تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
چشمام رو میبندم و باز میکنم ... یه نوزاد سفید با لبایی به سرخی انار و موهایی به رنگ اشعه های خورشید و پوستی به لطافت برگ گل توی بغلم میبینم ... با ولع شیر میخوره و گرمای نفسش روی پوست تنم نوازشم میکنه ... دستای کوچولو و نرمش توی دستامه و با سر انگشتای دست دیگه ام موهای ابریشمیش رو نوازش میکنم... توی چشمای معصومش نگاه میکنم و یه دنیا عشق نثارش میکنم ....

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... دخترک یکساله تپلی داره برای خودش تاتی تاتی میکنه ... وقتی از ذوق میخنده و دماغش رو مثل خرگوشا جمع میکنه سفیدی تنها دندونش به چشم میاد ... حرف میزنه ... قشنگ منظورش رو میفهمونه ... موهاش منگولی شده ... وقتی توی آغوشم شیر میخوره نگاهش قدرشناسه ... از گوشه چشماش همش نگاهم میکنه و ذره ذره صورتم رو کشف میکنه ... دستای قلمبه اش رو روی صورتم میکشه و نازم میکنه ... بوش میکنم ... نوازشش میکنم ... تمام انگشتای دستش رو دونه دونه میبوسم ... انگشتای پاهاش رو که عین آبنبات چوبی میمونن هم هزار بار میبوسم ... 

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... عسلک دو ساله ام مشغول بازیه ... امسال خودش گفته که میخواد کیکش شکل عروس باشه ... به بی بی سفارش دادم و یکی از باربیهاش رو بردم که توی کیک بذارن ... قد کشیده و دیگه حسابی میدوه و میجهه و بلبل زبونی میکنه ... موهای فر دار طلاییش دور اون صورت ملوسش چقدر قشنگه ... وقتی حرف میزنه و دستاش رو برای تعریف کردن از چیزی تکون میده و اداش رو درمیاره خوردنی تر از همیشه میشه ... با هر آهنگ قر داری برای خودش میرقصه ... شادی بی دغدغه ... شور و نشاط بی حد و ناب ...

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... دخترکم سه ساله شده ... چیزی رو تجربه میکنه که شاید برای پدر و مادرش هم تحملش سخته ... اما اون چرا اینهمه عقلش میرسه؟ ... چقدر قشنگ داره با همه چیز کنار میاد ... تازه ۱۵ روزه اومدیم ینگه دنیا و چقدر دلم میخواست امروز همه اونایی که دوستشون داره براش شعر تولدت مبارک رو میخوندن ... اما اون با چند نفر دوستایی که دعوت دارن و عروسک بزرگ "چاکی" که داره براش Happy BirthDay میخونه شاد شاده ... بازی میکنه و مثل اسکارلت میگه فردا راجع بهش فکر میکنم ... این چیزیه که من خوب تجربه اش کردم و دلم میخواد دخترکم هم بتونه همین برخورد رو با کشمکشهای زندگی داشته باشه ...

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... یه عروسک به تمام معنا داره حاضر میشه که بره مهد ... که عصر اونجا براش تولد بگیریم و بعدشم فعلا خودمون سه نفری توی خونه ... نگاهش دقیق شده ... حرفاش پخته شدن ... حرکات و رفتارش جا افتاده تر شدن ... چقدر دلم میخواد حسابی بچگی کنه ... خوشحالم که کسی بهش نمیگه باید خانم باشی ... میدونم برای خانم شدن وقت زیاد داره اما برای بچگی نه ... موهای منگولی براقش مثل طلا روی شونه هاش ریخته ... لباسش رو که با دقت انتخاب کرده آماده میذاره روی تخت و ازم قول میگیره که یادم نره کفش و جوراب و تل سر ست لباس رو هم براش ببرم ... یه دنیا عشق و محبته ... یه دریا سادگی و پاکی ...

