چشمام رو میبندم و باز میکنم ... دخترک یکساله تپلی داره برای خودش تاتی تاتی میکنه ... وقتی از ذوق میخنده و دماغش رو مثل خرگوشا جمع میکنه سفیدی تنها دندونش به چشم میاد ... حرف میزنه ... قشنگ منظورش رو میفهمونه ... موهاش منگولی شده ... وقتی توی آغوشم شیر میخوره نگاهش قدرشناسه ... از گوشه چشماش همش نگاهم میکنه و ذره ذره صورتم رو کشف میکنه ... دستای قلمبه اش رو روی صورتم میکشه و نازم میکنه ... بوش میکنم ... نوازشش میکنم ... تمام انگشتای دستش رو دونه دونه میبوسم ... انگشتای پاهاش رو که عین آبنبات چوبی میمونن هم هزار بار میبوسم ...
چشمام رو میبندم و باز میکنم ... عسلک دو ساله ام مشغول بازیه ... امسال خودش گفته که میخواد کیکش شکل عروس باشه ... به بی بی سفارش دادم و یکی از باربیهاش رو بردم که توی کیک بذارن ... قد کشیده و دیگه حسابی میدوه و میجهه و بلبل زبونی میکنه ... موهای فر دار طلاییش دور اون صورت ملوسش چقدر قشنگه ... وقتی حرف میزنه و دستاش رو برای تعریف کردن از چیزی تکون میده و اداش رو درمیاره خوردنی تر از همیشه میشه ... با هر آهنگ قر داری برای خودش میرقصه ... شادی بی دغدغه ... شور و نشاط بی حد و ناب ...
چشمام رو میبندم و باز میکنم ... دخترکم سه ساله شده ... چیزی رو تجربه میکنه که شاید برای پدر و مادرش هم تحملش سخته ... اما اون چرا اینهمه عقلش میرسه؟ ... چقدر قشنگ داره با همه چیز کنار میاد ... تازه ۱۵ روزه اومدیم ینگه دنیا و چقدر دلم میخواست امروز همه اونایی که دوستشون داره براش شعر تولدت مبارک رو میخوندن ... اما اون با چند نفر دوستایی که دعوت دارن و عروسک بزرگ "چاکی" که داره براش Happy BirthDay میخونه شاد شاده ... بازی میکنه و مثل اسکارلت میگه فردا راجع بهش فکر میکنم ... این چیزیه که من خوب تجربه اش کردم و دلم میخواد دخترکم هم بتونه همین برخورد رو با کشمکشهای زندگی داشته باشه ...
چشمام رو میبندم و باز میکنم ... یه عروسک به تمام معنا داره حاضر میشه که بره مهد ... که عصر اونجا براش تولد بگیریم و بعدشم فعلا خودمون سه نفری توی خونه ... نگاهش دقیق شده ... حرفاش پخته شدن ... حرکات و رفتارش جا افتاده تر شدن ... چقدر دلم میخواد حسابی بچگی کنه ... خوشحالم که کسی بهش نمیگه باید خانم باشی ... میدونم برای خانم شدن وقت زیاد داره اما برای بچگی نه ... موهای منگولی براقش مثل طلا روی شونه هاش ریخته ... لباسش رو که با دقت انتخاب کرده آماده میذاره روی تخت و ازم قول میگیره که یادم نره کفش و جوراب و تل سر ست لباس رو هم براش ببرم ... یه دنیا عشق و محبته ... یه دریا سادگی و پاکی ...
خدایا این همون چیزیه که همیشه توی رویاهام میدیدم ... همون دخترک مو فرفری با دماغ و دهن یه ذره ای و پوستی مثل برگ گل و قد بلند و خواستنی ... خدایا برای نِی نِی وجودش ازت سپاسگزارم ... خدایا از اون نوک سر تا نوک پاش شکرگزاری داره ... خدایا دخترکم رو سالم، اهل، شاد و خوشبخت نگه دار ...
عروسکم ... دخترکم ... نازگلکم ... شیرین من ... عزیزترین نعمت خدا ... تولدت مبارک ...
پ.ن: عکس کنار صفحه هنرنمایی مامان پبل بعد از تولدش توی مهد و جلوی خونه است...
