مقنعه شون رو اتو کنم. راستش زیاد از اتو کردن خوشم نمیومد و نمیاد و معمولا یا مانتوهام رو مامان و بابام اتو میکردن یا میدادم اتوشویی و بعدشم قسمت اول این جمله جاش با همسر جان عوض شد. نمیگم بلد نیستما، اما ترجیح میدم خودم انجامش ندم. خلاصه مقنعه مامان رو که آخر هفته آماده میشد برای شنبه که میخواستن برن بیمارستان، بنده اتو میکردم. عاشق این بودم که اتو رو بذارم روش و بوی عطر مامانم بلند بشه. خود عطره رو میتونستم برم و هزار بار بو کنم، اما اینی که بوی مامانم رو هم میداد بیشتر دوست داشتم. یه جورایی بوش لطیفتر و دلپذیرتر بود. یادش به خیر مامانم یه کوه لباس رو طفلکی ساعتها اتو میکرد و دیگه از وقتی ماها بزرگتر شدیم قرار شد هر کی لباسای خودش رو اتو کنه. منم که عزا میگرفتم، اما وقتی مانتو از توش حذف میشد دیگه بقیه اش کاری نداشت. بعدها هم که مامانم آرتروز گردن نصیبشون شد، فقط لباسای تو خونه رو اتو میکردیم و بقیه اش میرفت اتوشویی. چقدر با برادرم چونه میزدم که بره و خودش لباساش رو اتو کنه و مامانم که دلشون نمیامد میگفتن عیبی نداره، بذار من اتو میکنم. منم یه نگاهی به برادرجان مینداختم و اونم یه لبخند خوشگلی میزد که دلم ضعف میرفت. میگفتم باشه من اتو میکنم. اصلا خودش هم میدونه چجوری توی دلمه که هر کاری کنه بنده عبد و عبیدشم... وااای یه ماجرایی یادم افتاد. ما هر وقت شکلات برامون سوغاتی میاوردن یا میخریدیم، من یه مقداریش رو میخوردم و بقیه اش رو میذاشتم مثلا عصرش یا فرداش بخورم اما برادر جان همه اش رو میفرستاد توی شکم مبارک. همین دیگه، نوبت بعدی که فقط من شکلات داشتم که دلم نمیومد تنهایی بخورم، با ایشون تقسیم میکردم: ) نوش جونش، من اصلا نه اون موقع از این بابت ناراحت بودم و نه الان که یادم میاد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
دوست داشتن یعنی دیدن مسواک خمیردندون زده و آماده، وقتی بعد از یکساعت که خوابیده و میری مسواک بزنی و تو هم بخوابی. دوست داشتن یعنی همین چیزای کوچولو که به اندازه یه دونه ارزش دارن... نمیگم یه دنیا... نمیگم یه عالمه ... میگم یه دونه ... به اندازه بزرگی خودش ...

دیروز داشتم با سانازی حرف میزدم و برای پبل که رفته بود توی خونه اسباب بازیش ( یه چادر اسباب بازی که روش عکس خرگوشای کارتون مورد علاقه اش مکس اند روبی رو داره) و براش خوراکی گذاشته بودم که بخوره. همینجور که صحبت میکردیم از توی خونه داد زد: ماماااااااااان میشه یه کاسه دیگه بهم بدی؟ اول خنده ام گرفت که انگار خونه دو وجب و نصفه ای ما چه سرسراییه که اینجوری هوار میکشه، بعدم پا شدم گفتم چشم و همینجور که گذاشته بودم روی اسپیکر و با ساناز حرف میزدم رفتم توی آشپزخونه دنبال اوامر خانم خانما. دیدم سرش رو از توی خونهه آورد بیرون و گفت: ممنون... عصبانی که نشدی؟! وااااااای اینقدر جیغ زدم و قربون صدقه اش رفتم که آخه جغله همچین میگی عصبانی که نشدی انگار من چه شمری هستم : ) .. برای خریدن این چادر اسباب بازیش اینقدر خانمانه رفتار کرد که دیگه فهمیدم دخترم حسابی بزرگ شده. وقتی توی قفسه اسباب بازیا این چادر و عکس روش رو دید آنچنان با ذوف گفت: وااااااااای مامان مکس اند روبیییییی!!! منم یه خرده نگاه کردم و داشتم فکر میکردم که کجا باید اونوقت بذارم اینو اگر بخرمش، دیدم میگه مامان ببریم خانمه اگر گفت که گرونه اشکالی نداره، نمیخریم. این حرفش اینقدر به دلم نشست که نگو. گفتم عزیزم قیمتش مهم نیست، حالا که اینقدر دختر خوبی هستی که خودت میدونی باید رعایت کنی، حتما برات میخرمش. جالبه که معمولا برای خرید مخصوصا برای پبل هیچوقت کلمه " گرونه " رو به کار نمیبریم. همون موقع یاد منگولک افتادم که خودش فهمیده که چند تا کتاب و اسباب بازی بسشه ... خوبه که بچه های عاقلی هستن ...

* دستور کوفته:

پیاز داغ درست کنید و یک قاشق تا یک قاشق و نصفی پر و پیمون رب گوجه فرنگی توش تفت بدین و بعد ادویه ( نمک و فلفل و کمی زردچوبه و زعفرون) بزنید و روش آب بریزین و بذارین تا جوش بیاد. توی این فاصله گوشت چرخ کرده ( حدود ۳۰۰ گرم برای ما بسه) و پیاز رنده شده و یک سوم پیمونه برنج و نصف پیمونه سبزی کوفته و یکعدد تخم مرغ رو حسابی ورز بدین. بعد روی تخته گوشت آرد سفید بریزین. وقتی آب جوش آمد به اندازه دو برابر توپ پینگ پنگ از ماده آماده شده بردارین و روی تخته بغلتونین و بذارین توی آب درحال جوش که حالا زیرش رو کمتر کردین و روی درجه متوسط رو به کم گذاشتین. همه کوفته ها رو که ریختین توی قابلمه، در ظرف رو بذارین و حدود ۴۵ دقیقه ( بستگی به آب داره چون همون ۴۵ دقیقه دیگه کافیه براش) صبر کنید. کوفته خوشمزه شما حاضره ... به همین سادگی ... نوش جونتون : )

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
هفته گذشته کمی سرم شلوغ بود. باید روی موضوعی تمرکز میکردم و این شد که کلی ماجرا رو که میخواستم بنویسم، از دست دادم...

