<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شبشیدها</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/</link>
<description>خاطره و روزنوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 05 Sep 2008 16:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غیبت کبری</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>برای انجام یک جراحی کوچک باید میرفتیم به شهری در نزدیکی تورنتو ... بعد از هماهنگیهای لازم که همگی رو خود دکتر و عوامل مربوطه انجام میدن تاریخ رو بهم خبر دادن و همسرجان هم یه هتل خوب جا رزرو کرد و رفتیم... از استرس و ضعف و مسائل روحیش بگذریم، بسیار خوب گذشت... اول اینکه دکتر و گروهش به قدری مهربون و آروم و مسئول بودن که جای هیچ نگرانی نبود ... دوم اینکه از نظر روحی ساپورت ویژه داشتم ... سوم هم هتل و مسیر رفت و آمد به نهایت زیبا و سبز و خرم و مفرح بود ... اونجا که رسیدیم خانم مهربون باهام از همه ریزه کاریهای جراحی و پیش نیازا و پیامداش، صحبت کرد و بهم اطمینان داد که همه هوش و حواس گروه جراحی با منه و نمیذارن آب توی دلم تکون بخوره ... بعدم که خود دکتر گوگولی اومد و به صورت تخصصی مراحل رو بررسی کرد... رفتیم هتل و فردا صبح زود برگشتیم بیمارستان و بعد از گرفتن پذیرش به بخش جراحی بزرگسالان ( که هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا منو بردن به اون بخش، چون باید بخش کودکان و نوجوانان بستری میشدم : ) ) رفتیم. به همسرجان گفتن که دخترتون نمیتونه اینجا بمونه و فرستادنش اتاق انتظار... بعد از گرفتن فشار خون و نبضم بهشون گفتم که اگر میشه برن و همسرجان و هانا رو بفرستن هتل، چون هم خود پرستارا به قدری خوب به آدم میرسن که نیازی به همراه نیست و هم اینکه اون دو تا خیلی سختشونه برای ۸-۷ ساعت اونجا یه لنگه پا منتظر بمونن ... قرار شد شماره همسرجان رو داشته باشن که هر وقت کار من تموم شد بیاد دنبالم ... اوشون هم سفارش شدید و اکید کرده بود که تو رو خدا حواستون بهش باشه و نذارین اذیت بشه و اونا هم با روی گشاده و مهربونی فراوون قول داده بودن که از حق نگذریم هیچ کوتاهی نکردن ... اومدن بردنم سمت اتاق عمل و دم در همه شون اومدن و باهام دست دادن و خودشون رو معرفی کردن که هر کدوم چی کار انجام میدن و ازم پرسید که میدونم برای چه عملی اومدم و حالم خوبه یا نه که گفتم از جزئیات جراحی خبر دارم و فقط یه خرده ترسیدم ... شروع کرد به نوازشم و گفت که اصلن جای ترس نیست و همه اونایی که اونجان مواظب منن ... روی تخت اتاق عمل تمام تنم از شدت سرما میلرزید که تا بهشون گفتم، یکیشون دوید و یه پتوی کلفت رو از توی یک دستگاه گرم کننده آورد و انداخت روم و تند و تند پاهام و شونه هام رو میمالید که گرم بشم... بعد هم ماسک اکسیژن و تزریق ماده بیهوشی که چقدر بهم مزه داد ... بعدم با صدای خانم پرستار توی ریکاوری به هوش اومدم و بهم مسکن داد و بردنم توی بخش... اومدن چند بار فشار و نبضم رو چک کردن و بعد از گذشتن حدود ۲ ساعت گفت که به نظر ما همه چیز روبه راهه و اگر خودت حس میکنی خوبی، زنگ بزنم که همسرت بیاد دنبالت ... منم گفتم خوبم و حتمن خبر بده بیاد ... آدرس دری که نزدیک اون بخش بود رو به همسر جان داد و توی این فاصله هم من لباسام رو پوشیدم و دوباره روی تخت خوابیدم تا اومدن و با صندلی چرخدار بردنم تا دم ماشین که دیدن قیافه همسرجان و هانا، جون رو توی تنم برگردوند... به محض اینکه منو دیدن دویدن طرفم و بوسیدنم ... اینقدر حرف همسرجان به دلم نشست که گفت&quot; الهی هیچوقت تو رو اینجور جاها نبینم و همیشه سلامت بمونی عزیز دلم&quot; و بغضش رو قورت داد ... هانا هم تند و تند و مسلسل وار سوال میکرد که چی شده و چیکارا کردن با من ... توی هتل همسرجان و هانا رفتن استخر که هم من بتونم استراحت کنم و هم از کچلی بیشتر جلوگیری بشه چون توی اون چند ساعت مو به سر اوشون نمونده بود از بس هانا خانم پرسیده بود پس کی میریم استخر : ) ... یه چند ساعت بعد همسرجان که بهم سر هم زده بود، زنگ زد که اگر حالت بهتره، بیا دم استخر بشین و آبمیوه ای چیزی بخور که حال و هوات هم عوض بشه که گفتم فعلن انرژی ندارم ... یه خرده که گذشت با خودم گفتم این چه کاریه؟ من که نمیخوابم، اونجا هم که نمیخوام برم استخر و همینجوری میشینم، خوب بذار برم پیش اونا که دلشون هم شور منو نزنه ... خلاصه پاشدم و یه آرایش کوچولو کردم و آروم آروم رفتم به سمت قرار : ) ... از دور که منو دید همچین چشمای مهربونش برقی زد که دلم آب شد ... اونجا بودیم و بعدم برگشتیم توی اتاق و فرداش هم حرکت به سمت تورنتو که توی راه کلی جاهای خوشگل دیدیم و لذت طبیعت و هوا رو بردیم ... این بود گزارش روزهای غیبت کبرای اینجانب ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این مدت به این نتیجه رسیدم که هیچ چیزی بی علت نیست ... درسته از اون جراحی خوشحال نبودم و کلی غصه خوردم، اما عوضش فهمیدم چه گنج بزرگی دارم توی زندگیم که با هیچ چیز دیگه ای عوضش نمیکنم ...