ماجرای این ابروهای کمونی آقایون توی سریالای ایرانی چیه؟ یعنی انگیزه شون از ترگل ورگل کردن آقایون چی میتونه باشه؟ یه مرد سیبیل کلفت ۱۹۰ سانتی که ابروش اونجوری نمیشه. همچین دلبرش میکنن که به جای باقی نذاشتن هوش و حواس برای خانما، آقایون دونه دونه غش میکنن ... حالا برای گریم یا نشون دادن اینکه مثلن سوسول تشریف داره، میشه مرتبش کرد دیگه نه اینکه پریوشش کنن...
سنتوری رو هم دیدیم. من اصلن در جریان اینکه چرا اکران نشده یا موردش چی بوده نیستم اما هیچ موضوع و صحنه خاصی نداشت که باعث ممنوع شدنش بشه. مثل همه فیلمایی که درباره اعتیاد و مواد مخدره، میشد آخرش رو حدس زد و کلن انقدر صحنه های اضافی داشت که میشد ازش یه فیلم نیم ساعته درآورد تا حس نکنی رفتی کنسرت سنتور. توی همون نیم ساعت مفیدش حرفای قشنگ و صحنه های بی نظیری داشت اما انتظارم از فیلم مهرجویی و اونهمه سر و صدا غیر از این بود . صحنه هایی در مورد مادر علی، پدرش، بازیهای قشنگ بهرام رادان و گلشیفته، عقدشون، خیلی جذاب بودن ولی بازم میگم تصورم چیز دیگه ای بود...
گاهی بعضی مشکلات کامپیوتری که یکی ازم میپرسه و باید یه خرده راجع بهش تحقیق و کنکاش کنم تا ته و توش رو دربیارم، یک انرژی ای بهم میدن که خودم باورم نمیشه. ممکنه روی قضیه ای که اگر مرتبط با کارم بود همه اش یه ربع - نیم ساعت وقت میذاشتم، یک ساعت یا بیشتر وقت بذارم اما تا انجامش ندم ول کنش نیستم. این وسطا کلی چیزای تازه هم یاد میگیرم و دیگه مسائل مشابهش رو راحت تر حل میکنم، اما اون حس خوبی که تموم کردن و به نتیجه رسوندن اون مشکله بهم میده رو خیلی دوست دارم ( یه تشکر ویژه ازت که با گفتن مشکلت باعث شدی هم چیزای بیشتری یاد بگیرم و هم اون حس خوب توی دلم وول بزنه)
وقتی یه چیزی رو که به اوشون نگفتی درباره اش ازت سوال میکنه، فکرت میچرخه و میچرخه که ببینی از کی ممکنه شنیده باشه. اونوقت همه اش میگردی دنبال رابطه اش با کسایی که اون موضوع رو میدونستن... اونوقته که یه خرده مواظب حرفات میشی ... همون سوالی که اوشون ازت پرسیده رو فرداش ایشون میپرسه و میبینی که نخیر اشتباه نکردی... خود خودشه ... اونوقت به پهنای صورتت لبخند میزنی و توی دلت میخندی به اینکه گاهی چقدر آدما راحت تر از اونی که فکر میکنن خونده میشن...
به صورت کاملن مازوخیستی یکی از فیلمهای خانوادگی رو گذاشته بودم تا یکی از اقوام نزدیک همسرجان رو که به تازگی فوت کردن و واقعن برامون سخت بود باورش رو ببینم. همینجور که تصویر رو تند و تند رد میکردم تا به اون صحنه مورد نظر برسم، هانا گفت کی رو میخوای ببینی مامان؟ گفتم ببین مامان این آقا تازه رفته پیش خدا و برای اینکه متوجه بشه دقیقن چه کسی رو میگم، ادامه دادم: همون آقایی که بابای این دو تا دختر خانمه. یه نگاهی به تلویزیون کرد و مشغول ادامه بازی گفت: خدا رو شکر که بچه هاش بزرگن!!! من نمیدونم از کجا این حرفا رو پیدا میکنه ...
