تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
خوب امشب شب یلداست و انار ما دون شده توی کاسه بلوری توی یخچال حاضره، هندونه هم قاچ شده نشسته اونورترش، ظرف آجیل هم آماده است و اونم روش رو پوشوندم و گذاشتم توی یخچال ( آخه انجیر و برگه اش ترسیدم خشک بشه ) ... دیگه حافظ جون هم آماده است ... درخت کریسمس پبل خانم هم اون گوشه داره نور افشانی میکنه. کلی خرت و پرت بهش آویزونه و یه ستاره گنده هم خریده برای اون نوکش که اندازه یک سوم خود درخته: ) ( میگم درخت پبل چون اون انتخابش کرده ولی خوب مال ما هم هست). کادوهاش رو هم رفتم از مغازه دیزنی نازنین با قیمت خون بابا و آبا و اجدادشون خریداری کردم. همچین نوک پات که میره توی مغازه دیزنی و میایی بیرون یه صد دلاری ناقابل از جیبت میوفته توی صندوق اونا.راستش منم میرم توی اون مغازه دلم نمیخواد بیام بیرون چه برسه به بچه ها ... امشب هم یه مهمونی دعوت داریم که از ساعت هشت و نیمه  و بنده قراره که ساعت ۸:۱۵ از کلاس جیم بزنم ( لطفا کسایی که با شرکت در تماسن چشماشون رو ببندن که این سطور رو نخونن : ) ) ... دیگه اینکه امروز قراره که از اونور مرزها دو نفر بیان توی کلاسمون بشینن و استاد و بچه ها رو قرون قرون کنن . این استادمون یک لهجه غلیظ انگلیسی ( امریکایی نه ها همون خود خود انگلیسی) داره که بیا و ببین. وااااااااای خدا . باز جای شکرش باقیه که هندی یا چینی نیست، چون دیگه باید گوشامون رو میدادیم یه تعمیر اساسی بکنن. پریروز استادمون میگه " ببخشید میشه ازت بپرسم اهل کجایی؟ " منم گفتم " ایران" چشمای اندازه نخودچیش شد اندازه دو تا گردوی پوست نکنده!!! گفت " نه ... نیستی!!!" گفتم: وااااا چرا ... هستم" گفت اصلا فکر نمیکردم. یعنی اگر قرار بود حدس بزنم آخرین جایی هم که حدس میزدم اونجا نبود. یک کاره . گفتم آخه چرا؟ گفت فکر میکردم اگر مال جای دیگه ای!!! باشی ( منظور جای دیگه ای غیر از کاناداس لابد!!!)، از کشورهای اروپای شرقی باشه!! حالا اونا چه مزیتی به ایران دارن یا چرا فکر نمیکرده من ایرانی باشم رو نمیدونم...

شب عشقتون مثل شب یلدا طولانی ... دلاتون پر از آجیل تازه دوستی ... گونه هاتون به سرخی انار ... تفالتون به حافظ هم بر وفق مراد .... شب یلدا مبارک ...

* از همه دوستای گلم که لطف کردن و تولد شبشیدهای دوساله منو تبریک گفتن ممنونم ... یه دنیا خوشحالم کردین : )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

۲۵ آذر وبلاگم دو سالش تموم شد... دیگه به شیرین زبونی افتاده. دندوناش کامل دراومده و راه رفتنشم که به بدو بدو رسیده... اینی که میگم واقعا یه حس وابستگی آنچنانی بهش دارما ... یه جوری انگار دو تا میل بافتنی گرفتم و رشته های فکر و روحم رو توی یه میل و وجود و عشقم رو توی یکی دیگه به هم بافتم و نشستم نگاهش میکنم. گاهی یه رنگ بهش اضافه میکنم. گاهی آستینش رو کوتاه میکنم. گاهی یقه اسکیش میکنم. گاهی ازش شال گردن میبافم که دور گردن خودمم میپیچه. گاهی یه دستکش گرم و نرم که گرمای دستم رو حفظ کنه. گاهی رشته هاش رو از کامواهای خنک استفاده میکنم که تو تابستون هم بشه پوشید. هر چی که هست... هر مدلی که هست ... هر سایزی که هست ... هر رنگی که هست ... هر جایی که هستم ... دوستش دارم ... شبشیدها دوستت دارم ... تولد دو سالگیت مبارک عزیزکم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

