دیروز یک هوای محشری بود که بیا و ببین. گرمای مطبوع و باد ملایم. همه با کمترین پوشش ریخته بودن توی خیابونا. درختا سبز و چمنا سبزتر و گلا خوش رنگ و لعاب. جلوی همه خونه ها کلی گل کاشتن. اصلا توی مراکز خرید که میرین، قسمت گل و گیاهش مملو جمعیته که دارن خرید میکنن تا باغچه ها و حیاطشون رو خوشگل کنن. خلاصه این هوا رو داشته باشین تا خدمتتون عرض کنم. ساعت ۶:۳۰ عصر یهو انگار زمین و زمان به هم ریخت. فکر کنم خدا داشت خونه تکونی میکرد و هر چی دم دستش بود ریخت پایین. باد شدیدی گرفت و از رگبار و تگرگ و بارون و هر چی بگین در عرض نیم ساعت آمد. بعدش آفتاب خوشگلی شد که بوی نمش دل آدمو جلا میداد. دوباره بارون اومد ولی نه با شدت و حدت اولی. پبل با هیجان دویده میگه: " وااای مامان بیا ببین چه بارونی داره میاد زار زار!!! میگم بارون میاد شر شر نه؟ میگه بله همون حالا بیا ببین : ) ...خلاصه هوای دیوانه ای بود دیروز . اگر پبل میتونست اینو بخونه و کلمه دیوانه رو میدید، الان میگفت: " حرفِ بد!!!" آنچنان هم غلیظ میگه و روی هر سیلابش مکث میکنه که فکر میکنی چه جنایتی کردی: )
رفته بودیم بیرون یه دوری بزنیم و ماشین رو پارک کردیم. یه ماشین پلیس هم درست پشت سرمون وایستاده بود و آقای پلیس هم داشت یه چیزایی مینوشت. پبلی همینجوری که به ماشین پلیس نگاه میکرد همسرجان گفت میخوای بریم ماشین آقا پلیسه رو ببینی؟ گفت: بله. همسر جان بغلش کرد و رفت جلو و بعد از سلام از آقا پلیسه پرسید که پبلی میتونه ماشینشو از نزدیک ببینه یا نه؟ اونم کاغذ و خودکارش رو گذاشت کنار و گفت : البته. چرا که نه؟ پیاده شد و پبل رو نشوند جای خودش. بهش نشون داد که کدوم دکمه مال آژیره و گفت که فشار بده. اونم فشار داد. یهو صدای آژیر بلند شد. پبلی صورتش دیدنی شده بود. بعدم بهش جای روشن کردن چراغ گردون رو نشون داد و وقتی اونو فشار داد گفت بیا بیرون نگاه کن چراغا دارن میچرخن.ازش تشکر کردیم و پبلی خوشحال و خندون دو سه تا بوس براش فرستاد و اونم تشکر کرد و نشست سرکارش. از برخوردش خیلی کیف کردیم ... پبل خانوم یه دو هفته ایه که رفته کلاس بالاتر. یعنی با سلام و صلوات و کلی تشویق و هورا فارغ التحصیل شد و رفت کلاس بالاتر. توی این کلاس هر هفته یک روزش رو میرن دسته جمعی خرید از فروشگاه نزدیک مهد و برای ناهار یا عصرونه همون روزشون خرید میکنن. مثلا مواد لازم برای درست کردن پیتزا یا کیک رو میخرن و میارن و با هم درست میکنن و بعد از آماده شدن میخورن. اینجوری بهشون یاد میدن که چه موادی توی اون غذا هست و چجوری میتونن توی کارا کمک کنن. دیگه اینکه بیشتر کاراشون رو خودشون انجام بدن و خرید کردن رو هم یاد بگیرن... هر روز به جز روزهایی که گرما و سرما بیشتر از حد مجازه ( براش دستورالعمل دارن) باید بچه ها حداقل نیمساعت توی هوای آزاد و حیاط مهد بازی کنن. توی چله زمستون همشون سنو پنتس و دستکش و کلاه و کفش مناسب همراهشون هست و تنشون میکنن و توی گرما هم ضدآفتاب و کلاه که افتاب اذیتشون نکنه. از بازی که میان یه راست صف میکشن جلوی دستشویی کلاسشون و نوبتی میرن دست و صورتشون رو میشورن و با دستمال خشک میکنن. وسایل بازی و نقاشی و کتاب و غیره هم هر کسی که باهاش بازی میکنه باید خودش بعد از تموم شدن کارش ببره بذاره سرجاش و مرتب کنه اونجا رو...خلاصه که دخمل ما داره کم کم بزرگ میشه حالا طرز تهیه پیتزایی چیزی خواستین بگین از سراشپز پبل براتون بپرسم : )
برای روز مادر پبل برام یه گلدون فلزی کوچولوی خوشگل با گلای توش، درست کرده و کارتش رو هم مربیش از طرف پبل تبریک نوشته اما مهمترین قسمتش نوشتن اسمشه که خودش نوشته ...
