دیروز رفتم وبلاگ
هاله جون سرزمین آفتاب و پست جدیدش رو خوندم. اسم پست هست :
رفیق شفیق و تکه ای از مطلب اینه:
برای من ثابت قدم بودن، قابل تکیه و پیشبینی بودن یک آدم تو دوستی از همه چیز بالاتره. دوستی داشتم (البته هنوزم دارم ولی دیگه روش اون مدل قدیمها حساب نمیکنم) که از یک روز تا روز دیگه حالاش اصلا" معلوم نیست. این خصلتها من رو به کلی ازش دور کرده. میدونید اگر ندونم تو دوستی کجا ایستادم اصلا" قید اون دوستی رو میزنم. چرا ... گاهی دلام خیلی برای اون وقتها و اون رفیقهائی که برای همدیگه بودیم تنگ میشه ولی به تجربهی اون حس پا در هوا بودناش نمیارزه یعنی هیچ دوستیای برام اونهمه ارزش نداره که این حس رو مدام با خودم یدک بکشم - حالا ممکنه اون طرف کاملا" هم فانی باشه و یکرنگ ها! صحبت خوبی و بدی یه آدم نیست، فقط همین مسئله هر روز رو یک دنده بودن.
خیلی حرفاش رو قبول دارم... اینم من اضافه میکنم که اصلا معنی دوست توی خودش هست. یعنی کسی که باهات صادقه، حرف میزنی صد جور دلیل و مدرک و قسم و آیه برای اثبات اینکه منظوری نداشتی غیر از اونی که گفتی لازم نداری، از حرفات و درد دلات ضد خودت استفاده نمیکنه، همونجور که بهت روحیه میده و پا به پات همه جا میاد ( فکری، فیزیکی، احساسی، ...)، تو هم باید براش مایه بذاری، اونیه که قدر محبت و وقتت رو بدونه و همه کارات رو بی ارزش نکنه ( یا فکر نکنه وظیفه ته) ، موقعی که بهت احتیاج داره و ازت کمک میخواد پیداش نشه و بعدش تا اطلاع ثانوی غیبش بزنه، تا دورش رو چند نفر گرفتن و چند تا آدم تازه کنار خودش دید ازت دور نشه و تا اونا رفتن پی کار خودشون یادش بیاد که هستی، اگر باهاش در تماسی فکر نکنه لابد کاری داری، یا چیزی میخوای، یا باز کارت گیره و مشکلی هست... ممکنه بعضی از این خصوصیات رو کم و بیش همه مون داشته باشیم اما دو نفری که اسمشون میشه به قول هاله جون رفیق یا همون دوست به معنی واقعی کلمه، دیگه قلق هم دستشون میاد. نمیدونم چرا بعضی وقتا فکر میکنیم باید همه رو تغییر بدیم؟ هر کسی خودشه، با خصوصیات خودش، با علاقمندیای خودش، با رمز و رازای خودش و روز اول یا حداقل بعد از مدتی که از دوستی گذشت، میشه متوجه اونا شد. دلیلی برای تغییر یا قضاوتشون وجود نداره. خود وجود آدما مهمه. اگر اون وجود باهات کنار نمیاد یا باهاش کنار نمیایی دلیل نمیشه عوضش کنی، اینکه آدم تاثیر خوب روی دوستاش بذاره و تاثیر خوب بگیره امری جداست اما قرار نیست شخصیته کاملا زیر و رو بشه ( که به نظر من محاله ) . اونجوری دو نفر میمونین که برای هم مهمن اما رفاقتی درمیون نیست...
