<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شبشیدها</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/</link>
<description>خاطره و روزنوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Sep 2009 19:15:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کلاس اولی خونه ما ...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-443.aspx</link>
<description>فکر میکنم روز اول مدرسه برای همه، یکی ار مهمترین و پر هیجان ترین روزهای عمر باشه... دختر کوچولوی من هم بزرگ شده و حالا کلاس اوله ... چه هیجانی برای خرید لباس و کفش و کیف و غیره داشتم ... همه رو با خودش رفتیم و انتخاب کردیم ... از شب قبل کیفش رو آماده کردم و لباساش رو هم مرتب روی مبل اون اتاق آماده گذاشتم ... جورابا و کفشا هم کنارش جفت شده و آماده بودن ... یه حموم حسابی رفت و شام رو به موقع خورد و برای خواب آماده شد ... از یک هفته قبلش شروع کردیم که ساعت خوابش رو برای زود خوابیدن و زودتر بیدار شدن تنظیم کنیم ... صبح زود با صدای زنگ موبایل همسر جان که روی ساعت ۶:۳۰ کوک شده بود بیدار شدیم ... قلبم با لرزش خاصی میزد ... رفتم سمت تختش و تا موهاش رو نوازش کردم چشماش رو باز کرد و گفت صبح به خیر، باید برم مدرسه امروز؟ ... گفتم صبحت به خیر عزیز دلم، بله که امروز میری مدرسه ... اولین روز کلاس اولت مبارک ... یه خورده از زیر ملافه تن نرمش رو نوازش کردم و بعد بلند شدیم ... همسر جان زیر چایی رو روشن کرد و غذا و خوراکیش رو توی کیفش گذاشت...منم مشغول آماده کردن خودم و هانا شدم ... صبحانه رو خوردیم و کفشا رو ور کشیدیم و دخترک ۶ ساله رو از زیر قرآن رد کردیم ... همسر جان دوربین به دست با هانا رفت به سمت محل ایستادن اتوبوس مدرسه و منم لیوان چای به دست ماشین رو روشن کردم و دنبالشون راه افتادم ... چند تا عکس گرفتیم و اتوبوس رسید ... دختر کلاس اولی ما همراه دو تا پسر همسن و سالش سوار شدن و رفتن به طرف مدرسه ... مرتب این شعر توی گوشم می پیچید &quot; در دل دارم امید، بر لب دارم پیام... هم شاگردی سلام ... هم شاگردی سلام&quot; با بهترین آرزوها روونه ش کردیم ... من باید زودتر از همسرجان میرفتم ... برای همین خداحافظی کردم و رفتم و همسرجان هم با یکی دو تا دیگه از مادر و پدرهای بچه ها رفتن که توی کلاس بندی و رفتنشون به داخل مدرسه همراهیشون کنن ... البته از دو سه هفته قبلش، یه نامه از مدرسه اومد که هم یک برچسب اتوبوس داشت که مخصوص شاگرداییه که از سرویس مدرسه استفاده میکنن و هم اسم معلم و شماره کلاسشون رو اطلاع داده بود ... خلاصه کلی ازش فیلم و عکس گرفته بود ... عصری که اومدن دنبال من کلی تعریفی داشت از اولین روز کلاس ...از معلمشون با دیدن عکسش خیلی خوشم اومد... امیدوارم همه بچه ها توی درس و زندگی و درس زندگی موفق باشن...سال نوی تحصیلی رو با چند روز تاخیر تبریک میگم ... هانای خوب ما،از خدای بزرگ سلامتی و موفقیت و خوشبختیت رو آرزو میکنم ... مبارکت باشه این روز و همه روزهای بزرگ زندگیت ... خوب درس بخون عزیزکم ...</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 19:15:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=443</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-443.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد ...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-442.aspx</link>
<description>آروم میاد کنار در اتاق و میبینه دارم با کامپیوتر کار میکنم ... ازم میپرسه که چی دوست دارم؟ ... نگاهم رو از مانیتور میگیرم و به موجود عزیزی که همه وجودش غرق عشق میکنه منو، نگاه میکنم ... میگم یعنی چی عزیز دلم؟ ... میگه یعنی اگر چه چیزی رو توی یه نقاشی ببینی خوشت میاد؟ ... به وسعت قلب مهربونش لبخند میزنم و میگم هر چی که نقاش بکشه من دوست دارم ... میگه حالا شما بگو ... میگم من عاشق رنگهای قشنگ توی نقاشی هستم ... با خوشحالی و بدو بدو میره سراغ کارش ... توی دلم به این سادگی و مهربونیش غبطه میخورم ... چقدر راحت و ساده، دوست داشتنش رو با یادآوری اینکه میدونه فردا تولدمه بهم تزریق میکنه .... چند دقیقه بعد با یه کاغذ بزرگ میاد تو و میگه مامان خوبم تولدت مبارک ... با ذوق نقاشی رو ازش میگیرم و نگاه میکنم ... دور پاها و کف دستاش رو روی کاغذ کشیده و توی هر کدوم برام چیزی نوشته ... نوشته که دوستم داره ... برام قلب کشیده ... بغلش کردم و صورت برگ گلش رو صد بار بوسیدم ... نقاشیش رو بردم و کنار تختم زدم به دیوار ... شب مثلن یواشکی از همسر جان میپرسه که فردا رو یادشه و اینکه پدرش آماده هست یا نه : ) ... یه نگاهی به لبخند آروم همسرجان و حالت خاص چشماش وقتی مهربون میخنده میکنم بعدم برمیگردم به قرص ماهم نگاه میکنم ... خدایا چقدر من این دو تا موجود رو دوست دارم ... خدایا برای داشتنشون ازت ممنونم ... همسر جان برام یه دوچرخه قرمز خوشگل خریده ... عصرا با دخترک میریم دوچرخه سواری ... تلفن زنگ میزنه ... برمیدارم و صدای مهربون عزیزترین موجودات عالم توی گوشی و قلب و فکرم میپیچه ... خدایا چقدر این دو تا فرشته رو دوست دارم ... نه، میپرستم ... خدایا پدر و مادرم رو برام سلامت حفظ کن ... کادوی نقدی درشتی برام فرستادن ... چجوری باید ازشون تشکر کنم من آخه؟ ... چند روزیه که برام شمارش معکوس میکنن پای تلفن برای رسیدن به روز تولدم ...چجوری اینهمه عشق رو جواب بدم؟ ... بغضم میگیره ... به هوای اینکه گوشی رو بدم تا هانا باهاشون حرف بزنه سکوت میکنم ... بعد با صدای شاد و دل و قلوه دادن و گرفتن نوه و مادربزرگ و پدربزرگش انرژی میگیرم ...به صدای خنده دخترک که داره سر به سر مامانم میذاره و همه چیز رو برعکس جواب میده میخندم ... مامانم هم از اون طرف کلی کیف میکنه ... بابا با هانا همون کلمه مخصوص خودشون رو رد و بدل میکنه ... میپرسه &quot; هانا خانم چِخبِر؟&quot; این کلمه من درآری بابا و هاناس و یعنی چه خبر؟ ... ایشونم میپره بالا و پایین و میگه هیچخبٍر که یعنی هیچ خبر ( چ و خ ساکن گفته میشه) ... بعدم پا میشه براشون شروع میکنه قر دادن و دلبری که منم تند و تند گزارش میدم که داره اینجوری میکنه و اونجوری اطوار میریزه و بازم دلم میلرزه که از دور باید لذت نوه شون رو ببرن ... ازشون برای همه چیز بازم تشکر میکنم و خداحافظی ... شام پیتزای خوشمزه ای از پیتزایی محبوبم میخورم ... همونجا رفتیم و اینقدر شلوغه که برای حرف زدن هوار میکشیم ...چقدر صورتاشون شاده ... چقدر شب خوبیه شب تولدم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم می شه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه&lt;BR&gt;ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 10:44:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=442</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-442.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-440.aspx</link>
<description>از وقتی فیلم &quot;میم مثل مادر &quot; اکران شد و بعدم توی اینترنت اومد، جلوی خودم رو گرفتم که نبینمش ... برای اینکه خودم رو خوب میشناسم ... یعنی چند بار هم روی دانلود یا دیدن آنلاینش کلیک کردم اما پشیمون شدم ... امروز رفتم سراغ کنترل ماهواره و زدم روی کانالای ایرانی ببینم آهنگ جدیدی چیزی داره یا نه ... دومین شبکه داشت این فیلم رو نشون میداد ... تازه هم شروع شده بود و داشت اسامی بازیگرا و غیره رو مینوشت ... خیلی بی اراده نشستم تا ببینم میتونم ببینمش یا نه ... اول اینکه به قدری روند ماجرا منو گرفت که نشد بزنم یه کانال دیگه یا خاموشش کنم ... بعدم از اون ته دل با مادر داستان همدردی کردم و زار زدم ... چقدر سخته ... داشتن بچه مریضی که پاره وجودته و شاید بقیه نمیخوانش ... اینکه چجوری با همه مشکلات روانی و جسمانی و مالی بزرگش کنی ... اینکه هربار بدن کوچولوش رو برای سلامتی خودش سوراخ کنی و تزریق ماده حیاتی رو انجام بدی ... نمیدونم کیا دیدن این فیلمو و کیا نه ... اما اگر مثل من کم جنبه هستین توی این موارد نبینین ... من که اون ته قلبم تیر کشید ... با اینکه گلشیفته برای این نقش جوون بود ولی مرحبا داره این هنرمندیش ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو هفته طلایی و رویایی رو کنار برادرم و خانواده ش گذروندیم ... انگار که خواب باشه ... انگار که یه نفس باشه ... هنوز رو بالشیاشون رو نشُستم ... دلم نمیاد عطر تنشون بره از این اتاق ... گفتیم، خندیدیم، گشتیم، لذت بردیم ... چقدر دلم هواشون رو کرده ... شاید من اینجوری فکر میکنم و همه خواهرا همین حس رو دارن، اما خیلی خودخواهانه حس میکنم هیچکس مثل من برادرش رو دوست نداره ... نمیدونم این حرفم معنی داره برای کسی یا نه، وقتی بغلش میکنم و گردن مردونه ش رو میبوسم، انگار دارم پرواز میکنم ... عزیز دلم ... توی فرودگاه موقع خداحافظی اشکام بی امان میریختن ... برادرم و همسر گلش هی اشاره میکردن که تو دیگه برو اما من آخرین لحظات رو با نگاهم میبلعیدم  و این اشک بدون هیچ خجالتی سرازیر بود... هانا رو که بغل کردم تا بریم سوار ماشین بشیم، ازم پرسید مامان چرا گریه میکنی؟ ... انگار که خودش منتظر بهانه باشه برای خالی کردن بغضش ... گفتم دلم برای برادرم و همه شون تنگ میشه ... خیلی زیاد ... سرش رو گذاشت رو شونه م و شروع کرد ریز ریز اشک ریختن ... صورتش رو دست کشیدم و گفتم عزیزم خیلی زود دوباره دایی و خاله و کازینات رو میبینی ... منم دیگه گریه نمیکنم ... نگام کرد و گفت: آخه من همین یه دایی رو دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسام خیلی خوب پیش میره و خیلی خوشحالم از انتخاب این رشته ... علاقه زیادی دارم و استادم هم فوق العاده س ... تقریبن هر هفته امتحان دارم و مدام در حال یادگیری هستم ... امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترکم بزرگ شده ... حرفا و حرکاتش ... سوالاش ... حتی علاقمندیاش عوض شدن ... پنجشنبه که فهمید آخرین ماهیه که پیش دبستانیه کلی غصه خورد ... معلمش رو خیلی دوست داره و دو تا دوست صمیمی هم توی این کلاس داره که سال دیگه توی این محل نیستن که بخوان همین مدرسه بیان ... یه عالمه باهاش حرف زدم که بگم میتونه این معلم رو از همه معلمای دیگه ش بیشتر دوست داشته باشه اما هنوز که نمیدونه معلم کلاس اولش کیه ... ممکنه اونم خیلی مهربون و دوست داشتنی باشه مثل همین خانم ... فکر کرد و قبول کرد ... خیلی بچه احساساتیه ... امیدوارم رفته رفته از شدت احساساتش کم بشه ... نه که از بین بره ... تعدیل بشه ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 10:11:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=440</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-440.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک دختر 6 ساله من</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-439.aspx</link>
<description>دختر من ... دختر زیبا و مهربون من ... دختر فهمیده ، عاقل و قانع من ... دختر باهوش، زرنگ، تیزبین و دردونه من ... دختر ۶ ساله من تولدت مبارک ... ممنون عزیزکم ... ممنون امید و هستی من ... ممنون که آمدی و اجازه دادی شیرین ترین مزه زندگی، گوارای وجودمون بشه ... ممنون که با دونه دونه کارا و ذره ذره وجودت ما رو غرق در لذتی کردی وصف نشدنی ... قشنگ من این روزا دائم دارم ورق میزنم برگه های زندگی ۶ ساله ت رو ... ورق میزنم و صورتم باز میشه ... نگاهت میکنم ... نگاه میکنم و سرتا پات رو خوب برانداز میکنم ... تو همون هانای کوچولوی منی؟ ... تو همون دختر شیرین زبونی هستی که تاتی تاتی میکرد و دلمون رو با حرفای تازه و کارای جدیدش آب میکرد؟ ... تو همون دخترک مهدکودک برو هستی که صدات میزدن و با شوق میدویدی و تند و تند اتفاقای اون روز رو تعریف میکردی؟ ... اینی که من میبینم، دختری قد کشیده و خوش فرم با موهایی تابدار و طلاییه که وقتی حرف میزنه یه دنیا فکر پشت تک تک کلماتشه، که وقتی میدوه و موهاش رو به دست باد میده و میدونه که تماشاش میکنیم عشوه ای زیرکانه میاد و قری به کمر میده و زیر چشمی نگاهی میکنه و شروع به دلبری میکنه ... این دختر ۶ ساله رو میبوسم، میبویم، ناز میکنم و در یک کلام زندگی میکنم ... هر بار برای پوشوندن لباس، تک تک اعضای بدنت رو میبوسم، چون میدونم بزرگتر که بشی شرم میکنی و نمیذاری اینجور آزادانه کیف کنم ... شبا موقع خوندن لالایی توی گردنت فرو میرم و بوی تنت رو عمیق میفرستم توی ریه های عاشقم ... عزیز دل ۶ ساله م ... همیشه توی قلب و فکر و روح و وجود من و پدرت هستی و بهترین چیزا رو برات میخوایم ... تولدت مبارک نفس من ... </description>
<pubDate>Mon, 20 Apr 2009 23:48:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=439</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-439.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمونی بهاره ... بهارتون مبارک...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-438.aspx</link>
<description>صد تا سلام ... سال نو مبارک ... سال خیلی خوبی برای همه باشه ... تنتون سالم و دلتون خوش و جیبتون پر پول ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم چهارشنبه سوری با شکوه و قشنگی فراوون به یمن وجود نماینده ایرانی پارلمان شهرمون، برگزار شد و ما هم از روی آتش پریدیم و زردیامون رو دادیم بهش و سرخیا رو گرفتیم ... موزیک زنده و مراسم قشنگی هم برپا بود که به وجد آورده بود همه رو ... برای عید هم تعطیلات مارچ عزیز به کمکمون اومد و من و هانا یک هفته، ده روزی خوش گذروندیم ... ساعت تحویل سال حدود یک ربع به ۸ صبح بود که بسیار وقت مناسبی بود از این جهت که همه مون کنار &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/1.JPG&quot; target=_blank&gt;سفره هفت سین&lt;/A&gt; بودیم و دعای محبوبم رو خوندیم و کادو و بوسه و بعدم همسرجان رفت به سمت کار ...هانا خانم از مامانا و بابایی مبلغ قلنبه ای عیدی گرفته بود که با قسمتیش یه &quot;&lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/rosie.JPG&quot; target=_blank&gt;بره&lt;/A&gt;&quot; از مغازه ای که خودت عروسک رو درست میکنی و توش رو پر میکنی و حمومش میکنی و لباس و کفش و گل سر و خلاصه همه چیز براش میخری و بعدم براش شناسنامه میگیری خرید ... با قسمت دیگه ش هم یک نینتندو دی اس خرید به رنگ محبوبش که قرمزه و الان تقریبن من همه ش منتظرم هانا بره بخوابه که بپرم برم سراغ گیمش و خودم رو با آقای بازی ماریو خفه کنم : ) ... شبش هم رفتیم یک رستوران عالی و با پدر همسرجان که دوهفته ای هست که پیش ما هستن جشن گرفتیم ... شنبه شب رو از سه، چهار