تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
دختر من ... دختر زیبا و مهربون من ... دختر فهمیده ، عاقل و قانع من ... دختر باهوش، زرنگ، تیزبین و دردونه من ... دختر ۶ ساله من تولدت مبارک ... ممنون عزیزکم ... ممنون امید و هستی من ... ممنون که آمدی و اجازه دادی شیرین ترین مزه زندگی، گوارای وجودمون بشه ... ممنون که با دونه دونه کارا و ذره ذره وجودت ما رو غرق در لذتی کردی وصف نشدنی ... قشنگ من این روزا دائم دارم ورق میزنم برگه های زندگی ۶ ساله ت رو ... ورق میزنم و صورتم باز میشه ... نگاهت میکنم ... نگاه میکنم و سرتا پات رو خوب برانداز میکنم ... تو همون هانای کوچولوی منی؟ ... تو همون دختر شیرین زبونی هستی که تاتی تاتی میکرد و دلمون رو با حرفای تازه و کارای جدیدش آب میکرد؟ ... تو همون دخترک مهدکودک برو هستی که صدات میزدن و با شوق میدویدی و تند و تند اتفاقای اون روز رو تعریف میکردی؟ ... اینی که من میبینم، دختری قد کشیده و خوش فرم با موهایی تابدار و طلاییه که وقتی حرف میزنه یه دنیا فکر پشت تک تک کلماتشه، که وقتی میدوه و موهاش رو به دست باد میده و میدونه که تماشاش میکنیم عشوه ای زیرکانه میاد و قری به کمر میده و زیر چشمی نگاهی میکنه و شروع به دلبری میکنه ... این دختر ۶ ساله رو میبوسم، میبویم، ناز میکنم و در یک کلام زندگی میکنم ... هر بار برای پوشوندن لباس، تک تک اعضای بدنت رو میبوسم، چون میدونم بزرگتر که بشی شرم میکنی و نمیذاری اینجور آزادانه کیف کنم ... شبا موقع خوندن لالایی توی گردنت فرو میرم و بوی تنت رو عمیق میفرستم توی ریه های عاشقم ... عزیز دل ۶ ساله م ... همیشه توی قلب و فکر و روح و وجود من و پدرت هستی و بهترین چیزا رو برات میخوایم ... تولدت مبارک نفس من ... 
+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت   توسط شبنم  | 
صد تا سلام ... سال نو مبارک ... سال خیلی خوبی برای همه باشه ... تنتون سالم و دلتون خوش و جیبتون پر پول ...

مراسم چهارشنبه سوری با شکوه و قشنگی فراوون به یمن وجود نماینده ایرانی پارلمان شهرمون، برگزار شد و ما هم از روی آتش پریدیم و زردیامون رو دادیم بهش و سرخیا رو گرفتیم ... موزیک زنده و مراسم قشنگی هم برپا بود که به وجد آورده بود همه رو ... برای عید هم تعطیلات مارچ عزیز به کمکمون اومد و من و هانا یک هفته، ده روزی خوش گذروندیم ... ساعت تحویل سال حدود یک ربع به ۸ صبح بود که بسیار وقت مناسبی بود از این جهت که همه مون کنار سفره هفت سین بودیم و دعای محبوبم رو خوندیم و کادو و بوسه و بعدم همسرجان رفت به سمت کار ...هانا خانم از مامانا و بابایی مبلغ قلنبه ای عیدی گرفته بود که با قسمتیش یه "بره" از مغازه ای که خودت عروسک رو درست میکنی و توش رو پر میکنی و حمومش میکنی و لباس و کفش و گل سر و خلاصه همه چیز براش میخری و بعدم براش شناسنامه میگیری خرید ... با قسمت دیگه ش هم یک نینتندو دی اس خرید به رنگ محبوبش که قرمزه و الان تقریبن من همه ش منتظرم هانا بره بخوابه که بپرم برم سراغ گیمش و خودم رو با آقای بازی ماریو خفه کنم : ) ... شبش هم رفتیم یک رستوران عالی و با پدر همسرجان که دوهفته ای هست که پیش ما هستن جشن گرفتیم ... شنبه شب رو از سه، چهار هفته پیش برای جشن نوروز یه رستوران با موزیک زنده رزرو کرده بودیم همراه با دوستامون که حدود ۳۵ نفر میشدیم ... جای همگی خالی که بسیار خوش گذشت و از خجالت کمر و ماهیچه های پا و دست دراومدیم ... من که آخراش کفشای پاشنه بلند رو کندم و پا برهنه بین اون همه پاشنه های بلند و آقایون سنگین وزن که در حال ورجه وورجه بودن، ادامه دادم : ) ... از امروز هم که روال به حالت عادی برگشته و صبح من و هانا رفتیم دنبال تحصیل علم و همسر جان هم دنبال لقمه ای نون ( یا با پنیر یا با بوقلمون ... امشب برسه ببینم کدومشو خریده) ... از همه دوستای هوبم که برام ایمیلای خوشگل فرستادین، کامنتی پر محبت گذاشتین، توی فیس بوک تبریک گذاشتین ، تکست دادین و تلفن کردین یه دنیا ممنونم ... نمیدونین هر کدوم چقدر انرژی و هیجان بهم میده ... بازم عیدتون مبارک و نوروز شاد و خوبی داشته باشین ... سال ۸۸ برای همه مبارک ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت   توسط شبنم  |