خدایا این همون چیزیه که همیشه توی رویاهام میدیدم ... همون دخترک مو فرفری با دماغ و دهن یه ذره ای و پوستی مثل برگ گل و قد بلند و خواستنی ... خدایا برای نِی نِی  وجودش ازت سپاسگزارم ... خدایا از اون نوک سر تا نوک پاش شکرگزاری داره ... خدایا دخترکم رو سالم، اهل، شاد و خوشبخت نگه دار ...

عروسکم ... دخترکم ... نازگلکم ... شیرین من ... عزیزترین نعمت خدا ... تولدت مبارک ...

پ.ن: عکس کنار صفحه هنرنمایی مامان پبل بعد از تولدش توی مهد و جلوی خونه است...

پ.ن۲: امروز پبلی کلی ترافیک تلفن تورنتو رو به خودش اختصاص داده بود. مامانی و بابایی، برادرم و همسر گلش و دختر خوردنیش، خاله ساناز، عمه جونم، خاله لیلا، دایی کوچیکه ام ، برادر همسر جان و همسر خوبش و ... دردونه عزیزم و فرحناز جونم هم از دو روز قبل لطف کردن و تماس گرفتن ... نیوشای نازنینم هم مثل همیشه اولین کامنت تبریک رو براش گذاشته بود ... از همگی شما دوستای خوبم برای کامنتای مهربونتون یه دنیا ممنونم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت   توسط شبنم  | 

شمسی خانم جون منو به بازی ترس دعوت کرده... برو بریم:

۱- همش میترسیدم مامان و بابام بمیرن. باور نمیکنین اگر بگم تا نصفه شب خوابم نمیبرد و تا مرحله خاکسپاری هم توی ذهنم میرفتم و اینقدر بغض میکردم و گریه که گلو درد میگرفتم. بعدم میرفتم بغل تخت مامان و بابام و هی نگاهشون میکردم. وای به حال روزی که صورتشون جوری بود که نمیدیدم نفس کشیدنشون رو یا آروم نفس میکشیدن و من فکر میکردم نفس نمیکشن. اینقدر آروم دستم رو روی قفسه سینشون میذاشتم که بالا و پایین رفتنش رو حس کنم و دلم آروم بگیره. یکی دو بار مامانم بیدار شد و دید که کنار تختش نشستم و دارم تماشاش میکنم. بغلم کرد و نازم کرد. گفت مادر جون هر کسی یه روزی ممکنه بمیره. اما من بهت قول میدم که از خودم مواظبت کنم که حالا حالاها با هم باشیم. میدونم شاید قول الکی دادن به بچه ها درست نباشه اما آب روی آتیش بود. همون شد دیگه من با آرامش خوابیدم و دیگه این فکر از شبام و خوابام ( کابوسام) رفت که رفت...

۲-به طرز وحشتناکی از گربه ای که نزدیکم باشه و یا در حال دویدن به سمتم باشه میترسم. یعنی به حد مرگ. اونم به این دلیله که وقتی بچه بودم گربه داشتم که زایمان کرد. بعد رفت حیاط پشتی خونه لای گلدونایی که اون گوشه بود و منم رفتم بچه هاش رو ببینم. نمیدونم تند رفتم یا حالتم بدجوری بود که این فکر کرد میخوام سر بچه هاش بلا بیارم( یکی نیست بگه از خودت که بدتر نیستم بچه ات رو میخوری پر رو) . یه دفعه موهای تنش عین کله ادیسون سیخ شد و با غرش دوید طرفم. منم از توی راهروی بین حیاط پشتی و حیاط جلوی خونه در حال دویدن بودم که یهو از بین دو تا پاهام ( دامن هم پوشیده بودم دیگه تصور کنین ) رد شد. جیغای بنفشی بود که از حنجره طلایی بنده نثار گوشای نازنین اهل خونه میشد. پریدن توی حیاط و هی پرس و جو که چی شده آخه و منم بین جیغ و اشک و زاری تعریف کردم ماجرا رو. مامانم که از اول با نگهداری حیوون مشکل داشت فکر کنم ته دلش خنک شد : )