هفته پیش برای جشن نوروز یه رستوران با موزیک زنده رزرو کرده بودیم همراه با دوستامون که حدود ۳۵ نفر میشدیم ... جای همگی خالی که بسیار خوش گذشت و از خجالت کمر و ماهیچه های پا و دست دراومدیم ... من که آخراش کفشای پاشنه بلند رو کندم و پا برهنه بین اون همه پاشنه های بلند و آقایون سنگین وزن که در حال ورجه وورجه بودن، ادامه دادم : ) ... از امروز هم که روال به حالت عادی برگشته و صبح من و هانا رفتیم دنبال تحصیل علم و همسر جان هم دنبال لقمه ای نون ( یا با پنیر یا با بوقلمون ... امشب برسه ببینم کدومشو خریده) ... از همه دوستای هوبم که برام ایمیلای خوشگل فرستادین، کامنتی پر محبت گذاشتین، توی فیس بوک تبریک گذاشتین ، تکست دادین و تلفن کردین یه دنیا ممنونم ... نمیدونین هر کدوم چقدر انرژی و هیجان بهم میده ... بازم عیدتون مبارک و نوروز شاد و خوبی داشته باشین ... سال ۸۸ برای همه مبارک ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 05:33:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=438</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-438.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوا، هوای عشقه </title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-437.aspx</link>
<description>این روزا هوا خیلی خوبه ... این روزا نفس که میکشی ته دلت یه چیزی وول میزنه و نمیدونی به خاطر چیه ... این روزا هوا، هوای عشقه ... یاد ۹ سال پیش میوفتی ... یکی از همین روزای اسفند ... یعنی دقیقن دهم اسفند، رفتیم توی خونه خودمون ... کنار هم ... پشت به پشت هم ... اینقدر سرخوش و مالامال آرزوهای قشنگ و بلند بودیم که هیچ چیز جرات نمیکرد رنگ چشمامون رو خاکستری کنه ... هیچ کس و هیچ حرف و هیچ حرکتی اونقدر قدرت نداشت تا از پس شور و انرژی ما بر بیاد ... هر دو دلداده بودیم و مست از وصال ... برق نگاهمون همه فکر و روح و قلب اون یکی رو توی چنگش داشت ... اولین صبحانه دو نفره توی خونه خودمون بعد از خواب چند ساعته رو یادم نمیره ... کابینت ساز بدقول هنوز جای گاز و درای کابینتا رو نیاورده بود ... هر کی بهم میرسید میگفت: اگر جای تو بودم دق میکردم که وسایل آشپزخونه م اینجوری معلومه و درای کابینتا هنوز نصب نشده ... میخندیدم ... نه که بی خیال باشم ... نه که دلم نخواد آشپزخونه کامل باشه ... نه ... برام اهمیتش در درجه چندم بود ... حالا چند روز اینور و اونور فرقی در اصل قضیه نداشت ... با دقت و حوصله و سلیقه همه اثاث رو چیده بودم و میدونستم حتی اگر اون درهای کذایی نرسه هم خیلی زشت و زننده نمیشه ... داشتم میگفتم ... چون گاز هنوز وصل نبود، از صبحانه گرم هم خبری نبود ... به قدری هم هوا اون روزا سرد بود که فقط یه دوش آب گرم میتونست اون سرمای دیوارای خونه نوساز طبقه چهارمی که از چهار طرف باد میخورد رو از تن آدم دربیاره ...از حموم که دراومدم، گفتی بیا صبحانه ... چقدر بهم اون بیسکویت کرمدار شکلاتی با یه لیوان شیر مزه داد ... نشستیم روبروی هم ...به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم .. باورمون نمیشد که این دو نفر خودمونیم که &quot;زن و شوهر&quot; ، &quot;یار و غمخوار&quot; ، &quot;پشت و پناه&quot;، &quot; همدل و همراز&quot; و در یک کلام &quot; همسر&quot; همیم ... فرشید ... برق نگاهم همیشه حرفای دلم رو لو میده ... خودت خوب رد نگاهم رو میخونی ... نشونی رو درست اومده ...آخرش به خود خود خودت میرسه ... ۹ سال کنار تو بودن، لذتی داشته و داره که بدون هیچ ابایی فریاد بزنم و بگم همیشه یه دونه منی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقیقن شب قبل از سالگرد ازدواجمون، من برای اولین بار زن عمو، شدم ... یه کوچولوی دوست داشتنی که عاشق اون دستای قشنگ و لپای خوردنیش شدم ... فرزاد جونم، خوش اومدی عزیز دلم ... خیلی دلم میخواد بدونی این یه دونه عمو، چه جوری عاشقته و روزی چند بار عکسات رو دوره میکنه ... هانا هم از اینکه کوچکترین کازینش به دنیا اومده خیلی خوشحاله ... فرهاد جون و ندای نازنینم، هدیه زیبای خدا، مبارکتون باشه ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 05:27:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=437</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-437.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آس</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-436.aspx</link>
