تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
آخر هفته پیش، شهر دیگه ای، مهمون منزل و خانواده گرم و صمیمی کانادا جون و خانم گلش (دوست خوبم) بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت. شب اول که بچه ها خوابیدن و بعد هم همسران محترم خواب برشان مستولی گشت، با گلدونه جون و خواهر عزیزش نشستیم تا ساعت ۵ صبح به صحبت های جگر جلا ده ( این اصطلاحات همین الانه از خزانه کشیده شده بیرون، تو رو خدا بدونین که کپی رایت داره) ... فرداش هم بردن ما رو توی شهر و هر جای خوشگلی که بود بهمون نشون دادن و توضیحات مفصل درباره اش دادن و اینقدر بعضی جاهاش خوشگل بود که واقعن انگار وسط بهشت بودیم. شب دوم هم که تولد آقا پسر عسلشون بود و بچه ها اینقدر شر سوزوندن و هر کاری که دلشون میخواست کردن که فکر کنم کانادا جون اینا دیگه تا مدتها هوس مهمون دعوت کردن نمیکنن. یه حیاط بسیار زیبا داشتن که دخترک من عاشقش بود و صد البته به خاطر اون پاند کوچولوی گوشه حیاط دل من هر دفعه که تنهایی میرفت توی حیاط شرحه شرحه میشد تا برگرده تو. خلاصه که سفر کم نظیری بود و امیدوارم اونقدری اذیتشون نکرده باشیم که دیگه راهمون ندن : ) ... از مهمون نوازیتون یه دنیا ممنونیم و بدونین که یکی از بهترین خاطرات سفرمون بودن کنار جمع خونگرم و راحتتون بود ...

هانا خانم فقط یک روز رفته مدرسه و دلیلشم اینه که چون صبحها سرویس میاد دنبالش و میبردش و از اونطرف باید ساعت ۱۱:۳۰ که تعطیل میشه، بگذاردش مهد تا ساعت ۵ و خرده ای که من برم بردارمش و بیاییم خونه و نمیدونم به چه دلیلی اشتباهی اسمش جزو بچه هایی بوده که باید میومده خونه به جای مهد( عجب جمله طولانی ای شد نفسم گرفت)، این هفته هم به روال قبل تمام وقت میرفت مهد که از دوشنبه دوباره به مدرسه نزول اجلال فرمایند ... اولین روز مدرسه اش هم به خوبی و خوشی گذشته بود و بهشون یه دفترچه دادن که ارتباط بین ما و معلمشونه و کلی فرم و برگه های دیگه که توضیحات لازم برای لباساشون و خوراکیاشون و غیره رو توش نوشتن ...

هانا با همسرجان حرف میزد و بهش گفت بابا pretend کن که اینجا یه چیزی نوشته. همسر جان هم طبق امر ایشون وانمود کرد که داره به یه متن نگاه میکنه. گفت بازم  pretend  کن که نمیدونی چی نوشته و از من بپرس. همسر جان هم گفت: هانا جون، اینجا چی نوشته بابا؟ اوشون هم یه خرده ابروهاش رو در هم کشید و به متن خیالی دقت کرد و در جواب باباش گفت: نمیدونم بابا، نمیتونم بخونم chinese نوشته : ) خوب میذارتمون سر کار ...

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت   توسط شبنم  | 
یادم باشه وقتی موقع خواب، زیر لب و پشت سر هم میگه: مامان شبنم،مامان شبنم ،مامان شبنم و میگم: جانم؟ بخواب دیگه دخترم و جواب میشنوم: اینا مال الان نیست.مال فردا صبحه که شما نیستی و رفتی سر کار، همه همه عشقش رو ذخیره کنم... یادم باشه وقتی شبا لباساش رو اتو میکنم تا برای فرداش آماده باشه و بوی زندگی بخشش مشامم رو نوازش میده، قدر لحظه لحظه اش رو بدونم ... یادم باشه وقتی قلقلکم میده، اگر حتی قلقلکم نمی یاد، بلند بلند بخندم تا اونم ریسه بره از خنده و بعدشم مثل هر وقتی که زیاد میخنده سکسکه اش بگیره و بعدم بدو بدو بره طرف دستشویی و بگه: جیشم جیشم ... یادم باشه اینبار که سرش رو فرو می بره توی گردنم و هی بو می کشه و بوسم میکنه، بیشتر توی بغلم فشارش بدم و ازش تشکر کنم که آروم جونمه...  یادم باشه حالا که گیتارم پیدا شده، بپرسم ببینم چجوری میشه آوردش اینجا. شایدم دوستمون بتونه برام بیاره.شایدم باید صبر کنم ... یادم باشه آدما با هم فرق میکنن، ازشون توقع نداشته باشم و در نتیجه کمتر هم برنجم... یادم باشه یه ظرفی هست توی وجود همه که گنجایشی داره، بیشتر از اون پُر نشم و پُر نکنم ... یادم باشه مداد قرمزم رو دربیارم و دور چیزایی که یه بار راهش رو رفتم و خوب جواب داده خط بکشم ... یادم باشه به چیزایی که درموردشون به باور رسیدم، چه خوب و چه بد، شک نکنم...یادم باشه از اون قهقهه های اون روز پای تلفن بیشتر بزنم.شایدم به اون باید بگم از این دست تعریفیا برام بیشتر بکنه تا از صدای خنده ام که بند نمیاد خودشم به خنده بیوفته ... یادم باشه باز شازده کوچولو رو با صدای شاملو گوش کنم و غرق بشم... یادم باشه برای هر چیزی به اندازه خودش ارزش قایل بشم. نه بیشتر و نه کمتر ...یادم باشه بعضی چیزا تفسیر نداره، همونجوری که هستن قبولشون کنم... یادم باشه  ... یادم باشه ... آهان ... یادم باشه برای کسی بمیرم که برام تب میکنه ...

