یه بار هم با مامانم حرف میزدم، احساس کردم یه خرده پکرن، پرسیدم چی شده؟ گفتن که با دوستام رفته بودیم بیرون و چند نفرشون که بعد از مدتها منو میدیدن گفتن که چقدر شکسته شدیییییی!!! چقدر چاق شدیییییی!!! چقدر عوض شدییییی!!! آی منو میگین، همچین داغ شدما... گفتم شماها میرین همدیگه رو ببینین که دلتون باز بشه و دور هم بگین و بخندین و شاد باشین یا توی دل همدیگه رو خالی کنین و به هم نیش و کنایه بزنین؟ خوب آدم یه روزی ممکنه خواب شبش خوب نبوده باشه، مشکلی داشته باشه، یا اصلن بنا به سنش شکسته هم شده باشه، دیگه این چیزیه که بگن؟ این یعنی دوستی؟ یعنی خودشون تکون نخوردن؟ همونجور زیبا و فریبا موندن؟ ... مامان گفتن چمیدونم، اما خیلی ناراحت شدم... طفلکم اینقدرم اتفاقن ( چون مامانمه نمیگما) زن خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکلیه که گاهی فکر میکنم کمتر خانمی توی دوستاشون مثل مامانمن ...
دیروز روز خنده و این ماه هم ماه لبخنده ... تا میتونین توی به کار گیری ماهیچه های صورت خساست به خرج بدین و بخندین به جای اخم ... یه لبخند میتونه هزار تا دل رو بلرزونه ... یه اخم، اول از همه صورت خالقش رو زشت میکنه ...
همسرجان و هانا داشتن بازی میکردن که غذا به دست از راه رسیدم و قرار شد که من مادر آقای داماد باشم و هانا خانم عروس بنده... حالا بماند که چه عشوه ها برای شوهر جونش ریخت و چقدر بهش گفت که دوستش داره، وقتی داشتم ازش تعریف میکردم که خیلی خوشحالم پسرم همچین عروسی برام انتخاب کرده، رو کرد به همسر جان و گفت: به مامانت بگو خودم میدونم که چقدر خانمم قشنگه!!! بعدم ازش پرسیدم : خوب عروس خانم، مامانت کو؟ جواب داد مامانم رو گم کردم اما اشکالی نداره، عوضش شما رو دارم. شما هم مثل مامان خودمی دیگه!!! وااااااای اینقدر بوسیدمش که لپاش قرمز شد.فسقلی از حالا برای مادر شوهرش زبون میریزه : ) ...
راستی دارم فرانسه میخونم و اینقدر خوشحالم که نگو و نپرس ...
پریشب مهمون داشتیم و از شنیدن تعریفاشون از خونه و وسابل و چیدمان و خلاصه همه و همه کله قند توی دلم کارامل میکردن. بعدشم که با دیدن ظرف کوفته و بقیه غذاهای شام و کیکی که پخته بودم و ابراز احساسات برای بو و مزه شون پریدم توی ابرا ... نمیدونم تا حالا این موضوع براتون اهمیت داشته و پیش اومدنش به خاطرتون مونده یا نه، ولی من خیلی برام مهمه که وقتی از مدل خونه، لباس، مو، وسایل و و و خوشم میاد، حتمن به طرف مقابل میگم و میذارم اونم لذت ببره و شادیش رو بچشه. در عوض خیلیا رو دیدم که اصلن اگر بهترین و قشنگترین جاها و چیزها رو هم ببینن امکان نداره به روی خودشون بیارن و بگن که چقدر زیباست که مبادا لابد خانم یا آقاهه خوشحال بشه. خدا رو شکر مهمونای ما با اینکه خونه های هر کدومشون بسیار زیبا و پهناوره ( به معنای واقعی پهناور) اینقدر قشنگ از گوشه گوشه اینجا تعریف کردن و حتی آدرس جایی رو که مبلا و میز نهار خوری رو خریدیم رو پرسیدن که حظ کردم. مطمئنم اونا هم خودشون از بازگو کردن اون کلمات قشنگ، حس خوبی گرفتن. به نظرم یکی از خوبیای بزرگ مهاجرت اینه که میتونی اشخاص و جاهایی رو که با و بهشون رفت و آمد میکنی رو خودت انتخاب کنی. اون آدما و جاهایی که بهت حس و انرژی خوب و مثبت میدن میتونن نقش بزرگی توی زندگیت داشته باشن...
جریان اون جوراب توی پست پایین این بود که بچه ها برای بازی رفته بودن طبقه بالا و هانا هم طبق معمول که گرماییه ( طفلکم به هر کدوم از ما دو تا بره، گرمایی میشه) زودی جوراب شلواری رو کنده و خواسته بندازه پایین کنار وسایلش که گیر کرده به لوستر. همچین با هیجان و بدو بدو اومد و من و همسر جان رو صدا کرد که " بیایین ببینین من چیکار کردم!!!" که فکر کردیم چه شاهکاری خلق کرده، خوب اینم یه شاهکاره البته!!!