۳- از نمره کم گرفتن میترسیدم. فکر میکردم آبروم میره. همه میفهمن . انگار روی پیشونیم مینوشتن نمره ام رو. یکی دو بار که میخواستم توی راه برگشت عمدن حواسم نباشه که برم زیر ماشین تا از ننگ گرفتن نمره مثلا ۱۷ خلاص بشم : ) اما مثل همون مورد ۱ تا مرحله خاکسپاری خودم پیش رفتم و دلم برای اطرافیانم سوخت و نرفتم زیر ماشین : )

الان فکر میکنم میبینم مورد ۱ که ترس بیشتر بچه هاست و مورد ۲ هم دلیل موجهی داشته، اما مورد ۳ خیلی ننر بازی بود. اینقدر دنیام ساده بود که فکر میکردم با یه نمره کم دنیا تموم میشه و زمین میچسبه به آسمون و تمام امور مملکتی لنگ تفاوت بین نمره من تا عدد ۲۰ هستن ...

نمیدونم کسی دوست داره این بازی رو ادامه بده یا نه. اما اگر دوست دارین از طرف من دعوتین ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت   توسط شبنم  | 

نوه دایی بابام چند وقت پیش برام ایمیل زد و تلفن گرفت و قرار شد که بهم زنگ بزنه تا همدیگه رو ببینیم. با هم دوستای بچگی بودیم و عالمی داشتیم. الان ۱۰ ساله که اینجاست و طبیعتا همین مدته که اونجوری که باید ندیده بودمش و فقط دورادور از حالش با خبرم. هفته پیش زنگ زد و بعد از کلی معذرت خواهی که دیر زنگ زده دعوتمون کرد که شنبه شب بریم خونه شون. اینقدر خوشحال بودم از صبحش که همش لبخند روی لبام بود. خلاصه که پبل خانم قضیه حسنی به مکتب نمیرفت شد و اون روز ساعت ۵ خوابید تا ۶:۳۰ که به زور بیدارش کردیم و راه افتادیم. هر جایی میپیچیدیم هم هی میگفت رسیدیم؟ آخه نغمه یه پسر ۵/۴ ساله داره که همسن و سال پبله و ایشونم ذوق میکرد که میره با اوشون دلی از عزا در میاره. رسیدیم و سلام و حال و احوال و کلی تحویلم گرفت و ازم تعریف کرد . همسرشم که مثل ماه بود. اینقدر خودمونی بودن که انگار دفعه هزارمه میریم خونه شون. نکته جالب دیگه آقا پسر گلشون بود که به "خ" میگفت "ح" . اولین باری که به حرف زدنش دقت کردم که تند و تند فارسی و انگلیسی رو میزنه گَل هم و چقدرم دوست داشتنی حرف میزد متوجه شدم "خ" رو درست تلفظ نمیکنه یاد البرز افتادم که "ه" رو "خ" تلفظ میکرد و الان نمیدونم که هنوزم خلی کوپتر سوار میشه یا نه دیگه هلی کوپتر !!! فکر کنم این دو تا رو با هم پیوند بزنیم یا به قول مادر بزرگم توی یه دیگ بجوشونیمشون، کلی راضی میشن : ) خلاصه که کلی خوش گذشت. فرداش  با پدر همسر جان صحبت میکردیم و متوجه شدن که کجا مهمونی بودیم گفتن: خیالم راحت شد. شماها اونجا کلی دوست و فامیل دارین. به شوخی بهشون گفتم: آره باباجون الان ما همش نگرانیم شماها اونجا احساس غریبی نکنین : ) ...

