شب عشقتون مثل شب یلدا طولانی ... دلاتون پر از آجیل تازه دوستی ... گونه هاتون به سرخی انار ... تفالتون به حافظ هم بر وفق مراد .... شب یلدا مبارک ...
* از همه دوستای گلم که لطف کردن و تولد شبشیدهای دوساله منو تبریک گفتن ممنونم ... یه دنیا خوشحالم کردین : )
پبلی تازگیا نشون میده که از صدای رعد و برق میترسه. یعنی توی کارتون هم باشه دستش رو میگیره جلوی دهنش و میگه " هههههه وااااااای چه صدای بدییییییی" البته بیشتر از اینکه بترسه، فکر میکنم براش یه جور بازی شده چون میبینه ما تعجب میکنیم و میگیم که ترس نداره. امروز هم همین صحنه به خاطر کارتونی که داشت میدید تکرار شد. ازش پرسیدم از چی رعد و برق میترسی؟ گفت از صداش. گفتم میدونی وقتی دو تا ابر به هم میرسن مثل ماها که همدیگه رو میبینیم و میبوسیم، همدیگه رو میبوسن؟ یه خرده نگاهم کرد و معلوم بود داره صحنه بوسیدن ابرها رو تجسم میکنه. یه بوس صدا دار کردمش و گفتم ببین چه صدای قشنگی داره. تازه ماها آدمیم و اینهمه از ابرا کوچکتریم و بوسمون یه همچین صدایی داره، چه برسه به ابرا. از صبح هی با خوش راه میره و میگه: رعد و برق چیه؟ و خودشم تندی جواب میده : بوس ابرا : )
دیروز جایی بودیم و آقایی که قرار بود کارمون رو انجام بده و در ضمن نامزد دوستمون هم بود، شباهت عجیبی به یکی از دوستامون توی ایران داشت. وای این آقا که حرف میزد من هاج و واج نگاهش میکردم. اصلا تن صداشون مو نمیزد. وقتی صحبتش تموم شد، طفلکی مونده بود که چرا اینهمه بهش زل زدم و نگاهش میکنم: ) بهش گفتم شما خیلی شبیه یکی از دوستامون هستین و از همسر جان پرسیدم که شکل آقای ایکس نیستن؟ همسر جان هم حرف منو تایید کرد. آقاهه یه دفعه انگار چیزی به خاطرش رسیده باشه گفت: خدا کنه فقط دوست خوبی باشه و خاطره خوبی ازش داشته باشین که از من بدتون نیاد : ) گفتم " نه اتفاقا دوست خیلی خوبیه برامون" ... تا حالا همچین تجربه ای تا قبل از این نداشتم. شده بود کسی رو ببینم که شباهتایی داره با یه نفری که میشناسم، اما تا این حد که حتی تن صدا و فیزیک ظاهری و میمیک چهره شون شبیه باشه رو نه ... دیروز احساس کردم یه سفر رفتم ایران و برگشتم ...
با یکی از دوستام رفته بودیم ناهار بیرون که اونجا دوست نزدیکشون رو دید. خلاصه سه تایی با هم ناهار خوردیم و از هزار جا حرف زدیم. بعد از ناهار هم راه افتادیم به گشت زدن توی پاساژ و همینجوری که صحبت میکردیم، اون دختر خانم توی چشمای من یه نگاهی کرد و گفت: شبنم جون شما اهل این شهر یا این منطقه ایران نیستین؟ خندیدم و گفتم: چطور فکر کردی که باید اهل یکی از این دو جا باشم؟ گفت: به خاطر رنگ پوست و چشمات که روشنن. منم گفتم والله برای شهر اولی ممکنه کاندید مناسبی باشم اما شرط لازم و کافی برای اون یکی منطقه رو ندارم چون فیزیک ظاهری صورتم این مسئله رو منتفی میکنه و زدم زیر خنده. اونم غش کرده بود و گفت : آره راست میگی شرط لازم و کافی مهمه که نداری : )
خودم و پبل بهتریم ممنون از احوال پرسیاتون. هنوز روی انگشتم دردناکه و کمی گودتر از قسمتهای دیگه اما خیلی بهترم ...
