تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
خوب دیگه تنبلی بسه ... این تعطیلات به قدری عالی و پر و پیمون گذشت که کمتر وقت آمدن اینجا و نوشتن رو داشتم ... از شب یلدا دور هم بودیم و مهمونی داشتیم تا یکی دو روز بعد از سال نو ... چند تا خانواده جدید توی این مهمونیا به جمعمون اضافه شدن ( یعنی نه که تازه آمده باشن اینجا، ما باهاشون به تازگی آشنا شدیم) که بسیار دوست داشتنی و خوش مشرب هستن ... این وسط غیر از ما بزرگترا که کلی خوشحال بودیم از دیدن همدیگه و شادی و حرکات موزون، بچه ها برای خودشون به قولی ترکوندن ... کلی کادوهای حسابی برای هانا خانم تهیه شد و یه عالمه دیگه هم هدیه گرفت از راههای دور و نزدیک که آخریش همین امروز صبح از طرف مامانا و بابایی رسید ( یه پالتو و لباس مهمونی و کلی خرده ریز دیگه که محشر بودن) .دوستای خوبمون، برادر جان و همسر گلش، سانازی، همه و همه یه عالمه دخترکمون رو خوشحال کردن... وسط این شلوغیا هم یه شب کنسرت ابی و فرشید امین و هلن بود که به اتفاق با دوستان تصمیم گرفتیم بچه ها رو بذاریم پیش یه پرستار بچه ... هم اونا کیف کردن و هم ما دیگه خودمون رو کشتیم از بس حرکات موزون ریختیم و با خواننده ها همراهی کردیم ...آخر شب صداهای همگی از ته تهای چاه در میومد و شنیدنی شده بود... تعطیلات بسیار خوبی بود و حسابی چسبید ...

از هانا خانم بگم که حرفا و سوالاتش هوش از سرم میپرونه و گاهی فکر میکنم چقدر باید دامنه اطلاعاتم رو گسترش بدم برای جوابای صحیح و در عین حال قابل درک برای بچه ای توی این سن و سال ... عزیزکم دیگه حسابی داره با سواد میشه و دستخط و نوشتنش هم پیشرفت کرده ...معمولن روزی حداقل یک کتاب رو براش میخونم و سعی میکنم اگر کتاب سخت تریه که خودش نمیتونه لغات رو بخونه، کلمات آسونش رو ازش بپرسم... دائم تمرین میکنه و هیجی کردن رو یاد میگیره و بیشتر وقتا هم برای هر کلمه ای یه هم قافیه پیدا میکنه ... مثلن میگه cat  and hat با هم رایم میکنه ( هم قافیه هستن) ...نقاشیای خیلی قشنگی میکشه و معمولن با دیدن یه کارتون یا فیلم کودکان، شروع میکنه به کشیدن شخصیتاشون...توی بیشتر نقاشیا و بازیاش و حتی چیدن عروسکاش، همه اعضای خانواده هستن ... یعنی اگر داره با اسباش بازی میکنه یکیشون بابای خانواده اس و یکی مادر و دو تا هم بچه ...خیلی به مسائل علمی علاقه داره و همینجوری سرسری از روی مطالب کتاب نمیگذره .... یه سری کتاب براش خریدیم که یه معلم مدرسه با اتوبوس مدرسه که جادوییه همراه بچه ها سفرهای علمی میکنن و مثلن مثل یه قطره بارون میشن و همه مراحل از دریا تا اون بالا و برعکس رو خیلی قشنگ توضیح میده ( کارتون این کتابا  رو هم دیدم که نشون میدن ) ...حرف زدنش هم پخته تر شده و با فکر صحبت میکنه ... یه بار داشتیم با هم تلویزیون میدیدیم و برنامه راجع به حیوونای محتلف بود که یهو رسید به آفتاب پرست... من که هر چی فکر کردم اسمش به انگلیسی یادم نمیامد، از هانا پرسیدم اسم این حیوون به انگلیسی چی میشد دخترم؟ اونم یه خرده فکر کرد و با یه قیافه حق به جانب در حالی که انگشتاش رو جلوی صورتش پیچ و تاب میداد گفت: همین دیگه، منو هی میبری ایران، منم انگلیسی یادم میره!!!! واااااای اینقدر بوسیدمش و نوک انگشتاش رو گاز گاز کردم که دلم راضی بشه ... خیلی سعی میکنه فارسیش رو همونجور خوب حفظ کنه و بعضی لغات رو فکر میکنه تا معادل فارسی براش پیدا کنه و بگه و وسط هیجان و تلاش یه چیزایی میپرونه که بساط خنده چندین دقیقه ای برامون فراهم میشه ... مثلن یه روز به همسر جان میگه بابا با این کاغذا برای من نمکدون درست میکنی؟ اون طفلک هم کلی فکر کرد و ۱۸۴ تا به کاغذ بیچاره زد اما نشد که نشد. عاقبت گفت بابا جون یادم نمیاد . اوشون هم گفت خوب پس برام "شوفاژ" درست کن!!! من و همسر جان هی به هم نگاه کردیم که شوفاژ دیگه این از کجا آورده؟ با هم یکصدا پرسیدیم شوفاژ؟ گفت بله دیگه همون که شبا بیداره، همون که میشه bat ... حالا مگه من میتونم جلوی خنده ام رو بگیرم؟ گفتم آهان " خفاش" میخوای؟  ... یه بارم بعد از دیدن فیلم "دزد عروسکها" و در حال عوض کردن لباساش، بهش میگم فسقلی اینقدر وول نخور تند و تند بپوش تا سرما نخوردی. برگشته میشه " فیتیلا خیال کردی" منم هی عین این تستای چند جوابی دارم نزدیک ترین لعاتی که به نظرم میرسه با "فیتیلا" جا به جا میکنم که بفهمم در افشانی خانم چه معنی میده که یادم اومد از کلمات قصار آقای گنجو خانه که  میگه " فوتینا، خیال کردی" ... از زور خنده لباس پوشیدن و همه رو ول کردم ولو شدم روی زمین و اونم از مدل خنده من بیشتر از خودم میخندید و هیچ کدوم نمیتونستیم از جامون بلند بشیم ...