پبل تازگیا خیلی عاقلانه تر رفتار میکنه. یه سوالایی میکنه که سر آدم سوت میکشه اونم سوت کارخونه. چند وقتیه خیلی میخواد از قضیه رفتن پیش خدا ( از دنیا رفتن) اطلاعات به دست بیاره. میپرسه : همه بچه ها مامان و بابا دارن؟ میگیم بله . همه از یک مامان و یک بابا بوجود اومدن. یعنی خدا به دو تا خانم و آقا که همدیگه رو دوست دارن و دلشون میخواد بچه داشته باشن، یه بچه خوشگل و خوب میده. میگه: شما هم مامان و بابا دارین؟ میگیم بله. ما رو هم خدا به مامان و بابامون داد و بعد که بزرگ شدیم با هم عروسی کردیم . رو به من میکنه و میگه: ( حالا ببینین اول هم از من میپرسه که نتیجه دلخواهش رو بگیره) اسم مامان و بابای شما چیه ؟ منم بهش میگم. بعد رو به باباش میکنه و همون سوال رو تکرار میکنه. همسر جان هم اسم مامان و باباش رو میگه. بعد میگه اما مامان شما کجاس پس؟ ما که حدس میزدیم خانم از اینهمه پرسش و پاسخ حتما یه منظور خاصی داره به هم یک نگاهی میکنیم و همسر جان میگه: بابا جون، مامان من مریض شد و خدا دید که بهتره کمتر درد بکشه. این شد که بردش پیش خودش. میگه: آخه من دلم میخواد ببینمش. میشه به خدا بگی خوبش کنه و بیاره دوباره پیش ما؟ وای نمیدونین چه بغضی گلوی منو چسبیده بود. یه نگاهی به قیافه همسر جان انداختم که گوشه چشماش بازم از اون چینای مهربون افتاده بود و حس میکردم که شدیدا منقلبه و سعی کردم به خودم مسلط باشم. گفتم: مامان جون، حتما مریضیشون جوری بوده که نمیشده که خوب بشن. همونجا جاش خوبه ... فقط موندم که بعدا اگر سوالاش بو دارتر بشه و مثلا بگه مگه خدا نمیتونه همه چیز رو درست کنه، پس مریضی مامان بزرگ منم میتونه خوب کنه باید چه جوابی بدم. کلی روش فکر کردم. حالا جوابای خوبی تو ذهنم دارم...این حرفا رو از کجا میاره من نمیدونم .... این هفته همسر جان دو روز تعطیل بود و بعد از رسوندن پبلی به مهد، کلی با هم گشتیم و حرف زدیم و از دوتایی بودنمون لذت بردیم. دکور اتاق خواب رو هم عوض کردیم.پبل از در که اومد شروع کرد به نق زدن که اونجوری خوب بود و من اینجوری دوست ندارم. کلی براش توضیح دادیم که اینجوری جای تختت گرمتره و برای زمستون بهتره. فرداش راجع به تمیز نگه داشتن خونه و گذاشتن وسایل دیگه ای توی اون اتاق صحبت میکردیم که همسرجان بهش گفت اونجا اتاق خودته. زودی برگشت به باباش گفت: پس اگر اونجا اتاق خودمه، لطفا تختم رو برگردونین سر جاش : ) ...

یکی از دغدغه های روزمره اینه که غذا چی درست کنی. چه خانما و چه آقایونی که مسئولیت غذا درست کردن رو دارن خوب میفهمن من چی میگم. مخصوصا از وقتی پبلی به دنیا اومده سعی میکنم غذای خونگی بیشتر بخوریم. تازه اگر فکر کنم که غذایی که میپزم ( معمولا وقتی بادمجون داره) براش ممکنه خوب نباشه مجبورم غذای وعده قبلی رو جوری بپزم که براش بمونه یا یه غذای دیگه هم برای ایشون بپزم. غذاهایی که توی این هفته درست کردم رو براتون مینویسم که اگر بخواین یه ایده ای برای غذای چند روز اینده تون داشته باشین. کباب تابه ای ، میرزا قاسمی ، خوراک مرغ، کوفته ، باقالا پلو با گوشت، کتلت، لوبیا پلو ... مرغ رو معمولا سعی میکنم هر بار یه جور درست کنم که تازگی داشته باشه. اما مدل مورد علاقه همسر جان اونیه که پیاز رو حلقه حلقه میکنم و روش مرغ رو که قبلش یه تفت کوچولو دادم رو میچینم و روش هم سیب زمینی رو حلقه میکنم و میذارم. بعدم که ادویه میزنم. بعدم میذارمش رو درجه کم که با اب خود مرغه حسابی بپزه و طعم بگیره. کوفته ای که درست میکنم هم خیلی خوشمزه و آسونه. به به با یه کاسه ترشی و نون تازه بربری یا سنگک بخوری و حظ ببری: ) اگر دستورش رو خواستین بگین ... سانازی پختی یا نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
من شنیده ام که میگن بعضیا آدم صبحن و بعضیا آدم شب. یعنی دسته اول صبحها خوشرو و خوش اخلاقن و دسته دوم شبا همین خصوصیات رو دارن. دور و برم هم دقت کردم، حالابا کمی زیاد و کم این خصوصیت صادقه. اما جالبه که من آدم شب و روزم. نمیخوام بگم همیشه خوش اخلاقم ها نه. منظورم اینه که اگر همش ۲ ساعت هم خوابیده باشم و صبح از خواب بیدار بشم، بد اخلاق نیستم ( جز چند مورد استثنایی که خودم هم بهش معترفم) . شبها هم تا هر ساعتی بشینم پای تلویزیون یا کامپیوتر یا مهمونی باشیم یا اصلا شب زنده داری کنیم و از اینور و اون ور حرف بزنیم هم، ابدا بد اخلاقی نمیکنم. تازه کلی هم سر حالم. در مدت ساعتهایی هم که خوابم اگر خواب مورد داری !!! نبینم، حالم سر جاشه. این میشه که اگر یه روزی، از اون روزایی باشه که توی ۳۶۵ روز سال همش ممکنه به تعداد انگشتای یه دست یا حالا دو برابرش به تعداد انگشتهای دو دست پیش بیاد که خُلقت تنگ باشه، همه شاکی میشن و میگن : تو چی شدی آخه : ) یعنی عادی نیست که شبنم اخمش توی هم باشه و به قول بابام " برای جوری جنس" بگه دلم گرفته . الان خوبما . اینا رو میگم که بدونین توی این ۷ ماه و اندی که شرفیاب شدیم به کانادای عزیز و من چند تا دونه از پستام مواقع دلتنگیم بوده، به نظر خیلی اومده . بنده همون شبنم لبخند به لب هستم با همون خصوصیات، فقط گاهی از انگشتای دستم و به خصوص تعدادشون کمک میگیرم : ) ... آلمان که بودیم و صبحها بیرون میرفتیم، بیشترشون از دور که آدم رو میدیدن همچین سر تا پا قِرون قِرونت میکردن و نزدیکت که میشدن اینقدر تو چشمات زل میزدن که بگی " مورگن" بعدم سرسری بهت یه چیزی شبیه " مورگن " رو جویده جویده و از سر باز کنی میگفتن و میرفتن. فکر کنم بیشترشون آدمای شبن. البته شب و روز عنق منکسره بودن. فکر کنم آدم خوابن : ) ...