دوم اینکه امروز با جاری جان که صحبت میکردیم حرف سوتی دادن شد و من یاد موضوعی افتادم... توی شرکت سابقمون یه ساعتی از روز که سرمون خلوت تر بود با همکارا مینشستیم و چایی میخوردیم یا میرفتیم دور میز یکیمون جمع میشدیم و حرف میزدیم. خلاصه یه بار حرف شهرهای مختلف ایران شد و هر کی یه چیزی میگفت و به شوخی راجع به شهرهای مختلف نظر میدادیم. حرف یه جایی شد ( فرض کنید گل آباد) که من یهو انگار داغ دلم تازه شده. گفتم وای من اینقدر از گل آبادیا خاطره بدی دارم.یه همکار خوبی داشتم (آقای میم) که الانم اینجا همشهری هستیم و بعدها دوست خوبم هم شد. قیافه اش سرخ شد و سفید شد و رنگ و وارنگ شد و گفت : حالا همه شونم که بد نیستن ( نمیدونم چرا حتی یه لحظه به مخیله ام نرسید که شاید میم مال اون شهر باشه). گفتم من که همه شون رو نمیشناسم اما مامانم یه هد نرس داشتن که گل آبادی بود و فامیلیشم اتفاقا همون بود و اینقدر بد اخلاق و بد عنق بود که هر وقت میدیدمش انگار عزراییله ... این گذشت و وقتی برگشتیم پشت میزامون یکی از همکارا بهم تلفن ( داخلی) زد و گفت بابا این طفلکی گل آبادیه. چرا اینجوری میگی تو؟ منو میگین انگار یه تانکر آب یخ خالی کردن روی سرم. رفتم سراغ یکی دیگه ( آقای ع) که با میم خیلی جور بود و گفتم عین جان دستم به دامنت جریان از این قراره. دیدم اونم همچین چند رنگی عوض کرد و گفت : نه بابا ناراحت نباش میم اینجوری نیست که بهش بر بخوره. گفتم آخه تقصیر این خانم گل آبادیه که اینهمه گند دماغه . گفت همون که دو تا پسر داره به اسمای این و این؟ چشمام گرد شد. گفتم آره تو از کجا میشناسیش؟ گفت آخه منم گل آبادیم. اون خانم هم دختر عمه مامانمه ... واااااای هم از زور خنده داشتم پس میوفتادم و هم از زور ناراحتی لبو شده بودم... حالا این وسط اون داشت منو دلداری میداد که عیبی نداره اما چی چی رو عیبی نداره کلی خجالت کشیدم. تا من باشم دیگه زیادی جو زده نشم و راجع به کسی و چیزی دُر افشانی نکنم : )
پبل خانم یه دوچرخه خوشگل و مقدار زیادی لباس و کفش و عروسک از مامان و باباش، یه بسته کادو از دایی و همسر گلش ( یکماه توی راه بود تا رسید) و مقادیری دلار از مامانی و بابایی کادو گرفت. طبق صحبتامون و علاقه وافر پبلی به رنگ قرمز گفتیم با اون پول براش تخت و کمد قرمز و صورتی بخریم. بعدش گفتیم صبر کنیم تا بریم جای بزرگتر بهتره. خلاصه روز تولدش بعد از گرفتن کادوها دوید توی اتاق و یه نگاهی به دور و بر انداخت و گفت: پس کو اون تخت قرمزی که قرار بود الان اینجا باشه؟!! براش توضیح دادیم که پولش محفوظه و به محض جور شدن موقعیت خریداری میشه : )
دیروز و پریروز هوایی بود توصیف نشدنی.شنبه که همسر جان سر کار بود پبل رو با دوچرخه اش برداشتم و راه افتادیم به سمت رستوران مورد علاقه ایشون و بعد از غذا هم رکاب زنان برگشتیم خونه. دیروز هم رفتیم کنار دریا و یه خرده دوچرخه سواری و بعدشم ماسه بازی. یه خانواده ایرانی هم درست کنار ما بودن که آقاهه با بچه هاش انگلیسی حرف میزد ( نمیخوام بگم خوب میکرد یا بد ها) بعد که من یه سطل آب بردم برای پبل و پسرای اون خانواده که داشتن قلعه میساختن، آقاهه به پبل گفت: Say thanks to momy پبل هم برگشت به من گفت: ممنونم مامان : ) آقاهه غش کرده بود از خنده. میگفت چه ترجمه هم میکنه واسه من...