توی پست قبلی از جیغ زدن نوشتم، حالا از یه شاهکارم در همین مورد تو دوران راهنمایی بگم. یه روز که طبق معمول معلم عربی مون نیامده بود و نزدیک دهه فجر هم بود، گفتن که میتونیم بریم توی سالن تاتر و هم بچه های گروه تاتر تمرین کنن و هم تمرین اونای دیگه رو ببینیم و هم کارای مربوط به خودمون مثل روزنامه دیواری و سرود و غیره رو انجام بدیم. منم رفتم بالای میزم ایستادم و با شلوغی بچه ها و جیغ و ویغشون هی جیغ کشیدم و مثلا خوشحالی کردم. دیدم دوستم صبا اومده بهم هی یه چیزی میگه و منم اصلا کوتاه نمیام و یه لحظه هم اون جیغ خوشگل رو تموم نمیکنم که ببینم این طفلک چی میگه. همونجوری در حالی که به امر خطیر آژیر کشیدن مشغول بودم، دست و سرم رو به علامت اینکه " چی میگی؟ " تکون میدادم . یه معلم پرورشی ( چه اسم با مسمایی) داشتیم که خیلی قدش کوتاه بود. یعنی اون موقع که ما اول راهنمایی بودیم از کوتاه ترین بچه کلاس هم با کفش پاشنه دار کوتاهتر بود. برای همین خیلی خوب میتونست لابه لای ماها بگرده و مچ بگیره. نگو این خانم خانما دم در کلاس ایستاده بوده که بچه ها بدون شلوغ کردن!!! راهروها، برن توی سالن. تا چشمم بهش افتاد عین قرقی پریدم پایین و انگار نه انگار که دیدمش و از کنارش دویدم بیرون و بعدم توی حیاط و بعدشم توی سالن. هر چی فامیلیم رو صدا کرد که فلانی وایسا کارت دارم ابدا توجه نکردم. آخه میدونستم میخواد شروع کنه به نصیحت که چرا همچین میکنی و همچون میکنی و بعد از یه خروار حرف هی سرم منت بذاره که حالا چون تویی و شاگرد خوبی هستی و الی و بلی این بار ازت میگذرم. با اینکه اولین بارم بود همچین موردی برام پیش میومد و تا مدتها هم تنم عین بید میلرزید اما نمیدونم چطور اون لحظه اون تصمیم رو گرفتم. شاید باور نکنین که با اینکه مبصر هم بودم اما سعی میکردم برای آوردن دفتر کلاس که به دفتر مدرسه میرم یه سلام کوچولو بکنم و یه راست برم سراغ میز خانم ناظم و یه راست هم برگردم. یعنی اصلا روم نمیشد توی صورت معلمها که ردیف نشسته بودن، نگاه کنم. حالا چطور اون بار فکر آنچنانی به ذهنم خطور کرد رو نمیدونم و یه چیز جالبتر اینکه اون خانم هم دیگه به روی من نیاورد!!! راستش شیطونی زیاد میکردما اما به موقع و بی ضرر. یعنی بی ادبی به معلم و ناظم و مدیر نمیکردم. از این کارای بچه ها که میشنوم سوزن توی کیف معلم میچپوندن، یا روی صندلیش چسب میریختن، یا پایه صندلیش رو لق میکردن یا روی تخته پاک کن رو پر از گرد گچ میکردن و بالای تخته میذاشتن و تا معلم برش میداشته، سرتا پاش گچی میشده اصلا خبری نبود. شیطونی ای میکردم که به خودم ربط داشت. حالا یه بار هم یادم باشه جریان کلاس فوق العاده عربی که به جای همون سه چهار هفته ای که معلم مربوطه نیامده بودن و برامون گذاشته بودن رو بنویسم...

پبلی تازگیا نشون میده که از صدای رعد و برق میترسه. یعنی توی کارتون هم باشه دستش رو میگیره جلوی دهنش و میگه " هههههه وااااااای چه صدای بدییییییی" البته بیشتر از اینکه بترسه، فکر میکنم براش یه جور بازی شده چون میبینه ما تعجب میکنیم و میگیم که ترس نداره. امروز هم همین صحنه به خاطر کارتونی که داشت میدید تکرار شد. ازش پرسیدم از چی رعد و برق میترسی؟ گفت از صداش. گفتم میدونی وقتی دو تا ابر به هم میرسن مثل ماها که همدیگه رو میبینیم و میبوسیم، همدیگه رو میبوسن؟ یه خرده نگاهم کرد و معلوم بود داره صحنه بوسیدن ابرها رو تجسم میکنه. یه بوس صدا دار کردمش و گفتم ببین چه صدای قشنگی داره. تازه ماها آدمیم و اینهمه از ابرا کوچکتریم و بوسمون یه همچین صدایی داره، چه برسه به ابرا. از صبح هی با خوش راه میره و میگه: رعد و برق چیه؟ و خودشم تندی جواب میده : بوس ابرا : ) 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