همه به من میگن پبل خیلی شبیه خودته. عکساش رو که نگاه میکنم و با عکسای بچگی خودم کنار هم میذارم، گاهی میبینم اینقدر تفاوت کمه که میشه گفت یه نفریم. اما کسایی که همسر جان و پبل رو با هم میبینن، میگن به باباش هم شبیهه. نه شباهت ظاهری ( که البته منگولی بودن موهاش به همسر جان رفته و من موهام فقط کمی حالت داره) ، بلکه اداهاش یا طرز نگاه کردنش. جالبه که هر وقت پبل شروع میکنه به حرف زدن و با شور و هیجان یه چیزی رو تعریف میکنه و با دستاش و چشماش و صورتش حالتهای مختلفی رو نشون میده، همسر جان میگه نگاه کن این ادا اطواراش به تو رفته ها!!!! ( خود همسر جان اینا رو میخونه ها، بنده اصلا جعل قول نمیکنم) ... حالا هی بیایین بگین شکل باباشم هست. نیست دیگه : )

یه مسابقه ای توی تلویزیون نشون میده به اسم " Dancing with Stars" . چندین گروه بودن که یکی از اعضای هر گروه از شخصیتهای معروفه، حالا یا هنرپیشه است، یا ورزشکاره یا ... و اینا مسابقه رقص میدن . اینقدر قشنگه که من هر جوری باشه حتما باید ببینمش. امشب فینال مسابقه است .نمیدونین چقدر خوشحالم .چون اون دو نفری که از اول دلم میخواست برنده بشن رسیدن به فینال. اینم از اون حس ششم های شبنمیه . دیشبم رفتم بهشون با تلفن رای دادم. اصلا انگار رقص توی خون و پوست و رگ و پِیِشونه. هر فیگوری، هر رقصی و هر موقعیتی از رقص رو اینقدر ماهرانه انجام میدن که آدم کیف میکنه. اگر امشب برنده بشن میام و اینجا اعلام میکنم : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
از وقتی یادمه نقاشی کردن رو دوست داشتم. چون بابام هم مدت زیادی نقاشی و طراحی میکردن و کلا رشته دانشگاهیشونم معمار داخلی بوده، کلی ازشون ایده های خوب میگرفتم برای نقاشیام. تا توی مدرسه بودم که نوشتن روزنامه دیواریا (مثلا به خاطر خطم که بدک نبود) و نقاشیاش با من بود. مسابقات نقاشی هم که مگه میشد از دست بدم؟ یه مدتی کلاس رفتم. یه مدتی خودم کار کردم. با گواش نقاشی میکردم. هیچوقت بوی مغازه ای که توی خیابون ولیعصر بود و اولین بوم نقاشیم رو ازش خریدم یادم نمیره. یه ست کامل رنگ گواش، قلمو، کاغذ اشتنباخ، گیره، پایه...اینقدر ذوق داشتم که نمیتونستم تا خونه صبر کنم. همیشه خدا هم که چهار راه نزدیک خونه مون و اون بلوار کذایی شلوغ بوده و هست. اولین نقاشی روی بوم رو قشنگ یادمه که یه منظره بود با درختای کاج و کوه پشت سرش و راهی که میرفت دم خونه ستاره ( اینو شوخی میکنم اما یه راهی بود تا دم کوه) . کم کم موسیقی هم اومد جزو کارایی که جدی دنبال میکردم. اینجا هم چون بابام خودشون قبلا گیتار میزدن و مامانم هم شیفته موسیقین کلی تشویقمون میکردن . برای من و برادرم با هم معلم گرفته بودن و ارگ میزدیم. خلاصه دو سه سالی سرگرم بودیم تا اینکه سال آخر دبیرستان شد و مثلا باید سرم به درس و کنکور میبود. این شد که کلاسا رو برادرم ادامه داد و من درس خوندم. بعدم که دانشگاه رفتم و از یه طرفم با همسر جان آشنا شدم، دیگه حسابی پشتم باد خورد. بعدم که رفتم سر کار و انجا هم کمی درس خوندم و دیگه حسابی طوفان خورد بهم : ) چهار پنج سال پیش، همسر جان برای هدیه تولدم یه گیتار خوشگل خرید. دوباره شروع کردم به کلاس رفتن و تمرین ... حالا هم که در خدمت جناب کانادا خان هستیم و گیتارمم مونده ایران. دیشب به همسر جان گفتم، میشه برام گیتارم رو بفرستن که برم پیش بهنام و دوباره شروع کنم؟ وای نمیدونین وقتی بهنام گیتار میزنه انگار روی بند دل من میزنه. اینقدر صداش گیراست و زیبا ساز میزنه که فقط دلت میخواد گوش بدی و غرق بشی...گفت فکر کنم کلی دنگ و فنگ داره فرستادنش. اولین سفری که بریم ایران میاریمش. حالا بنده اینجا دلتنگ گیتار و مرده زدنشم . جالبه تا وقتی برای انجام کاری محدودیت و معذوریتی وجود نداره ، انجام دادنش آنچنان اهمیتی نداره، اما امان از وقتی که بدونیم نمیشه اون کاره رو انجام داد. واله و شیدا و بیقرارش میشیم: ) ...