<description>دو سه هفته ای هست که هانا چندین مریضی گرفته ... یه شب کم اشتها بود و شام درست و حسابی نخورد و بعدم رفت خوابید .. حدود دو ساعتی بود که خوابیده بود ... دیدم صدا میکنه ... رفتم سراغش که دیدم با یه حالت بغض دار میگه میخوام برم دستشویی ... منم بغلش کردم و بردمش، تا گذاشتمش اونجا گفت بالا دارم ( یعنی میخواد بالا بیاره) زودی سطل گرفتم جلوش ... هم شکمش قِرقِر بود و هم بالا میاورد ... تا صبح چندین بار همین وضعیت بود ... به حدی که من بالش و پتو رو برداشتم و بردم پایین تختش که تا بیدار میشه فوری به دادش برسم ... خلاصه فرداش بیحال و رنگ پریده بود ... خوشبختانه و متاسفانه آخر هفته بود ... خوشبختانه چون توی خونه بودیم و استراحت میکرد و متاسفانه برای اینکه دکتر خودش نبود ... این ماجرا البته نه به شدت شب اول، دو سه روزی طول کشید ... بعد رفت مدرسه ... چند روز بعد دیدم فین فینش راه افتاده و کمی سرفه میکنه ... زودی بردمش دکتر و اونم معاینه کرد و گفت هیچی نیست ... داروی معمول سرماخوردگی کافیه ... چهار پنج روز گذشت و سرفه ها شدت گرفت ... دوباره آقای دکتر گفت که گوش و گلو چیزی نشون نمیده و ویروسیه و داروی سرفه تجویز شد ... شب تا صبح که از زور سرفه، درست و حسابی نه خوابید و نه خوابیدیم ... تب هم داشت اما نه شدید... فرداش دیدم چشماش بدجوری مریضه ... یعنی بهشون که نگاه میکردی معلوم بود بچه م نا نداره ... رفتیم براش شلغم بخریم و چند شیشه دیگه داروهای مورد نیاز رو که متوجه شدم گوشه چشمش قی کرده ... دوباره آخر هفته کشدار بود و از دکتر خودش دستمون کوتاه ...کم کم از گوشه داخلی چشم قرمزی پر رنگی چشمش رو میگرفت و دل منم به شور افتاده بود ... رسیدم که خونه توی چشماش قطره مخصوص قرمزی چشم چکوندم که دیدم خیلی فرقی نکرد در صورتی که میبایست در عرض چند دقیقه در حد قابل توجهی از قرمزی کم میشد ... به همسرجان گفتم یه زنگ میزنم به خط مخصوص درمانی ( Health Canada) و بعد از دادن مشخصات به اوشون، قرار شد که نرس بعد از آزاد شدن که ممکنه حدود یکساعت الی دو ساعت طول بکشه بهمون زنگ بزنه ... البته هنوز یک ساعت نشده بود که زنگ زد و شرح حال کامل گرفت و گفت که مشکل باکتری هست و با اون قطره از بین نمیره و اسم یه داروی دیگه رو داد و بعد از اینکه مطمئن شد حرفش رو کاملن متوجه شدم و طرز استفاده و زمان استفاده از قطره رو میدونم خداحافظی کرد ... نصفه شبی قطره خریداری شد و توی چشم هانا چکوندیم ... فرداش کمی بهتر شده بود اما هنوز قرمزی تندی داشت ... از پس فرداش کم کم قرمزی محو شد و سرفه ها هم بهتر شدن اما زیر چشمش قشنگ گود افتاده بود ... رفتم به دکتر میگم این چند وقته هفتمین باره دارم میام اینجا ... این بچه هنوز بیحاله ... هنوز انرژی نداره ... زیر چشمش گوده ... گفت دوران نقاهته و به زودی خوب میشه نگران نباش ... چجوری بهش بگم که هر روز شلغم پختم و هم خودش رو بهش دادم بخوره و هم بخارش رو گذاشتم که نفس بکشه ... شیر گرم و عسل هر روز صبح ... هر ۴ الی ۶ ساعتی که دارو میخورده، آب پرتقال تازه گرفتم و خورده ... بین اینا هم مدام چای گرم میدادم ...سوپ مقوی درست کردم و بهش دادم ... دائم دست و صورتش رو با آب ولرم و صابون شستم و بینیش رو هر چند دقیقه یکبار با آب گرفتم که بینیش زخم نشه ... به این امید که جون بگیره ... اینجوری که بی حال با چشمایی که دو دو میزنه نگام میکنه دلمو چنگ میزنن ... بهش گفتم، مولتی ویتامین اثری داره؟ ... گفت حتمن ... خیلی هم خوبه ... خلاصه براش یه بسته مولتی ویتامین پاستیلی به شکل پرنسسهای دیزنی خریدم و این ۴-۳ روزه داره میخوره ... خدا رو شکر بهتره و دل من کمی آروم گرفته ... اینم در نوع خودش آسی بود که رو شد : ) 
&lt;P&gt;این وسط ولنتاین هم اومد و رفت ... ما هم به یه شام خوشمزه توسط همسرجان به شکل خیلی خوشگلی دعوت شدیم و بسیار چسبید ... پیتزاها به شکل قلب سفارش داده شده بودن و به قدری عالی و خوش طعم بودن که دلم نمیخواست قورتشون بدم ... با اینکه چند روزیه گذشته اما روز عشق به همه عاشقا مبارک ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 05:55:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=436</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-436.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهمنیا</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-435.aspx</link>
<description>صبحه و همسر جان هانا رو برده بذاره مدرسه و برگرده صبحونه بخوریم و هر کدوم با یه فاصله کم زمانی بریم دنبال کار و زندگیمون ... تند و تند دارم خرده ریزایی که از مرحله از رختخواب درآمدن تا صبحانه خوردن و تعویض لباس و غیره عین اینکه یکی دون پاشیده رو جمع میکنم ... از روی مبل لباس خوابش رو توی یه دست دارم و با اون یکی دست دارم پتویی که روی مبل انداخته تا میکنم و میذارم کنار و برس و کرمی که به صورت و دستاش میزنم که خنکی هوا پوستش رو اذیت نکنه و بشقاب و سینی صبحانه و غیره رو عین یه ماشین خودکار جمع میکنم و میذارم سر جاش و ظرفا هم که میره توی ماشین ... میپرم توی اتاق و همینجوری که دارم تخت رو مرتب میکنم، لباسامم آماده میکنم که بپوشم و از اونطرفم تلفن رو برداشتم و دارم شماره میگیرم ... یک، دو، سه تا که زنگ میخوره صدای مهربونش از اون طرف میاد &quot;بله؟