الان سه روزه (امروز چهار روز) که سرکار میرم. خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم مشکله اما کم کم باهاش کنار میام. برای سه هفته یه دوره آموزشی داریم که ساعتش از ۴ عصره تا ۱۲:۳۰ شب !!! یعنی برای سه هفته دخترکم رو عصرا نمیبینم. هم برای من سخته و هم برای اون خیلی سخت. اصلا از ساعت ۹ به بعد که ساعت خوابش میشه سر کلاس عین مرغ سر کنده میشم. خدا این سه هفته رو به سرعت برق و باد بگذرونه که زودتر تموم بشه. قبل از شروع کار دنبال یه قضیه ای بودیم با همسر جان که دقیقا از پنج روز پیش سیر کاراش به مرحله جدی رسید و حسابی درگیرمون کرد. فکر کنین از صبح زود بیدار میشیم و بعد از رسوندن پبل دنبال اون کار هستیم تا ساعت ۳. بعدم که پیش به سوی اون ور دنیا برای شرفیابی خدمت شرکت عزیز. حالا یه وقتایی میگم چه خوب که فعلا عصرا میرم و میتونم به این کارا برسم ... خلاصه بساطی داریم ... از تبریکاتون یه دنیا ممنونم. سبک وزن عزیز مرسی که به یادم بودی و میدونستی که کارم شروع شده ... یه مدتی با این وضع کار و اون بدو بدوی صبحها کمتر میتونم پای کامپیوتر خونه بشینم و همچنین کمتر میتونم به وبلاگا سر بزنم و این برای من که اعتیادم در حد با زنجیر بستن به تخت و در انباری رو از بیرون قفل کردنه، یعنی یه چیزی مترادف با بدن درد وحشتناک و داد و هوار در حد بمب صوتی... آی یه وقتایی دلم میخواد جیغ بکشم، اونم از نوع بنفش ( البته بسته به سلیقه خودتون میتونین رنگ دلخواه رو جایگزین کنین: نارنجی، قرمز، آلبالویی و هر رنگی که به جیغ بیاد) ... چرا؟ نمیدونم ... یعنی میدونما اما گفتنی نیست ... گاهی برای دلتنگی هم میشه جیغ زد  ... گاهی برای یه خوشحالی زیاد هم میشه جیغ زد ... گاهی برای ... من جیغ میزنم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

انگار همین دیروز بود ...نه دیروز نبود... ده سال پیش بود... باورت میشه؟ ... یعنی یک دهه ... ده سالی میشه که اون لباس شیری رنگ و خوش دوخت رو دارم ... ده سالی میشه که اون روز توی آذر ماه برام معنی خاصی پیدا کرده ... ده سالی میشه که اون ردیف گل مریم و رز رو برای موهام آوردی ... ده سالی میشه که توی دومین انگشت دست چپمون یه حلقه برق میزنه ... برقی به قشنگی برق چشمامون ... به روشنی برق دلهامون ... به درخشندگی راه آینده مون ... باورت میشه که ده سال شد؟ ... خاطرات اون روز که از جلوی چشمام میگذرن، میبینم چقدر کوچولو بودیم. چقدر همه چیز رو ساده تر میدیدیم . چقدر همه عالم و آدم برامون خالص و پاک بودن. یادته تنها قولی که به هم دادیم؟ میدونی چی باعث شد که همون یه دونه قول خودش صد تا چیز قشنگ برامون بیاره؟ یادته وقتی از پله های آرایشگاه پایین میومدم توی چشمام نگاه کردی، دستام رو توی دستات گرفتی، پیشونیم رو بوسیدی و گفتی تو "قشنگترین عزیز دنیایی"؟ یادته به چند تا اسم صدام میکردی و آخرشم میگفتی: نه هیچکدوم مزه صدا کردن اسم خودت رو نداره؟ یادته ... دیروز ده سال شد که جشن نامزدیمون رو گرفتیم، اما هم تو میدونی و هم من که بیشتر از ده ساله که دلم رو لرزوندی. میدونی که هنوزم وقتی صدام میکنی از ته دلم بهت میگم "جونم" ... میدونی که هنوزم وقتی گوشی رو برمیدارم و بهت میگم " سلام عزیز دلم" یعنی واقعا عزیز این دلی ... 

