تولد آخرین بهمنی خانواده هم فرداست و از حالا میگم برادر شوهر گلم تولدتون مبارک ... برای همسرجان من که یه برادر عزیز و دوست داشتنی، برای من یه دوست و برادر شوهر معرکه و برای پبلی یه عموی بی نظیر هستین، امیدوارم همیشه سلامت و شاد و موفق بمونید ...
دو روز برامون کلاس آموزش یکی از نرم افزارایی که ابزار کارمونه و باهاش هر دقیقه سر و کار داریم رو توی هتل نزدیک شرکت گذاشته بودن ( دیروز و پریروز) . برای شام به صورت معمول نیم ساعت وقت داریم اما این دو روزه که آموزش داشتیم یکساعت بود. منم از صبح برنامه ریزی کردم و رفتم کیک و شمع همسر جان و کادویی که پبل میخواست بده رو خریدم و گذاشتم توی صندوق عقب ماشین. بعدم فهمیدم که یک ساعت قبل از شام هم باید با اون نرم افزار خودمون کار کنیم و اگر اشکالی داشتیم بپرسیم و فهمیدم که یعنی آزاد باش!!! خلاصه رفتم به استاد گفتم که اجازه میدین من یکساعت زودتر برم و بعد از شام بیام؟ گفت اشکالی نداره . منم پریدم توی ماشین و دِ گاز بده. حالا ساعت ۷ شبه و اتوبان ۴۰۱ هم کیپ. اما خدا رو شکر بعد از خروجی یانگ خلوت شد و دیگه ۷:۳۰ رسیدم خونه. توی پارکینگ شمعها رو چیدم روی کیک و کادو رو گرفتم دستم و کبریت رو هم که از خونه برداشته بودم توی جیبم آماده گذاشتم و رفتم دم در خونه یه جایی توی راهرو پیدا کردم که زیر این دستگاههای اعلام و اطفا حریق نباشه و شمعها رو روشن کردم و در زدم. همسر جان هی میگفت کیه و من جواب نمیدادم. دستم رو هم گذاشته بودم روی چشمی در. اما بعد که دیدم داره صداش عصبانی میشه ترسیدم بره زنگ بزنه ۹۱۱ و پلیس بریزه دم خونه. این شد که دستم رو برداشتم و همسر جان در رو باز کرد. شُک شده بودن. دیگه براش آهنگ تولدت مبارک رو خوندم و کادوی پبلی رو هم دادم بهش که به باباش تقدیم کنه. خودمم براش یک فروند عینک طبی عالی که همسر جان زحمت شکستن فروند قبلی رو کشیده بود خریدم . آقا جان آی عینک اینجا گرونه آی گرونه. یعنی یه فریم و شیشه اش و فتوکرومیکش N دلار شد!!! دیگه نشستیم و مراسم کیک بُرون و کادو بینون اجرا کردیم. بعدم چند تا عکس گرفتیم و چون طبق بدعت این دو سه ساله پدر و فرزند در این روز به خصوص سرماخورده اند، پبلی مست و گیج خواب بود و توی بغلم گرفتمش و براش چند تا شعر خوندم و خوابش برد. بعدم خوابوندمش و دوباره سر ماشین و رو کج کردم و برگشتم شرکت: ) خلاصه که دیشب شبی بود برای خودش ...