دوست خوبم ( نمیدونم اجازه دارم اسمت رو بگم یا نه) یه دنیا ممنونم برای ایمیل پر از لطف و محبتت و اینکه شب منو ساختی با اون حس ناب و فایل های قشنگی که فرستاده بودی. نقاشیات معرکه ان و آهنگها هم که قلبمو جلا دادن...

چند وقتیه پبل خانم دائم اسباب بازیاش یا هر چیزی که گیر میاره میکنه توی دهنش. بهش چند بار گفتم که مادر جون اینا همه باعث میشن که مریض بشی و اونم میگه چشم، دیگه نمیکنم... اما تا مشغول بازی میشه، یادش میره یا حواسش پرت میشه و دوباره روز از نو روزی از نو ... خلاصه دیروز دیگه دیدم باید تهدیدش کنم که اگر این کار رو ادامه بده اون وسیله اش رو میندازم دور. وقتی دیدم یکی از وسایلیه که یه بسته نو و دست نخورده ازش توی کشو دارم، بهش گفتم که اگر بازم ببینم اونو کرده توی دهنش میندازمش دور. طبق معمول یه خرده که گذشت و مشغول تلویزیون دیدن شد، یادش رفت. منم رفتم از دستش گرفتم و نصفش کردم و انداختم توی آشغال. چشماش گرد شده بود و با ناباوری بهم نگاه میکرد. بغض کرد و شروع کرد به یک گریه جانسوزی که داشتم از غصه دق میکردم. اما دیدم لازمه که تهدیدم عملی بشه که دفعه دیگه فکر نکنه فقط در حد حرفه. تند و تند میگفت آخه چرا شکوندیش و انداختیش دور؟ خلاصه اومدم و با اخم نشستم روی مبل و گفتم تا وقتی که حرف گوش نکنی و تازه با گریه حرف بزنی، نه میفهمم که چی میگی و نه به حرفات میتونم گوش بدم. خلاصه اومد سرش رو گذاشت روی مبل و هق هق کنان گفت آخه چرا؟ بعدم سرش رو گذاشت روی پام. منم بغلش کردم و اشکاش رو پاک کردم. توی چشماش نگاه کردم و گفتم: مگه شما همین یکی دو روز پیش مریض نبودی؟ یادته چقدر دلت درد میکرد و ناراحت بودی از اینکه بالا میاری؟ ( هنوزم وقتی میخواد بالا بیاره میگه بالا دارم : ) ) گفت بله یادمه، قصه اش رو میگی ( هر چیزی رو باید براش قصه اش رو بگم) خلاصه گفتم فقط خوراکی باید بذاریم توی دهنمون. اسباب بازی فقط مال بازیه. گل سر فقط مال موی سره. هر چیزی مال یه کاریه. گفت چشم. منم بهش گفتم حالا که مثل همیشه دختر خوبی هستی، منم اینبار میبخشمت و رفتم براش اون بسته نو رو آوردم... دیگه جذبه ای از خودم نشون دادم که خودمم مونده بودم : )

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
اول اینکه از محبت همه تون یه دنیا ممنونم. پبل کمی بهتره. البته هنوز کاملا خوب نشده اما از اون حالت حاد در اومده ...

دوم اینکه این چند روزه کمی هم درگیر کارای پبل بودم و هم خودم فکرم مشغوله. به زودی میام و یک آپ اساسی میکنم.

سوم اینکه دوست خوبم چون میدونم اینجا رو میخونی، ازت بابت همه مهربونیات ممنونم. خیلی بهم لطف کردی. داشتن دوست خوب نعمت بزرگیه. اونم همچین دوستی که همینجا ور دل خودمه و باهاش اینهمه راحتم ...