دیروز جایی بودیم و آقایی که قرار بود کارمون رو انجام بده و در ضمن نامزد دوستمون هم بود، شباهت عجیبی به یکی از دوستامون توی ایران داشت. وای این آقا که حرف میزد من هاج و واج نگاهش میکردم. اصلا تن صداشون مو نمیزد. وقتی صحبتش تموم شد، طفلکی مونده بود که چرا اینهمه بهش زل زدم و نگاهش میکنم: ) بهش گفتم شما خیلی شبیه یکی از دوستامون هستین و از همسر جان پرسیدم که شکل آقای ایکس نیستن؟ همسر جان هم حرف منو تایید کرد. آقاهه یه دفعه انگار چیزی به خاطرش رسیده باشه گفت: خدا کنه فقط دوست خوبی باشه و خاطره خوبی ازش داشته باشین که از من بدتون نیاد : ) گفتم " نه اتفاقا دوست خیلی خوبیه برامون" ... تا حالا همچین تجربه ای تا قبل از این نداشتم. شده بود کسی رو ببینم که شباهتایی داره با یه نفری که میشناسم، اما تا این حد که حتی تن صدا و فیزیک ظاهری و میمیک چهره شون شبیه باشه رو نه ... دیروز احساس کردم یه سفر رفتم ایران و برگشتم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز رفته بودم برای خرید و توی صف صندوق ایستاده بودم که دیدم آقایی که دو نفر جلوتر از منه و نوبت پرداختشه داره با خانم صندوقدار درباره قیمت یکی از اقلام خریداری شده بحث میکنه. از خانمه اصرار که این قیمت توی اینجا ثبت شده است و درسته و از اون آقا انکار که من خودم قیمتش رو دیدم که پوندی فلان قدر بود. دیدم یه کیسه موز دست خانمه است و هی وزن میکنه و هی میزنه توی دستگاه و هی میگه همینه دیگه. اون آقا هم هی میگه نه این نیست. خانمه میگه قیمت اونجا به پونده و قیمت دستگاه ما به کیلوگرم. شاید برای اینه که شما فکر میکنین اشتباهه و آقاهه مصر روی حرفش ایستاده بود. عاقبت صندوقداره سرپرست قسمت رو صدا کرد و اونم رفت تا قیمت درست رو چک کنه و توی این مدت آقاهه اصلا از موضع خودش کوتاه نیامد و خانم صندوقدار هم با یه پوزخند منتظر اعلام پیروزیش بود که با اومدن سرپرست و دیدن قیمت درست و معذرتخواهی اوشون که یادشون رفته قیمت جدید رو وارد و تصحیح کنن، اخم خانمه رفت توی هم. آقاهه هم دیگه هیچ اعتراضی نکرد و هیچی نگفت که "دیدی من درست میگفتم" و همینکه حقش رو گرفته بود، راضی شد و رفت. پیش خودم فکر کردم چند نفر از ماها جرات اینجوری دفاع کردن از حق خودمون اونم فقط برای چند سنت یا چند ریال رو داریم؟ چرا فکر میکنیم اگر حقمون رو بخوایم خیلی بی کلاسیم؟ چرا میریم یه عالمه خرید میکنیم و یه نگاهی روی لیست خریدمون نمیندازیم که ببینیم چیزی کم و زیاد نشده؟ من با خساست موافق نیستما، اما این مورد اسمش خساست نیست. آدم به موقع باید خرج کنه و پولی رو که با زحمت در میاره براش ( در حقیقت برای وجود خودش) ارزش قائل باشه . ایران که بودم یادمه اگر از سوپر یا میوه فروشی سوال میکردی مگه اینا چنده که جمعش اینقدر شده با یه نگاه تحقیر امیزی بهت نگاه میکرد و میگفت: واااااای خانم مهندس گفتم که دونه ای یا کیلویی فلان قدر و شما هم شرمنده از سوال بیجا و صد البته بی کلاستون جلوی صد تا چشم که مثل جذامی ها بهت نگاه میکنن سرافکنده و نادم راهت رو کج میکردی و میرفتی خونه و هی به خودت ناسزا میگفتی که حالا مگه صد تومن چقدر هست که خودتو به خاطرش عذاب میدی؟!؟!

با یکی از دوستام رفته بودیم ناهار بیرون که اونجا دوست نزدیکشون رو دید. خلاصه سه تایی با هم ناهار خوردیم و از هزار جا حرف زدیم. بعد از ناهار هم راه افتادیم به گشت زدن توی پاساژ و همینجوری که صحبت میکردیم، اون دختر خانم  توی چشمای من یه نگاهی کرد و گفت: شبنم جون شما اهل این شهر یا این منطقه ایران نیستین؟ خندیدم و گفتم: چطور فکر کردی که باید اهل یکی از این دو جا باشم؟ گفت: به خاطر رنگ پوست و چشمات که روشنن. منم گفتم والله برای شهر اولی ممکنه کاندید مناسبی باشم اما شرط لازم و کافی برای اون یکی منطقه رو ندارم چون فیزیک ظاهری صورتم این مسئله رو منتفی میکنه و زدم زیر خنده. اونم غش کرده بود و گفت : آره راست میگی شرط لازم و کافی مهمه که نداری : )

خودم و پبل بهتریم ممنون از احوال پرسیاتون. هنوز روی انگشتم دردناکه و کمی گودتر از قسمتهای دیگه اما خیلی بهترم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