سانازی منو به بازی آرزو دعوت کرده ... راستش غیر از آرزوی تن و فکر و روح سالم که همیشه اون بالاهای آرزوهامه یه آرزوی دیگه دارم و اونم اینه که خدا یه چمدون پول ( کردیت کارت و ترول چک و اینا قبول نیستا.خود خود پول)  همه اش از نوع ۱۰۰ دلاری که جمعن بشه به عبارت ۱۰ میلیون دلار ( حالا بیشتر شد هم عیبی نداره قبول میکنم)  بفرسته برام دم خونه مون . فقط نندازه توی سرمون که دلخوری پیش نیاد . بعدشم برنامه اش رو دارم که چجوری ازش استفاده کنم. حالا ساناز جون این بازیه تضمینیه دیگه؟  

فیلم اخراجی ها رو دانلود کرده بودم که امشب با همسر جان دیدیم... نمیدونم چی بگم. شاید خیلیا بهش ایراد گرفتن و هی گفتن فلانی بازیش اینجوری بود و اون یکی اونجوری اما واقعا قشنگ بود. یه جاهاییش که مو به تنم راست کرد و قلبم پاره پاره شد... نمیدونم اگر فیلمای واقعیش رو ببینم زنده میمونم یا نه... من اصلا ظرفیت همچین چیزایی رو ندارم... اونجوری که روی مین رفتن... اونجوری که آر پی جی جلوی پاشون ترکید ... اونجوری که صدای بچه اش از ضبطش که همیشه همراهش بود و بهش گوش میداد پخش شد... اونجوری که ماسک ضد شیمیاییش رو روی صورت یه بچه گذاشت ... دلشون چقدر بزرگ بوده ...آهنگ پایانیش هم مخصوصا اگر فیلم رو ببینین و حال و هواش تو سرتون باشه دیوانه کننده است ...

در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند              گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت   توسط شبنم  | 

