چند روز پیش داشتم با مامان اینا صحبت میکردم که هانا اومد و اجازه گرفت که بره حیاط پشتی و منم رفتم توی اتاق خودمون روی تخت که به حیاط دید کافی داره نشستم ایشونم زودی برگشت توی خونه ... اون ابر و اسکاچی رو که برای وسایل توی حیاط گذاشتم رو با خودش آورده بود و ازم پرسید که اشکالی نداره که اینو آورده و منم گفتم که نه چه اشکالی داره اما جاش توی حیاطه ... بعد از تموم شدن حرفام اومدم به هانا سر بزنم که دیدم چشمتون روز بد نبینه از در اتاق که میایی بیرون بوی مایع ظرفشویی میاد ... رفتم میبینم که کف آشپزخونه رو مایع ریخته و دو تا اسکاچها رو ( یکی مال حیاط و اون یکی مال آشپزخونه) گذاشته زیر پاش و داره اسکیت میکنه ... بهش میگم این چه کاریه؟ میگه توی تلویزیون داشتن اسکی روی یخ میکردن و منم خواستم همون کار رو بکنم ... هم خنده ام گرفته بود از فکرش و کارش و هم عصبانی بودم از اینکه چجوری باید تمیز کنم این مایع غلیظ و چسبنده رو با در نظر گرفتن این مسئله که اینجا کف آشپزخونه و حموم و دستشویی چاهک نداره ... یه اخم اساسی بهش کردم و گفتم اصلن از این کارت خوشم نیومد و شروع کردم به تمیزی... یه بار با دستمال خیس خیس که دو سه دفعه نزدیک بود پخش زمین بشم اینقدر که لیز شده بود... دو سه بار با دستمال خشک ... دوباره با دستمال نمدار و آخرشم با ماپ ... این بین هم از دیدن تلاش من و شنیدن غرغرهای زیر لبیم گریه اش گرفت و زد زیر گریه ... از اون گریه هایی که دل آدم کباب میشه اما به روی خودم نیاوردم... گفتم باید بدونی که کار بدی کردی و چقدر خطرناک بوده چون هم ممکن بود خودت با مغز بیایی روی زمین و هم من...بعدشم که اینهمه کار برای من تراشیدی... گفت ببخشید اشتباه کردم ... گفتم خوبه که میدونی اشتباه کردی و معذرت میخوای اما این نمیشه که هر کاری بکنی و بعدش با یه معذرت خواهی تموم بشه... بعضی کارا با معذرت خواهی درست نمیشه... با گریه رفته از توی اتاق عکس من و خودش رو که توی بغلمه و هر دو با لبخندی به پهنای صورت به دوربین نگاه میکنیم رو آورده و میگه " فقط اینو آوردم که ببینی وقتی میخندی چقدر خوشگل میشی... قیافه ات وقتی میخندی یادت بیاد!!!" وااااااااای ته دلم قندی بود که با شیرین زبونیا و دل به دست آوردنش آب میشد ... بوسش کردم و گفتم این بار اشکالی نداره اما خواهش میکنم دیگه از این کارای خطرناک و پر دردسر نکن باشه؟ ... راضی خندید و بغلش کردم ... همچین سرش رو فرو کرد توی بغلم و نفس عمیق کشید که همه وجودم آب شد ... چند بار بوسیدمش و همونجوری توی بغلم رفتیم نشستیم روی کاناپه ...
همچنان هر قاصدکی که میبینه میگیره و برای زودتر اومدن مامانا اینا آرزو میکنه و فوت میکنه ... هر هواپیمایی توی آسمون میبینه میپرسه که این دیگه مامانا اینا رو آورده یا نه ... هر بار تلفنی ازشون سوال میکنه که فردا میان یا نه ... دوست خوبم داشت میرفت ایران و یه سی دی از چند ماه اخیر خودمون رایت کردم و لطف کرد و برد ... مامان میگه باورت میشه روزی حداقل یه بار نگاهش میکنم؟ ...
اینم بگم و برم ... هوا اینقدر عالیه که نمیشه وصفش کرد ... آفتاب به نهایت درخشنده و نسیم خنک به نهایت لطیف ... اینا رو با چاشنی صدای جیرجیرکها که در طول روز هم شنیده میشن تصور کنین ... اونوقت هوای دل انگیز شبها رو با باد ملایم و خنکی دلپذیر و وسعت زیبایی شب و صدای خوش جیرجیرکها رو هم در ادامه اش به اون تصویر اولی اضافه کنین ... شبها پنجره اتاق رو باز میذاریم و میریم زیر پتو ... دمدمای صبح که قشنگ خنک میشه پرده رو میندازیم که جلوی باد رو بگیره اما خنکیش رو نه ... اما هفته گذشته یه پرنده خودشیفته نمیدونم از کجا سر و کله اش پیدا شده بود که سر صبحی میزد زیر آواز... فکر کنم تازه بالغ بود و صداش همچین خروسکی ... ای خدا همچین ته دلم بهش بد و بیراه میگفتم که اگر در طول این یک هفته که دیگه اثری ازش نیست، شکوفا نشده باشه و کاملن بالغ نشده باشه، حتمن به مرگ ناگهانی دچار شده : ) ...
یه مدته هر حرفی از دهن ما درمیاد و به هر بهانه ای سراغ "مامانا و بابا فرخ" رو ازمون میگیره ... هر دفعه هم باهاشون حرف میزنیم از مامانم میپرسه دیگه فردا میایین؟ و اونم طفلک بغضش رو قورت میده و میگه شما دعا کن من زودی ویزا بگیرم و بیام ... به من میگه شاینا خیلی luky هست. میگم چرا دخترم؟ میگه آخه هم مامان بزرگش پیششه، هم بابابزرگش... دلم آب شد براش طفلکمو ...آخ روضه میخونه برامون ... دیشب خونه دوستم بودیم و با آیلین مشغول بازی بودن که دید پسر عمه اش که یه آقای ۲۸ ساله اس داره سلام علیک میکنه ... اول که خودش رو کلی برای اون لوس کرده و اونم که عاشق هاناس یه دنیا نازش کرده و بوسش کرده ... بعدش هم اومده میگه مامان پس چرا فمیلیه ما اینجا نیست؟ چرا اینقدر کازین آیلین بزرگه؟ ... گفتم خانواده ما هم یواش یواش همه شون میان نگران نباش ... دیروز صبح هم برنامه عموش رو توی تلویزیون دیده و میگه آخ بابا نمی دونی من چقدر دلم برای عمو فرهاد تنگ شده !! بازم بگم یا اشکتون در اومد؟ : )