الان یه چیزی حدود ۱۲-۱۰ سالی میشه که از یه ماه پیش از این، همه اش میگم یادم باشه تولد ساناز نزدیکه... حتی یه بار از هولم ۲۵ آبان بهش زنگ زدم و تولدش رو تبریک گفتم و اونم که طفلکی هاج و واج مونده بود گفت: میدونستم اولین کسی هستی که بهم تبریک میگی اما نه دیگه یه ماه زودتر!!! وااای اینقدر خندیدیم که دلمون ضعف رفت : ) ... حالا هم که از یه ماه قبل به صورت روزشمار بهش یادآوری میکنم که تولدش چند روز دیگه است ... ساناز قشنگم، دوست نازنینم، خودت، بودنت، وجودت، محبتت، مهربونیت، سادگیت، صداقتت، رفاقتت،همه و همه برام روز تولدت رو مهم کرده ... تولدت مبارک نانازی ... یه میییییییون و خرده ای و بیشتر دوستت دارم : )
چند روز پیش با گلدونه جون و همسر گلش حرف سالگرد نامزدی و عروسی و این چیزا بود که همسر جان گفت، ما همه اش رو یادمونه ولی تو رو خدا فقط همون سالگرد عروسی رو جشن بگیریم، خوب؟ منم گفتم که باشه حرفی نیست: ) ...دیشب منزل یکی از دوستامون دعوت داشتیم و بعد از شام، همسر جان از صاحب خونه فندکش رو گرفت و رفت... منم پیش خودم گفتم خوب چرا اگر از تو ماشین چیزی میخواد، چراغش رو روشن نمیکنه و فندک گرفت!!! مشغول حرف زدن با بقیه بودیم که دیدم هانا خانم کیک به دست با شمعهای روشن، قر ریزان داره میاد طرفم...از اون کیکای ترافل که من عاشقشونم ... وااااااای اینقدر ذوق زده شده بودم که احساس میکردم همه خون بدنم توی صورتم جمع شده ... واقعن سورپرایز شدم ... فکرشم نمیکردم ...
به مامان گفتم موهاشون رو همونجوری بلند نگه دارن ... این عکسای جدید رو که دیدم توی دلم قند آب شد که هنوزم مثل همیشه خوشگل و خوش تیپن ... هم عکسای مامان و هم بابا مثل ماه بود ... قربونتون برم من که همیشه خوشگل ترین مامان و بابای دنیایین ...
گزارشات، مرتب از آلمان میرسه و دل اینجانب تند و تند آب میشه ... این عسلی عمه، اینقدر خوردنی شده که دلم ضعف میره براش با اون عمه گفتنش ... منو آنچنان با تشدید صدا میکنه که حس میکنم چندین عمه در یک بدنم : ) ... عزیزک عمه، اینا رو نگه میدارم تا ببینمت و یه دل سیر بچلونمت ...
۵ کلمه کلیدی که دوستان رو به وبلاگ من کشونده :
راستش رو بخواین ۷ تا باید مینوشتم، اما چون اینجا رو دوست و آشنا و خونه دار و بچه دار (زنبیل و بردار و بیار) میخونن، از نوشتن دو سه تاش که همچین مورد داره و باید میزدین اون کانال یا به بچه ها میگفتین پاشو برو تو اتاقت، صرف نظر کردم...
۱. زن دایی!!!: چرا دنبال فک و فامیلشون توی وبلاگ من و اینترنت میگردن نمیدونم اما طفلکیا چند تا خونه و چند تا پلاک اینور اونور اومده بودن ...
۲.لباس خواب: آخی طفلکیا .... دیگه اینم چیزیه که گوگلش میکنین؟ من شرمنده ام که ویترین مغازه خالی بود و مجبورین برین از ته پاساژ خرید کنین ...
۳.shabshidha : خوشوقتم ... خوش آمدین ... این یکی رو درست اومدین... آقامون و بنده زاده الان منزل نیستن اما تا شما گلویی تازه کنین و سر و رویی صفا بدین خدمت میرسن...
۴. عمه جون: جانم؟!؟! ای خدا اگه گم کرده دارین خوب برین کلانتری، شایدم میخواین قربون عمه جونتون برین و روتون نمیشه... در هر حال پیش ما نیستن میخوای بیا جیبمو بگرد ...
۵. مایو: این یکی دیگه شاهکاره ... اگر میدونستم اینقدر پوشاک و البسه نیمه پوشیده طرفدار داره، یه دکه میزدم بغل همین شبشیدهای خودمون و مردم توی اینترنت درندشت گم و گور نمیشدن ...
خلاصه که با چه کلمات قصاری پاشدن اومدن اینجا بماند و بماند که چقدر متاسفم که بعضیا اینقدر مریضن ...
خوب حالا باید دعوت کنم دیگه نه؟ ... سانازی خودم، گلی عزیزم، شرور خانم جون، آرش خان، فلون گل ...
راستی این تب و تاب لاغری در حد مداد اونم مداد اتود، تتو اونم جوری که همه ببینن و بفهمن که با چه آدم آلامدی طرفن، به هر زوریه رنگ قیر شدن پوست تن، حفظ تک فرزندی خانواده، کلاس رقص رفتن حتی اگه مثل چوب خشک برقصی و اصلن رقص توی وجودت نباشه، توی این قرن و با همه ادعاهای شیکی و باکلاسی مهم بودن اینکه بچه پسر باشه و احیانن بچه دوم هم پسر باشه و و و و کلاسه؟ حالا اگر قطر بدن در حد مقوا باشه یعنی خیلی خوش هیکله و محقه به اندام خودش که به نظر اون بقیه ای که مسخره شون میکنه، خنده داره، بنازه؟ تا جایی که من میدونم، همیشه تناسب اندام مهمه. یعنی چه آدم لاغر و چه معمولی و چه تپلی، اگر اعضای بدنش متناسب باشه یعنی خوش هیکله.
این هفته، مدرسه هانا دعوت داشتیم که بریم و عملکرد خودش و معلمشون رو سر کلاس ببینیم. یک ساعت وقت داشتیم که قشنگ نگاه کنیم و چیزایی که به نظرمون میاد با معلمش یا خود بچه در میون بذاریم...من و همسر جان، وقتمون رو تنظیم کردیم که هر دو شرکت کنیم. اینقدر قشنگ با بچه ها رفتار میکردن و روش تدریسشون به قدری جالب و دیدنی بود که کیف کردیم. روش حضور و غیابشون، صبح به خیر گفتنشون، بازیا و سرگرمیاشون، شرکت دادن همه بچه ها توی کارا، دادن مسئولیتهای واقعی به بچه هایی که تشنه بزرگ دیده شدنن توی این سن و سال و به طور کلی اداره کلاس حرف نداشت.
اولین برف حسابی بارید و محله رو سفید پوش کرد و به طبعش اولین آدم برفی شاهکار مادر و دختر هم ساخته شد: )