آروم میاد کنار در اتاق و میبینه دارم با کامپیوتر کار میکنم ... ازم میپرسه که چی دوست دارم؟ ... نگاهم رو از مانیتور میگیرم و به موجود عزیزی که همه وجودش غرق عشق میکنه منو، نگاه میکنم ... میگم یعنی چی عزیز دلم؟ ... میگه یعنی اگر چه چیزی رو توی یه نقاشی ببینی خوشت میاد؟ ... به وسعت قلب مهربونش لبخند میزنم و میگم هر چی که نقاش بکشه من دوست دارم ... میگه حالا شما بگو ... میگم من عاشق رنگهای قشنگ توی نقاشی هستم ... با خوشحالی و بدو بدو میره سراغ کارش ... توی دلم به این سادگی و مهربونیش غبطه میخورم ... چقدر راحت و ساده، دوست داشتنش رو با یادآوری اینکه میدونه فردا تولدمه بهم تزریق میکنه .... چند دقیقه بعد با یه کاغذ بزرگ میاد تو و میگه مامان خوبم تولدت مبارک ... با ذوق نقاشی رو ازش میگیرم و نگاه میکنم ... دور پاها و کف دستاش رو روی کاغذ کشیده و توی هر کدوم برام چیزی نوشته ... نوشته که دوستم داره ... برام قلب کشیده ... بغلش کردم و صورت برگ گلش رو صد بار بوسیدم ... نقاشیش رو بردم و کنار تختم زدم به دیوار ... شب مثلن یواشکی از همسر جان میپرسه که فردا رو یادشه و اینکه پدرش آماده هست یا نه : ) ... یه نگاهی به لبخند آروم همسرجان و حالت خاص چشماش وقتی مهربون میخنده میکنم بعدم برمیگردم به قرص ماهم نگاه میکنم ... خدایا چقدر من این دو تا موجود رو دوست دارم ... خدایا برای داشتنشون ازت ممنونم ... همسر جان برام یه دوچرخه قرمز خوشگل خریده ... عصرا با دخترک میریم دوچرخه سواری ... تلفن زنگ میزنه ... برمیدارم و صدای مهربون عزیزترین موجودات عالم توی گوشی و قلب و فکرم میپیچه ... خدایا چقدر این دو تا فرشته رو دوست دارم ... نه، میپرستم ... خدایا پدر و مادرم رو برام سلامت حفظ کن ... کادوی نقدی درشتی برام فرستادن ... چجوری باید ازشون تشکر کنم من آخه؟ ... چند روزیه که برام شمارش معکوس میکنن پای تلفن برای رسیدن به روز تولدم ...چجوری اینهمه عشق رو جواب بدم؟ ... بغضم میگیره ... به هوای اینکه گوشی رو بدم تا هانا باهاشون حرف بزنه سکوت میکنم ... بعد با صدای شاد و دل و قلوه دادن و گرفتن نوه و مادربزرگ و پدربزرگش انرژی میگیرم ...به صدای خنده دخترک که داره سر به سر مامانم میذاره و همه چیز رو برعکس جواب میده میخندم ... مامانم هم از اون طرف کلی کیف میکنه ... بابا با هانا همون کلمه مخصوص خودشون رو رد و بدل میکنه ... میپرسه " هانا خانم چِخبِر؟" این کلمه من درآری بابا و هاناس و یعنی چه خبر؟ ... ایشونم میپره بالا و پایین و میگه هیچخبٍر که یعنی هیچ خبر ( چ و خ ساکن گفته میشه) ... بعدم پا میشه براشون شروع میکنه قر دادن و دلبری که منم تند و تند گزارش میدم که داره اینجوری میکنه و اونجوری اطوار میریزه و بازم دلم میلرزه که از دور باید لذت نوه شون رو ببرن ... ازشون برای همه چیز بازم تشکر میکنم و خداحافظی ... شام پیتزای خوشمزه ای از پیتزایی محبوبم میخورم ... همونجا رفتیم و اینقدر شلوغه که برای حرف زدن هوار میکشیم ...چقدر صورتاشون شاده ... چقدر شب خوبیه شب تولدم ...
هنوزم می شه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
+
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت توسط شبنم
|