توی کنسرتی که چند وقت پیش رفته بودیم، شهرام صولتی یکی از آهنگای آلبوم جدیدش رو خوند. چند روز پیش آلبومه رو کامل از اینترنت گرفتم و گذاشتم که گوش کنیم. وقتی تموم شد دیدم نشسته داره همون آهنگ رو با خودش میخونه. اینقدر خوشم اومد که پریدم هفت هشت تا بوسش کردم. وقتیم میخونه " گفتم خودشه، خود خودشه ... دختر شاه پریونه ولی کسی نمیدونه و الی آخر" اگر نشسته باشه یه تابی به سر و کله اش میده و اگر وایستاده باشه قر میده و میره ... خودمونیم این آلبوم جدیدش فقط به درد مهمونیهای قری میخوره. نباید زیاد به شعراش گوش کنی که از زندگی سیر میشی. نمیدونم چرا به نظرم از آلبوم قبلیش خیلی سبکتر اومد. حتی اون آهنگ آرومش که معمولا گل آلبومشه هم مثل قبلیا به دلم ننشست ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت توسط شبنم
|
* اهالی رژیمی وبلاگستان نخونن که نفرین نکنن : )
دیروز همسر جان سر کار بود و من پبل رو برداشتم که برم براش یه لیوانی که میخواست رو بخرم و بعدم بریم ناهار بیرون. ازش پرسیدم ناهار چی میخوای و ایشونم اعلام کردن ماکارونی. حالا چه اصراری که بریم ماکارونی رو بخریم بیاریم شما خودت درست کن. گفتم قربون شکلت یه امروز رو معاف بفرما. دیگه رفتیم اون رستورانی که پنه های خوشمزه ای داره ( همون ماکارونی سرنیزه ای های خودمون ) و اول که یه ده دقیقه ای طول کشید تا بیان و سفارش رو بگیرن و بعدم یه نیم ساعتی طول کشید و غذا رو نیاوردن. حالا این بچه هی میگه من گرسنمه و من هی سرش رو با وسایل نقاشی و کاغذی که به بچه ها موقع ورود میدن گرم کردم و هی نگاه کردم تا ببینم اون گارسنی که مربوط به قسمت ما و میز ما هست رو میبینم که ازش بپرسم که بابا از کارخونه هم میخواستین ماکارونی رو بگیرین بیارین بپزین الان آماده بود و نمیدیدمش. اصلا پیداش نبود. هی میدیدم میزای اطراف که گارسوناشون فرق میکنن غذاهاشون حاضر میشه و همش به مشتریاشون سر میزنن و از این خانم خبری نیست. اینقدرم دختر کوچولو و خوشگل و نازی بود که دلم نمیومد اگرم بیاد چیزی بهش بگم اما دیگه هم گرسنگی به خودم فشار آورده بود و هم پبل خیلی گرسته شده بود. دیگه به یکیشون گفتم لطفا منجرتون رو صدا کنین من کارش دارم. اونم گفت چشم حتما و دیدم که ایشون هم بدو بدو اومدن که ببینن چی شده. بهش گفتم این اولین باریه که میام اینجا و اینقدر معطل شدم. دفعات قبل خیلی به موقع سفارش من رو میاوردن. اول اینکه ده دقیقه برای گرفتن سفارشم طول دادن و حالا هم که نیم ساعته منتظر یه ظرف پنه نشستم. اگر خودم تنها بودم زیاد مهم نبود اما الان مشکل بچه امه که خیلی گرسنه شه. اونم معذرت خواهی کرد و گفت همین الان میرم موضوع رو پیگیری میکنم. دو ثانیه نشد که خود دختره اومد. اینقدر معذرت خواهی کرد که نگو. گفت تقصیر منه که دیر سفارش شما رو به آشپزخونه دادم ( فهمیدم که یادش رفته بوده اصلا سفارش ما رو بده) خلاصه گفت اگر اجازه بدین یه ظرف سوپ یا سالاد یا سیب زمینی سرخ کرده (رایگان) براتون بیارم تا غذا حاضر بشه. گفتم برای دخترم سیب زمینی سرخ کرده بیارین لطفا. هیچی دیگه آورد و مشغول شدیم و بعدم خود منجر غذامون رو آورد و با کلی معذرت خواهی گفت که غذامون رو به خاطر اینکه اذیت شدیم نیم بها حساب میکنن!!!
امروزم به اتفاق همسرجان و پبلی رفتیم رستوران "نایب" و به شکم مبارک رسیدیم. بعدشم خانم سرور گرامی دستور بستنی وانیلی دادن که توی قیف باشه و فرفری باشه ( یعنی بستنی قیفی ماشینی) حالا اونجایی که همیشه میریم بسته است. یه دفعه همسر جان یادش افتاد که مک دانلدز هم از اون بستنیا داره. من وقتی آلمان بودم خریده بودم و کلی تعریف کرده بودم. خلاصه رفتم یه ساده قیفی برای دختری و دو تا لیوانی ( لیوانی به معنای واقعی کلمه... یعنی یه لیوان گنده) با کارامل سفارش دادم برای خودمون. واااااااااای فکر کنین بستنی وانیلی رو میریزه توی لیوان و بعد میبره زیر دستگاهی که ازش کارامل گرم میاد.ممممممممم کارامل مایع گرم رو بستنی سرد . اینقدر خوشمزه است که اصلا دلم نمیومد قورتش بدم : )
امروز صبح یک برف خوشگلی اومد و محوطه خونه مون رو سفید پوش کرد ... خیلی ناز بود. از همون برفایی که دوستش دارم. ریز و خشک ..