دلم میخواست از آخرین روزایی که توی خونه هستم حسابی استفاده کنم . کلی کتاب بخونم، کلی فیلم ببینم، کلی آهنگ گوش بدم و برم توی هپروت، کلی برم مغازه ها و هی دید بزنم و هی حظ بصر ببرم، هی با دوستام چت کنم و به قول همسر جان شب زنده داری و به قول خودم چت زنده داری کنم، صبحها یه خرده بیشتر بخوابم ( یا حد اقل بعد از رسوندن پبلی به مهد بیام و بازم بخوابم) و یا ظهرها یه چرتی بزنم ، سفارش دوستم رو که ازم خواسته انجام بدم و زودتر ته و توی قضیه رو از توی اینترنت براش دربیارم و .... اما از اونجایی که معمولا یه پای بساط میلنگه، پبل خانم دو روزه که سرما خورده و خونه اس. حالا من توی این ۸ ماهه که خونه بودم هیچ روزی نه صبحها بیشتر خوابیدم و نه ظهرها. جالبه که معمولا هم شبا ۱-۲ زودتر نمیخوابم و صبح هم که ۷:۳۰- ۷ یا دیگه حد اکثر ۸ بیدارم. اما این دو روزه که پبلی رو نمیبرم مهد همش دلم میخواد بیشتر بخوابم : ) حالا جای شکرش باقیه که الان که خونه هستم طفلکم فین فینش راه افتاد و میتونم بهش برسم. از صبح پنج شش تا لیوان آب پرتقال براش میگیرم و میدم که بخوره. تازه از مغازه ایرانی هم براش لیمو شیرین خریده بودم که اونا رو هم ریختم توی چند وعده اولش و دادم بهش. دیگه اینکه دائم قطره کلرور سدیم میچکونم توی بینیش و میدم که قرقره کنه که یه وقت گلو جون کار دستمون نده ( میدونین که پبل به آنتی بیوتیک حساسیت داره و فقط یه نوعش رو میتونه بخوره) . دیروز داشتم یه چیزی رنده میکردم( مثلا خواستم چون مقدارش کمه ، دم و دستگاه رو از توی کابینت نکشم بیرون و با همون رنده کار رو انجام بدم) که پبل خانم اومد بالای کابینت و مرتب از قسمتهای مختلفش ازم سوال میکرد و منم حواسم رفت به اینکه دستش رو نزنه به لبه های تیزش که انگشتم رو یه رنده جانانه کردم و یک آخ جانانه تری گفتم. دیدم اگر صبر کنم تا عمق فاجعه رو ببینم خون و خون ریزی به داخل مواد رنده شده میرسه و برای همین زودی بقیه اش رو هم رنده کردم و دستم رو گرفتم زیر شیر آب. تا درش میاوردم خون میزد بیرون و نمیشد دید چه خبره. پبل یه نگاهی بهم کرد و گفت: ماماااااااااان!!! نمیدونی به چیزای خطرناک نباید دست بزنی؟ و بعدم تند تند منو ناز میکنه و دست منو گرفته که بوس کنه . بعدم اجازه داد از چسبای زخمش ( ایشون با لهجه غلیظ کلمه انگلیسیش رو میگن البته) استفاده کنم. هیچی دیگه، بعد از بند آمدن خون دستم دیدم که آسیب وارده همچین یه ذره تا استخون فاصله داره ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمیکنی؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمیخواهی؟

(یغما گلرویی)

داره یک بارونی میاد که بیا و ببین. تازه به این نتیجه رسیدم که تو سریالا و فیلمای هندی و ایرانی که بارونش مشخصه که شلنگ آب رو گرفتن رو سر هنرپیشه ها، خیلی هم بیراه نیست. یعنی وقتی باد آنچنانی توی بارون دونه ای یه نعلبکی بپیچه، همون بارونه میشه که تو سریالا میبینیم . یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها. بادی میومد که برای پیاده شدن از ماشین به زور متوسل شدم. با دست و پا در ماشین رو هل دادم که برم پایین و پبلی رو دربیارم و ببرمش مهد. چتر هم که هیچی اصلا فکرشو نکن. خودمونم داشت باد و بارون میبرد. پبلی کلی خوش به حالش شده بود. با ذوق فریاد میزد " واااای چه بارونییییییی" هی هم میپرید توی جاهایی که آب جمع شده بود. آخه قبل از حرکت به سمت مهد، پاچه های شلوارش رو تا زدم بالا که توی مسیر ماشین تا دم مهد، خیس نشه. ایشونم که دیده بود آب به پاچه شلوارش نمیرسه، شالاپ و شولوپ میپرید وسط دریاچه ها ( واقعا دریاچه بودن بعضیاشون) . بعد از عوض کردن چکمه هاش با کفشای راحتی که برده بودم برای توی کلاسش، برگشتم سمت ماشین. در ماشین رو که بستم نگاه کردم ببینم روی زمینم یا رو هوا . هیچی دیگه، قید مستر تیم هورتونز ( خرید قهوه ) رو زدم و برگشتم خونه. جالبه که الان تهران و ونکور برف میاد و اینجا نه ... خوشحالم که زمستون به موقع میاد. هر فصلی قشنگیه خودش رو داره به شرطی که به موقع بیاد و سر وقت هم بره : )

پ.ن: صبح که پا شدم دیدم زمین عین ته ریش پیرمردا یه خرده سفید شده. اینقدر خوشگله که نگین. کف خیابون تمیز و پاکیزه است و فقط رو چمنا و ماشینای پارک شده یه ذره سفیده. انگار باد زده و از کوههای نداشته اینجا، خاکستر برفا رو آورده : )

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

امروز صبح توی ماشین بهم میگه: مامان، کی قصه ما تموم میشه؟ ... من که دقیقا فهمیدم منظورش چیه، کمی فکر کردم و ازش پرسیدم: منظورت چیه دخترم؟ کدوم قصه؟ ... گفت: همین قصه زندگیمون دیگه. هی شب میشه هی روز میشه. هی میخوابیم و بیدار میشیم... گفتم مامان جون، همه قصه ها یه روزی تموم میشن. اما به امید خدا قصه زندگی ما طولانیه و حالا حالاها مونده تا تموم بشه... گفت یعنی کی؟ .... گفتم: یعنی شما بزرگ بشی، درس بخونی، دانشگاه بری، عروسی کنی، بچه دار بشی، بعد اونا هم بزرگ میشن، بچه دار میشن، خیلی خیلی که بزرگ شدیم ( سعی میکنم واژه پیر شدن رو به کار نبرم که اون دستک دنبک چند ماه پیش که میترسید من پیر بشم راه نیوفته) اون وقت قصه مون هم تموم میشه... توی فکر فرو رفت و لبخند رضایت روی لباش نشست. عصری که داشتیم بر میگشتیم خونه یه آهنگ اندی توی ماشین هست که میخونه : خوشم میاد وقتی تو دستای باد موهاتو رها میکنی ... و یه جای دیگه اش هم میخونه: هر کی تو رو داشته باشه پیر نمیشه ... این دوقسمت رو شنیده و میگه: مامان یعنی شما که منو دارین پیر نمیشین؟ منظور این آقاهه منم؟ گفتم بله عزیزم و خندیدم. میگه حالا اینکه میگه موهاتو رها میکنی یعنی چی؟ گفتم یعنی بازش میکنی و باد میاد توی موهای قشنگت... زودی موهاش رو که براش بافته بودم باز کرد و یه تکونی بهشون داد و گفت: یعنی اینجوری؟ : )

