هانا خانم فقط یک روز رفته مدرسه و دلیلشم اینه که چون صبحها سرویس میاد دنبالش و میبردش و از اونطرف باید ساعت ۱۱:۳۰ که تعطیل میشه، بگذاردش مهد تا ساعت ۵ و خرده ای که من برم بردارمش و بیاییم خونه و نمیدونم به چه دلیلی اشتباهی اسمش جزو بچه هایی بوده که باید میومده خونه به جای مهد( عجب جمله طولانی ای شد نفسم گرفت)، این هفته هم به روال قبل تمام وقت میرفت مهد که از دوشنبه دوباره به مدرسه نزول اجلال فرمایند ... اولین روز مدرسه اش هم به خوبی و خوشی گذشته بود و بهشون یه دفترچه دادن که ارتباط بین ما و معلمشونه و کلی فرم و برگه های دیگه که توضیحات لازم برای لباساشون و خوراکیاشون و غیره رو توش نوشتن ...
هانا با همسرجان حرف میزد و بهش گفت بابا pretend کن که اینجا یه چیزی نوشته. همسر جان هم طبق امر ایشون وانمود کرد که داره به یه متن نگاه میکنه. گفت بازم pretend کن که نمیدونی چی نوشته و از من بپرس. همسر جان هم گفت: هانا جون، اینجا چی نوشته بابا؟ اوشون هم یه خرده ابروهاش رو در هم کشید و به متن خیالی دقت کرد و در جواب باباش گفت: نمیدونم بابا، نمیتونم بخونم chinese نوشته : ) خوب میذارتمون سر کار ...
امروز اولین روز مدرسه هانا بود ... اینقدر ذوق داشتیم که فکر کنم اگر بخواد بره دانشگاه من تا صبحش خوابم نبره : ) ... عزیزکم همیشه توی زندگیت کامروا باشی ...
* عضو جدید نی نی دخترخاله امه که اول شهریور به دنیا اومده : ) ... فکر دیگه ای کردین؟ ;)