+
نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت توسط شبنم
|
بالاخره این دوره آموزشی ما با تمام دنگ و فنگاش تموم شد. یعنی یه چیزی بودا. هر روز که تقریبا یه امتحان از مبحث روز گذشته داشتیم. دو تا هم امتحان کلی که یکیش از درسای دو هفته اول و دومی هم از درسای دو هفته دوم بود. اینا دیگه نفس بند آوردن. راستش من برای کنکور هم دلشوره نداشتم، اما ... اما این دیگه فرق میکرد. هر دو تای اون امتحان بزرگا از اون ور آب اومده بود سوالاش و کلی اما و اگر داشت. سر ساعت فلان شروع میشه و هیچ کس با هیچ کس حرف نزنه و به محض پاسخگویی کلاس باید ترک بشه و جوابا بعد از یک ساعت روی وبسایت شرکت قابل رویته و اگر زیر ۸۰٪ بشین چنین و چنان میشین و اوووووووووووه . خلاصه که به خیر گذشت. نمره هام رو بگم؟ خوب عین بچه ها ذوقش رو دارم دیگه : ) اولی ۸۴٪ و دومی ۸۶٪ هورااااااا ... دیروز هم تعطیل بودیم ( لطف کردن یه روز بین آموزشی و شروع به کار از جیب خودمون مرخصی بهمون دادن ) . امروز هم میریم برای مستقر شدن در محل حادثه و پیش به سوی دست به یقه شدن با مردم : ) تا آخر هفته ( دو روز) رو طبق شیفت آموزشی میریم و از دوشنبه احتمالا شیفت جدید میدن بهمون. کلی دلم قیلی ویلی میره که ببینم فرقش با کاری که ایران میکردم چیه. آخه خیلی با کار ایرانم مرتبطه و برای همینم از اولش از بابت خود کاره خیالم راحت بود... یه آقای ایرانی مسئول حفظ امنیت شرکت ( یه چیزی مثل نگهبانی شرکتای خودمون توی ایران اما کلی اختیارات و مسئولیتاش بیشتره) هستن. اینقدر گله که خدا میدونه. اول اینکه تحصیلات آنچنانی داره و چند تا زبون هم حرف میزنه. فقط برای اینکه بتونه بره سر کار اصلیش مجبوره یه مدتی توی شغلی که از نظر امنیتی بتونن چکش کنن و ببینن دست از پا خطا نکرده مشغول باشه تا قبولش کنن برای مراحل بعدی ادامه تحصیل و به کار گیریش در سر کار خودش. این آقا چون مدتی هم گویا اونجا سابقه کار داره، راهنمایی های خوبی منو میکنه. وقت استراحتمون که میشد میامدم که برم یه قهوه ای بخورم باهاش حال و احوال میکردم و ازم میپرسید که راضیم یا نه و خلاصه یه گفت و گوی کوتاهی بینمون رد و بدل میشد. برای این شیفت کلاسام همون هفته دوم دوست جونم برای اون رییس کله گندهه ایمیل زد و اونم گفت که فعلا نمیشه. بعدش همین آقا راهنماییم کرد و گفت که حالا که دوستت ایمیل زده و اینم جواب داده که "نه" ولش نکن. هر چند مدت یکبار برو بهش بگو که میدونم لطف کردین و نهایت سعیتون رو برای تنظیم شیفت من میکنین اما خوب من رو باز هم در نظر داشته باشین و بدونین که نگرانی اصلی من اون شیفت کاریمه. این کار رو کردم. اون رییس بزرگ هم گفت برام ایمیل بزن که یادم بمونه. منم زدم. حالا که میرم توی وب شرکت نگاه میکنم، نه رییس گروهمون اون رییس قبلیس و نه همکارام همینایی که باهاشون سر کلاسم. یعنی اینکه احتمالا کار خودش رو کرده و از دوشنبه خدا بخواد میرم شیفت صبح. رفتم و به آقای سکیوریتی گفتم که ممنون از راهنماییتون و جریان رو براش تعریف کردم و اونم کلی خوشحال شد.... دیگه اینکه دیروز خودم رفتم دنبال پبل. طفلکم دیروز صبح اینقدر ذوق داشت که من میخوام عصری برم دنبالش که تا از خواب بیدار شد، گفت: مامان امروز شما میایی دنبالم؟ دیگه شما عصرا میایی دنبالم؟ دیگه هر روز شما میایی دنبالم؟ ... انقدر دلم سوخت براش بچه ام رو. گفتم امروز حتما من میام دنبالت اما فردا بابا میاد. اگر کارم درست بشه سعی میکنم از هفته دیگه خودم بیام دنبالت. گفت آخه پس بابام چی؟ گفتم اونم میاد خونه دیگه. تازه یه وقتایی هم اگر کارش زودتر تموم بشه با هم میاییم دنبالت، خوبه؟ لبخند رضایت نشست روی لبش. عصری هم که همسر جان اومد خونه و من در رو براش باز کردم یه خوشحالی عمیقی صورتش رو پوشوند. بعد که اومد توی خونه، گفت: شبنم میدونی بدترین چیز برای یه مرد چیه؟ ... یه نگاهی به صورت خسته اش انداختم و گفتم الان چیز خاصی به ذهنم نمیاد. میدونم خیلی چیزا ممکنه برای آدمای مختلف بد باشه. اما ... بهم یه نگاه پر محبتی کرد و گفت: اینکه وقتی میاد خونه همسرش در رو روش باز نکنه. یعنی بیاد خونه رو خالی ببینه. امروز خونه یه رنگ دیگه ای داره... اشک توی چشمام جمع شد... خدایا شکرت که یه همچین گلایی رو به من دادی. یه دنیا به خاطر بزرگیت ازت ممنونم و با صدای بلند شکرگزارتم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت توسط شبنم