رفته بودم دنبال همسرجان و یکی از فامیلامون که همکارش هم هست.چون خونه شون خیلی به ما نزدیکه، ایشونم تا منزل رسوندیم. توی راه بهشون میگه: عمو فرزاد، ببین این استخون بیرونی ترین استخون بدنه و با دستاش به ساق پاش اشاره کرد. بعدم  گفت بیا انگشتت رو بذار روش ببین زیر دستت احساسش میکنی: ) انقدر بوسش کردم که نگو. فسقلی عین طوطی میمونه. یه شب که باباش براش اینا رو توضیح داده بود، ایشونم ضبط کرده و کلمه به کلمه تحویل داد ...

داشتم لباسش رو مرتب میکردم که برگشت و بهم گفت: مامان، باسنم میخاره ... گفتم: کجاش مامانی؟ گفت همینجاش دیگه... همین قلمبه هاش، همین لپاش :  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

وقتی دانشگاه میرفتیم یکی از معضلاتی که باهاش دست به گریبان بودیم کمبود تلفن بود! جلوی دانشگاه یک کیوسک تلفن همگانی بود ( از اونایی که دوزار مینداختی و بیست ساعت حرف میزدی) و داخل محوطه هم سه عدد از همون مدل بود. داخل ساختمون هم فکر میکنم چهار یا نهایتا پنج تا از اون تلفنای ۵ تومنی بود که اولا نامحدود و بعدش پنج دقیقه ای و آخرا هم ۳ دقیقه ای شده بود. ۳ دقیقه هم که برای ما یعنی هیچی . اون دوزاریها هم که یک صف جانانه آنچنانی داشت که نمیشد معطلش شد. این بود که باساناز راه چاره ای پیدا کردیم . یه مغازه خنزر پنزر فروشی بود نزدیک دانشگاه یعنی با فکر کنم ۱۰۰ متر فاصله وجود داشت. از ناخن شصت پای مورچه داشت تا کروات دایی جان ناپلئون. اینقدر جنساش متنوع بود و ناهماهنگ که سر آدم گیج میرفت. خرت و پرتای پلاستیکی، اسباب بازی، گل سر، جوراب پاریزین، لوازم تحریر، کاغذ کادو، دکمه و کاموا و نخ و سوزن، کتاب، نوار قصه و ... نمیدونم چجوری یادش میموند چی داره و از اون هم مهمتر چجوری یادش میموند چی نداره!!!این آقا، یه مرد مسن و قد کوتاهی بود که همینجوریشم رنگ لبو قرمز بود. فکر کنین وقتی میخندید یا خجالت میکشید چه رنگی میشد. ایشون یه تلفن سبز رنگ عتیقه تو مغازه اش داشت که ما ازش اجازه گرفته بودیم که باهاش زنگ بزنیم و هزینه اش رو پرداخت کنیم. از اول هم شرط و شروط گذاشت که مثلا هر پنج دقیقه فلان قدر و ما هم قبول کردیم. چون موقع حرف زدن هر چی تف توی دهنش بود، اسپری میکرد رو خلق خدا، هر وقت سراغ تلفن سبز رنگ خوش دستش میرفتیم یه بسته دستمال کاغذی مصرف میکردیم تا پاکش کنیم. پای ثابت صحبتهای ما هم بود و همچین مثل یه بیننده و شنونده پر و پا قرص، سریال تلفنهای ما رو تا جایی که مشتریا اجازه میدادن و با فاصله یک سانتی متری ازمون دنبال میکرد. اینکه میگم یک سانتی ، بدون اغراق میگما. هر وقتم ازش تشکر میکردیم که از مغازه بیاییم بیرون در جواب " مرسی" ما، میگفت "ببخشید" یعنی " خواهش میکنم" : ) یکی از دفعاتی که ساناز جون یه شونه تخم مرغ به چونه اش بسته بود و با جدیت تمام و همچنان خستگی ناپذیر، مکالمات هیجان انگیز میفرمودن و بنده هم روی صندلی اون گوشه علفای زیر پام رو میشمردم، بعد از هزار ساعت رضایت داد و تلفن رو قطع کرد. حالا اومدیم پولش رو حساب کنیم، آقای دو طبقه با ذوق و شوق، انگار که یه کشف مهمی کرده رو به ساناز کرد و گفت: دهترم عاشیگییییی ؟ ( دخترم عاشقی؟ ) واااااااااااااای خدا ریسه رفتیم ما. اونم خودش غش کرد از خنده. نمیدونم از خنده ما خنده اش گرفته بود یا از اینکه نمیدونست به چی داریم میخندیم !!! از شدت خنده اشک از چشمامون راه افتاده بود. اومدیم بیرون و همونجا روی پله جلوی مغازه نشستیم. اصلا نمیتونستیم بلند شیم. تا نگاهمون به هم میوفتاد ، با هم میگفتیم " عاشیگیییییییی؟ " و دوباره خنده بی امان بود که قطع نمیشد. دیگه کم کم خودمون رو کنترل کردیم و رفتیم سر کلاس. اما تا آخر زنگ جرات نمیکردیم به هم نگاه کنیم. همینقدر که خودمون تا یادمون میوفتاد شروع به خندیدن میکردیم کافی بود... حالا ساناز جون عاشیگییییی؟ : )
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