بابا جونم امسال کلی به امیررضا حسودیم شد که روز تولدتون پیش شماس. باورتون میشه؟ شبنم و حسودی؟ اما شد ... خیلی از دیدن عکستون در حال فوت کردن شمعها کیف کردم. قربون اون دستای مردونه و موهای جوگندمی و چشمای مهربونتون برم . یه دنیا تولدتون مبارک که یکی از عزیزترین روزای زندگیمه ...
هانا خانم چندین روزیه سوزنش گیر کرده و ریتم مامانا و بابایی گرفته ... شب موقع خواب خیلی بیشتر، چون حین گوش دادن به قصه یا لالایی قشنگ فکرش پرواز میکنه و از توش سوالا و حرفایی در میاد که دلمون مالش میره ... این چند وقته همه اش میگه مامانا اینا برای تولد من میان؟ قول دادنا. میان سوار هواپیما میشن و به خلبان میگن تند تر تندتر برو که دو روز توی راه نباشیم که به تولد نوه مون برسیم. البته نوه رو به فارسی وسط اون جمله انگلیسی میپرونه . از اون طرف هم حسابی با مامان اینا که منزل برادرم هستن صحبت میکنه و دل میبره. وای پای تلفن که هلیا کلی عمه عمه میکنه دلم ضعف میره براش. مامانم میگن هر روز بارها کیف منو میاره و میگه عمه ( عکس منو از توی کیف مامان میخواد) بعدم دونه دونه عکسای من و همسر جان و هانا رو نشون میده و میگه : عمه اشه، عموشه( از زبون بقیه که بهش میگن عمه اشه، عموشه) ، آناس (هاناس)... مدتها هم به همسر جان به جای عمو میگفت عمه و اینجوری نشون میداد که ارتباطش رو به من میفهمه. خلاصه که هلاکشم ...
این سریال ساعت ش ن ی رو دیدم... قشنگ بود اما اینقدر سوتی داشت که من که منتقد نیستم از بعضی چیزاش کلافه شده بودم. اول اینکه زمان توی این سریال برای هر آدمی یه جور میگذشت. برای مهشید ۹ ماه که بچه اش رو به دنیا آورد، برای ماهرخ ۷ ماه چون قرار بود دو ماه بعدش مهشید بچه اش به دنیا بیاد اما خودش میگفت کو تا ۳-۴ ماه دیگه !!! برای آقای گلستان که همش ۶ ماه وقت داشت و دکترا ازش قطع امید کرده بودن فکر کنم حدود ۴ ماه ، برای مینا دو سه هفته ... اصلن اینهمه شخصیت رنگ و وارنگ که نتونسته بودن جمع و جورش کنن به چه درد میخورد؟ مثلن اون دو تا خواهرای مهشید چرا باید میرفتن خونه مینا که اونم هیچوقت خونه نبود و مهشیدم هیچوقت نمیپرسید پس خواهرای من کجان تو اومدی ور دل من!!! اون رازی که آقا کریم از عمه زهره قایم میکرد چی بود بالاخره. اون مهتاب و داداشش یهو چطوری از این رو به اون رو شدن و لاتی حرف زدنشون شد: ببخشید شما چرا زحمت کشیدید؟! ... چرا اینقدر مسخره مطرح کردن که روشنک هیچ شباهتی به زهره نداره؟ یعنی دو تا مسئول بهزیستی هر هر میخندن و به هم میگن رو شنک اصلن شکل مامانش نیست؟!؟!... خلاصه که از سریال به این پر سر و صدایی انتظارم بیشتر بود ... به نظرم بازی مهراوه و مامانش حرف نداشت... اون لری حرف زدن آزیتا حا*جیان محشر بود و بازیشم همینطور...
