تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
دوشنبه هفته پیش تنکس گیوینگ بود و منزل دوست همسر جان به صرف یه لقمه نون و بوقلمون دعوت داشتیم. خیلی خوش گذشت و هانا هم با دو سه تا بچه همسن و سالش ( که طبق بدعت همه شونم پسر هستن) کلی بازی کرد و دیگه توی راه برگشت بی هوش شد. اتاقش رو خیلی دوست داره و تقریبن جزو مناطق ممنوعه خونه مونه و هر وقت خودش توش نیست تا جایی که یادش بمونه، در رو میبنده که کسی توش نره : ) خونه داره کم کم شکل میگیره و وسایل رو میچینیم و خرده ریزای کم و کسری رو میخریم... از وقتی آمدیم اینجا همه آخر هفته ها باربیکیو به راه بوده و کته کره ای شبنمی هم کنارش آی میچسبه. یکشنبه آقا و خانمی که فامیلمون هستن اومدن پیشمون و مبلغ درشتی کادوی خونه بهمون دادن و بنده مهلتش ندادم و فرداش پریدم یه آینه و آباژور برای پذیرایی خریدم. دیگه اینکه یه پارک خیلی خوشگل و رویایی با دوست خوبم رفتیم. اینقدر قشنگ بود و هوا لطیف و درختا رنگارنگ و مالامال سکوت که مدام چشمام رو میبستم و نفس عمیق میکشیدم. برای نقاشی همیشه رنگ سبز رو از ترکیب آبی و زرد میساختم. کمی آبیش بیشتر میشد رنگ سبزه به آبی میزد و کمی زردش بیشتر میشد به زرد. یه خرده سفید میزدم که کمرنگ تر بشه یا کمی سیاه که پررنگ تر. اما به جرات میتونم بگم روی یه درخت بیش از ۲۰ نوع رنگ سبز علاوه بر نارنجی و قرمز و زرد بود. اون چمنای بارون خورده از سبزی برق میزدن... یه روز هم با همسر جان، به قول خودش یه روز "دو نفره" داشتیم. صبح که هانا رفت مدرسه، با هم رفتیم یه ساحلی که فانوس دریایی هم داشت و به قدری قشنگ بود که عین بچه ها همش بالا و پایین میپریدم و میدویدم و ذوق میکردم. همسر جان میگفت: شبنم صدای سکوت رو گوش بده ببین چقدر قشنگه. راست میگفت، خوردن اون لیوان قهوه کنار آب و اون هوای لطیف و نسیم ملایم، با گوش کردن به سکوت کامل میشد...هانا هر وقت توی ماشین همسرجان میشینه، ردیف آخر صندلیا رو انتخاب میکنه و صندلی ماشینش رو هم همونجا نصب کردیم. خیلی خوشش میاد که طول ماشین رو ببینه. هفته پیش که همسر جان ماشین رو برده بود برای درست کردن آمپر بنزین، هانا خانم ازش قول گرفت که دیگه نبردش و در اختیار من و اوشون باشه چون خوشش میاد که با اون بره مدرسه و دلیلشم اینه که Because this is the biggest car ever : ) از همه دوستای گلم ممنونم برای تبریکا و احوالپرسیا. نمیدونین چه انرژی ای داره این کامنتای قشنگ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت   توسط شبنم  | 

اول از همه آشپزخونه تمیز شد. بعد به ترتیب اتاقا و دستشویی و حموم و مهمونخونه... کم کم وسایل آشپزخونه رو آوردیم و چیدیم. بعد لباسا رو دسته بندی کردیم و بیرون دادنیا رو گذاشتیم کنار و بقیه رو آوردیم. بعدم یه روز یه ماشین گنده گرفتیم و بقیه اثاث رو آوردیم. هیچ باورم نمیشد توی این یکسال و نیم و توی اون خونه فینگیلی اینهمه خرت و پرت جمع کرده باشیم و جا شده باشه... حالا وقتی صدای پای هانا رو میشنوم که از اتاقش بدو بدو میاد تا بشینه توی هال و تلویزیون نگاه کنه یا بره توی حیاط و دوچرخه سواری کنه، ته دلم قیلی ویلی میره ... وقتی بهم میگه واااای مامان ممنون به خاطر اتاق به این قشنگی آخه This is a dream room میخوام بگم اگر بتونیم همه دنیا رو برات مهیا میکنیم ... به به صدای قل قل کتری روی گاز و بوی خوش چای تازه دم که توی خونه پیچیده و چند دقیقه بعدش یه لیوان چای تازه دم خوش رنگ توی یه دستم و یه دونه برانی خوشمزه توی اون یکی دستم و  لم دادن روی کاناپه توی هال جلوی تلویزیون و دیدن مسابقه مورد علاقه ام بهم میگن بالاخره این اثاث کشی کذایی تموم شد ... بو کشیدن همسر جان به محض وارد شدن به خونه و اعلام شادمانی بی حد از دونستن غذای شب، تمام خستگی رو از تنم در میکنه ... بو میکشم ... بوی نویی میاد ... بوی تمیزی میاد ... بوی خونه مونه ... بوی زندگی ... خونه مون رو خیلی دوست دارم...خیلی ...