شنیدن دو تا خبر خیلی متاثرم کرده ... واقعا انگار قلبم مچاله شده. درگذشت بابک بیات هنرمند بزرگ ایران و در حال کما بودن ناصر عبداللهی که با آهنگاش یه دنیا خاطره داریم. انگار یه جسم سنگین روی قفسه سینه ام نشسته ... مثل اینکه روزایی که حال خودت هم یه جورایی قمر در عقربه، بقیه چیزا هم دست به دست هم میدن تا حسابی حالت جا بیاد... از صبح یه آهنگ ابی توی ذهنم تکرار میشه و اونم بدجوری روم اثر میذاره، آهنگش از بابک بیاته و شعرشم معرکه است ... ببخشید ... چیزی ننویسم بهتره ...

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیوفتاد ....

تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور

* از همه دوستای خوبم که با کامنتاشون تو پست قبلی ، شادیم رو کامل کردن، ممنونم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط شبنم 

حدود سه هفته پیش به پیشنهاد دوست خوبم، رزومه ام رو آماده کردم و برای اولین بار رزومه به دست برای مصاحبه رفتم. یعنی راستش فکر میکردم فقط میرم و اون برگه ها رو تحویل میدم و میام. اما برنامه جور دیگری شد. یعنی از چهار نفری که اونجا برای تحویل گرفتن رزومه ها نشسته بودن، یک آقایی اومد طرفم و بعد از دست دادن و مراسم معارفه، ازم خواست که باهاش برم داخل دفترش. منم هاج و واج مونده بودم که برای چی!! خلاصه ایشون گفت که میخوام باهات مصاحبه کنم. اول ازم خواست درباره خودم حرف بزنم. منم خودم رو یک بار دیگه معرفی کردم و از میزان تحصیلات و تجربه کاریم براش گفتم و همچنین گفتم که اصلا اولین جاییه که اقدام کردم برای کار. آقاهه هر چیزی که میگفتم توی برگه هایی که توی دستش بود، دنبالش میگشت و قسمت مربوط به حرفای منو پیدا میکرد و با سر تایید میکرد. به اسم شرکتی که قبلا توش بودم که رسیدم چشماش گرد شد. یه نگاهی کرد و گفت خیلی خوب . بعد پرسید برای چه شغلی درخواست دادم و اصلا میدونم برای چه کاری شرکتشون منو ممکنه لازم داشته باشه؟ منم مطمئنش کردم که درخواستم با شغلی که اونا براش نیرو میخوان متناسبه و کلی هم تجربه کاری دارم در همون زمینه. بعدم ازم چند تا سوال فنی کرد و حساب کرد و گفت که امتیاز قبولی آوردم برای رفتن به مرحله بعد. بعدم خودش شرح کاملی از کار و ساعت کاری و مبلغ حقوق رو برام گفت و بعدم چندین سوال که تا از دهنش در میومد من جواب میدادم. خنده اش گرفته بود که اینقدر راحت و بدون استرس نشستم و جواب میدم. آخرشم دست دادیم و موقع خداحافظی بهم گفت که امیدواره بنده در اون شرکت معظم مشغول به کار بشم. بعدش که اومدم بیرون و با دوست خوبم درباره اش حرف زدیم ، گفتم الان آقاهه پیش خودش میگه این دیگه چه رویی داره، اولین بار و بدون تجربه کاری توی کانادا ( دوستای کانادا نشین میدونن کار پیدا کردن بدون تجربه کاری در کانادا یعنی چی!!)، پا شده اومده همچین شرکتی و میخواد تازه استخدام هم بشه. اونم طفلی کلی بهم روحیه داد . پس فرداش آقاهه بهم زنگ زد و قرار یک امتحان آنلاین برای هفته بعدش رو باهام گذاشت. اون امتحان هم به خوبی و خوشی از پشت همین کامپیوتر عزیز انجام شد . ایشون برای تست نهایی که امتحان فنی در دو مرحله بود برای جمعه گذشته قرار گذاشتن. اون امتحان که تموم شد قرار شد بهمون تلفن کنن و جوابش رو ( چه مثبت و چه منفی) بگن. اولش خیلی بی انگیزه و فقط برای آزمایش خودم اقدام کردم و برام اصلا اهمیتی نداشت کار کردن ، اما رفته رفته به هیجانم افزوده میشد: )بعدم که تلفن کرد و بهم گفت خوبی؟ گفتم مرسی( حالا قلبم از توی حلقم داشت میزد بیرون و دقیقا طپشش رو از روی لباسم میدیدم) .