چهارم اینکه تازگیا دارم سعی میکنم بعضی آهنگا رو که حالم رو دگرگون میکنه یا اصلا گوش نکنم و یا اگرم گوش میدم ، مواقعی باشه که بیشتر دلم رو مچاله نکنن. از بس عاشق موسیقی هستم، نمیتونم بگم که چقدر روم اثر مثبت یا منفی میذاره.از جایی که هستم بلندم میکنه و میبردم به اون دور دورا ، به یه جای خوش اب و هوا، پیش اونایی که دوستشون دارم، وسط دلتنگیا، کنار عاشقیا، توی مدرسه، توی دانشگاه، گوشه اتاقم وقتی شبا تا صبح پای تلفن پچ پچ میکردم ، توی ماشینی که با شیطونی میگفتم: این آهنگ رو بردار یا میرم روی کاپوت و میرقصما ، تو هوای گریه های یواشکیم، به همین چند ماه پیش ، به همین چند روز پیش، اصلا به خاطره هام، چه خوب، چه بد... باید یه سر و سامونی به این آرشیو اهنگام بدم. وسط یه حال و هوای خوش، یهو یه آهنگی میاد که بغض رو با تمام قدرتش فشار میده توی گلوم... سر و سامونش میدم ... دیشب وقتی اشک تو چشمام جمع شده بود و به زور همون تو نگهشون داشته بودم که سُر نخورن بیان بیرون، این تصمیم رو گرفتم. به خودم قول دادم... قول شبنمی : ) ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
دیشب پبل رو خوابوندیم و آمدیم که چای بخوریم و فیلمی ببینیم و کمی گپ بزنیم. حدود دو ساعت گذشته بود که صدای سرفه اش رو شنیدم و دویدم توی اتاق دیدم نشسته وسط تخت و با چشمای بسته بالا میاره . طفلکم اینقدر ناراحت شده بود که توی تختش اینجوری شده، که اصلا چشماش رو باز نمیکرد. بلندش کردیم و بردیم دست و صورتش رو شستیم و همسرجان مشغول عوض کردن لباساش شد و منم عوض کردن ملافه هاش ( ملحفه هاش) . اینقدر گیج خواب بود که آنی خوابش برد. دوباره نیم ساعت بعد همین موضوع تکرار شد با این تفاوت که توی تختش اتفاقی نیوفتاد و زودی رسوندیمش به دستشویی. اما لباسا دوباره عوض شدن. خلاصه چهار بار به فاصله هر نیم ساعت بیدار شد و حالش به هم خورد. تا صبح به کوچکترین تکونش توی تختش از خواب میپریدیم. صبح هم سه بار حالش بد شد اما دیگه چیزی توی معده اش نبود که بخواد جایی رو کثیف کنه. خلاصه که دیشب برو بیایی داشتیم. امروزم بردمش پیش دکترش که پبل خیلی دوستش داره. حق هم داره. اینقدر خوش اخلاق و خوش برخورد و خوش تیپ و ماهه که بایدم خوشش بیاد. اینقدر با آرامش باهامون حرف میزنه که اصلا دکتر رفتن برای پبل شده یه کار جالب و هیجان انگیز. همچینم براش عشوه میاد و مثلا اگر بپرسه گوشش هم درد میکنه و من بگم نه و ایشونم معاینه گوش رو انجام نده، پبل خانم با ناز میگه: پس گوشم چی؟ که ایشون حتما حتما دست به کار معاینه گوش میشن: ) ... خلاصه آقای دکتر گفتن که ویروسیه و یه قرص تجویز کردن ( برای حالت تهوع و بیرون رویش) و یک مایع برای جبران مواد از دست رفته بدنش ( همون او-آر-اس خودمونه اما با طعمهای میوه ای که بچه راحت بخوردش ) ... الانم طفلکم مثل یه جوجه طلایی بی حال لم داده روی مبل و هر دفعه من میخوام از شعاع چند متری کامپیوتر رد بشم زودی میپرسه: میخوای چیکار کنی؟ که یعنی نرو پای کامپیوتر. براش یه کارتون گذاشتم و پریدم پشت کامپیوتر که تا حواسش نیست چند خط بنویسم و جیم بشم ... خدا خودش همه بچه ها رو سالم و شاد نگه داره ... آمین
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
خونه برادرم که بودیم، یه شب صحبت این شد که توی فروشگاههای حسابیشون و توی قسمت میوه و اینا یه بشقاب میذارن و توش یه میوه ای ( که معمولا میوه جدیدیه برای اونجا) رو قاچ میکنن یا اگر کوچک باشه درسته میذارن که مردم بیان بچشن و اگر خوششون اومد بخرن. خلاصه تعریف کردن که یه خانمی از دوستاشون، با همسرش میرن اون قسمت و خانمه یکی از اون میوه هایی که کوچولو بوده و طبیعتا قاچش نکرده بودن رو برمیداره و میذاره دهنش و میخوره و هسته اش رو درمیاره و کف دستش نگه میداره و بعدی رو امتحان میکنه. همینجوری که داشته میخورده به همسرش میگه: مزه اش بد نیست، اما خیلی گوشت نداره و بیشترش هسته است. همسرش هم میگرده دنبال سطل آشغال که هسته ای که دست خانم بوده رو بندازن دور. هر چی اینور و اون ور رو نگاه میکنن میبینن که از سطل یا بشقابی که توش هسته ها رو بندازن خبری نیست. دوباره که به بشقاب نگاه میکنن متوجه میشن که اونایی که خانم میل کردن همانا هسته هایی بوده که مردم از دهنشون دراوردن و انداختن توی اون ظرف و اصل میوه توی ظرف کناری بوده که تموم شده... واااااااای فکر کنین چه حالی به خانمه دست داده. من که برام تعریف میکردن تمام ماهیچه های صورتم منقبض شده بود از فکر اینکه دهنی چند تا آدم دیگه رو که تف کردن بیرون، دوباره بجوم ... اینقدر بامزه تعریف میکردن که مدتها به اون موضوع میخندیدیم. جالبه که همسر اون خانمه هم کلی سر به سرش گذاشته و پیاز داغش رو زیاد کرده. هی بهش میگفته: فکر کن یکیشون سرما خورده بوده، یکیشون توی دهنش این بوده، یکیشون ال بوده و خلاصه هر چی چیز بد که ممکنه توی دهن و حلق یه نفر یافت بشه رو براش شمرده : )

پبل خانم برای هلوین مینی ماوس شده بود و فرداش همش اصرار میکرد که امروزم هلوینه. بهش گفتم عزیزم همون یه شب بود و تموم شد. دیگه آخراش رضایت داد و گفت حالا بریم ببینیم، شاید بازم بود: ) ... تازگیا که نوار ابی رو برای ماشین هم خریدیم و دیگه دائم از خونه تا مهد و برعکس به آهنگ حنا خانم گوش میده، ازم میخواست که فیلمش!!! رو هم براش بذارم. منم توی اینترنت گشتم و موزیک ویدئوش رو براش پیدا کردم. خوبیش این بود که برای خودمم بقیه آهنگا رو دانلود کردم. وای نمیدونین چه ذوقی کرد وقتی اولین بار براش گذاشتم که ببینه. اصلا انگار به عشق افسانه ایش داره نگاه میکنه. محو تماشا شده بود. بهش میگم پبل جان برو باهاش برقص. میگه مامان فقط میخوام نگاش کنم : ) بعدم تند و تند هر جایی از شعر میپرسه: اینو برای من میخونه؟ اینجاش منو میگه؟ وقتی میگه برقص با منه؟ الان که میخنده، به من داره لبخند میزنه؟ و همه جوابها هم باید بله باشه دیگه. این علاقه اش به ابی و تکرار آهنگش نه تنها مثل آقای عاصف که نون شب شده بود، کلافه ام نمیکنه، بلکه کلی هم خودم کیف میکنم. عکس ابی رو دائم میبوسه و میگه مامان این ابیه؟ میگم بله عزیزم. میگه پس چرا این شکلیه؟ میگم خوب هر کسی یه شکله دیگه. میگه پس آخه چرا شکل بابا ابی ( پدر همسر جان)  نیست ؟ گفتم خوب اینم اسمش ابیه اما خواننده اس و اصلا یه نفر دیگه اس. میگه اما اینم خیلی دوست دارما ...خانم خوش سلیقه است، از شهریار هم خیلی خوشش میاد. اون آهنگ دوستت دارم رو  موزیک ویدئوش رو براش میذارم، همش میگه مامان صفحه اش رو بزرگ کن که خوب ببینمش :)