همسر جان داشت براش از فضا و اینکه با موشک میرن و موشک یه وسیله ایه مثل هواپیما که شکلش اله و بله که هانا شروع کرد به انگلیسی شرح دادن که : اون چیزی که باهاش به فضا میرن اسمش راکته و میتونه از زمین که یه سیاره است بره یه سیاره دیگه که معمولن هم میرن به ماه و باقی قضایا که من و همسر جان برگشتیم همدیگه رو یه نگاهی کردیم که ببین ما میخواستیم این از حرفای ما سر در بیاره و حالا میبینیم که صد پله بالاترش رو میدونه. ازش پرسیدم اینا رو از کجا به این خوبی یاد گرفتی؟ که جواب داد معلممون توی زنگ علوم یادمون داده... باید سعی کنیم تند و تند اطلاعاتمون رو به روز کنیم که یه وقت دستمون توی پوست گردوی سوالات هانا خانم نمونه ...
از آلبوم جدید جمشید علیمراد و همینطور آلبوم سولماز خیلی خیلی خوشم میاد. سی دی سولماز توی ماشینه، اما این آهنگ شاد از علیمراد که همچین در جا به ترقص میاردتون رو داشته باشین تا از اون هم آهنگ بذارم (واااااااای عاشق آهنگای لطیف سولمازم)
امروز سریال کوچه اقاقیا رو که داره از ماهواره نشون میده نگا میکردم که حس کردم چقدر دلم برای آقاجونم تنگ شده. منوچهر نوذری خیلی منو یاد ایشون میندازه. یادش به خیر، اون خونه قشنگ و عصرای پنجشنبه و روزای جمعه که همه اونجا جمع میشدیم. آقاجون که پاسور به دست با یکی چهار برگ بازی میکرد و چشماش از ذوق تقلبی که کرده بود و یه سرباز کش رفته بود برای جمع کردن خاجها و ده لو خوشگله، برق میزد. بعدشم چه برنده میشد و چه بازنده، پول میداد و میگفت بریم بستنی بخریم. من و برادرم هم به بابا اصرار میکردیم که همراهشون بریم تا لذت خرید بستنی از اسنوپی رو هم بچشیم. بستنی اسنوپی خیلی بهمون نزدیک بود و شاید بدون اغراق، بهترین بستنی میوه ای رو داشت . توی ظرفای آلومینیومی بزرگ و گود، قلمبه های رنگ و وارنگ بستنی با طعمهای درخواستی " کارامل و لیمویی برای مامانم" ، " مغز پسته و شکلاتی برای بابام" ، " توت فرنگی و شاتوت و شکلاتی برای من و امیررضا" و و و... تا برسیم خونه و در ظرف رو باز کنیم و به مراد دلمون برسیم، دل تو دلمون نبود. آخر شب هم آقاجون هفتگیمون رو میدادن و شنگول تر از پیش میشدیم... آقاجون هنوزم خیلی دوستتون دارم با اینکه خیلی وقته از دست دادیمتون، چشمای مهربون با اون چروک کنارش که شوخ بودنتون رو آشکار میکرد، قلب پاک و روح بزرگ و دست و دلبازیتون، همه و همه چیزایی نیستن که بشه فراموششون کرد...
* به مخاطب خاص:
یه دنیا ممنون از محبتت... اینقدر ذوق کردم و بهم چسبید وقتی دیدمشون که نگو...از ایمیلا و پیغاما و محبتات خیلی خوب میفهمم که همیشه به یادمی...