یه چند وقتیه خیلی دلم میخواد راجع به موضوعی بنویسم. اما میترسم هم به یه عده بر بخوره، هم یه عده فکر کنن خوب که چی؟ اما گفته بشه بهتره...اگر کسی به جایی برسه و خودش رو گم کنه، یعنی کم ظرفیته. یعنی از قبل توی محدودیت بوده و حالا آزادی دیده. یعنی قبلا یه کار معمولی میکرده ( نمیگم بده ها. بالاخره هر کاری ارزش خودش رو داره) و حالا یه جای بهتر که رفته خودش رو گم کرده ... عرض شود که اگر قرار باشه با این چیزا کسی از این رو به اون رو بشه ، بنده نیستم. چون شرایط فوق الذکر رو ندارم. هیچ قصدم تعریف و خودستایی هم نیست . اگر چیزی بودم تلاش کردم براش و زحمت کشیدم و منتی هم سر کسی نیست که بخوام پُزش رو به کسی بدم و اگرم الان موقعیتی داشته باشم هم بازم زحمتش رو کشیدم و برای خودم و زندگیم کردم... نه قراره به قول معروف نون کسی رو بدم و نه کسی نونم رو بده که بخوام خودم رو ببرم بالا... اصلا چی بهم میرسه که یه عده که منو نه دیدن و نه دقیق میشناسن بیان و فکر کنن که به به چه آدم ماهی هستم و یا نه فکر کنن چقدر از خود راضی و دماغ سر بالام. اونایی هم که منو دیدن و از نزدیک میشناسن که دیگه نیازی نیست براشون صغری کبری بچینم. برای دوستی تک تک عزیزانی که اینجا رو میخونن و دوست من هستن ارزش زیادی قائلم . اگر قرار باشه اینجا خودم نباشم و فیلم بازی کنم که دردی ازم دوا نمیشه. بازم حرفای دلم میمونه توی دلم. اینجا برای ثبت خاطراتمه. برای ثبت حرفای ته ته دلمه. برای غصه ها و شادیامه . برای عشق و محبتمه. شبشیدها رو فامیل درجه یک من ، فامیل یه خرده دورتر و دوستای صمیمیم که منو خوب میشناسن میخونن. فکر نمیکنم اگر چیزی غیر از واقعیت بگم و بنویسم و جلوی دوستان وبلاگی خوب جلوه کنم، برای اونا همون شبنم سابق بمونم... شبنم همینیه که میبینین ... اگر ساده است، اگر سیاستمداره! ، اگر عاشقه، اگر دروغگوه، اگر مهربونه، اگر سنگدله، اگر صبوره، اگر جوشیه، اگر افتاده است، اگر پُزیه، اگر مغروره، اگر خوبه، اگر بده، خود خود خود شبنمه ... مثل همه آدمای دیگه اگر اونایی که دوستشون داره بهش ابراز لطف کنن بال درمیاره و اگر ازش انتقاد بشه یه خرده میره توی لک ( این معنیش این نیست که انتقاد پذیر نیست... فقط توی خودش میگرده که ببینه آیا واقعا اونجوریه یا چه کاری کرده که باعث شده راجع بهش اونجوری فکر کنن) ... مثل همه آدمای دیگه اوج شادی و قعر ناراحتی داره ... مثل همه آدما از موفقیت لذت میبره و ذوقش رو میکنه و از نامهربونی دلش میگیره ... خیلی چیزاش هم مثل همه نیست ...شاید یه آهنگ دلش رو آنچنان ناز کنه که بره توی هپروت ... ممکنه یه چیز خیلی کوچولو یه دنیا شادش کنه و برعکس... ممکنه بارون براش قشنگترین صدا و خوش بو ترین بوها رو بیاره و در عین حال هم به خاطر همون چیزا دلش بارون نخواد ... ممکنه یه ور دیگه دنیا باشه اما برای همه عزیزانش دلش پَر بزنه ... و اون مثل همه بودن و مثل همه نبودن رو دوست داره ...
هر روز که میرم سر کار برای پبلی یه نامه مینویسم و یه بوس هم کنارش میکنم ( معمولا سعی میکنم رژ لبم رو پر رنگتر بزنم که نصفیش مالیده بشه به نامه پبل خانم) و میذارم روی بالشش. شبا که میخواد بخوابه، همسر جان نامه هاش رو براش میخونه و اونم جای بوس من رو یه بوس میکنه و بهم شب بخیر میگه. یه روز یادم رفت براش نامه رو بذارم. وقتی زنگ زدم ازم پرسید که برای شب نامه داره یا نه. گفتم عزیزم ببخش که یادم رفته. اینقدر طفلکم ناراحت و شد و گفت: آخه مگه نمیدونی من چقدر دلم برات تنگ میشه؟ مگه نمیدونی من چقدر دوستت دارم. خوب آخه پس چرا امشب نامه ندارم !!! اینقدر دلم براش سوخت... بله همینجور که متوجه شدید هنوز بنده در همون شیفت با یک کم تغییر مشغول میباشم. به رییس عزیز هم که عرض میکنم پس چی شد این تغییرات، میفرمایند باید از اون طرف برنامه بیاد و منتظر اوناییم. همین دیگه... ممنون از دوستای خوبم که سراغم رو میگیرن و با ایمیل و کامنتای پر از محبتشون خوشحالم میکنن. ببخشید اگر کمتر کامنت میذارم اما مطمئن باشین همه وبلاگای دوستان رو دونه دونه میخونم... آقای همکار لطفا مسایل مربوط به شرکت که اینجا بازگو میکنم پیش خودتون بمونه : )