اون روز مرخصی بودم و خونه مونده بودم. تلفن زنگ زد. از سفارت کانادا بود و خانمه گفت که ویزاتون آمده. گفت پاسپورتا و عکساتون رو بیارین و فلان روز بدین سفارت. گونه هام قرمز شدن. دلمو چنگ زدن. بالاخره روزی که مدتها بود با احساسی دوگانه منتظرش بودیم رسیده بود. مامانم پرسید کی بود؟ نگاهمو ازش دزدیدم و گفتم از سفارت بودن. گفت به سلامتی و اونم نگاهم نکرد. میدونستم تو دلش چه غوغایی به پا شده. از اون روز به بعد همه چیز عین یه فیلم گنگ یادمه. عین یه فیلمی که تو بچگی دیده باشی و فقط چند تا صحنه جسته گریخته رو به یاد بیاری. ویزاها و فرما رو گرفتیم. برای تهیه بلیط رفتیم. گفتن دخترتون باید عکس داشته باشه توی پاسپورت مادرش. ای بابا حالا توی این هاگیر واگیر اینو چیکارش کنیم؟ به چند تا شعبه مختلف پلیس + ۱۰ رفتیم که هر کدوم یه جواب دادن که کمترین مدتش ۱۵ روز و تعویض پاسپورتی بود که توش ویزاهامون بود. رفتیم خود اداره گذرنامه. با رییسشون حرف زدیم. گفت مدارک رو بدین و فردا بیایین پاسپورت رو بگیرین. وسایل بزرگ خونه فروخته شد. بقیه بسته بندی شد و خرد خرد برده شد منزل پدر همسرجان. انباری خونه مامان اینا تکونده شد. کتابا و خاطره ها ... برای عید سبزه گذاشتم. اما دل مامان و بابا خوش نبود. دل من هم. نمیتونم بگم حالم بد بود یا خوب. توی حالت بی حالی بودم. هیچی نمیفهمیدم و همه چیز میفهمیدم. انگار توی تونلی از زمان بودم که دور و برم رو میدیدم اما اونا منو نمیدیدن. صداهاشون رو مثل همهمه میشنیدم و حرف نمیزدم. گریه های مامانم رو که با بهانه و بی بهانه سرازیر میشد میدیدم و زبونم قفل میشد. دلم ذوب میشد و صدای قطره هاش رو میشنیدم. بغضهای پنهانی بابام رو میدیدم و نفسم تنگ میشد. سیزده بدر باغ دایی بودیم. هیچی شفاف نیست جز جمله داییم که مرتب برام کباب و جوجه میذاشت و من تشکر میکردم و میگفتم دایی جونم بسمه به خدا و تکرار میکرد: بخور دایی همچین چیزی دیگه حالا حالاها گیرت نمیادا ... آخ که پونزدهم چه روزی بود. همش ۳ ساعت خوابیدم اونم چه خوابی ... همه چیز رو با نگاهم میبلعیدم. همه چیز رو بو میکردم. ای خدا یعنی چی آخه. یعنی تا چند ساعت دیگه اونهمه از اینجا دورم؟ وقتی هانا رو از روی تخت مامان اینا بلند میکردم، وقتی دیدم چجوری با آرامش بین اونا خوابیده دلم لرزید. مامان رو بو کشیدم و  تو بغلش زار زدم. بابا رو ناز کردم و هزار بار بوسیدم و هق هق ... توی فرودگاه ... پشت شیشه ها ... توی هواپیما ... آسمان ایران ... رسیدیم ... الان یعنی ایران ساعت چنده ... یعنی چی خدایا ... چرا نمیتونم حالم رو بفهمم؟ چرا یکی به من نمیگه این چه غلطی بود که کردی؟ ... چرا هیچکس فارسی حرف نمیزنه؟ چرا هیچ بویی آشنا نیست... خیابونا ... خونه ها ... چند روزیه بوی اون روزا میاد... اما دیگه برام غریب نیست... برام خاطره یکسال پیش رو داره. خیابونا رو میشناسم. آدما رو هم... اینجا دوستای زیادی پیدا کردم. دوستای قدیمیم رو هم دیدم. فامیلایی که اینجا داشتیم ... دوستای قدیمیم هنوز توی قلبم جای خودشون رو دارن. نمیدونم شاید چون من ازشون دور شدم و همه شون رو همونجوری دوست دارم که اونجا بودم. شاید اونا که توی همون شرایطن جای خالی منو یه جورایی پر کردن... چند روز پیش زنگ زدم به شرکتمون. یکساعتی با بچه ها حرف زدیم و خندیدیم. سحر میگفت جات هنوز خیلی خالیه. پریسا میگفت جای سلام صبح بخیرای پر انرژیت رو هیچی نمیگیره. علیرضا میگفت کی برمیگردین؟ سارا میگفت دور هم که جمع میشیم خیلی یادت میکنیم. بابک میگفت جات خالیه که پشت شوخیای منو بگیری و بچه ها غش کنن از خنده. دلم آروم گرفت. همونجوری که من یادشونم اونا هم هستن. شاید مدلش فرق کنه اما هستن... امسال برخلاف پارسال، مامان بابا باهام حرف میزنن. اون روزا هیچکدوم باهام پای تلفن حرف نمیزدن .نمیتونستن . نمیتونستیم... خدا قدرت تحمل، صبر، احساس، منطق، عقل، عاطفه و ... همه و همه رو چه هنرمندانه بهمون داده. اون روزا میگفتم یعنی من یکماه طاقت میارم مامان اینا و اونایی که دوستشون دارم رو نبینم؟ الان یکساله ... آره یکساله که ایرانم رو ندیدم ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت   توسط شبنم  | 

چند روزی بود بد جوری دلم میخواست با ساناز حرف بزنم، منتها هم میدونستم اون سرش شلوغه و هم خودم مشغول بودم. دفعه قبلشم که یکی دو روز بعد از عید حرف زدیم خیلی بهم نچسبید چون خسته بود و بی رمق حرف میزد. رفتم سراغ تلفن و زنگ زدم. نزدیک دو ساعت با هم حرف زدیم. نشستیم سر سفره دل همدیگه و چای و شیرینی خوردیم. وقتی میخواستیم قطع کنیم هر دوتامون انگار از یه ورزش مفرح برگشتیم خونه و انقدر شارژ بودیم که از صداهامون معلوم بود. چقدر خوبه یکی باشه که هر چی تو دلته بتونی بهش بگی و نخوای دستچینشون کنی. آی اینو بگم و اونو نگم نداره. میدونی قضاوت نمیشی. هر وقت دلم یه صحبت سیر میخواد میدونم یه دوستی هست که گوشش برای شنیدن آماده است. از حرفای کوچولو و پیش پا افتاده تا موشک هوا کردن رو بی دغدغه بهش میگی. نه خالچه زنک بازی درمیاره و حرف و حدیث میبره میاره، نه با قاشق چنگال حرف میزنه که حوصله ات سر بره. نه مجبوری اگر موضوعی پیش میاد دروغ بهش بگی و نه در مورد چیزی ( هر چقدر هم حیاتی) دروغ میشنوی. وقتی یه خبر خوش بهش میدی انگار بال درمیاره و گل انداختن گونه هاش و خنده رو لباش رو از راه دور و پشت تلفن هم میتونی ببینی. گِله بکنی، غر بزنی، گریه کنی، بخندی، خاطره بگی، خبر بدی، بخوای اون فقط حرف بزنه، بخوای تو فقط خالی بشی، همراهته. سانازی مرسی عزیزکم...