هانا با ست کرایولایی که کادو گرفته سرش خیلی گرم شده و دارم میبینم چقدر به نقاشی بیشتر از قبل علاقه نشون میده. از همه اش هم استفاده میکنه از پاستل گرفته تا آبرنگ و مداد رنگی و ماژیک و مداد شمعی... تازگیا یک افاضاتی میفرمایند که باورمون نمیشه. با یک ادا و اصول و عشوه ای هم حرف میزنه که درسته قورتش میدم... چند روز پیش صدام کرد و منم در حال قربون صدقه، رفتم ببینم چکار داره و بعدشم گفتم، چششششششششم دخترکم، خوشگلم، گلگلکم، نازگلکم، عزیزکم، نانازکم و ... که خنده ای از سر رضایت کرد و دستش رو آورد جلوی پیشونیش و گفت: مام میدونی خوبی شما الان به اینجام رسیده!! منم گفتم: من که همیشه فدات میشم که، قربون اون چشات میشم که... گفت بله، اما دیروز یادته دعوام کردی؟ منتظر نشد جواب منو بشنوه و ادامه داد، اون موقع بدیت به اینجام ( دستش رو آورد یه خرده پایینتر از زیر بینیش) رسیده بود اما حالا خوبیت به اینجام رسیده : )
پریشب یه خطر بزرگ از سرش رد شد. رفته بودیم خونه فامیلمون و مشغول صحبت بودیم که هانا رفت روی "زیر پایی" جلوی مبل راحتیشون و وایستاد. بهش گفتم مادر جون میوفتیا، گفت مواظبم. همسر جان رفت و کنارش نشست که حواسش باشه. در یک لحظه لبه زیر پایی برگشت و بچه ام از پشت رفت روی زمین. حالا کنارش یه میز شیشه ایه و خود زیر پایی هم خورده به کمرش. با فاصله کمتر از یک میلیمتر سرش از بغل میزه رد شد و گمب خورد زمین. طفلکم رنگ لباش از شدت درد و گریه کبود شد. دلم ضعف رفت. یه خرده توی بغلم گرفتمش و بعد ازش پرسیدم اگر حالت تهوع یا سر درد بد داره بگه که بریم درمانگاه کودکان که خدا رو شکر نداشت... تا صبح هی خواب بد میدید و از خواب میپرید و گریه میکرد... بعدشم از ۴ صبح بیدار شد و دیگه نخوابید. فرداش بردمش توی تخت خودمون که یه خرده هر دوتامون بخوابیم . چشمام رو بسته بودم که ازم پرسید: مامان هنوز صبحه؟ با ابرو اشاره کردم "نه" ... دوباره گفت: مامان هنوز صبحه؟ گفتم نچ ... بازم سوالش رو تکرار کرد و گفتم: میگم نه دیگه مادر جون... برگشته میگه: خوب یه خرده از زبونت کار بکش : ) ... داشتم میچلوندمش که بابام زنگ زدن و هانا هم باهاشون حرف میزد که بابا گفتن: هانا خواستی بیایی برام یه باکس سیگار سوغاتی بیار. هانا هم یه واای بلند گفت و ادامه داد: میخوای مریض بشی؟ بابا گفتن نه، ولی بیار. هانا گفت خیلی چیز بدیه سیگار، شما به من قول دادی که نکشی. بابا جواب دادن: بله اما بیار دیگه.... هانا خانم گفتن: "مگه نیمه شبه؟!!! " حالا من از اینور غش کردم و بابام میگن چه ربطی داره؟ براشون توضیح دادم که هر وقت یه چیزی خیلی لازم نیست و اصرار میکنه بهش میگم " مگه نون شبه؟ " ایشونم تحویل شما دادن : )
چراغای کوچولوی درخت سبز ۶ فوتیمون رنگ و وارنگن ... پر از زلم زیمبوهای برق برقی ... پر از عروسکای نرم ... یه دونه فرشته با بالهای نقره ای ... یه دونه ستاره اون بالا بالاها و نوک درخت ... پر از ریسه های طلایی و نقره ای و قرمز ... زیرش هم چندین بسته کادو که از روی کاغذهاش میشه فهمید کدوم مال کیه ... بالای ورودی پذیرایی و راهرو دو رشته ریسه سبز و طلایی و قرمز با یه پاپیون قرمز بزرگ وسطش و اون یکی هم با همون ریسه ها منتها با یه کلاه که روش یه عروسک سنتا داره ... دخترکی که الان دو سه هفته ای میشه که هر روز سراغ درخت میره و دائم تزئیناتش رو جابجا میکنه و کم و زیاد ... مامانی که دیدن ذوق دردونه اش بالاترین شادیا رو توی دلش میچرخونه ... بابایی که هر شب بعد از کنار گذاشتن میز پذیرایی با موطلایی خونه میرقصه و صدای خنده هاشون فضا رو پر میکنه ... امشب شب کریسمسه ... مناسبتش هر چی که هست، سنتا اگر نیست یا هست ، اهل اینجا هستیم یا نیستیم، همین که شادی رو تو جای جای شهر پاشیده و توی خونه ما هم، برام خیلی عزیزه ...
با محمد جون صحبت این بود که قدیما بعضی کلمات تلفظی غیر از اینی که الان هست رو داشتن و اینکه کلمات فرانسه و انگلیسی وارد زبانمون شدن و بعضی تلفظای یه جاهایی از کشورمون برای همینه که فرق داره تا اینکه رسید به کلمه قنسولگری... با استناد به اون کلمه میخوام یه تبریک جانانه بگم... " قریسمستون مبارک" ...
چند روز دیگه سال نو میشه ... اینو از همه چیز و همه جا میشه فهمید ... از چراغای مغازه ها ... از در و دیوار شهر و مخصوصن مرکز شهر که یکی دو شب پیش رفتیم یه دوری توی خیابوناش زدیم ... از روی خندون فروشنده ها و خستگی ای که پشت لبخندشون پنهون میکنن ... از صدای خنده های بچه ها و مامان و باباهاشون ... از تبریکای همه که به روی هم لبخند میزنن و با صدای رسا میگن " کریسمس مبارک و سال نوی خوبی داشته باشین" ... سال نوی شما هم پیشاپیش مبارک ...