(یغما گلرویی)
داره یک بارونی میاد که بیا و ببین. تازه به این نتیجه رسیدم که تو سریالا و فیلمای هندی و ایرانی که بارونش مشخصه که شلنگ آب رو گرفتن رو سر هنرپیشه ها، خیلی هم بیراه نیست. یعنی وقتی باد آنچنانی توی بارون دونه ای یه نعلبکی بپیچه، همون بارونه میشه که تو سریالا میبینیم . یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها. بادی میومد که برای پیاده شدن از ماشین به زور متوسل شدم. با دست و پا در ماشین رو هل دادم که برم پایین و پبلی رو دربیارم و ببرمش مهد. چتر هم که هیچی اصلا فکرشو نکن. خودمونم داشت باد و بارون میبرد. پبلی کلی خوش به حالش شده بود. با ذوق فریاد میزد " واااای چه بارونییییییی" هی هم میپرید توی جاهایی که آب جمع شده بود. آخه قبل از حرکت به سمت مهد، پاچه های شلوارش رو تا زدم بالا که توی مسیر ماشین تا دم مهد، خیس نشه. ایشونم که دیده بود آب به پاچه شلوارش نمیرسه، شالاپ و شولوپ میپرید وسط دریاچه ها ( واقعا دریاچه بودن بعضیاشون) . بعد از عوض کردن چکمه هاش با کفشای راحتی که برده بودم برای توی کلاسش، برگشتم سمت ماشین. در ماشین رو که بستم نگاه کردم ببینم روی زمینم یا رو هوا . هیچی دیگه، قید مستر تیم هورتونز ( خرید قهوه ) رو زدم و برگشتم خونه. جالبه که الان تهران و ونکور برف میاد و اینجا نه ... خوشحالم که زمستون به موقع میاد. هر فصلی قشنگیه خودش رو داره به شرطی که به موقع بیاد و سر وقت هم بره : )
پ.ن: صبح که پا شدم دیدم زمین عین ته ریش پیرمردا یه خرده سفید شده. اینقدر خوشگله که نگین. کف خیابون تمیز و پاکیزه است و فقط رو چمنا و ماشینای پارک شده یه ذره سفیده. انگار باد زده و از کوههای نداشته اینجا، خاکستر برفا رو آورده : )
رفته بودم دنبال همسرجان و یکی از فامیلامون که همکارش هم هست.چون خونه شون خیلی به ما نزدیکه، ایشونم تا منزل رسوندیم. توی راه بهشون میگه: عمو فرزاد، ببین این استخون بیرونی ترین استخون بدنه و با دستاش به ساق پاش اشاره کرد. بعدم گفت بیا انگشتت رو بذار روش ببین زیر دستت احساسش میکنی: ) انقدر بوسش کردم که نگو. فسقلی عین طوطی میمونه. یه شب که باباش براش اینا رو توضیح داده بود، ایشونم ضبط کرده و کلمه به کلمه تحویل داد ...
داشتم لباسش رو مرتب میکردم که برگشت و بهم گفت: مامان، باسنم میخاره ... گفتم: کجاش مامانی؟ گفت همینجاش دیگه... همین قلمبه هاش، همین لپاش : )
کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیوفتاد ....
تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور
* از همه دوستای خوبم که با کامنتاشون تو پست قبلی ، شادیم رو کامل کردن، ممنونم ...
رفتم دنبال پبل و داشتم کیف و وسایلش رو برمیداشتم که دیدم مربی انگلیسی زبونش بهش داره میگه: پبل یادته با هم چه صحبتی کردیم؟ اوهوم؟ به مامانت بگو دیگه... پبل هم دوید طرف من و با اداهای مخصوص خودش گفت: مامان من با راجینی درباره لوبیاپلوی شما حرف زدم و فهمیدیم که هر دوتامون لوبیاپلو دوست داریم. حالا قراره من از شما خواهش کنم برامون بپزی که من بیارم اینجا با هم بخوریم یه روزی : ) گفتم چشم حتما . بعدم به مربیش گفتم راست میگی که دوست داری؟ اونم گفت : بله... حالا قراره کلاه آشپزیم رو سرم بذارم و چند تا وردست بگیرم که یه دیگ لوبیا پلو بار بذارم و ببرم مکتب بنده زاده. البته شاید بهتره بگم چارقد سرم ببندم: )
پبل اینقدر قشنگ با آهنگای قر دار گردن میاد که من ضعف میکنم. اصلا حواسش هم نباشه انگار ناخوداگاه این کار رو توی رقصش میکنه. توی ماشین هم که من از توی آینه نگاه میکنم و غش میکنم. یه تیکه ازش فیلم گرفتم اما اینقدر خودم قربون صدقه اش رفتم که نمیشه بذارمش اینجا ( مورد کشف صدا پیش میاد : ) ) . اینبار سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و ازش فیلم بگیرم و بذارم ببینین این قرتی خانم چه قری میده و چه گردنی میاد ...