|
دیروز پبلی در حالی که یه لباس آستین حلقه ای تنش کرده بود و دامن ( عشقش دامنه ) پوشیده بود و دو تا از گل سرای جینگول مستانش رو انداخته بود دور بازوهاش و همینجوری عشوه میریخت و قر میداد، گفت دارم با اهنگ شهرام صولتی میرقصم. ما هم خواستیم یه همراهی باهاش بکنیم و شروع کردیم یکی از آهنگاش رو خوندن و دست و بشکن زدن که رو کرد به ما و گفت : مگه نمیبینین داره خود شهرام میخونه؟ همسر جان خندید و گفت: کو پس؟ صامته؟ پبل هم یه تابی به سر و گردنش داد و گفت: نه شهرام صولتیه...صامت نیست!!! بچه ام فکر کرده بود صامت یه اسمه : ) ... من هر وقت برای پبلی آب پرتقال و لیمو شیرین میگیرم بهش اصرار میکنم که تا تلخ نشده زودتر بخوردش. دیروز بقیه نیمروی صبحانه اش رو گذاشته بودم روی کابینت تا صبحانه خودم هم تموم بشه و ظرفا رو با هم بشورم. رو کرده به من میگه: خانم محترم... مگه نمیدونی غذات تلخ میشه. بقیه غذات رو زودتر بخور : ) ...
امشب عموم بعد از سی و اندی سال رفتن ایران. همین چند دقیقه پیش زنگ زدم و باهاشون صحبت کردم. کلی خوشحال بودن... آخی فکرش هم دلم رو یه حالی میکنه. اینکه توی هواپیما اعلام کنن " تا دقایقی دیگر در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین خواهیم نشست" ... وای چه کیفی داره ...
دیروز از راه که رسیدم دیدم یه پاکت نامه رو همسر جان از صندوق پستیمون آورده بالا. نگاه کردم دیدم از طرف همسر برادر جانه. یه کارت خیلی خوشگل برای تبریک سال نو و چند تا عکس عزیز دلم و خودشون رو زحمت کشیده بود و فرستاده بود. ای خدا نگاه کنین ببینین این قلمبه خوردن نداره؟
+
نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت توسط شبنم
|
چند شبه پبل خانم موقع خواب، هی میگه من از اسمشو نَوَر ( اسمشو نبر) میترسم. براش توضیح دادم که اونم یه گربه است مثل همه اونای دیگه و فکر نمیکنم ترس داشته باشه. با ناباوری یه نگاهی بهم میکنه و میگه: خوب اگر بیاد چی؟ بهش گفتم که اولا مگه تو تا حالا اینجا گربه توی خیابون دیدی؟ گفت نه .گفتم خوب این از این. دیگه اینکه ساختمون ما درهاش رو هر کسی نمیتونه باز کنه. فقط ماها که خونه مون توشه و کارت مخصوصش رو داریم میتونیم باز کنیم. بعدشم نگهبان داره. دیگه اینکه دوربین داره که همه جا رو اقا نگهبانه توی تلویزیون مخصوصش نگاه میکنه. یادته ما هم توی اون کاناله دم در ورودی رو دیدیم؟ اشاره کرد که "بله" . گفتم خوب دیگه. پس اصلا نمیتونه بیاد. تازه خونه خودمونم دو تا قفل داره . من و بابا هم هر وقت صدامون کنی پیشت هستیم. شروع کرد به تکرار کردن حرفای من، اما انگار اون داره برای من که از گربهه ترسیدم دلیل و برهان میاره! آخرشم گفت یعنی اقا پلیسه دستگیرش میکنه؟ دیدم این بچه همش میخواد فکرش رو مشغول صحنه سازی ماجرایی که هیچوقت اتفاق نمیوفته بکنه، بهش گفتم: عزیزم آدمای بد رو پلیس دستگیر میکنه و میبره زندان. حالا گربه یا هر حیوون دیگه ای هم که پیش صاحبش نباشه و مردم رو اذیت کنه میبرنش زندان حیوونا ( توی کارتون گارفیلد دیده که چه جوری با توری گربه ها و سگها رو میگیرن و میبرن توی قفسهای مخصوص) . دیدم چشمای خواب آلودش یه برقی زد و گفت: پس دیگه نمیتونه بیاد بیرون. توی زندانه. گفتم بله نگران نباش. در عرض دو ثانیه خوابش برد ... ماجراییه این گربهه که اندازه ادمیزاده !!!