 امروز اولین روز مدرسه هانا بود ... اینقدر ذوق داشتیم که فکر کنم اگر بخواد بره دانشگاه من تا صبحش خوابم نبره : ) ... عزیزکم همیشه توی زندگیت کامروا باشی ...

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت   توسط شبنم  | 
برات نوشتم: "برای دیدن تو از حادثه ها گذشته ام" ... در عرض چند ثانیه جواب اومد ...."کفر اگر نباشد این، من از خدا گذشته ام" ... و نمیدونی این جواب با شبنم چیکار کرد ... همون چند کلمه کافی بود تا همه روز منو بسازه ... که ته ته دلمو داغ کنه ... مثل چی؟ ... بگم؟ ... نه، میدونی ... تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره ... عین دخترکی که سرخی گونه هاشو قایم میکنه، سرمو انداختم پایین و به لباسم، همونجایی که روی قلبم رو پوشونده بود، نگاه کردم ... می زد ... تند تند می زد ... نه، میلرزید ... ظریف و مست ... رشته های موهام رو کشیدم توی صورتم و پشتشون آروم شدم... دستامو گذاشتم روی پاهام که از داغیشون کمتر بشه ... بهت بگم چند بار رفتم و خوندمش؟ ... فرقی نمیکنه ... همون یکبارش هم دل و جونمو از جا کند ...

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت   توسط شبنم  | 
فردای شبی که رسیدیم، اولین روز کاری من بود... با اون خستگی و بی خوابی، ۶ صبح پا شدم و رفتم که ۷ سر کار باشم ... فعلن دوره آموزشیه و خوشبختانه کار جدی از دو هفته دیگه شروع میشه... از "مکینتاش" خیلی بیشتر از قبل خوشم اومده و دارم ریزه کاریاشم یاد میگیرم ... دو سه روز اول این هفته یه جورایی هوش و حواسم مال خودم نبود و هی فیلَم یاد هندوستان (  بخونید ایران ) میکرد. کم کم زندگی به روال عادی برگشته و خدا رو شکر اون فشار روزای اول کمتر شده. پبلی گاهی بهانه میگیره و میگه مگه قرار نبود مامانا اینا زودی بیان پیشمون پس چرا هنوز نیامدن؟ منم براش توضیح دادم که باید برن ویزا بگیرن و کمی طول میکشه. دوستای خیلی خوبم یه دنیا ازتون ممنونم که توی هر شرایطی تنهام نمیذارین.گلدونه جونم نمیدونم چجوری از لطفی که به همسر جان داشتین و پذیرایی گرمتون تشکر کنم. سانازی هر چی آرزوی خوب توی دنیاس برات میکنم که همیشه مونس منی. همسر جان این چند روزه،یه شبنم بد اخلاق رو تحمل کرد و از گل هم نازکتر بهش نگفت. مرسی عزیزکم. یه عضو جدید فسقلی هم توی همین مدت کوتاهی که از ایران اومدم، به جمع خانواده مون اضافه شده که کلی همه رو خوشحال کرده و امیدوارم برای همه شون روزای پر از شادی بیاره ... دیروز با دوست جونم ( از اوناس که همصحبتی باهاش دنیایی داره) رفتیم گردش  و از اونجایی که همسر جان بنده و اوشون هر دو سر کار بودن تا ساعت ۶.۵ کلی تعریف کردیم و جگر جلا دادیم... همکار سابق هم زحمت کشیدن و بعد از اطلاع از برگشتنم تماس گرفتن و کلی محبت کردن بهم. میگم حالا علی آقا جای من ایرانه یا شما؟ : ) ...امروز عصری هم با یه سری دیگه از دوستامون رفتیم یه جای خیلی قشنگ به اسم "یونین ویل" که عین خونه های عروسکا بود مغازه ها و خیابوناش. مدل اروپایی و قدیمی درست کردن همه جا رو و کلی توی این هوای عالی قدم زدیم و کیف کردیم. بعدم نوبت نوشیدنی و شام بود که واقعن محشر بود... یه سری وسیله و خرت و پرت از ایران برای خونه مون آوردم که کلی ذوق چیدن اونا رو دارم. یه روز با برادر همسر جان رفتیم و کارتنهای وسایلم رو زیر و رو کردیم ( البته همه اش رو ایشون زحمت کشیدن و من فقط نگاه میکردم که بدونن کدوم رو باید بیارن) . کلی آلبوم و فیلم آوردم که البته فیلما باید تبدیل بشن یا روی سی دی ریخته بشن که کار حالا حالاها نیست... برای پبل خانم چندین جلد کتاب و برای خودمون سه جلد کتاب آوردم ( همینجوریشم ۱۵۰ دلار باید اضافه بار میدادم که رسید به ۵۰ یورو!!!) ...مامانم کلی زعفرون برام ساییدن و توی یه ظرف مخصوص ریختن که یه عالمه کارم رو راحت کردن و برای مدتها کافیه ... دیگه اینکه توی این مدت عزیز دل عمه یکساله شده و اینقدر خوردنیه که با دیدن فیلماش دندون درد میگیرم چه برسه به وقتی که خودشو ببینم. هلیای خوشمزه من تولدت مبارک عزیزم... 

* عضو جدید نی نی دخترخاله امه که اول شهریور به دنیا اومده : ) ... فکر دیگه ای کردین؟  ;)

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت   توسط شبنم  |