پبلی یکی دو روز به خاطر داروهای سرماخوردگی که خواب آور هم هست کمی دیرتر بیدار میشد و تا بیدار بشه همسر جان رفته بود سر کار. پریشب میگه " من وقتی میرم مهد، دلم برای شما تنگ میشه" بهش گفتم منم دلم برات تنگ میشه اما میدونم که عصری میبینمت که خوشحال و خندون با دوستات بازی کردی و با هم برمیگردیم خونه. به همسرجان میگه " بابا میشه لطفا صبح که خواستی بری سرکار منم بوس کنی که بیدار بشم؟" باباش گفت: من همیشه بوست میکنم عزیزم. حالا چرا میخوای بیدار بشی؟ میگه" آخه میخوام قبل از اینکه بری ببینمت که شکلت توی مهد کودک یادم نره!! : ) " ... خیلی به نقاشی علاقه نشون میده. امروز رفتم یه بسته ۵۰۰ تایی کاغذ سفید براش خریدم. قبلا هم یه تخته با کلیپس بالاش خریده بودم. اینقدر قشنگ نقاشی میکنه و نقش میندازه که دهنم باز میمونه. هر روز صبح ازش میپرسم که عصری چی دوست داره براش ببرم و اونم سفارش خوراکی میده. امروز صبح گفت فقط کاغذ سفید بی خط برام بخر. آخه کاغذ سفیدام تموم شده و این خط دارها رو هم دوست ندارم. گفتم همین؟ خوراکی نمیخوای؟ گفت:" نه ممنون همون کافیه " ... رفتیم مغازه دیزنی که براش لباس بخرم ( ایشون همه لباساشون باید مارک دیزنی داشته باشه و اگر خودش نباشه و چیزی براش بخریم، اول نگاه میکنه ببینه مارک اونجا رو داره یا نه) رفت یه بسته عروسک برداشت که همه پرنسسهای کارتونای دیزنی رو داشت. گفت میشه اینو برام بخری؟ گفتم باشه. حالا هی میگم این لباس خوبه؟ اینو دوست داری؟ هی میگه : " نه من همین عروسکا رو میخوام" آخه هر مغازه ای که میره بهش میگم که یه چیز انتخاب کن. بیشتر نمیتونی بخری مگراینکه قصدمون خرید بیشتر باشه. این بود که با اصرار میخواست اون عروسکا رو بخره. عاقبت بهش گفتم: مادر جون اون عروسکا رو برات میخرم، اینو خودم میخوام برات بگیرم. گفت آهاااااا ممنون و خیالش راحت شد...برادرم میگه اگر این دیزنی شماها رو نداشت چیکار میکرد؟!؟! : )

پ.ن: توی بازتاب یه مطلبی راجع به تعطیلیای ایران و بقیه کشورا ( مخصوصا اروپایی ها ) نوشته. اینکه یه جورایی میخوان تعطیلیا رو کم کنن. یکی از خواننده ها اینقدر خوب جواب داده (سومین نظر) کیف کردم. شما هم بخونید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت   توسط شبنم  | 