همسری که عشق زندگیمه و با توجهش و محبتاش، تحمل درد و ناراحتی این پروسه رو برام کمتر و راحت تر کرد و آنچنان با دقت و وسواس بهم رسیدگی کرد، که خدا روشکر خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم سرپا شدم... دختری به پاکی و عزیزی وجود نازنینش که انرژی و انگیزه زندگیمه و توی این مدت به شدت رفتار عاقلانه ای از خودش نشون داد که همه دلم از شادیش به جنب و جوش افتاد ... خانواده ای که همیشه از عشقشون دلم گرم و قرصه و با پیگیریا و تماسای هر روزه و هر ساعته شون ازم پشتیبانی کردن ... دوستایی که هیچ جای خالی ای از لطف و محبت و مهربونی توی قلبم باقی نذاشتن ... به خاطر همه شون از خدا ممنونم ... خدا جون درسته اون چند روز کلی ازت گله کردم اما خودت خوب میدونی همیشه شبنم دستاش به طرف خودته ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شلوغ پلوغ</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>این چند وقته شلوغ پلوغ بودیم ... یکی از آخر هفته ها یه سیرک اومده بود به شهرمون که هانا رو بردیم و خودمونم کیف کردیم ... قبل از شروع برنامه دلقکها بیرون چادر اومده بودن و با مردم خوش و بش میکردن و توی کتابچه ای که خریده بودیم زیر اسمشون امضا میکردن. دو تا از برنامه هاشون واقعن هیجان داشت که من هی میگفتم الان میوفته از اون ارتفاع و خرد و خاک شیر میشه که البته نشد : ) ...فرداش هم به خاطر گرمای حسابی هوا بساط آب بازی رو توی حیاط راه انداختیم و از هر راهی برای خیس شدن و خیس کردن همدیگه استفاده کردیم ... از شلنگ آب بگیر تا بازیهای آبی که هانا داره و کف حیاط پهن میشن و استخرش ... طبق بدعت روزهای تعطیل و آفتابی هم باربیکیو به راه بود و همسر جان هم بعدش زیر سایه درخت یه قیلوله ای کرد ... آخر هفته گذشته هم مهمون دوست قدیمی همسرجان اینا بودیم که از ونکور آمدن منزل دخترشون تورنتو و این هفته هم اونا مهمون ما بودن ... خلاصه که زندگی تابستونی در جریانه و از دقیقه هاش هم لذت میبریم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش داشتم با مامان اینا صحبت میکردم که هانا اومد و اجازه گرفت که بره حیاط پشتی و منم رفتم توی اتاق خودمون روی تخت که به حیاط دید کافی داره نشستم ایشونم زودی برگشت توی خونه ... اون ابر و اسکاچی رو که برای وسایل توی حیاط گذاشتم رو با خودش آورده بود و ازم پرسید که اشکالی نداره که اینو آورده و منم گفتم که نه چه اشکالی داره اما جاش توی حیاطه ... بعد از تموم شدن حرفام اومدم به هانا سر بزنم که دیدم چشمتون روز بد نبینه از در اتاق که میایی بیرون بوی مایع ظرفشویی میاد ... رفتم میبینم که کف آشپزخونه رو مایع ریخته و دو تا اسکاچها رو ( یکی مال حیاط و اون یکی مال آشپزخونه) گذاشته زیر پاش و داره اسکیت میکنه ... بهش میگم این چه کاریه؟ میگه توی تلویزیون داشتن اسکی روی یخ میکردن و منم خواستم همون کار رو بکنم ... هم خنده ام گرفته بود از فکرش و کارش و هم عصبانی بودم از اینکه چجوری باید تمیز کنم این مایع غلیظ و چسبنده رو با در نظر گرفتن این مسئله که اینجا کف آشپزخونه و حموم و دستشویی چاهک نداره ... یه اخم اساسی بهش کردم و گفتم اصلن از این کارت خوشم نیومد و شروع کردم به تمیزی... یه بار با دستمال خیس خیس که دو سه دفعه نزدیک بود پخش زمین بشم اینقدر که لیز شده بود... دو سه بار با دستمال خشک ... دوباره با دستمال نمدار و آخرشم با ماپ ... این بین هم از دیدن تلاش من و شنیدن غرغرهای زیر لبیم گریه اش گرفت و زد زیر گریه ... از اون گریه هایی که دل آدم کباب میشه اما به روی خودم نیاوردم... گفتم باید بدونی که کار بدی کردی و چقدر خطرناک بوده چون هم ممکن بود خودت با مغز بیایی روی زمین و هم من...بعدشم که اینهمه کار برای من تراشیدی... گفت ببخشید اشتباه کردم ... گفتم خوبه که میدونی اشتباه کردی و معذرت میخوای اما این نمیشه که هر کاری بکنی و بعدش با یه معذرت خواهی تموم بشه... بعضی کارا با معذرت خواهی درست نمیشه... با گریه رفته از توی اتاق عکس من و خودش رو که توی بغلمه و هر دو با لبخندی به پهنای صورت به دوربین نگاه میکنیم رو آورده و میگه &quot; فقط اینو آوردم که ببینی وقتی میخندی چقدر خوشگل میشی... قیافه ات وقتی میخندی یادت بیاد!!!&quot; وااااااااای ته دلم قندی بود که با شیرین زبونیا و دل به دست آوردنش آب میشد ... بوسش کردم و گفتم این بار اشکالی نداره اما خواهش میکنم دیگه از این کارای خطرناک و پر دردسر نکن باشه؟ ... راضی خندید و بغلش کردم ... همچین سرش رو فرو کرد توی بغلم و نفس عمیق کشید که همه وجودم آب شد ... چند بار بوسیدمش و همونجوری توی بغلم رفتیم نشستیم روی کاناپه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنان هر قاصدکی که میبینه میگیره و برای زودتر اومدن مامانا اینا آرزو میکنه و فوت میکنه ... هر هواپیمایی توی آسمون میبینه میپرسه که این دیگه مامانا اینا رو آورده یا نه ... هر بار تلفنی ازشون سوال میکنه که فردا میان یا نه ... دوست خوبم داشت میرفت ایران و  یه سی دی از چند ماه اخیر خودمون رایت کردم و لطف کرد و برد ... مامان میگه باورت میشه روزی حداقل یه بار نگاهش میکنم؟ ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم بگم و برم ... هوا اینقدر عالیه که نمیشه وصفش کرد ... آفتاب به نهایت درخشنده و نسیم خنک به نهایت لطیف ... اینا رو با چاشنی صدای جیرجیرکها که در طول روز هم شنیده میشن تصور کنین ... اونوقت هوای دل انگیز شبها رو با باد ملایم و خنکی دلپذیر و وسعت زیبایی شب و صدای خوش جیرجیرکها رو هم در ادامه اش  به اون تصویر اولی اضافه کنین ... شبها پنجره اتاق رو باز میذاریم و میریم زیر پتو ... دمدمای صبح که قشنگ خنک میشه پرده رو میندازیم که جلوی باد رو بگیره اما خنکیش رو نه ... اما هفته گذشته یه پرنده خودشیفته نمیدونم از کجا سر و کله اش پیدا شده بود که سر صبحی میزد زیر آواز... فکر کنم تازه بالغ بود و صداش همچین خروسکی ... ای خدا همچین ته دلم بهش بد و بیراه میگفتم که اگر در طول این یک هفته که دیگه اثری ازش نیست، شکوفا نشده باشه و کاملن بالغ نشده باشه، حتمن به مرگ ناگهانی دچار شده : ) ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 16:29:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هانا ...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-423.aspx</link>