پ.ن۲: امروز پبلی کلی ترافیک تلفن تورنتو رو به خودش اختصاص داده بود. مامانی و بابایی، برادرم و همسر گلش و دختر خوردنیش، خاله ساناز، عمه جونم، خاله لیلا، دایی کوچیکه ام ، برادر همسر جان و همسر خوبش و ... دردونه عزیزم و فرحناز جونم هم از دو روز قبل لطف کردن و تماس گرفتن ... نیوشای نازنینم هم مثل همیشه اولین کامنت تبریک رو براش گذاشته بود ... از همگی شما دوستای خوبم برای کامنتای مهربونتون یه دنیا ممنونم ...
۱- همش میترسیدم مامان و بابام بمیرن. باور نمیکنین اگر بگم تا نصفه شب خوابم نمیبرد و تا مرحله خاکسپاری هم توی ذهنم میرفتم و اینقدر بغض میکردم و گریه که گلو درد میگرفتم. بعدم میرفتم بغل تخت مامان و بابام و هی نگاهشون میکردم. وای به حال روزی که صورتشون جوری بود که نمیدیدم نفس کشیدنشون رو یا آروم نفس میکشیدن و من فکر میکردم نفس نمیکشن. اینقدر آروم دستم رو روی قفسه سینشون میذاشتم که بالا و پایین رفتنش رو حس کنم و دلم آروم بگیره. یکی دو بار مامانم بیدار شد و دید که کنار تختش نشستم و دارم تماشاش میکنم. بغلم کرد و نازم کرد. گفت مادر جون هر کسی یه روزی ممکنه بمیره. اما من بهت قول میدم که از خودم مواظبت کنم که حالا حالاها با هم باشیم. میدونم شاید قول الکی دادن به بچه ها درست نباشه اما آب روی آتیش بود. همون شد دیگه من با آرامش خوابیدم و دیگه این فکر از شبام و خوابام ( کابوسام) رفت که رفت...
۲-به طرز وحشتناکی از گربه ای که نزدیکم باشه و یا در حال دویدن به سمتم باشه میترسم. یعنی به حد مرگ. اونم به این دلیله که وقتی بچه بودم گربه داشتم که زایمان کرد. بعد رفت حیاط پشتی خونه لای گلدونایی که اون گوشه بود و منم رفتم بچه هاش رو ببینم. نمیدونم تند رفتم یا حالتم بدجوری بود که این فکر کرد میخوام سر بچه هاش بلا بیارم( یکی نیست بگه از خودت که بدتر نیستم بچه ات رو میخوری پر رو) . یه دفعه موهای تنش عین کله ادیسون سیخ شد و با غرش دوید طرفم. منم از توی راهروی بین حیاط پشتی و حیاط جلوی خونه در حال دویدن بودم که یهو از بین دو تا پاهام ( دامن هم پوشیده بودم دیگه تصور کنین ) رد شد. جیغای بنفشی بود که از حنجره طلایی بنده نثار گوشای نازنین اهل خونه میشد. پریدن توی حیاط و هی پرس و جو که چی شده آخه و منم بین جیغ و اشک و زاری تعریف کردم ماجرا رو. مامانم که از اول با نگهداری حیوون مشکل داشت فکر کنم ته دلش خنک شد : )
۳- از نمره کم گرفتن میترسیدم. فکر میکردم آبروم میره. همه میفهمن . انگار روی پیشونیم مینوشتن نمره ام رو. یکی دو بار که میخواستم توی راه برگشت عمدن حواسم نباشه که برم زیر ماشین تا از ننگ گرفتن نمره مثلا ۱۷ خلاص بشم : ) اما مثل همون مورد ۱ تا مرحله خاکسپاری خودم پیش رفتم و دلم برای اطرافیانم سوخت و نرفتم زیر ماشین : )
الان فکر میکنم میبینم مورد ۱ که ترس بیشتر بچه هاست و مورد ۲ هم دلیل موجهی داشته، اما مورد ۳ خیلی ننر بازی بود. اینقدر دنیام ساده بود که فکر میکردم با یه نمره کم دنیا تموم میشه و زمین میچسبه به آسمون و تمام امور مملکتی لنگ تفاوت بین نمره من تا عدد ۲۰ هستن ...
نمیدونم کسی دوست داره این بازی رو ادامه بده یا نه. اما اگر دوست دارین از طرف من دعوتین ...
