این روزا هوا خیلی خوبه ... این روزا نفس که میکشی ته دلت یه چیزی وول میزنه و نمیدونی به خاطر چیه ... این روزا هوا، هوای عشقه ... یاد ۹ سال پیش میوفتی ... یکی از همین روزای اسفند ... یعنی دقیقن دهم اسفند، رفتیم توی خونه خودمون ... کنار هم ... پشت به پشت هم ... اینقدر سرخوش و مالامال آرزوهای قشنگ و بلند بودیم که هیچ چیز جرات نمیکرد رنگ چشمامون رو خاکستری کنه ... هیچ کس و هیچ حرف و هیچ حرکتی اونقدر قدرت نداشت تا از پس شور و انرژی ما بر بیاد ... هر دو دلداده بودیم و مست از وصال ... برق نگاهمون همه فکر و روح و قلب اون یکی رو توی چنگش داشت ... اولین صبحانه دو نفره توی خونه خودمون بعد از خواب چند ساعته رو یادم نمیره ... کابینت ساز بدقول هنوز جای گاز و درای کابینتا رو نیاورده بود ... هر کی بهم میرسید میگفت: اگر جای تو بودم دق میکردم که وسایل آشپزخونه م اینجوری معلومه و درای کابینتا هنوز نصب نشده ... میخندیدم ... نه که بی خیال باشم ... نه که دلم نخواد آشپزخونه کامل باشه ... نه ... برام اهمیتش در درجه چندم بود ... حالا چند روز اینور و اونور فرقی در اصل قضیه نداشت ... با دقت و حوصله و سلیقه همه اثاث رو چیده بودم و میدونستم حتی اگر اون درهای کذایی نرسه هم خیلی زشت و زننده نمیشه ... داشتم میگفتم ... چون گاز هنوز وصل نبود، از صبحانه گرم هم خبری نبود ... به قدری هم هوا اون روزا سرد بود که فقط یه دوش آب گرم میتونست اون سرمای دیوارای خونه نوساز طبقه چهارمی که از چهار طرف باد میخورد رو از تن آدم دربیاره ...از حموم که دراومدم، گفتی بیا صبحانه ... چقدر بهم اون بیسکویت کرمدار شکلاتی با یه لیوان شیر مزه داد ... نشستیم روبروی هم ...به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم .. باورمون نمیشد که این دو نفر خودمونیم که "زن و شوهر" ، "یار و غمخوار" ، "پشت و پناه"، " همدل و همراز" و در یک کلام " همسر" همیم ... فرشید ... برق نگاهم همیشه حرفای دلم رو لو میده ... خودت خوب رد نگاهم رو میخونی ... نشونی رو درست اومده ...آخرش به خود خود خودت میرسه ... ۹ سال کنار تو بودن، لذتی داشته و داره که بدون هیچ ابایی فریاد بزنم و بگم همیشه یه دونه منی ...
دقیقن شب قبل از سالگرد ازدواجمون، من برای اولین بار زن عمو، شدم ... یه کوچولوی دوست داشتنی که عاشق اون دستای قشنگ و لپای خوردنیش شدم ... فرزاد جونم، خوش اومدی عزیز دلم ... خیلی دلم میخواد بدونی این یه دونه عمو، چه جوری عاشقته و روزی چند بار عکسات رو دوره میکنه ... هانا هم از اینکه کوچکترین کازینش به دنیا اومده خیلی خوشحاله ... فرهاد جون و ندای نازنینم، هدیه زیبای خدا، مبارکتون باشه ....
+
نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت توسط شبنم
|