<description>صبحها که از خواب پا میشه، صدا میکنه و میپرسه که اجازه داره از تختش بیاد بیرون بره تلویزیون ببینه یا نه...اصولن برای انجام کارهایی که میدونه احتیاج به تائید ما داره اجازه میگیره... ما هم با سلام صبح به خیر جوابش رو میدیم که دو حالت داره ... یا صبح خیلی زوده که میگیم یه خرده دیگه بخواب چون خیلی زوده که اونم توی جاش اینقدر وول میزنه تا خوابش ببره یا وقت بگذره، یا موقع بلند شدنشه که میگیم حتمن دختر عسلی ... اونم میره روی کاناپه و میزنه کانالای بچه ها رو هی چک میکنه ببینه کدومشون کارتون دلخواهش رو داره و نگاه میکنه ... از اینجا به بعد نمایشی میشه برای خودش ... با دیدن هر کارتون خاص که ته دلش مالش میره با صدای بلند میگه ماااااااااااااامااااااااان، مثلن Harry داره میده و من یا از توی رختخواب که هنوز دارم غلت و واغلت میزنم میگم &quot; هو هووووووو&quot; یا همونجا دارم صبحانه رو آماده میکنم و دست میزنم و همون صوت زیبا رو تحویل میدم و خیالش جمع میشه که منم خیلی از دیدن اون برنامه به وجد اومدم : ) ... خدا نکنه پای تلفن یا کامپیوتر باشم یا بسیار شرمنده توی دستشویی که صداش رو نشنوم یا نشه جواب بدم ... اینقدر صدا میکنه و اسم برنامه رو میگه تا &quot; هو هوووووووو&quot; ی معروف رو از من یا باباش و گاهی هر دو بشنوه : ) ... تئاتری داریم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مدته هر حرفی از دهن ما درمیاد و به هر بهانه ای سراغ &quot;مامانا و بابا فرخ&quot; رو ازمون میگیره ... هر دفعه هم باهاشون حرف میزنیم از مامانم میپرسه دیگه فردا میایین؟ و اونم طفلک بغضش رو قورت میده و میگه شما دعا کن من زودی ویزا بگیرم و بیام ... به من میگه شاینا خیلی luky هست. میگم چرا دخترم؟ میگه آخه هم مامان بزرگش پیششه، هم بابابزرگش... دلم آب شد براش طفلکمو ...آخ روضه میخونه برامون ... دیشب خونه دوستم بودیم و با آیلین مشغول بازی بودن که دید پسر عمه اش که یه آقای ۲۸ ساله اس داره سلام علیک میکنه ... اول که خودش رو کلی برای اون لوس کرده و اونم که عاشق هاناس یه دنیا نازش کرده و بوسش کرده ... بعدش هم اومده میگه مامان پس چرا فمیلیه ما اینجا نیست؟ چرا اینقدر کازین آیلین بزرگه؟ ... گفتم خانواده ما هم یواش یواش همه شون میان نگران نباش ... دیروز صبح هم برنامه عموش رو توی تلویزیون دیده و میگه آخ بابا نمی دونی من چقدر دلم برای عمو فرهاد تنگ شده !! بازم بگم یا اشکتون در اومد؟ : ) &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 19:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=423</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدانه </title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-422.aspx</link>
<description>شبنم ۲۲ تیر دنیا اومد ... توی خونه ای گرم از عشق ... توی بغل مامان و بابایی به عزیزی خودشون که با هیچ چیزی توی دنیا قابل مقایسه نیستن ... براش همیشه همه چیز فراهم بود، اما قدر شناس و قانع بار اومد ... توی خانواده ای قد کشید و پا گرفت که صمیمی و با محبت بودن، که شاد و سرزنده بودن، که اهل درس و کار و زندگی بودن، که دوست بودن ... شبنم آلبومش رو ورق میزنه ... عکسای نوزادی تا ۷-۶ سالگیش توی اون آلبومه که با خودش آورده ... بعضی صحنه ها با دیدن اونا جلوش جون میگیرن ...ممنونم برای همه لحظه های ناب زندگیم ... برای همه کودکی شادم ... برای وجودتون ... مرسی که مثل همیشه از یک هفته قبل پیشباز تولدم رفتین و غصه اینکه کادوم رو چجوری به دستم برسونین رو دارین ...کنار عزیزترین همسر و فرزند دنیا به استقبال برگ جدیدی از زندگیم میرم ...شبنم تولدت مبارک ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;yek roozegi dar takhte bimarestan&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;1 roozegi&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh7.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;pedar bozorg&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;madar bozorg&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh3.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;shabnam 6 mahegi&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh4.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;tavalod e 3 salegi&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh8.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=norooz hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh6.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;4 salegi&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh11.