پ.ن :ما رو با قطره ی اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد
        ما رو با بوسه ی شعری میشه ترانه بارون کرد
        مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
همیشه سعی میکنم به آهنگایی که گوش میدم یا فیلمایی که نگاه میکنم یا کتابا و مطالبی که میخونم، خوب دقت کنم. تازگیا متوجه شدم بعضی ظرافتا رو فقط با بیش از یکبار شنیدن و دیدن و خوندن میشه پیدا کرد. به خاطر چندین بار دیدن شهر موشها، نکات جالبی توش کشف کردم. یه جای فیلم، وقتی که کپل از بالای تپه پرت میشه پایین و نمیتونه خودش راه بره و وسیله دیگری هم برای بردنش ندارن، آقای معلم اونو روی کولش میگیره و راه میوفتن. بعد از مدتی، کپل وقتی میبینه آقا معلم نفس نفس میزنه، بهش میگه: آقا معلم، ببخشیدا ما اینقدر چاقیم... آقا معلم هم با اینکه هنوز داره نفس نفس میزنه میگه: تحمل داشته باش جانم، دیگه کم کم میرسیم ... این خیلی جمله ظاهرا ساده ایه اما خیلی عمق داره. یعنی با اینکه خسته شده و بیشترشم به خاطر چاقی کپله بهش حتی نمیگه " عیبی نداره جانم، کم کم میرسیم" یه جوری برخورد میکنه که نه تنها کپل، عیبش که چاقیشه به نظرش نیاد، بلکه بدونه که طرف مقابلش داره حال خرابش رو درک میکنه و براش اهمیت داره که اینقدر خوب داره تحمل میکنه... همین مکالمه بین آشپزباشی و کپل هم رد و بدل میشه اما آشپز باشی میگه : عیبی نداره بابام جان ... این فرق دو تا فکر رو نشون میده. هر دو دارن کپل رو به دوش میکشن، هر دو دوستش دارن، هر دو مهربونن و دارن بهش لطف میکنن، اما چقدر برخورد اولی از دومی قشنگتر و بهتره...

 دوستم بهم گفت: به شعر فلان آهنگ ابی با دقت گوش کردی؟ منم که معمولا با آهنگای ابی میرم تو عالم دیگه ای، گفتم این آهنگ به خصوص رو نه. گفت قشنگ گوش کن، شعر معرکه ای داره ... امروز چندین بار بهش گوش کردم، دوست خوبم حق داری... شعرش معرکه است. بهم یادآوری کردی که به چیزایی که دوستشون دارم توجه بیشتری کنم ...

چند روزه دارم فکر میکنم که چقدر قشنگه که آدم به کسایی که دوستشون داره و براش عزیزن، خیلی راحت بگه که براش عزیزن و دوستشون داره. نمیدونم چرا گفتنش برای خیلیا سخته. خدا رو شکر میکنم که من به عزیزترینام همیشه گفتم که دوستشون دارم و با گفتنش عشقم رو صد برابر تو چشماشون، حرفاشون، حرکتاشون، برخوردشون دیدم. چرا بعضیا فکر میکنن اگر به بچه شون، همسرشون، پدر و مادرشون، خواهر و برادرشون و دوستشون بگن که دوستشون دارن، بزرگترین خطا رو مرتکب شدن؟ چرا نمیدونن که همین به زبون آوردنش یه دنیا شهامته و یه دنیا اثر خوب روی طرف مقابلشون داره؟ خیلیا هم فکر میکنن مثلا اگر به پدر و مادرشون بگن که دوستشون دارن، یعنی همسرشون رو دوست ندارن. اگر به برادرشون بگن که دوستش دارن، یعنی بچه شون رو دوست ندارن. یعنی دل آدما اتاقه و قسمت بندی شده و اگر یکی رو دوست داشته باشی، یعنی کس دیگه ای توش جا نمیشه؟ من که فکر میکنم دوست داشتن توی دل آدما، مثل نفس کشیدن توی یک خونه میمونه. یعنی همه کسایی که توی اون خونه هستن یه اندازه اکسیژن مصرف میکنن؟ نه... هر کسی توی اون خونه نفس میکشه، هوای لازم برای بدن خودش رو مصرف میکنه، یکی قلبش تند تر میزنه و تندتر نفس میکشه، یکی کندتر. یکی عمیق تر نفس میکشه و اکسیژن رو تا ته ته ریه هاش میفرسته و یکی سطحی. اما همه شون نفس میکشن...

 امشب حدود یکساعت همسر جان با مامانم حرف زدن. مامانم سر درد و دلشون باز شد و شروع کردن به گله که شماها فکر ما نیستین. اینکه فکر میکنه من ( شبنم) همسرم رو بیشتر از اونا دوست دارم و به خاطرش اونا رو رها کردم که مطمئنم به خاطر دلتنگی بیش از حدشونه. من همیشه گفتم که هر کسی جای خودش رو داره و عشق خودش. آدم هیچ دو نفری رو مثل هم نمیتونه دوست داشته باشه. نه یک اندازه و نه یک مدل. خلاصه همسر جان کلی باهاشون صحبت کرد. با اینکه خیلی جاها میدیدم قیافه اش منقلبه اما اینقدر توی صداش ارامش بود که مامانم رو کلی آروم کرد. وقتی حرف میزد و میدیدم اینقدر منطقی داره با مسایل کنار میاد و قبولشون میکنه و با عصبانیت باهاشون برخورد نمیکنه و زود نمیخواد جواب تندی بده و بگذره از موضوع، کلی حس خوب توی وجودم به جریان میوفتاد... واقعا ازت ممنونم که اینقدر منطقی، آروم و صبوری ...یه دنیا دوستت دارم ... 