زبان فرانسه هم خیلی خوب داره پیش میره و راضیم. فقط اوایلش یه خرده گلو درد گرفتم از بس از اون ناحیه کار کشیدم برای تلفظ لغات : ) ... وقتی میتونم یه چیزی رو به فرانسه بگم یا کارتونای هانا رو میذاریم روی زبان فرانسه و بعضی جاهاش رو متوجه میشم که چی میگن عین بچه ها که تازه زبون باز میکنن ذوق میکنم...
چند شب پیش گلدونه جون اینا پیش ما بودن و من رفته بودم هانا رو بخوابونم و این وسط هم تلفن زنگ زد و همسر جان مشغول صحبت شد. وقتی برگشتم دیدم هنوز داره صحبت میکنه و ما هم مشغول حرف زدن شدیم. بعد از یه ربع همسر جان اومد جلوی محمد جون و گفت: سلااااااااام ... خوش اومدیییییین ... محمد جون هم هاج و واج طفلکی اول یه خرده نگاه کرد و بعد دستش رو دراز کرد و گفت سلام، قربان شما... یعنی باید بودین و صحنه رو میدیدین. من که غش کردم از خنده ( از اون خنده شبنمیا که از دو طرف چشما اشک قلمبه میزنه بیرون) و بعدشم همسر جان خداحافظی کرد و گفت ببخشید این دوستمون از جای دیگه زنگ میزد و نمیشد بگم بعدن زنگ میزنم و دیدم که صحبتاش طول کشیده مجبور شدم بگم مهمون اومده... محمد جون گفت فکر کردم یکی از این بغل اومده و داری باهاش سلام علیک میکنی. بهش میگیم حالا تو چرا دست دادی مگه اون که پای تلفنه میبینه؟ ... فکر کنم میخواستن خیلی طبیعی جلوه کنه : )
چند روز دیگه تولد بابا و بعدش همسر جان و بعدشم برادر همسر جانه ... من همیشه عاشق بهمن ماهم ... همه تون سلامت و پاینده باشین که برام عزیزین ...
به مخاطب خاص:
ممنون که به یادمی عزیزم ... راست میگی اینم برای اینکه ماهنامه نشه : )
صبح هانا خانم بیدار شده و رفته سر یخچال برای خودش نون و خامه برداشته و صبحونه خورده. من که از گوشه آشپزخونه زیر نظر گرفته بودمش دیدم توی حال و هوای خودشه و یه چشم به تلویزیون و یه چشم به لقمه اش قشنگ از پس کاراش بر میاد... ته دلم قیلی ویلی رفت ...
توی کلاس فارسیش که شنبه ها میره، بهش گفتن شعر "جان مریم" رو تمرین کنه که برای عید میخوان برنامه اجرا کنن. بگذریم از اینکه توی خونه راه میره و میخونه و صبح با خوندن اون شعر بیدار میشه و شب به خواب میره، کتاب " تصنیفها، ترانه ها و سرودهای ایران زمین" همسر جان رو هم میگیره دستش و صفحه مربوط به این ترانه رو میاره و به منم میگه آهنگش رو بذارم که از روی شعر و همراه با آقای نوری بخونه!!! پای تلفن بابام بهش میگن: هانا جون عید میایی بابایی رو ببینی؟ میگه آخه بابایی نمیتونم من busy هستم، باید "جان مریم" بخونم : )
یه سوپر ایرانی هست تقاطع "یانگ" و "الگین میلز" به اسم "سوپر شایان". من هر چی از برخورد خوب و کلاسشون بگم کم گفتم. بر خلاف جاهای دیگه ( البته سوپرتهران هم خیلی خوش اخلاقن) که انگار دارن لطف میکنن بهمون جنس ایرانی میفروشن، با روی باز و لب خندون و احترام رفتار میکنن. من که هر بار رفتم غیر از اجناسی که به خاطرشون اونجا بودم، یه عالمه چیزای دیگه هم خریدم.