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;safar e shomal&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh9.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;5 salegi&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh12.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;asb savari dar shomal&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh13.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;kenar e baradaram&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh14.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;6 salegi&quot; hspace=0 src=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/sh15.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=422</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-421.aspx</link>
<description>دوشنبه و سه شنبه به دعوت دوست خوبمون رفته بودیم یه شهر دیگه. دوشنبه شب به مناسبت اول جولای ( Canada Day) و چهارم جولای، در شهری مرزی به اسم وینزور (Windsor) در کانادا و دیترویت (Detroit) در امریکا، آتش بازی بسیار زیبا و هیجان انگیزی به پا بود. تا اونجایی که دوست خوبمون اطلاعات داد بهمون، از قرار معلوم بودجه ای معادل یک میلیون دلار برای این مراسم اختصاص داده شده که با آتش بازی بزرگ و قشنگی هر سال هزینه اش میکنن. این مرز یه رودخونه بود که منظره شبش رو که ما دیدیم، بسیار رویایی و پر نور با ساختمونای عظیم مخصوصن در مرز امریکا بود. فرداش هم رفتیم به دیدار &quot;کلبه عمو توم&quot; ( Uncle Tom&apos;s Cabin) که احتمالن کتابش رو خوندین. به قدری مناظر قشنگی داشت که چشم از دیدنش سیر نمیشد. علاوه بر خود خونه و وسایل داخلش و کلیسا و قبرستونش که دیدنی بودن، یه مزرعه بسیار بزرگ ذرت هم بود سر سبز و یکدست که روح رو نوازش میکرد... بسیار سفر خوب و خاطره سازی بود و به همه مون خیلی خوش گذشت. ممنون مهمون دارای مهربون و مهمون نواز که هیچ چیز برامون کم نگذاشتین ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این دو سه هفته، دو تا بسته پستی و یک خبر خوب حسابی زنگ تفریحی بوده برامون... اولین بسته که دوست خوبم برای خود خودم فرستاده بود و اینقدر کادوهاش بهم مزه داد که همون لحظه بهش تلفن کردم و بابت دونه دونه شون تشکر کردم... دومیش هم برای هانا خانم و حتی به اسم خودشون از طرف عمه جونم رسید که یه عالمه خوشحالش کرد... سومیش هم یه تلفن خوب که پدر همسر جان زدن و یه بار بزرگ از روی دوشمون برداشته شد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش هانا رو بردم یه پارک آبی که نزدیک خونه مونه. منظورم اون پارکاییه که توش چند تا وسیله آب افشان هم هست که بچه ها در عین حال که از وسایل دیگه مثل تاب و سرسره و غیره استفاده میکنن، میتونن مایو به تن با این آبهای فواره ای و آبشاری و افشان هم بازی کنن. پارک تازه بازسازی شده و همه چیزش نو هستش. آفتابی بود به پهنای آسمون و تیز. یه یکساعتی که بازی کرد دیدم صدای رعد و برق میاد و این درحالی بود که همچنان آفتابی بود. نگاهم افتاد به به گوشه از آسمون که ابرای خاکستری داشت و دقت کردم دیدم بله صدا از خود اونجاس. رفتم به هانا میگم بدو تا بارون نگرفته بریم تو ماشین. تا وسایل رو برم بردارم و اوشون هم دور آخر بازیش رو انجام بده، جناب ابر نزدیک شده و باد وزیدن گرفت. دیگه زودی حوله اش رو تنش کردم و دویدیم توی ماشین. همچین که در رو بستم و استارت زدم که بریم یک بارونی گرفت که انگار نه انگار تا یک دقیقه پیش آفتاب بوده ... به فاصله یک ربع هم دوباره هوا خوب شد. خلاصه که آسمون شوخیش گرفته : )&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 20:29:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=421</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-421.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایشششششششششششش</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-420.aspx</link>
<description>من هر چی فکر میکنم نمیدونم چرا اینجوریه ... چرا تا وارد یه جایی مثلن رستوران میشی و یه عده دیگه ایرانی هم اونجا هستن انگار که یهو برق میگیردشون و بر و بر نگاه خصمانه میکنن؟ ... چرا انگار یه آدم جزامی دیدن؟ ... زودی همه به همدیگه میگن ایرانیه ایرانیه و بعدم سر تا پات رو قرون قرون میکنن و  شصت هفتاد تا چشم غره و پشت چشم نازکی و چپ چپ تحویلت میدن و پشتشون رو میکنن و پچ پچ و دوباره یه نیم چرخ و نگاه سر تا پا و دوباره پشت چشمه که بدبخت دیگه شفاف شده از بس نازکش کردن و بقیه قضایا... حالا اگر یه عده چینی باشن و یه عده دیگه شون وارد بشه، گل از گلشون میشکفه و یا سلام میکنن و یا همینجوری لبخند به لب به کار خودشون ادامه میدن... نمیفهمم مگه اشکالی داره یه عده دیگه ایرانی هم وارد بشن و به حرفمون ادامه بدیم؟ من که میگم یا داشتیم حرفای مزخرف و جلف میزدیم که از ترس رو نشدن دستمون و حفظ شخصیتمون! این کار رو میکنیم، یا میترسیم آشنای آدم یا آدمایی که داریم تند و تند به هم میبافیم و غیبتشون رو میکنیم باشن، یا اصلن کسر شانه فارسی حرف زدن و حتمن باید با لهجه های آنچنانی که تا اون دهن باز میشه و صدا از حلق میاد بیرون مشخصه اهل کجاییم، به زور و زحمت گپ خودمونی رو به انگلیسی ادامه بدیم ... دیشب یه رستوران محشر بودیم که به مناسبت روز پدر مهمونشون کرده بودم پدر و دختر رو ... از اوناییه که از قبل باید رزرو بشه وگرنه باید کلی منتظر بمونی تا یه جورایی بین مریض بفرستنت تو : ) ... ما هم که کارمون درسته از قبل رزرواسیون رو انجام داده بودیم و تشریف برده بودیم ... از در که وارد شدیم یه عده ایرانی ( از اون بین مریضیا) اونجا بودن و به محض ورود ما شروع شد چشم و ابرو و ایش ایششون!!! حالا خنده ام گرفته بود که خانمه از بس موهاش رو بور کرده بود روی طلاهای اشرفی رو سفید کرده بود. از همون مدلا که فقط خودمون میدونیم ایرانیا میزنن به موهاشون ... دماغ هم جناب جراح همچین از ته بریده بود انداخته بود دور ( من ابدن قصد جسارت به کسایی که دماغشون رو عمل کردن ندارم)... خنده ام گرفته بود که با این قیافه تابلو چرا اینقدر اصرار دارن فقط صدای زیبای مار از خودشون در بیارن و هی ایش و ویش کنن ... آقاجون من تا حالا صابون ایرانی بد خدا رو شکر به تنم نخورده یا شاید روابطم حساب شده بوده یا خدا کمک کرده یا هر چیز دیگه ای رو نمیدونم اما مثل هر جای دیگه ای خوب و بد داریم... چرا خوشمون میاد همه جا جار بزنیم که اه اه من که با ایرانی جماعت کار نمیکنم و این رو کلاس میدونیم؟ اینم میدونم که خیلیامون از اون کوچولوهای خاکستری برای تقلب و گوش بری استفاده میکنیم اما مگه بقیه جاها ندارن از این چیزا ... میخوام بگم خودمونیم که برای خودمون احترام میخریم. حالا هی زور بزنیم و بگیم ما شکل ایرانیا نیستیم ( من یه جا توی یه پستم گفته بودم که استادی که برای دوره آموزشی اولین محل کارم داشتم و یک انگلیسی بود بهم گفت اصلن بهت نمیاد ایرانی باشی. اینو گفتم که نگین تو که خودت الی و بلی. توجه داشته باشین که اون گفته بود، نه من .و اصراری هم برای پنهان موندن ایرانی بودنم یا جار زدنش ندارم) ... یکی از اقوام همیشه از پدرش شاکی بود و غر میزد که بابام اسمش املیه و من خجالت میکشم و هر کی ازم میپرسه یه اسم شبیهش رو میگم و چرا مهمونی میریم کراوات نمیزنه و هی گفت و گفت ... بهش گفتم میدونی چیه؟ اینا رو گفتی اما بدون با گفتن اینا به هر کی که میرسی برای خودت کلاس و مرتبه نمیخری. فکر نکن اگه اینا رو میگی که بگی من با بابام فرق دارم و خیلی با کلاسم، حرفات این رو ثابت میکنه. دقیقن برعکس شخصیت خودت رو میاری پایین. هر چی باشه باباته و تو دختر اون بابایی. اونم اینقدر خوبی داره که میتونی با نگاه به اونا یه سر و گردن بیایی بالا. بهش گفتم مگه بابات مخترع فلان چیز نیست؟ گفت چرا. گفتم مگه یه روز نره کارخونه همه کارا لنگ نمیشه؟ گفت چرا. گفتم هر سرویسی ازش خواستین و سر کوه قافم که بگین نمیره و براتون انجامش نمیده یا بهتون این آزادی رو نمیده که انجامش بدین؟ گفت چرا. گفتم اینا رو نمیبینی؟ اسمش رو که مادر و پدرش که آدمای قدیمی بودن گذاشتن و تازه اون زمان اسم خیلی مقبولیم بوده. کراوات نزدنش هم بذار به حساب سلیقه اش و تازه من همه عروسیا و مهمونیای بزرگ با کت و شلوار و کراوات شیک دیدمش و این حق رو بهش بده که بخواد توی مهمونیای کوچکتر راحت باشه ... حالا شده حکایت ما و ایرانمون ... از اون ور هی گلومون رو زخم و زیلی میکنیم  و خلیج فارس و پیشینه تاریخی و فرهنگ و هنر دوهزار و اندی ساله رو به رخ همه میکشیم و از اون طرف اه اه و پیف پیف میکنیم... قبول دارم رفتار بعضیا از قبیل اون آقای دانشجوی محترم آسانسوری خیلی خجالت آوره اما مگه رفتار اون آقای اتریشی با اون بلایی که سر دختر خودش آورد صد درجه از این بدتر نیست؟ حالا بعد از اون هر چی اتریشی همدیگه رو میبینن باید دماغاشون رو بگیرن و از اونور خیابون رد شن؟ ... نمیدونم شاید همونجور که اولش گفتم صابون هموطنای آنچنانی به تنم نخورده ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از احوالپرسیای همه تون یه دنیا ممنونم ... هانا خدا رو شکر خیلی صورتش و لبش بهتره و جای زخما به کمک پمادی که تجویز شده بود داره محو میشه ... هوا یه هوای دلچسب ملسی شده که آدم حظ می کنه ... از صبح آفتابیه بعد یه کوچولو ابر میشه و یه بارون میزنه و دوباره خورشید خانم دالی میکنه و سرش رو از پشت ابرا میاره بیرون و نسیم خوش رقص هم چاشنیش میشه و اینجوری هوا میشه ملس و دلچسب ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=420</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-420.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای دیروز ما </title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-419.aspx</link>
<description>هر وقت اتفاقی توی مدرسه برای بچه بیوفته، موظفن که به پدر و مادر خبر بدن و بگن که چی بوده ماجرا و چه کارایی انجام شده ... دو سه بار که هانا توی کلاس مثلن سرش خورده بود به میز و بهش کیسه یخ داده بودن که بذاره تا ورم نکنه، زنگ زدن و گفتن... اگر خدای نکرده وضعیت حاد باشه یعنی شکستگی، خونریزی شدید، بیهوشی یا از این قبیل اتفاقات، مستقیمن با اورژانس تماس میگیرن و بچه رو به بیمارستان میرسونن و بعد با والدین تماس میگیرن که خودشون رو به بیمارستان برسونن ... این مقدمه رو گفتم تا جریان دیروز رو تعریف کنم ... از مدرسه هانا با من تماس گرفتن و گفتن که زنگ تفریح متاسفانه خورده زمین و لبش پاره شده و ما کارهای اولیه رو انجام دادیم اما نظر معلمش اینه که یه دکتر ببیندش بهتره ... با همسر جان تماس گرفتم که جریان رو به اونم بگم که نمیتونست تلفن رو جواب بده و خودم راه افتادم ...