هر وقت زیادی به یه چیزی پیله میکنه یا یه بازی رو چندین بار تکرار میکنه یا الکی گریه راه میندازه ( جالبه اشکش هم گوله گوله میریزه پایین)، بهش میگم: هر چیزی اندازه داره. اگر یه کاری رو بیشتر از اندازه اش انجام بدی، یا خودت خسته میشی یا بقیه رو خسته میکنی. یعنی مثلا اگر الکی هی غر بزنی و گریه راه بندازی، حوصله ما سر میره و اگر یه بار واقعا یه مشکلی برات پیش بیاد که گریه ات هم واقعی باشه، من و بابا فکر میکنیم از همون الکیاس... یه مدت بعد دیدم داره با عروسکش بازی میکنه. میگه ببین اریال ( اسم پری دریایی) اگر زیادی هی بگی بیا بازی بیا بازی من خسته میشم. "هر چیزی اندازه داره آخه" ...
+
نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت توسط شبنم
|
دیشب یه کنسرت بزرگ با ۵ تا خواننده بود که ما هم با فامیلا و دوستامون رفتیم. از اونایی بود که توی یک سالن بسیار بزرگ و حسابی با تعداد میز و صندلیهای زیاد و جای رقص پهناور!!! بود : ) برای من که منتظرم تا برم روی ویبره، دیگه ایده آل بود. از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۱ شب تاخیر داشت برنامه شون و فقط دی جی داشتن. بعدشم فهمیدیم که مشکل مال این بوده که صدا دیر رسیده. یعنی اونایی که باید خرت و پرتای مربوط به پخش صدا و اینا رو میاوردن دیرتر از معمول رسیدن. اما همون آهنگایی که پخش میشد و بعدشم اومدن دونه دونه خواننده ها عالی بود. اینقدر روی ویبره بودم و موندم تا اینکه زانوها و ماهیچه های پا جوابم کردن. یعنی ساعت ۲:۳۰ شب که برنامه تموم شد، بسیار شیک و بدون هیچ مشکلی کفشای پاشنه n سانتی رو از پام درآوردم و روی زمین یخ قشنگ پیاده رفتم تا به ماشین رسیدم. پبل هم اینقدر کیف کرد و بدو بدو کرد و قر ریخت و رقصید که خواننده یکی مونده به اخری دیگه تو بغل غش کرد و خوابش برد. ما هم کاپشن همسر جان رو روی میز پهن کردیم و خوابوندیمش و پالتوی منم انداختیم روش. ببینین چقدر خسته بود که توی اون سر و صدا بیهوش بود. موقع خوندن شهرام صولتی هم رفت روی دوش باباش و رفت اون جلو که وقتی "سلام عزیزم" رو میخونه ایشون در صحنه شرکت فعال داشته باشن. وای خدا دیشب یک اهنگی صولتی خوند که کیف کردم. غیر از "احساس" که از اهنگای مورد علاقمه ازش، آهنگ " کویر" هم همچین روحم رو جلا داد. چقدر قشنگه...خلاصه جای همگی خالی از اون کنسرتای ویبره ای اساسی بود. آهان راستی اندی که اومد یکی دو تا آهنگ ارمنی شاد هم به مناسبت سال جدید میلادی خوند که کولاک کرد. اما با اون پاشنه ها هم از رو نرفتم و با همسر جان حرکات موزون مرتبطی ارائه دادیم : )
دیروز ظهر یک قرار وبلاگی محشر داشتیم. چقدر کیف کردم. با اینکه اکثر بچه ها رو اولین بار بود میدیدم انگار چندین بار دیده بودمشون. گلدونه جونم با همسر مهربونش که یه پارچه صفا بودن و از بودن کنارشون حظ کردم. شاینا جونم رو حسابی لقمه زدم و لمبوندمش. جون دلم یک خنده ای بهم میکرد که دلم ضعف رفت. آقای کانادا جون و همسر گلشون هم اینقدر ماه بودن که تصورش رو هم نمیکردم. آقا جان یک پسر خوشگل تو دل برویی داشتن که بنده هوش از کف داده بودم. مامان کیانا و رایان عزیزم با همسر متینش هم بودن و دقیقا همون چیزی که ازشون توی ذهنم بود رو میدیدم. با اون پسر اتیش پاره و دختر خوش تیپشون. مامان غزل خانم خانما و خود غزل عسلی رو هم قبلا دیده بودم که دیروز بازم با هم ساعت خوبی رو گذروندیم. دوست جونم ( مامان آیلین) و دخملش هم که دیگه جای خود دارن... روز خیلی خوبی بود. کلی گفتیم و خندیدیم. منتظر قرار بعدی هستم شدیدا ...