امروز پبل خانم مینی ماوس شده بود و کلی کیف میکرد. لابی ساختمونمونم حسابی خوشگل درست کردن و اونم برای خودش عالمی داشت. به زودی عکساش رو میذارم. راستی یه رسمی توی این شب به خصوص هست که مثل قاشق زنی خودمونه. من که همش دلم میخواست برم در خونه ها رو بزنم و کلی شکلات جمع کنم : )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
امروز ساعتا رو یکساعت کشیدن عقب و ما تازه ساعت ۱۰ صبح ( ۹ جدید) متوجه شدیم. کلی ذوق کردیم که امروز که تعطیله یکساعت بیشتر وقت داریم. حالا اختلاف ساعتمون با ایران شده ۸.۵ ساعت. این یه خرده برامون سخته ، چون عصرا که پبل رو از مهد میاوردم، با مامان اینا صحبت میکردیم. حالا برای اونا خیلی دیروقت میشه. مگر اینکه صبحا که داره میره مهد باهاشون حرف بزنیم. برای شبای من خوب شد. چون تازه ۱۲:۳۰ شب ما میشد ۸ صبح ایران و دوستام یکی یکی میامدن سر کار. حالا میشه ۹ صبح که برای چت کردن بهتره : ) ... دیگه اینکه دیشب راه افتادیم رفتیم یه رستورانی که بنده بد جوری از هفته پیش که رفته بودیم ، شیفته اش شده بودم . اونجا که رسیدیم ، پبل خانم چشمش به رستوران مک دونالد افتاد و گفت بریم اونجا من سوخاری بخورم. بهش میگم، مادر جون مک دونالد که یه قدمی خونه مون داریم. تا اینجا اومدیم بریم این یکی رستوران، هی میگه نه آخه من میخوام اونجا برم. بهش گفتم تو این یکی رستوران برات سوخاری میخریم، بازم حرفی هست؟ دیگه از ماشین پیاده شدیم و تا برگشت و چشمش به سر در رستورانه و شکل خوشگل پیتزاش افتاد گفت : واااااای بریم این رستورانه. من و همسر جان به هم نگاه کردیم و خندیدیم که ما هم یه ساعته که داریم همینو میگیم... خلاصه بعد از صرف شام و مخلفات ، همچین که از در اومدیم بیرون و پبل چشمش افتاد به جناب مک دونالد، یه بغضی کرد و گفت: پس چرا منو اینجا نبردین؟ ... یعنی کله مون سوت کشیدا ... دیگه کلی توضیح چیدیم براش که قربون شکل ماهت، خودت گفتی و آخر هم زودی نوار خروس زری رو که براش آماده کرده بودم گذاشتم توی ضبط ماشین که حواسش به اون پرت بشه و الکی بهانه نگیره. آخه میدونستم، غرغراش مال نخوابیدن ظهرشه. نشون به اون نشون که ۱۰ دقیقه اول نوار رو باهاش خوند و بعد دیدیم ساکت شده. یه نگاهی کردم بهش دیدم تو عالم خلسه است. بعد از ۵ دقیقه هم خوابید... پیش خودم گفتم: خدا به دادمون برسه، این امشب زودتر از ساعت همیشگی خوابیده، حالا تا صبح مثل ساعت کوکی بیدارمون میکنه. تا وقتی که برم بخوابم همینم شد. یعنی تا ساعت ۱:۳۰ که بنده پای کامپیوتر تشریف داشتم، پبل خانم ۳ دفعه آب خورد و یه دفعه هم رفت پس داد : ) ....

ته چین درست کردم و با آب مرغش هم سوپ گذاشتم. عصری برای پبلی سوپ ریختم توی کاسه اش و آوردم که بخوره. تا سوپ رو دید گفت: واااااای به به سوووووووپ ... مممممم ... اما مامان من که سرما نخوردم!!! : ) خندیدم و بهش گفتم مامان جان سوپ که فقط مال سرما خورده ها نیست. وقتایی که سرما میخوریم بیشتر سوپ میخوریم چون توش چیزای مقوی هست و حالمون رو زودتر خوب میکنه. حالا که شما سرما نخوردی حسابی ازش بخور که اصلا اصلا مریض نشی ... تا باباش از راه رسید دوید جلو که بازوش رو اندازه بگیره و ببینه که چقدر با خوردن اون سوپ بزرگ و قوی شده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
توی شرکت سابقمون، چون ساعت کارمون تقریبا یک ساعتی از شرکتای مشابه بیشتر بود، اون ساعت آخر یا خیلی کم کار داشتیم یا بیکار بودیم و کارای فردامون رو سر و سامون میدادیم. عصرا قبل از رفتن به خونه، همکارام جمع میشدن توی اتاق من ( اتاق پارتیشنی البته) و گپ میزدیم. همه همدیگه رو به اسم کوچک صدا میکردیم و این رسمی بود که از قدیم توی شرکتی به اون اندازه و قامت حفظ شده بود. البته من چون تنها خانم اون قسمت بودم بعضی آقایون رو که فاصله سنی زیادی باهام داشتن به اسم فامیل صدا میکردم اما آقایون همه همدیگه و من رو به اسم کوچک صدا میکردن. جلوی ارباب رجوع و جلسات فرق میکرد اما تو محیط خودمون صمیمیت خوبی بینمون بود. یکی از این روزا که گپ میزدیم موضوع راجع به ماههای تولد بود و اینکه همه خانما میدونن چه ماهی به چه ماهی میخوره و کدوم ماه معنیش چیه و از اینجور چیزا که من میگفتم نه بابا من خودم خیلی این چیزا رو نمیدونم. دیگه حرف این شد که کی متولد چه ماهیه و از نظر طالع بینی چی میشه ، که تلفن یکی از آقایون زنگ زد و از اتاق رفت بیرون. همچین گرم حرف بودیم که من متوجه نشدم اون آقا کی رفت و به خیال خودم اونم توی بحث بوده. همینکه از بالای پارتیشن سرش رو دیدم گفتم : آقای فلانی شما گاوین؟ ( توجه بفرمایید که من ایشون رو آقای فلانی خطاب کردم و این نشون میده که از من خیلی بزرگتر بودن) اونم بیچاره هاج و واج منو نگاه کرد و گفت: نه شبنم جان... من همینم که میبینی. حالا اگر منو گاو میبینی، لابد هستم دیگه. وااای از زور خنده و خجالت اصلا نمیتونستم حرف بزنم. یکی از آقایون براش توضیح داد که موضوع از چه قرار بوده که خود آقاهه هم غش کرد از خنده و گفت که: نه من ماه مهرم میشه میزان و خلاصه گذشت. همسر جان گاهی که اطراف شرکت ما کار داشت میامد دنبال من و اون روز هم آمد دنبالم. یکی از همکارا که رفت و آمد خانوادگی هم داشتیم ،وقتی همسر جان رو دید اومد و سلام علیک کرد و گفت: فرشید جان تا حالا ما مواظب شبنم بودیم.از این به بعد دست تو سپرده. همسر جان گفت چطور مگه؟ اونم گفت: هیچی از صبح یه چند نفری رو تکه تکه کرده، هفت هشت نفری رو سرشونو کوبیده به تاق و یه چند نفری رو هم ... که نگذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم: شما فردا به امید خدا میخواین بیایین شرکت، سر کار و اینا دیگه؟ ... گفت وای خانم من دستم به دامنت، نری امشب از اون خوابا که برای ایکس دیدی برای منم ببینیا . منم مرده بودم از خنده و بهش گفتم : خواب دیدن من به اعمال شما در روز بستگی داره. اگر خوب رفتار کنین ، درشتاش رو براتون سوا میکنم: )  گفت پیتزا و شکلات فردای شما با من، خوبه؟ دیگه با همسر جان و ایشون که منزلشون نزدیک ما بود راه افتادیم به سمت ماشین . توی راه همسر جان گفت مگه برای آقای ایکس چه خوابی دیدی؟ گفتم هیچی بابا امروز مسافر بود، منم دیشب خواب دیدم هواپیماشون خراب میشه . امروز صبح زود رفته فرودگاه و تا یه جایی هم رفتن و هواپیما دچار نقص فنی شده و برگشتن. اما اینقدر ترسیده بود که بعد از چند ساعت که اومد شرکت هنوزم مثل گچ دیوار بود. همسر جان گفت حالا بهش گفتی که چه خوابی دیده بودی؟ گفتم: به اون نه. اما به ایشون گفته بودم. ایشونم ترسش از اینه که خوابی چیزی براش نبینم : ) ...