&quot; ... از اون سلام شبنمیا که سعی میکنم همه عشق و مهری که به طرفم دارم رو توی همون سلام اول توی وجودش بریزم میگم ... ســـــــــــــــلــــــام ... تولدت مبارک بابا ... صدای مهربونش که معلومه خوشحاله میگه مرسی بابا جون ... همه خوبین؟ ... میگم بله ممنون ... خدا همیشه سلامت و خوش سایه تون رو روی سرم نگه داره ... اینجا بغضم میگیره ... به سختی قورتش میدم و میگم: به امید خدا سال دیگه پیش هم هستیم و جشن میگیریم ... بابا که خوب اون بغض قورت داده شده رو شنیده، صداش میلرزه و میگه: به امید خدا بابا جون ... بقیه کجان؟ ... جواب میدم همسر جان هانا رو برده مدرسه و منم دارم حاضر میشم که برم ... دوباره تشکر میکنه که زنگ زدم و پشت هم میگه برو بابا دیرت نشه ... یه بوس محکم گوشی رو میکنم که یه ذره هم بوی بابا رو نداره و میگم به صورت ماهتون و بعدم خداحافظی و بعدم قطع میکنم ... همین موقع همسرجان میرسه و دو سه تا تق به در میزنه و همینجوری لباسو تا برسم به در، میکشم تنم ... میاد و چایی رو میریزه و میگه بیا دیگه ... منم همینجور که دارم آماده میشم تعریف میکنم که به بابا زنگ زدم و اونم میگه از سر کار زنگ میزنه و خودش هم تبریک میگه ... صبحانه رو میخوریم و میریم سراغ کار و بارمون ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر چند روز بعد، تند و تند سوار ماشین میشم و دو سه تا مغازه توی پاساژ رو سرک میکشم تا بالاخره اونی که میخوام رو پیدا میکنم ... دوباره یه نگاهی به ساعت میکنم و میبینم وقت دارم که کیک رو هم بخرم تا وقتی که برم دنبال هانا ... میرم از اون قنادی ایرانی که همسرجان شیرینیاش رو دوست داره خرید کنم که یادم میاد دقیقن نمیدونم کجای اون خیابونه ... نزدیکیاش به فامیلمون که اونجا رو کشف کرد و شیرینیش رو اولین بار برامون آورد زنگ میزنم که بدونم دقیقن کجاست ... تلفنش جواب نمیده ... حدس میزنم سرکار جوریه که نمیتونه گوشیش رو برداره ... یکی دو تا چهارراه رو میرم و میبینم فایده نداره بیخودی دیر میشه و نمیرسم به خریدم ... دور میزنم و میرم به سمت لابلاز و کیک خوشمزهه رو میخرم ... مواد تهیه لازانیا رو هم برمیدارم و بدو بدو میرم صندوق ...قسمتی که خودمون جنسا رو اسکن میکنیم خلوت تره و میرم اون طرف ... بعد از پرداخت، عملن میدوم طرف در و ماشین و به سمت مدرسه دخترک ... حالا توی این گیر و دار یکی هم که فکر میکنه اومده تفرجگاه افتاده جلوی ماشین و داره با سرعت ۲۰ کیلومتر میره ... بگیرم لاین کناری باید بپیچم توی کوچه پس صبر میکنم تا بعد از کوچه، از شرش خلاص شم ... یه دقیقه مونده به تعطیلی مدرسه، میرسم و با خیال راحت ماشین رو پارک میکنم و میرم برای تحویل گرفتن دختری ... همینجوری که با صدای بلند سلام میکنم و خسته نباشی بهش میگم و دو سه تا بوس روی صورت برگ گلش میذارم، کیفش رو میگیرم و میپرسم که چه خبرا بوده ... گاهی هم اون پیش دستی میکنه و میگه خوب تعریف کن چیکارا کردی؟ : ) ... سوار ماشین میشیم که برخلاف همیشه براش خوراکی نخریدم ( آخه هر روز یه خوراکی میذارم روی صندلی ماشینش که تا برسیم خونه بخوره و کیف کنه) .. میگه پس خوراکیم کو؟ بهش توضیح میدم که برای خرید وسایل تولد بابا رفته بودم و نشد چیزی بگیرم و برسیم خونه از اون پیتزاهای حودم برات درست میکنم ... رسیدیم و مثل همیشه با صدای بلند میگم &quot; مسافرا پیاده شَن &quot; اونم بلافاصله میگه &quot; مسافرا پیاده نَشَن&quot; و همینجور که کیف و بقیه وسایل رو برمیدارم در سمت هانا رو هم باز میکنم و اون میپره پایین ... ازش برای بردن وسایل کمک میخوام و واضحه که کیک رو برای بردن انتخاب میکنه ... درو  باز میکنم و کاپشن و شلوار مخصوص و چکمه و کلاه و دستکش رو درمیاره ... همینجور که دارم لباسا و بقیه چیزا رو توی کمد میذارم پشت هم میگم که بره دستشویی و بعدشم دست و صورتش رو بشوره ... میرم کمکش تا لباس تو خونه ش رو بپوشه و لباسای مدرسه رو میندازم توی سبد لباس چرکا ... خودمم همون مراحل رو انجام میدم بدون انداختن لباسا توی سبد ... میام براش پیتزا رو آماده میکنم و تلویزیون رو روشن میکنم تا اونو ببینه و اینو بخوره ... میرم سراغ کیفش و ظرف غذا رو درمیارم و مشقای دیروزش رو که معلم دیده و مشق امروز و نامه های مدرسه و بقیه چیزا رو درمیارم و میشینم دونه دونه میخونم ... مشقای دیروز میره توی پوشه مخصوص و مال امروز میره روی میزش که بنویسه و نامه ها هم اگر جواب دادنیه که میدم و اگر اطلاع رسانیه و باید تاریخ و روز خاصی کاری انجام بشه میذارم کنار برنامه هفتگیش و اگرنه میره توی جعبه بازیافتی ... میرم سراغ فریزر و گوشت چرخ کرده رو درمیارم و میذارم یخش آب بشه ... ظرف غذا و یه سری خرد و ریز دیگه رو میشورم و یه چای برای خودم میریزم و میذارم گرم بشه و با یکی دو تا خرما میرم سراغ کامپیوتر ... حالا این وسط شصت بار صدا میکنه که مامان این کار رو دارم و بیا اینو