من هیچوقت سیاسی نمینویسم و اصلا آدم سیاسی هم نیستم. اینی هم که میگم ربطی به اون مقوله نداره. از بین رفتن هیچ انسانی برام جالب و خوشایند نیست اونم با طناب دار، اما ... اما این باعث نمیشه که برای به دار آویخته شدن همچین جنایتکاری دلم بسوزه و اشک به چشمام بیاد. اونهمه کابوس دوران بچگی از صدای آژیر و دلهره موندن زیر آوار و لرزیدن بلا انقطاع مامانم وقتی محکم توی زیرزمین خونه بغلمون میکرد و رنگ مثل گچ بابام از ترس اینکه نکنه یه وقت در طول روز که هر کدوم یه جاییم یه اتفاقی برای یکیمون بیوفته و شیفتهای ۲۴ ساعته مامانم توی بیمارستان و نگرانی حداقل یکساعته بعد از هر آژیر قرمز برای مطلع شدن از حال همدیگه و یادآوری شکل اون دو تا آمپولی که مامانم بهم یاد داده بودن در صورت احساس بوی شکلات یا یه چیزی توی اون مایه ها بعد از حمله هوایی، باید روی پای برادر کوچولوم و خودم که سن و سالی هم نداشتم میزدم و کارهای امنیتی دیگه ای باید انجام میدادم و حیاط مدرسه مون که کندنش و پناهگاه ساختن و جمع شدنای دسته جمعی توی باغ کرج و هزار چیز دیگه کمترین بهایی بود که من و امثال من در اون دوران، در مقایسه با خیلیا پرداختیم ... خیلیایی که خونه و زندگیشون فنا شد. خیلیایی که عزیزاشون جلوی چشمشون پرپر شدن. خیلیایی که از ترس خیلی مسائل توی اروند رود خودشون رو پرت کردن. خیلیایی که دست و پای همرزماشون رو از لابه لای خاکا و آغشته به خون جمع میکردن ... همینه که برای پا گذاشتن روی خاک شلمچه باید کفشا رو درآورد. برای همینه که به اونایی که برای اون اسطوره جنایت و سنگدلی، اشک ریختن و دلشون به رحم اومده پیشنهاد میکنم اگر فیلم " گیلانه" رو ندیدن حتما ببینن و اگرم دیدن، یک بار دیگه با دقت تماشا کنن ... همین...
+
نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت توسط شبنم
|
توی این سریال باغ مظفر، یه قسمتی کامران میخواست تاج ملک ملوک ( دختری که پدرش براش در نظر گرفته بود) رو یه جورایی از خودش دلزده کنه که عروسی رو به هم بزنه. وقتی عروس"نه" گفت، کامران ازش علتش رو پرسید. توضیح داد که موقع رفتن به اتاق عقد یه کارتی پیدا کرده ( که این کارت از طرف نازی بود) و متنش رو خونده. از خدمتکار خونه پرسیده این کارت رو کی آورده و اون هم جواب داده که روی یک سبد گل بوده و فرستنده اش هم نیامده. گفت با خوندن این متن و نیامدن صاحب گل، فهمیدم که اون یه دختره که تو رو خیلی دوست داره و چون بهت یه بار جواب رد داده و تو هم حالا داری ازدواج میکنی، اون پشیمونه. کامران با تعجب و چشمای گرد گفت تو همه اینا رو از اون یک خط فهمیدی؟ عروس هم گفت بله " و ناگهان چه زود دیر میشود" ... این سریال طنزه و همه اونایی که دیدن حتما به این تیکه با اداهای سیامک انصاری کلی خندیدن ( خودم هم جزوشونم) ...اینی که میخوام بگم هیچ ربطی به موضوع اون سریال یا رابطه اون سه نفر نداره. منظورم فقط به معنی حرفها (هر چند کوتاه) و تاثیر عمیقشونه... دیروز که مسنجرم رو باز کردم، دیدم دوست عزیزی برام پیغام فرستادن و حال و احوال کردن. وقتی جوابم رو دیدن، گفتن که احساس کرده بودم این چند روزه زیاد حال خوبی نداری. گفتم از کجا فهمیدین؟ گفت از روی کامنتی که برای کسی نوشته بودین . گفتن که متاثر شدن با خوندنش. اینقدر با حرفاشون بهم انرژی دادن که خودم تغییر حالم رو متوجه شدم. گاهی یک حرف کوچولو، یه جمله کوتاه، همینکه بدونی داری درک میشی، اگر دلتنگی کسی نمیگه میخواستی نری، اگر ناراحتی ازت دلجویی میشه، چجوری آدم رو آروم میکنه ... از وقتی اومدم اینجا، پنجشنبه و جمعه ایران برام خوشایند نیست. چون دوستام و همکارای سابقم معمولا از خونه به اینترنت وصل نمیشن و طبیعتا این دو روزه یه جورایی برام دلگیره. خیلی وقتها هم نیست اما وقتی که به قول معروف رو دور دلتنگی باشم بدتره. دوست عزیز، این متن رو براتون ایمیل نکردم و اینجا نوشتم که برای خودم هم بمونه. این وبلاگ با همه خاطراتش و پستی بلندیاش، دوستای خوبی هم نصیبم کرده که توی اوج دلتنگی، ناراحتی، شادی و همه حال و احوالاتم، پشتیبانم بودن. بدونین که ارزش بیدار موندنتون اون وقت شب ( ایران) و گذاشتن وقتتون برای آروم کردن من برام اندازه یه دنیاست، چون خودم اگر این کار رو برای کسی انجام بدم معنیش اینه که برام اهمیت داره. ممنون که هستین ...