چند وقتیه میخواستم مطلبی رو اینجا بنویسم که به دلیل بی خبر بودن برادرم از موضوع و اینکه به خاطر امتحاناتش و بعد هم مراسم فارغ التحصیلیش، با مشورت با مامان و بابا صلاح دونستیم که تا بعد از جشنش چیزی ندونه، راجع بهش ننوشتم... بعد از رفتنمون به ایران اتفاقی در حد فاجعه برای خانواده مادریم افتاد که خیلی دردناک بود ... من دو تا دایی دارم که ار بچگی به خاطر فاصله کم سنی خیلی با هم اخت و صمیمی هستیم ... یعنی بچگیهای من پر از خاطرات شاد با اونا بودنه ... بزرگتر شدنم ، مهمونیا، شادیا و همه و همه با حضورشون برام پر رنگ تر و زیباتره ... اما امسال دایی جوونم به خاطر سانحه رانندگی از پیش ما رفت ... از عمق درد و غصه ام توی اون روزا و حتی همین الان که دارم مینوسم هر چی بگم کمه ... خیلی وقتا سعی میکنم بهش فکر نکنم تا بتونم این بغض رو قورت بدم ... هر چی تعریف میکنم، هر چی میخوام بگم بالاخره یه رد پایی از اون عزیز مهربونم هم توش هست ... هر وقت خوابش رو میدیدم، امکان نداشت اتفاق بسیار خوبی برام نیوفته، همیشه به شوخی بهم میگفت نذر من کن تا خبرای خوب بشنوی و منم میگفتم دایی محسن به خدا اگر اونی که میخوام بشه حتمن یه چیز خوب برات میخرم ... اونم دستاش رو میکوبید به هم و میگفت آخ جون از این به بعد هر شب میام به خوابت ... اصلن چه طوره یه پول پیش بگیرم و قسطی بیام تو خوابت ... اینقدر شوخ و سرزنده و مهربون بود که باورم نمیشه دیگه صدای خنده های بلندش رو نمیشنوم ... دیگه توی مهمونیا کی مجلس رو گرم میکنه نمیدونم ... طفلک مامان خیلی براش ضربه سختی بود ... حتی برای بابا هم بسیار سخته از بس به هم علاقه داشتن ... شما رو به هر چی براتون مهمه قسم موقعی که خواب آلود هستین رانندگی نکنین ... دایی کنار دست راننده ای بود که فقط یک لحظه چشماش رو بسته و بعد هم ماشین چپ شده و طرف شاگرد اومده روی زمین و در جا ... تموم ... راننده و طرف دیگه ماشین سالمه ... اینجور مواقع برای همه صبر میخوام ... هیچ چیز دیگه ای جای بابا رو برای اون دو تا بچه که یکیشون تازه امسال رفت اول دبستان نمیگیره  ... برای همسر جوونش خیلی غصه خوردم ... طفلک آب شد ... خدایا صبر بده ...

یه چیز دیگه هم بگم و برم ... من فقط یه عمه دارم ... همون یه دونه رو هم اندازه دنیا دوست دارم از بس که مهربون،باسواد، خاکی، فهمیده و در یک کلام گله ... الان خودم عمه دو تا عروسک و عسل قشنگ و خوشمزه ام ... هیچوقت فکر نمیکردم دلم برای عکس یه نفر هم اینقدر تنگ بشه ... اما باور کنید از اون ته دلم دوستشون دارم ... صدای نفس و آقوم کردن رایان همچین دلم رو ناز میکنه ... شیرین زبونیای هلیا اینقدر برام شنیدنی و خوشاینده که میخوام از راه دور گازش بگیرم ... یعنی اونا هم همینقدری که من دوستشون دارم، دوستم دارن؟ ... یعنی منم عمه خوبیم براشون؟ ... خدا همه بچه ها رو برای مادر و پدراشون و برعکس حفظ کنه ... آمین ....

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت   توسط شبنم  |