حالا من چه حالیم و صورت بچهکم رو چه ریختی تجسم میکنم تا برم و برسم، خدا میدونه ... از یه طرف به خودم میگفتم اگر وضعیت حاد بود میبردنش بیمارستان و از یه طرف میگم اگر چیز خاصی نبود مثل دو سه دفعه قبل فقط زنگ میزدن و اطلاع میدادن ... اصلن از رسیدن به مدرسه و پارک کردن و دویدن توی دفتر مدرسه نگم بهتره که با سر میدویدم ... در دفتر رو که باز کردم و قیافه اش رو دیدم بند بند وجودم پاره شد ... طفلکم با چشمایی که اشک از گوشه اش رفته بود، سرش رو یه وری تکیه داده بود به صندلی و دستمال خیس و خنک بهش داده بودن بگیره روی صورتش ... منو که دید با چشمای مظلومش آنچنان نگاهی کرد که نشستم روی زمین ... دستش رو کنار زدم که ببینم صورت برگ گلش چی شده که دیدم بله ... طرف چپ صورتش زخم و زیلیه شدیدن و لبش هم باد کرده اومده بالا و معلومه خونش تازه بند اومده ... دو تا زانوهاش هم آش و لاش ... زودی برش داشتم و رسوندمش به دکتر خانواده مون که متخصص کودکان هم هست .. اونم تا دیدش همچین اصواتی از حنجره اش خارج شد که دیگه یه ذره حسی که توی تنم مونده بود هم از بین رفت ... دندوناش و چشماش رو چک کرد و دید که خوبه ... روی زخم زانوهاش رو برداشت و با ماده شستشو تمیز کرد که آه از نهاد بچه ام بلند شد  ... خوابوندش روی تخت که صورتش رو دقیق ببینه که گفت توی لبش یه سنگ کوچولو مونده و به نظرم بهتره ببریش اورژانس تا خودشون ببینن توی پوست صورتش هم چیزی مونده یا نه ... خلاصه بدو بدو دوباره سوار ماشین شدیم و دوباره با همسر جان تماس گرفتم که اینبار برداشت و جریان رو تعریف کردم و گفت که خودش رو میرسونه ... حالا ساعت حدود ۲ بعد از ظهره و اورژانس هم مملو از جمعیت ... دو سه نفر جلوی ما بودن که تا نوبیتمون بشه باید تحمل میکردیم ... صدامون که کرد نامه دکتر رو بهش نشون دادم و صورت و وضعیت هانا رو که دید فوری بعد از چک کردن دمای بدن و ضربان قلبش گفت که جزو مریضای &quot;فوری&quot; صداش میکنن که زودتر از اونهمه آدم بریم داخل ... چند دقیقه بعد صدامون کردن و تا داخل درمانگاه &quot;دست و صورت و پا &quot; همراهیمون کردن ... دل توی دلم نبود و اصلن دلش رو نداشتم به صورت طفلکم نگاه کنم ... رفتیم داخل و دکتر اومد و نگاه کرد و گفت که اول با یه ماده مخصوص که خنک هم هست روی زخمها رو میبندیم و بعد صداتون میکنیم که بیایین و بقیه کارا ... این کار که انجام شد همسر جان رسید و قیافه اش بعد از دیدن هانا دگرگون شد ... خلاصه که دوباره صدامون کردن و رفتیم و سه نفر اومدن که یکی روی زخمها رو باز کرد و با گاز و یه چیز دیگه روشون رو تمیز کرد و یکی تند و تند وسایل استریل میاورد و باز میکرد و میداد بهشون و اون یکی هم توضیح داد که میخواد اون سنگ رو از توی لبش در بیاره و بقیه کارا ... خلاصه برای زخمهای صورت یه پماد معرفی کردن که بخریم و روزی سه بار بمالیم و صد البته که تمیز نگه داشته بشه و دست نماله بهشون ... زخمهای زانو هم پانسمان شدن ... خونه که رسیدم به اندازه یکماه کار و بیخوابی و اضطراب خسته بودم و هنوز هم اون حال از تنم بیرون نرفته ... خدا همه بچه ها رو برای پدر و ماراشون سالم نگه داره ... آمین </description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 14:55:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=419</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-419.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حس قشنگ</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-418.aspx</link>
<description>خانمها و آقایون همسن و سال من، یه خرده بزرگتر و یه خرده کوچکتر، مطمئنم از دیدن چند سطر پایینتر دچار حس عجیبی میشین ... شاید مثل من ته دلتون رو چنگ بزنن و بغض ته گلوتون بشینه و یه حس ناب کودکی توی تمام بدنتون جریان پیدا کنه ... شاید مثل من صحنه یه دختر( یا پسر) کوچیک تو یه روز زمستونی ( احتمالن دهه فجر که بیشتر کارتونای دلخواهمون رو پخش میکردن)،که با چشمای مشتاقش داره نگاه میکنه و دائم نگران عقربه های ساعته که مبادا زود برن جلو و اون برنامه تموم بشه رو مجسم کنین... شایدم یه روز عید که بوی خوش بهار توی خونه پیچیده و توی پذیرایی مهمونا نشستن صدای خنده هاشون توی خونه پیچیده، یه ظرف خوراکی گذاشته جلوش و با یه لبخند عمیق داره دونه دونه کارتونای فستیوال کارتونهای نوروزی رو میبینه و کیف دنیا رو میکنه ... شایدم یه روز تابستونی بعد از کلی بازی و شنا و دوچرخه سواری، توی هوای مطبوع هال خونه نشسته و منتظر دیدن آرم برنامه کودک و اون پرده قرمز و پسرکی که قدم میزنه تا پرده بره بالا و بنویسه &quot; برنامه کودک و نوجوان&quot;  ... شایدم یه خرده برنامه ها وقتش بیشتر شده و حالا &quot; برنامه جوانه ها&quot; هم از شبکه دوم پخش میشه و تو از شادی توی پوست خودت نمیگنجی و منتظری &quot; چاق و لاغر&quot; یا هر چیز دیگه ای رو ببینی و در واقع ببلعی ... دیروز توی You Tube دنبال برنامه های قدیمی مهران مدیری بودم که یواش یواش کشیده شدم به کارتونهای قدیمی و یهو به خودم اومدم که دیدم قلبم با ضربان بالایی در حال زدنه و بغض سخت گلومو گرفته ... نمیدونین با دیدن دونه دونه شون چه حالی شدم ... دونه دونه شون خاطره های قشنگ روزهایی رو برام زنده کردن که شاید خوشحال