+
نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت توسط شبنم
|
صبح کریسمس که خروس سحری ما اول صبح، یعنی هنوز خود خورشید هم نیومده بود تو آسمون، بیدار شد و شروع کرد به خوندن "قوقولی قوقو سحر شد" واقعا هم سحر بود اما سیاهی هنوز در به در نشده بود و هوا تاریک بود. هیچی دیگه با یه چشم بسته و غرغر کنان که بچه جون یه خرده دیگه بخواب و اینور و اونور، بالاخره تصمیم گرفتیم که از جا بلند شیم. بعدشم با صدای بلند اعلام کردیم که امروز کریسمسه و بدو برو ببین سنتا برات چی اورده. اونم که از ذوقش سه بار داشت میرفت توی در و چهار بار توی دیوار. حالا خوبه خونه مون قصر نیست و دو وجب و نصفیه وگرنه تا برسه به هال خونه کلی لت و پار میشد. دیگه چه ذوقی کرد از دیدن هدیه هاش بماند. از همون موقع هم لباسی که کادو گرفته بود و شنلش رو پوشید و شروع کرد به بازی. حالا هر چی میگیم اینا رو در بیار و بعد بشین و بازی کن. از ذوقش هی میگه " یه ده دیقه (دقیقه) دیگه درمیارم" همچینم چشماش رو ریز میکنه و لبش رو جمع میکنه و با انگشت اشاره و شصتش مثلا یه ذره رو نشون میده و با یه مدل خاصی این جمله رو میگه که میخوام بخورمش. دیروز هم رفتیم و مقداری خرید کردیم. برام خیلی جالبه که فقط کافیه به یه جنسی دست بزنی و اون وقته که بقیه ( علی الخصوص چینیها) میچسبن بهش و زیر و روش میکنن . اصلا نمیذارن قشنگ ببینی. منم یکی از چیزایی رو که انتخاب کرده بودیم و بین دو تا مدلش مونده بودیم دیگه از توی قفسه برداشتم و آوردم اینورتر که جزئیاتش رو بخونیم و ببینیم کدوم بهتره. جالبه از یکی از دو مدلی که آخر هم همونو خریدیم همش دو تا دونه مونده بود. به محض اینکه برش داشتم یه آقای شکستنی هم پرید و اون یکی رو برداشت!!!
واااااااای چقدر این سریال باغ مظفر قشنگه. اعتیادی بهش پیدا کردم که نگو. حالا چون ما از ایران عقب تریم میشه چند قسمت رو با هم دید. از اینترنت دانلود میکنم و سه چهار قسمت رو با هم میبینیم. این چند شبه که تعطیل بودیم ۸ قسمتش رو با همسر جان دیدیم. قشنگ میتونم تصور کنم که چجوری تکیه کلاماشون بین مردم رواج پیدا کرده. مخصوصا آقای بردبار و عمو منصور و کامران با اون نه گفتن و تعجب کردنش : ) حالا دیگه معنی بعضی چیزا رو که دوستان میگن میفهمم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت توسط شبنم
|
آقا جان چهار روز تعطیلیه و کلی خبراست. دیشب رفتیم با همسر جان و پبلی یه شام جانانه با اولین حقوق دریافتی اینجانب میل فرمودیم. جالبه که یک پنجم مبلغ دریافتی پای مالیاتهای مختلف پریده : ) بعدشم رفتیم یه گشتی توی خیابونا زدیم و کلی چراغونیای خوشگل تماشا کردیم. چند تا عکس خوشگل گرفتیم که چون رابط موبایل به کامپیوترمون رو یه اقای مهندسی زد از بیخ و بن نابود کرد دیگه نمیشه کاریش کرد و باید بریم یک عدد جدید خریداری کنیم. امشب هم آقای سنتا تشریف میارن و برای پبل خانم کادوهایی که ما ته جیبمون دراومده تا بخریم رو میذارن زیر درخت کریسمس و فردا مراسم جیغ کشون و خوشحالی کنون داریم لابد. قرار بود همسرجان یکشنبه و دوشنبه رو تعطیل کنه که گفتم ابدا راه نداره و حرفش رو نزن چون سه شنبه "باکسینگ دی" هستش و حتما باید شما تشریف داشته باشین و بریم یه عالمه خرید کنیم. این شد که به جاش دوشنبه و سه شنبه تعطیل شد. دیگه اینکه یه
ویدئو کلیپ از اهنگ جدید و واقعا قشنگ معین (طلوع من) دیدم که کلی به دلم نشسته.