ببین و چیزای دیگه بماند ... بعد از چک کردن ایمیلا و سر زدن به یکی دو تا سایت میرم سراغ تهیه غذا ... با همسر جان هم یکی دو باری حرف میزنیم ... خیلی بی تفاوت انگار نه انگار که تولدشه ... خلاصه نزدیک اومدنشّ بوی غذا توی خونه پیچیده و میز هم چیده شده و کادو ها ( هانا از چند روز قبل دو سه تا نقاشی برای باباش کشیده و توی کمد من قایم کرده بود) هم آماده س ... آهنگ تولد داره پشت هم پخش میشه و مادر و دختر لباس پوشیده و آراسته نشستن منتظر آقای تولدی ... حالا هی ساعتو نگاه میکنم و بچه م هی میگه مامان من گشنمه و منم برخلاف همیشه که غذای ایشون رو زودتر میدم، میگم صبر کن با بابا بخوریم ... زنگ میزنم که کجایی میگه یه ربع دیگه میرسم ... کیک رو با فشفشه های روش ( شمع نخریده بودم) گذاشتیم روی میز ... بادکنکای تولد مبارکی هم دو طرف مبل ... هزار بار میره پشت پنجره و میگه نیامد ... خلاصه چراغ جلوی در روشن میشه و میفهمیم اومده و میدوم که فشفشه ها رو روشن کنم ... صدای اسپیکر هم بلنده ... تا در باز میشه هوار میکشیم &quot;سورپرایز &quot; و اوشونم با لبخند پهنی ازمون تشکر میکنه و مراسم بوس و دیدن کادو ها به جا میاد ... دخترک میدوه و با چاقو میاد توی پذیرایی ... همینجوری با آهنگ تولدت مبارک قر میریزه و چاقو رو اینور و اونور میکنه ... خوشبختانه چاقوی میوه خوریه و جای نگرانی نیست ... من و باباش هم قند توی دلمون کارامل میکنن ... کیک بریده میشه و بعد شام سرو میشه ... بعدم مراسم خوابوندن هانا خانم که با خوندن کتاب و بعدشم لالایی و گاهی این وسطا به ترک دیوار و گوشه کنار رفته پرده و لیوان آب بالای سرش و چراغ خواب و هر چیزی که فکرش رو بکنی هم میخنده ... از اون غش غش های ناب و از ته دل ... بالاخره راضی میشه و میخوابه ... بعدم خودمون دو تا چای تازه دم میریزیم و با اون کیک بهشتی میخوریم ... تولدت مبارک همسر خوب من ... همیشه سالم و خوشحال کنار من و دخترمون بمونی عزیزم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 03:54:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=435</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-435.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از این ور و اون ور </title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-434.aspx</link>
<description>آقاجان این کلمه هایی که به واسطه یه سریالی عوض میشن و توی دهن مردم میوفتن، چرا بعد از یه مدت ولشون نمیکنیم برن پی کارشون؟ ... کلمه &quot; عاشقانه &quot; چه زشتی و سختی ای داره که به جاش هر جا که می ری و به حرف هر کسی که گوش میدی میگن &quot; عشقولانه &quot; ؟ این عشقولانه چه مزیتی به عاشقانه داره؟ نه راحت تر توی دهن میچرخه و نه جذابتره ! این سریال مال چند سال پیش بود اون موقع توی بحبوحه پخشش، خوب شاید قشنگ هم بود ... الان اگر یکی اون سریال رو ندیده باشه از کجا باید بفهمه عشقولانه همون معنای عاشقانه رو میده؟ ...بعد از یه مدت مزه ش رو از دست میده و یه جورایی چندش آور میشه و بی کلاسه ( حالا اونایی که استفاده میکنن ناراحت نشن من منظورم هیچ شخص خاصی نیست) ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم تحلیف مستر پرزیدنت رو دیدم ... چقدر صورت بشاش و خندونش به آدم آرامش میده ... چقدر حرفاش زیبا، به جا و پخته بود ... از مراسم شبش که حظ کردم ... یه مهمونی بزرگ که با همسرش، لباسای حسابی پوشیده بودن و کنار دوستدارانش که از مردم عادی هم توشون بودن میرقصیدن ... چقدر قشنگه ... مگه همچین مراسم جدی ای نمیتونه شاد باشه؟ ... من کمتر کسی رو دیدم که از حرفاش و بزرگی لذتی که توی وجود همه میریخت و انرژی ای که بین همه موج میزد، چشماش تر نشده باشه ... فقط و فقط از یه چیزی کمی واهمه دارم ... اونم بال و پر گرفتن عده ای که اینهمه سال پایین نگه داشته شدن و حالا دنیا رو مال خودشون میدونن ... من کاملن تفاوت رفتاری چندین نفری که باهاشون توی هفته پیش برخورد داشتم رو حس کردم ... به هر حال کاری ندارم چه کسی آمده و کیا دوستش دارن و کیا مخالفشن، برام این مهمه که همه دنیا روی آرامش ببینه ... امیدوارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از چیزایی که همیشه سعی کردیم هانا داشته باشه و روش خیلی کار کردیم اینه که قدر شناس باشه ... هم قدر چیزایی رو که داره بدونه و هم برای کارهایی که براش انجام میشه حتی اگر وظیفه طرف مقابلش باشه قدر شناسی کنه ...پریروز برای کاری که قرار بود انجام بدم، همسر جان تعطیلی داشت و پدر و دختر تا بعد از ظهر که من برسم با هم کیف کردن ... رفته بودن پارک ته کوچه و با سورتمه ( sled سورتمه میشه فکر کنم توی فارسی) روی تپه های اونجا سر خورده بودن و موقع برگشتن هم با دیدن جعبه پیتزایی که یکی از همسایه ها جلوی در گذاشته بوده ( اون روز، نوبت هفتگی آشغال بردن بود) از همسر جان میپرسه که میتونن برای ناهار پیتزا سفارش بدن که اوشونم با کمال میل قبول میکنن ( فقط من عاشق پیتزام ظاهرن نه؟ ) ... خلاصه داشتم که برمیگشتم خونه زنگ زدم ببینم چیزی لازم ندارن بخرم که گفتن برام پیتزا نگه داشتن ... گفتم پس اون ته چین نازنین رو که پختم چرا نخوردین؟ خندیدن و گفتن هوسونه بوده : ) بعد از رسیدن و میل فرمودن برشهای پیترا، رفتیم بیرون برای انجام یه سری کارا که بعدشم برسیم به عشق هانا خانم یعنی &quot; چاکی چیز &quot; چون از هفته قبل قولش رو داده بودیم... اون روز به قدری بهش خوش گذشت و کیف کرد که تمام مدت چشماش برق میزد ... شب موقع برگشتن چندین بار تشکر کرد که بردیمش اونجا و اینکه بهش خوش گذشته و هر بار هم ما با کلی قربون صدقه بهش گفتیم که خیلی خوشحالیم از شادی اون ... صبح طبق معمول با خوندن یه شعر آهنگین رفتم برای مدرسه بیدارش کنم ...همین که چشماش رو باز کرد، یه لبخند قشنگ صورتش رو پوشوند و گفت مامان مرسی که دیروز منو بردین چاکی چیز ... دلم آب شد براش ... محکم بغلش کردم و گفتم شمایی که دختر خوبی هستی و اینهمه قدر شناسی، لیاقت خیلی بهتر و بیشتر از این رو داری عزیز دلم ... مامان و بابا به اندازه تمام دنیا دوستت دارن و همیشه همه سعیشون رو میکنن که شما خوشحال باشی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز اومده میگه: مامان میشه یه چیزی بدی بخورم؟ میگم وا الان بهت خوراکی دادم که مادر... میگه: نه ... جز از rice krispies squares ... میگم &quot;جز از &quot; نه، &quot;به جز &quot; ... میگه خوب به جز از اون : ) ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 01:08:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=434</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-434.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سواد</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-433.aspx</link>
<description>چند شب پیش فیلمی نشون میداد که دو تا شخصیت اصلیش پدر و دختری بودن که بعد از مدتها دوری، دختره برای تابستون میاد به شهر کوچکی که باباش توش زندگی میکرد... اولش کلی دعوا مرافعه داشتن تا اینکه کم کم بعد از یکسری جریانات با هم درد دل کردن و موقعی که دختره داشت بر میگشت به شهر خودش و پیش مادرش، به سختی جدا شدن ... یکی از صحنه هایی که دلم رو ناز کرد، جاییش بود که توی چشمای مهربون پدرش نگاه میکرد و پدرش با چشمای پر محبتی که چند خط کوچیک کنارش افتاده بود، همه عشقش رو روونه وجود دختره کرد ... به قدری زیبا دخترک رو بغل کرد و توی بازوهاش فشار داد که بغض تمام دنیا آمد توی گلوم ... چقدر دلم بغل بابا و مامانم رو میخواد ... یه بار که از اینجا زنگ زدم خونه مامان اینا، دوستش هم پیششون بود و گوشی رو گرفت و گفت &quot; چطوری عزیز مامان و بابا؟ &quot; و من لبریز از عشقشون ته دلم قنج میزد برای لوس کردناشون ... میدونم اینجا رو نمیخونن اما بذارین بگم که با اینکه برای خودم زن بزرگی شدم و مادر، هنوز محتاج محبتای شیرینشونم ... مشتاق صدای نازنیشونم ... منتظر بوییدن و بوسیدنشونم ... هنوز و همیشه عاشقشونم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هانا هر روزی که مدرسه میره، یک کتاب با خودش میاره که بخونه ( یا براش بخونیم) و توی دفتر مخصوص گزارشش رو بنویسیم که چطور بوده به نظرمون و اینکه خودش خونده کتاب رو یا ما براش خوندیم ... چند شب پیش یک کتاب حسابی رو خودش به تنهایی ( البته با کمی تمرکز روی بعضی کلمات) خوند و نمیتونم بگم چقدر لذتبخش بود برام...دخترک با سواد من ... دیگه تقریبن بیشتر تابلوهای مغازه ها و جاهایی که میریم رو میخونه و بعضیاشم یه تلفظای خنده داری از توش در میاد که غش میکنیم ... تازگیا خیلی دلم میخواد یادش بدم یه خرده سفت تر باشه در برابر همبازیاش... از بس دلش میخواد با همه راه بیاد و حتی المقدور با آرامش همه کار رو انجام بده، به خودش سخت میگذره ... کلی باهاش صحبت میکنیم و هر بار با یه مهربونی خاصی میگه &quot; آخه اون دوستمه، اشکالی نداره&quot; ...عزیزکم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب بعد از یه تماس تلفنی دلچسب و خوشحال کننده، رفتم سراغ کارام و همینجور با خودم ترانه ای رو که این روزا ورد زبونمه زمزمه میکردم... همسرجان که از اون اتاق صدای منو شنیده بود با لبخند اومده سراغم و به سبک نوار قصه علیمردان خان میگه &quot; کبکش خروس میخونه عباسقلی خان ... اسم آقازاده ش علیمردان خان &quot;  ...میگه خیلی خوشحالی نه؟... منم خندیدم و گفتم چرا که نه و بقیه ترانه رو ادامه دادم ... منتظرم شدیدن : )  ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 11:35:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=433</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-433.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