شدم که برنامه ها وقتشون محدود بود و ما با ولع نگاهشون میکردیم و در حقیقت باهاشون زندگی میکردیم ... این شما و این هم لیست ۳۵ تایی کارتونهای عزیزی که عاشقانه دوستشون داشتیم، ببینید و حظ ببرید ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=bdfVJHrsfz0&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;حنا دختری در مزرعه&lt;/A&gt;، ۲) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=CriSJ_tV4rM&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;خانواده دکتر ارنست&lt;/A&gt;، ۳) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=lf934yaraoA&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;تام سایر&lt;/A&gt;، ۴)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=SRZuore9kYg&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;هایدی&lt;/A&gt;، ۵)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=nznDE2uKEUs&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;بل و سباستین&lt;/A&gt;، ۶)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=VtMIcm-qTro&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;مهاجران&lt;/A&gt;، ۷)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=1q8bban6DaU&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;بلفی و لی لی بیت&lt;/A&gt;، ۸)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=FmIjpx9lQDE&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;رامکال&lt;/A&gt;، ۹)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=ycX4tAUx9eQ&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;بچه های کوه آلپ&lt;/A&gt;، ۱۰)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=Ugxhg7JZ03o&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;جزیره ناشناخته&lt;/A&gt;، ۱۱)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=iW-9gYKBAoQ&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;واتو واتو&lt;/A&gt;، ۱۲)  &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=zRPI7zS32g4&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;باربا پاپا&lt;/A&gt;،  ۱۳) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=nLukGURkzY0&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;دختری به نام نل&lt;/A&gt;،  ۱۴) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=3FYj3TbY8V4&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;مسافر کوچولو&lt;/A&gt;،  ۱۵) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=yilP37x6okU&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;پینوکیو&lt;/A&gt;،  ۱۶) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=Gg3o-D5IRMw&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;نیک و نیکو&lt;/A&gt;، ۱۷) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=aK6Hf0IYst4&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;سندباد&lt;/A&gt;،  ۱۸) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=fr5Lu3eQGMc&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;جنگل حیوانات&lt;/A&gt;،  ۱۹) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=7Tg6NOdcAVY&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;بابا لنگ دراز&lt;/A&gt;،  ۲۰) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=npNF91TjYj4&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;با خانمان&lt;/A&gt;،  ۲۱) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=HAvsg630clA&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;زنان کوچک&lt;/A&gt;،  ۲۲) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=Fa0hCOR6Fvw&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;بامزی&lt;/A&gt;،  ۲۳) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=CKBviY_eJG0&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;دهکده حیوانات&lt;/A&gt;،  ۲۴) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=ELGxCCPK0Ic&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;دور دنیا در هشتاد روز&lt;/A&gt;،  ۲۵) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=nYMtEXrKHi0&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;سنجابی به نام بنر&lt;/A&gt;،  ۲۶) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=sHPi8ynQm74&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;کارآگاه گجت&lt;/A&gt;،  ۲۷) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=WZ6c_3LWixY&quot; target=_blank&gt;سفرهای گالیور&lt;/A&gt;،  ۲۸) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=BL3CdcdRZa4&quot; target=_blank&gt;الفی اتکینز&lt;/A&gt;،  ۲۹) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=gvVhLHPTUpY&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;سایمون در سرزمین گچهای نقاشی&lt;/A&gt;،  ۳۰) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=4_SRaIOpv9s&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;جامدادی ( پلاستو)&lt;/A&gt; ۳۱) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=hk9w9iK-P_s&quot; target=_blank&gt;گوریل انگوری&lt;/A&gt; ۳۲) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=D3OSTflMO80&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;تنسی تاکسیدو&lt;/A&gt; ۳۳) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=_Eu3OG41l4Q&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;مدرسه موشها&lt;/A&gt; ۳۴) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=KxejxtX0gts&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;زبل خان&lt;/A&gt; ۳۵) &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=6fd9nuasMfw&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;هاچ زنبور عسل&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 18:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=418</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-418.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکشنبه خوب </title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-416.aspx</link>
<description>یه یکشنبه عالی چه روزیه؟ ... روزیه که هوا آفتابی باشه ، نه خیلی گرم که پوست بندازی و نه سرد که بخوای لباس آستین بلند بپوشی ... روزیه که چمنای بلند حیاط رو کوتاه کنین و بوی تازگیش مشامت رو نوازش کنه ... روزیه که با یه ظرف میوه پوست کنده و خرد شده و یه دوربین بری کنار همسر و بچه ات، زیر سایه درخت بشینی و بو بکشی و میوه بخوری و گل بگی و گل بشنوی ... روزیه که بعد از یکی دو هفته مریضی و نقاهت بعدش عروسکت رو شاد و سرزنده ببینی ... روزیه که یه پیتزای آنچنانی بخوری و روی چمنا، روی زیر انداز ولو بشی و آبمیوه بعدش رو سر بکشی ... روزیه که بساط آب بازی رو راه بندازی و صدای خنده های شاد و جیغای سر خوش عزیزات حیاط خونه رو رنگی کنه ... روزیه که با یه دوست خوب به آرامش برسی ... روزیه که ببینی دخترکت اینقدر بزرگ شده که با دوستش برای خودشون بازی کنن و خیالت راحت باشه که خرابکاری نمیکنن ... روزیه که بستنی رو توی ظرفای بزرگش بیاری و وسط  گرمای بعد از ظهر بخوری تا تهش در بیاد ...روزیه که همسرت زیر همون درخت به خواب عمیقی بره و از صدای نفساش آرامش به وجودت بریزه و بری کنارش پاهات رو دراز کنی و به بازی فسقلیا چشم بدوزی ... روزیه که برای شام باربیکیو رو علم کنین و هات داگ رو که پف کرده و برشته شده توی یه نون نرم و خوشمزه بذاری و همینجور که داری با اوشونا گپ میزنی، یه گاز اساسی ازش بکنی و بجوی ... روزیه که بوی خوش زندگی و طعم دلپذیرش زیر دندونت بیاد و بگی آخیش خدایا شکرت ... یه یکشنبه عالی اصلن خود خود امروزه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه فارسی هانا شنبه دیگه تموم میشه و جشن فارغ التحصیلی دارن ... دیروز وقتی رسیدم مدرسه و منتظر تعطیلیشون بودم، دیدم دارن سرود ای ایران رو برای هفته دیگه تمرین میکنن... اینقدر با احساس و با ذوق و شوق میخوندن که تنم داغ شد ... معلمشون خیلی خانم خوشرو و خوش اخلاقیه و هانا بدون اغراق عاشقشه ... تابستون دوست داشتنی من داره از راه میرسه و کیفم کوک کوکه ... پیش به سوی زندگی با خورشید خانم بزک دوزک شده خوشگل ...سلام خانم خانما ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 04:12:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=416</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-416.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادرم ...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>مادرم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم روحی به گستردگی دریاها ... مادرم جسمی به استقامت کوهها ... مادرم قلبی به لطافت گلبرگها ... مادرم دستهایی به گرمای آفتاب ... مادرم آغوشی به امنیت سکوت ... مادرم صدایی به گیرایی موسیقی ...ماردم پوستی همچون بهار نارنج ... مادرم نگاهی عاشق ... مادرم خُلق و خویی بسان بهار دارد ... مادرم دردانه ای بی همتاست ... مادرم ... مادرم مادر است ... برای همه نگاههای عاشقت، روح بزرگت، استواریت، آغوش امنت، قلب لطیفت، گریه ها و خنده هایت، لالاییهای خوش آهنگت، خورشید دستهایت، سپاسگزارم ...بابا  برایت روی هدیه ات نوشته بود &quot; پرستار روح و جسمم ... روزت مبارک &quot;...منهم همان جمله را تکرار میکنم ... این روز روز توست ... مادرم، پرستار روح و جسم من، روزت مبارک ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m1.JPG&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; هم کادوی روز مادر هانا خانم  به زبون فارسی و&lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m6.JPG&quot; target=_blank&gt;این &lt;/A&gt;دیگری به &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m5.JPG&quot; target=_blank&gt;زبان&lt;/A&gt; انگلیسی و &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m4.JPG&quot; target=_blank&gt;دسته گلی &lt;/A&gt;که از باغچه، بسیار خوش سلیقه چیده بود ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 15:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=415</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