یک بک آپ کامل از همه وبلاگم گرفتم که خیالم راحت شد. یه عالمه ذوق کردم. حالا برم سی دی خام بگیرم و بریزمش روی سی دی که دیگه کاملا جاش امن بشه.
صبح پبل میگه که لباس دامنی ( هنوز به پیرهن میگه لباس دامنی) تنم میکنی؟ گفتم چشم. میگه زیرش هم یه لباس آستین بلند. گفتم اونم به چشم. بعدش میگه این کمر بند رو هم اینجوری( پشتش رو کرده به من که یعنی گره کمربند پشتش بیوفته) ببند و پاپیون بزن. روی چشم مادر.لطفا یه کفش معمولی بدون پاشنه!!!( حالا انگار همه کفشاش پاشنه داره. فقط یه دونه کفش بلوری سیندرلا داره که پاشنه داره) پام کن. چشم دیگه چی خانم؟ دیگه لطفا موهام رو برام ببند اما نباف. چشم عزیزم. خوبه؟ جواب داد بله مامان ممنون که به حرفم گوش میدی!!! ( فسقلی میدونه چجوری دل آدمو آب کنه) حالا اگر گفتی شکل کی شدم؟ گفتم شکل خودت عزیزم. میگه : نه دیگه ... شکل سیندرلا شدم. ببین موهام رو. ببین لباسم رو .ببین کمربندمو. ببین کفشامو : )
+
نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت توسط شبنم
|
روی چشم
ایده جون و
کورال عزیز : )
۱)از دروغ به حد مرگ متنفرم.
۲) کمتر کسی میتونه به حد جنون ناراحتم کنه .کسی که برام اهمیتی نداره هر کاری هم بکنه برای خودش کرده . دقیقا به همین دلیل، اگر کسی محبتم رو جذب کنه و همونجوری بهم محبت بده تا آخر دنیا هم براش جون میدم ...برای خانواده ام و دوستای نزدیکم خیلی خیلی ارزش قائلم. اگر کسی از چشمم بیوفته خودش رو به در و دیوار هم بکوبه کمتر میتونه جای قبلیش رو توی دلم باز کنه، چون خیلی به دل بقیه راه میام و وقتی اونجوری میشه یعنی دیگه خیلی ...
۳) در اوج ناراحتی قابلیت بارباپاپا شدن رو دارم و آنی قیافه ام رو میتونم شاد کنم اما اون توی دلم گر گر آتیشه. کلا سعی میکنم احساساتم زیادی توی صورتم خودشونو نشون ندن.البته اگر کسی که منو میشناسه به صدام گوش بده یا توی چشمام نگاه کنه توی توی دلم رو میخونه. اما اما اما شادی رو با کمال میل تقسیم میکنم. اگر کاری رو بخوام انجام بدم حتما انجامش میدم. یعنی هر جوریه، شده برای کار چند دقیقه ای چند ساعت وقت بذارم ، انجامش میدم. اینقدر دنبال کاره رو میگیرم که به نتیجه برسه. تقریبا میتونم بگم هیچ کار بی نتیجه ای انجام نمیدم ( تقریبا گفتما... یعنی یکی دو مورد بوده که بی نتیجه مونده)
۴) ابدا اهل قهر نیستم. دلخور میشم، ممکنه دلم بشکنه اما اصلا اصلا اصلا قهر تو کارم نیست.
۵) عاشق تقلب کردن سر امتحانم و این رو یه جور شیطونی میدونم. به ضرب و زور روی دست و پا نوشتن نه ها!!! فقط یه نمونه اش رو بگم که من سال سوم دبیرستان سر امتحان هندسه فضایی که حوصله خوندن قضیه ها رو نداشتم، کتاب و دفتر و جزوه رو ( هر سه تا با هم!!!) بردم سر جلسه و توی جا میز. کسی هم باورش نمیشد من همچین کاری بکنم ( مثلا شاگرد زرنگ بودم!!!)...
این بازی ظاهرا برای شب یلدا از اینجا شروع شده و قضیه اینجوریه که هر کسی که دعوت میشه ۵ نکته رو در مورد خودش افشاگری میکنه و از پنج نفر دیگه هم دعوت میکنه. ایده جون و کورال عزیز هم منو دعوت کردن... حالا من هم مامان کیانا و رایان و پونه و شمسی خانم و آنا رو دعوت میکنم ...
+
نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت توسط شبنم
|