شاید توی سی و یکسال سنم، این اولین اسباب کشی عمرم بود. اولین بار که رفتیم خونه خودمون و وسایل همه نو بود و تازه یه عالمه دوست و فامیل برای چیدنشون اومدن. دومین بار هم باردار بودم و همسرجان همه اسباب و اثاث رو جمع کرد و بسته بندی کرد و آورد خونه جدید که توی آپارتمان مامان اینا بود. دفعه سوم هم که اومدیم اینجا و در حقیقت نفری دو تا چمدون داشتیم و چیزی به اون مفهوم نبود. قبل از ازدواج هم دو بار جا به جا شدیم که در هر دو مورد من صبح رفتم مدرسه و عصر رفتم خونه جدید و هیچی از جزئیات کار نفهمیدم... حالا میفهمم که اونایی که برای جابه جایی غر میزنن واقعن حق دارن ...

جوری برنامه ریزی کردیم که از فردای ورودمون به این خونه تلفن و اینترنت و تلویزیون وصل بشه. شرکت مربوطه هم کارمندش رو فرستاد و همه کارا انجام شد. اینترنت نازنینمون هم یه  یک ربعی وصل شد و منم سرخوش از اینکه همه چیز سر جاشه. از فرداش دیدم اصلن وصل نمیشه. همه دل و روده کامپیوتر رو زیر و رو کردم و مودم و خلاصه هر چی به ما مربوط میشد رو چک کردم و دیدم نخیر به هیچ صراطی مستقیم نیست. زنگ زدم و گفتم من این کارا رو کردم و اینترنت وصل نشده. گفت پس دیگه باید یه نفر رو بفرستیم که کابل و اینا رو از بیرون چک کنه. یه سه روزی قرار میذاشتیم که بیان و هر روز یه جوری میشد که یا من نبودم یا اونا زودتر میومدن و آخر سر روز سوم آمد و از بیرو خونه کابل رو چک کرد و مشکل حل شد. حالا به قول همسر جان انگار از زندان آزاد شدم : )

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت   توسط شبنم  | 

یه کوچولو کارام زیاد شده ... دلم میخواد مرتب بیام و بنویسم ... از خوشحالیام، از دلهره هام، از نگرانیام، از شور و شوقم اما یا وقت نمی شه یا وقتی هم که میام بنویسم، همه کلمه ها با سرعت نور می پرن و می رن پی کارشون ... بوی پاییز به وضوح مشامم رو پر میکنه و دلم دوباره هوایی میشه ... رنگ درختا دارن یواش یواش نارنجی و زرد میشن و بی نهایت این بزرگراهها و خیابونا و کوچه های پر درخت دیدنی شدن ... پاییز علاوه بر اینکه خود خودش برام خواستنیه، تولد چند تا از عزیزترینهام رو هم توی دلش جا داده ... نمیدونم بوی کاغذای نوی دفترا و چوب مدادا و نویی کیف و مانتوی مدرسه اینجوری توی ذهنم میچرخه یا اینکه بوی مهره؟ صدای اون موسیقی همیشگی و صدای بچه ها که از رادیو پخش میشد ..." در دل دارم امید، بر لب دارم پیام ... هم شاگردی سلام" ... هنوزم اینو میذارن ...

هانا گاهی یه کارایی می کنه که شک میکنم این همون آدمه یا یکی دیگه است؟ یک شرایی می سوزونه که بیا و ببین ... گاهی هم مثل همیشه است. وقتی می خوابه اینقدر معصوم میشه و خواستنی تر از همیشه که چندین و چند بار می بوسمش ... صبح ها که تا چشماش رو باز میکنه ما ها رو صدا میزنه و وقتی جواب میشنوه  زودی میگه " صبح خوشگل مامان خوشگلم به خیر، صبح خوشگل بابای خوشگلم به خیر" دیگه کله های قندیه که توی دلمون آب میشه ...

بابا جون سلامتی شما یکی از با ارزش ترین موهبتای خدا بود ... بدونین که صداتون همیشه باعث دلگرمی ماست و حتی از این راه دور، پشتمون با وجود شما قرصه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com