عید همگی مبارک ... خندون و خوش و سلامت و موفق  ... سال جدید نمیدونم سال چیه اما امیدوارم که برای همه دوستام و عزیزام ( اصلا برای همه همه ) یه عالمه خوبی داشته باشه ... از یکی دو هفته پیش دردونه جون با هماهنگی که کرد، توی یک رستوران ایرانی که موسیقی زنده داره، برامون جا رزرو کرد. غیر از لحظه تحویل سال که خیلی سوت و کور بود و اونجوری که انتظار میرفت نبود، برنامه اش و غذاهاش و بقیه چیزاش عالی بود. اینقدر جیغ زدیم و قر ریختیم که آخر شب صدامون در نمیومد. پبل هم کمی سرفه میکرد و از فرداش اینجانب هم لطف کردم و شروع به سرفه فرمودم و تصویر داشتم و صدا نه. مثل اینکه همه گیر شده. با هر کی در هر کجای کره زمین حرف میزنم ( مرسی اینترنشنال) همه صداشونو فرستادن مرخصی. پبل خانم هم برامون خوابای رنگی دیده و قبل از سال تحویل با خدا شرط و شروط کرد و درخواست یکعدد خواهر یا برادر ( به قول خودش فَقی نداره چون ایشون میشن خواهر اوشون) فرمودند. دیگه اینکه چند جا عید دیدنی رفتیم و پبلی مقدار متنابهی عیدی دریافت کرد... هفت سینمونم از لحظه ای که چیدیم تا حالا هزار دفعه تغییر دکوراسیون داده از دست این دختر خانم. روز قبل از عید یکی از ماهیامون مرد و همسر جان بی سر و صدا انداختش دور. صبح که پبل بیدار شد دوید و گفت ای وای مامان اینا چرا یکیشون نیست؟! دیروزش مامانم تعریف کرده بودن که توی مطب دندانپزشکی یک خانمی تعریف کرده که ۳ تا ماهی خریده و صبح که پا شدن دیدن یکیشون اون دو تای دیگه رو خورده. خودش تعریف میکرده و میخندیده که اون یکی ظاهرن ماهی آکواریوم بوده و گوشتخوار. میگفته میدیدم تا انگشتم رو میارم نزدیک میپره بالا ها، پیش خودم میگفتم عجب ماهی تربیت شده ای خریدم!: ) خلاصه ما از این ماجرا استفاده کردیم و گفتیم لابد این، اون یکی رو خورده. آی خدا آه و فغانی راه افتاد که آخه چرا دوستش رو خورده؟ مگه اینا با هم دوست نبودن؟ پس چرا خورده اش؟ هیچی دیگه کلی صغری و کبری چیدیم تا رضایت داد. بعدشم بردیمش مهد و با همسر جان رفتیم گردش. حالا یه بار سر فرصت اونم تعریف میکنم . عصری که زودتر رفتیم دنبالش که برای عید آماده بشیم دو تا هم ماهی خریدیم و بردیم. رسیدیم خونه دیدیم اون یکی هم درگذشته. گفتیم ببر بنداز توی دستشویی و سیفون بکش که بره برسه دریا و پیش دوستای دیگه اش. اولش راضی نشد، اما بعدش خودش رفت و این کار رو کرد. یک دقیقه نشد که شروع کرد به بغض و گریه که من دلم برای اون ماهیه تنگ شده. آخه من چرا این کار رو کردم؟ : ) ای بابا !!! همون موقع هم با مامان اینا حرف میزدیم. بابام صداشونو بچه گونه کردن و از قول ماهیه با پبل حرف زدن. گفتن که هر وقت حالم خوب بشه برمیگردم... همین دیگه، تموم شد. بعدم که میخواستیم شیرینی سر سفره بذاریم همسر جان بهش میگه باقلوا میخوری؟ اونم میگه " من قابلاما  نمیخوام " : )  ... یک هوای خوب و مطبوعی شده که باورم نمیشه. آفتاب به پهنای آسمون و هوای ملس ... دیگه سنگ تموم گذاشته برای عیدمون ...بازم عیدتون مبارک ... دلاتون بهاری ...
+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com