پیش خودم گفتم حالا باز میخواد بگه فلان چیز رو میخوایم امتحان بگیریم. گفت وقت داری باهات یک دقیقه حرف بزنم؟ گفتم آره بابا تو ۱۰ دقیقه حرف بزن، فقط بگو چی شده؟!؟ گفت نشستی یا ایستادی؟ منم کم مونده بود از پای تلفن خفه اش کنم، گفتم حالا میشینم، بگو تو رو خدا. گفت زنگ زدم که بهت بگم ... کمی مکث کرد و بعد باصدای بلند و هیجان زده گفت : قبول شدیییییییییییییی ... وای اینقدر ازش تشکر کردم که فکر خفه کردنش از سرم بیرون رفت. خلاصه مدارکی که باید همراهم میبردم رو بهم گفت و قرار امروز رو گذاشتیم. بنده بعد از گذروندن ۳ ساعت که همه اش هم کار مفید امضا کردن و پرزنت شدن و عکس برای روی کارت پرسنلی گرفتن شد، رسما کارمند اون شرکت عزیز شدم... هورااااااااااا... اول فکر میکردم ساعت کاریش یا ساختمونی که قراره ما اونجا باشیم اصلا به درد نمیخوره، اما امروز دیدم که همه چیز شکر خدا رو به راهه. حالا از حدود ۲۰ روز دیگه، دوره آموزشیمون شروع میشه و بعد از سه هفته هم که مشغول کار میشیم. جالبه که توی اون جمع فقط من یه نفر خانم بودم و بقیه آقا بودن. عین همون شرکت قبلیمون!!! دوست خوب خودم، یه دنیا از همه محبتات ممنونم. توی این مدت بهم ثابت کردی که دوستی هنوزم ارزش داره، اونم به اندازه قلب مهربون خودت ...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز رفته بودم بیرون برای خرید و یه دختر ۱۸-۱۷ساله همچین پر و پیمون رو دیدم که یه کوله پشتی انداخته بود پشتش اندازه کوله پشتی بچه مهدکودکیا یا نهایتا کلاس اولیا : ) با چه زحمتی هم بندش رو رسونده بود که هر دو تا رو بندازه روی شونه هاش و قشنگ بیوفته پشتش. تازه یه وری هم نه همونجوری عین یه لونه پرنده که روی درخت میذارن، کیفه هم فسقلی چسبیده بود به پشتش. یاد اکبر عبدی افتادم توی سریال " بازم مدرسه ام دیر شد" که تو برنامه کودک نشون میداد. یاد لپای لرزون و نگاه هراسون و صورت نگران و لبای کج و کوله اش که هی لب پایین رو میفرستاد اینور و اونور و کتونیاش و از همه مهمتر کیف فسقلیش که با اون هیکلش همراهش میبرد. آخ عاشق اون تیکه اش بودم که با هق هق و بغض میگفت " هه ... بازم مدرسه ام دیر شد، حالا میگین چیکار کنم؟ ... هه" ... من کاری ندارم که سوادش چجوریه یا کلاسش چقدره، فقط به نظرم هنرپیشه واقعا قابلیه...

رفتم دنبال پبل و داشتم کیف و وسایلش رو برمیداشتم که دیدم مربی انگلیسی زبونش بهش داره میگه: پبل یادته با هم چه صحبتی کردیم؟ اوهوم؟ به مامانت بگو دیگه... پبل هم دوید طرف من و با اداهای مخصوص خودش گفت: مامان من با راجینی درباره لوبیاپلوی شما حرف زدم و فهمیدیم که هر دوتامون لوبیاپلو دوست داریم. حالا قراره من از شما خواهش کنم برامون بپزی که من بیارم اینجا با هم بخوریم یه روزی : ) گفتم چشم حتما . بعدم به مربیش گفتم راست میگی که دوست داری؟ اونم گفت : بله... حالا قراره کلاه آشپزیم رو سرم بذارم و چند تا وردست بگیرم که یه دیگ لوبیا پلو بار بذارم و ببرم مکتب بنده زاده. البته شاید بهتره بگم چارقد سرم ببندم: )

پبل اینقدر قشنگ با آهنگای قر دار گردن میاد که من ضعف میکنم. اصلا حواسش هم نباشه انگار ناخوداگاه این کار رو توی رقصش میکنه. توی ماشین هم که من از توی آینه نگاه میکنم و غش میکنم. یه تیکه ازش فیلم گرفتم اما اینقدر خودم قربون صدقه اش رفتم که نمیشه بذارمش اینجا ( مورد کشف صدا پیش میاد : ) ) . اینبار سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و ازش فیلم بگیرم و بذارم ببینین این قرتی خانم چه قری میده و چه گردنی میاد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com