صبح پبل رو گذاشتم مهد و داشتم میومدم که آیلین اومد و با پبل شروع به خوش و بش کردن. از پبل پرسید تو برای "هلویین" چی میخوای بشی؟ پبل هم گفت: من میخوام میمی ماوس ( مینی ماوس) بشم. آیلینم گفت : منم میخوام اریال ( پری دریایی) بشم. پبل رو کرد به من و گفت: مامان شما چی میشی؟ و من تا اومدم بگم من هیچی، رو کرد به آیلین و گفت: مامانم هم میمی ماوس میشه. حالا تصور کنید بنده رو با این قد و قواره ، موش بشم اونم از نوع مینی : )  

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت   توسط شبنم  | 
یادمه سرد بود. یادمه ژاکت آبیه ام رو بابا تنم کردن و دو طرف موهام رو با دو تا سنجاقای خوشگلم زدن کنار . هی میگفتم پس چرا نمیریم پیش مامان؟ هی میگفتن بابا جون ، مامان با خاله جون رفته ( خاله ام هم پرستار همون بیمارستانی بودن که مامانم بودن. خوبیش این بود که پرستار بخش زایمان بودن). الان ما هم میریم... توی اتاق انتظار بابام از این طرف به اون طرف میرفتن. من هیچ معنی اضطرابش رو نمیفهمیدم. همش فکر میکردم الان از توی دل مامانم یه بچه که قراره برادر من باشه در بیارن و بِدنش بغلم... خاله ام دوید و به بابام گفت چشمت روشن. بابام پیشونیش رو بوسید و گفت خوبن؟ و خاله که از شادی من رو از زمین بلند کرده بود و به طرف اتاق زایمان میبرد، پشت سر هم میگفت: آره شکر خدا. هر دو خوبن. من، بابا رو از پشت سر خاله میدیدم که دستاش رو به آسمونه و بلند بلند شکر خدا رو میکنه ... ما که وارد اتاق زایمان شدیم ( البته یه مرحله قبلش) ، مامانم رو با تخت آوردن بیرون. تا منو دید یه لبخندی زد و گفت: خوبی دخترم؟ منم بغض گلومو گرفت که مامانم روی تخت بیمارستانه. اما فوری یه عروسک کوچولو رو آوردن که لباش قرمز قرمز بود. اینقدر از همون اول عاشقش شدم که هیچکس باورش نمیشد. اصلا مامان دومش بودم .... حالا بعد از این سالها هنوز عاشقشم. هنوز شنیدن صداش ضربان قلبم رو تندتر میکنه. فرق اساسیمون با اون موقع اینه که، بنده تو بغل اون عروسک قشنگم که حالا مرد خوش قد و بالایی شده جا میشم و حالا اونه که بغلش جای امنه برام ... نمیدونم، شاید هنوز منم برای اون پشت گرمی باشم! ... عزیزترین برادرم، تولدت مبارک که پاییز رو با وجود تو صد برابر دوست دارم ....

یه نوار کاست خریدم برای ماشینمون. به درد وقتایی میخوره که دلت میخواد به هیچی فکر نکنی. آخه من بیشتر آهنگا رو گلچین میکنم ولی این کاسته بیشتر آهنگاش شاده. یعنی قسمتهای شکیرایی آنچنان به جنب و جوش میوفتن که فرصتی برای فکر و خیال نمیمونه. فقط بدیش اینه که پشت فرمون مجبوری درجا قر بریزی و از شونه ها کار بکشی: )

به پبل میگم مامان جان لیوانت رو بردار و از ماشین بیا پایین. دیدم داره خودش میاد و انگار حرف منو نشنیده. حرفم رو تکرار کردم و گفتم عزیزم نشنیدی چی گفتم؟ همونجور که از ماشین پیاده میشد و به سمت لیوانش خم میشد که برش داره گفت: الان برش میدارم مامان. یه دقیقه مهلت بده آخه : ) ( فسقلی حرفای خودمو به خودم تحویل میده) ... تازگیا از کلمه دقیقا کلی خوشش میاد. وقتی بلند بلند حرف میزنه، بهش میگم : مادر جون چرا هوار میکشی؟ من همش یه وجب باهات فاصله دارم ... میگه : دقیقا دقیقا : )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت   توسط شبنم  |