سانازی منو به بازی آرزو دعوت کرده ... راستش غیر از آرزوی تن و فکر و روح سالم که همیشه اون بالاهای آرزوهامه یه آرزوی دیگه دارم و اونم اینه که خدا یه چمدون پول ( کردیت کارت و ترول چک و اینا قبول نیستا.خود خود پول) همه اش از نوع ۱۰۰ دلاری که جمعن بشه به عبارت ۱۰ میلیون دلار ( حالا بیشتر شد هم عیبی نداره قبول میکنم) بفرسته برام دم خونه مون . فقط نندازه توی سرمون که دلخوری پیش نیاد . بعدشم برنامه اش رو دارم که چجوری ازش استفاده کنم. حالا ساناز جون این بازیه تضمینیه دیگه؟
فیلم اخراجی ها رو دانلود کرده بودم که امشب با همسر جان دیدیم... نمیدونم چی بگم. شاید خیلیا بهش ایراد گرفتن و هی گفتن فلانی بازیش اینجوری بود و اون یکی اونجوری اما واقعا قشنگ بود. یه جاهاییش که مو به تنم راست کرد و قلبم پاره پاره شد... نمیدونم اگر فیلمای واقعیش رو ببینم زنده میمونم یا نه... من اصلا ظرفیت همچین چیزایی رو ندارم... اونجوری که روی مین رفتن... اونجوری که آر پی جی جلوی پاشون ترکید ... اونجوری که صدای بچه اش از ضبطش که همیشه همراهش بود و بهش گوش میداد پخش شد... اونجوری که ماسک ضد شیمیاییش رو روی صورت یه بچه گذاشت ... دلشون چقدر بزرگ بوده ...آهنگ پایانیش هم مخصوصا اگر فیلم رو ببینین و حال و هواش تو سرتون باشه دیوانه کننده است ...
در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
پبلی یکی دو روز به خاطر داروهای سرماخوردگی که خواب آور هم هست کمی دیرتر بیدار میشد و تا بیدار بشه همسر جان رفته بود سر کار. پریشب میگه " من وقتی میرم مهد، دلم برای شما تنگ میشه" بهش گفتم منم دلم برات تنگ میشه اما میدونم که عصری میبینمت که خوشحال و خندون با دوستات بازی کردی و با هم برمیگردیم خونه. به همسرجان میگه " بابا میشه لطفا صبح که خواستی بری سرکار منم بوس کنی که بیدار بشم؟" باباش گفت: من همیشه بوست میکنم عزیزم. حالا چرا میخوای بیدار بشی؟ میگه" آخه میخوام قبل از اینکه بری ببینمت که شکلت توی مهد کودک یادم نره!! : ) " ... خیلی به نقاشی علاقه نشون میده. امروز رفتم یه بسته ۵۰۰ تایی کاغذ سفید براش خریدم. قبلا هم یه تخته با کلیپس بالاش خریده بودم. اینقدر قشنگ نقاشی میکنه و نقش میندازه که دهنم باز میمونه. هر روز صبح ازش میپرسم که عصری چی دوست داره براش ببرم و اونم سفارش خوراکی میده. امروز صبح گفت فقط کاغذ سفید بی خط برام بخر. آخه کاغذ سفیدام تموم شده و این خط دارها رو هم دوست ندارم. گفتم همین؟ خوراکی نمیخوای؟ گفت:" نه ممنون همون کافیه " ... رفتیم مغازه دیزنی که براش لباس بخرم ( ایشون همه لباساشون باید مارک دیزنی داشته باشه و اگر خودش نباشه و چیزی براش بخریم، اول نگاه میکنه ببینه مارک اونجا رو داره یا نه) رفت یه بسته عروسک برداشت که همه پرنسسهای کارتونای دیزنی رو داشت. گفت میشه اینو برام بخری؟ گفتم باشه. حالا هی میگم این لباس خوبه؟ اینو دوست داری؟ هی میگه : " نه من همین عروسکا رو میخوام" آخه هر مغازه ای که میره بهش میگم که یه چیز انتخاب کن. بیشتر نمیتونی بخری مگراینکه قصدمون خرید بیشتر باشه. این بود که با اصرار میخواست اون عروسکا رو بخره. عاقبت بهش گفتم: مادر جون اون عروسکا رو برات میخرم، اینو خودم میخوام برات بگیرم. گفت آهاااااا ممنون و خیالش راحت شد...برادرم میگه اگر این دیزنی شماها رو نداشت چیکار میکرد؟!؟! : )
پ.ن: توی بازتاب یه مطلبی راجع به تعطیلیای ایران و بقیه کشورا ( مخصوصا اروپایی ها ) نوشته. اینکه یه جورایی میخوان تعطیلیا رو کم کنن. یکی از خواننده ها اینقدر خوب جواب داده (سومین نظر) کیف کردم. شما هم بخونید.