مامانم رو صدا کرده که مامانی بیا و مامانم هم رفته و میگه جانم مامانی و پبل خانم به قاب عکس خودش که روی دراور اتاق مامان ایناس اشاره میکنه و میگه : "اونو بده به من" و مامانم در حال قربون صدقه رفتن بهش میگه : "پبل جان این کیه مامانی؟" و پبل جواب میده : "همونی که عشقته! همونی که عاشقشی!!" خود شیفتگیه حاد : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1383ساعت توسط شبنم
|
- دیروز ظهر که پبل از خواب بیدار شده مامانم صداشو شنیده.رفته پیشش که بلندش کنه و ناز و ... که دیده روی تخت نشسته رو به پنجره و با گریه میگه " اااا !! بوق نژن...خواب بودم... بیدالم کدی!!!" طفلکم با صدای بوق فجیع یک شهروند محترم که لذت وافری از تماس دستشون و بوق اتوموبیلشون و احیانا له کردن اعصاب بقیه و جویدن اون میبردن ٬ بیدار شده.
- ما وقتی پبل رو میبریم دکتر اونجا علاوه بر اندازه گرفتن قد و وزن ٬ دور سرش رو هم اندازه میگیرن.چند روز پیش پبل رفته و از مادربزرگم یک متر خیاطی گرفته و دور سر هممون و قدمون (به علاوه عروسکهاش) رو اندازه گرفته ( البته به روش خودش) ٬ایشون هنگام اندازه گیری اینو با خودش میگه "ممم.دور شرت رو ببینم چند نفره؟!؟!؟!" لازم به ذکره که اینجانبان این نکته رو که "چند سانته" درسته رو به ایشون گوشزد کردیم منتها ظاهرا به نظرش "چند نفر" درست تره!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1383ساعت توسط شبنم
|
-- اولی : این دختر منو دیوونه کرده.از وقتی جدا شدم امانم رو بریده و اصلا مثل قدیما حرفم برو نداره.
-- دومی: چقدر گفتم این همه تحمل کردی یک کم دیگه هم روش.این دو تا دختر رو به سر و سامون برسون بعدا طلاق بگیر.
-- اولی : آخه بابا چرا زور میگین . من اون مرتیکه رو ۲۳ سال تحمل کردم دیگه نمی تونم. شما که دیگه میدونین.آخه منم آدمم.چقدر هی بگم به خاطر این به خاطر اون.به کی به کی قسم که دیگه جون به لبم کرده بود. پول که اصلا و ابدا . مهر و محبت که حرفش رو نزن. صد دفه بهش گفتم بابا آخه اینا دختر بچن یه کم به اینا محبت کن.تو که هر روز خدا صبح میری شب میای.یا بعضی شبا که اصلا نمیآیی و ماموریتی اینا از بابایی تو چی فهمیدن آخه.محبتتم اینه که بیایی و یه کیسه میوه یا هر خوراکی دیگه ای بگیری و بذاری تو آشپزخونه.بعدشم زود غذات رو بخوری و تلپ بیوفتی یه گوشه و یه چایی و بعدشم خر و پف.میدونی چی جوابمو داد؟
--دومی: نه... چی؟
-- اولی : گفت کاه و یونجه تون زیاد شده جفتک میندازین.
--دومی: وااااااااا مرتیکه.میخواستی بگی الاغ خودتی و هفت جد و آبادت ....
-- اولی : برو بابا دلت خوشه.این چیزا مگه حالیشه.بهش گفتم چرا مزخرف میگی... اینا دخترن ... فردا یکی یه ذره بهشون محبت کنه میذارن باهاش میرنا... گفت غلط کردن.برن تو توالت براشون گذاشتم که باهاش برن !!!
--دومی: اه اه . عجب آدم گندیه. تو چه جوری این همه وقت باهاش زندگی کردی؟
-- اولی : دیدی... تازه این یه ذره از کاراش و اعصاب خورد کردناشه. من نمیگم که همش تفصیر اونه ها نه... اما خیلی کوتاهی کرد به خدا ... خیلی عذابم داد .... ( شروع میکنه به گریه ) ... این همه از دست اون کشیدم حالا هم که بچه هاش پدرم رو درآوردن ... چون میدونستم چه گند اخلاقه بچه ها رو خودم گرفتم که یه وقت از دست اون یه بلایی سر خودشون نیارن... اما دارن میکشنم... ( گریش به هق هق تبدیل میشه و دیگه چیزی نمی گه )
... کمی جلوتر از خانم اولی که گویا خواهرشه و اون یکی همراهش که ظاهرا دختر خانم اولی هست خداحافظی میکنه و پیاده میشه... همچین که در تاکسی بسته میشه روشو میکنه به دخترش و میگه : حقشه... آدم بالاخره یه روزی باید جواب پس بده دیگه ... این همه مادر بدبخت منو اذیت کرد... حالا باید از بچه هاش بکشه ......
دیگه حرفاش رو نمیشنیدم. آخه تو این فکر بودم که هر چقدر یه آدم بد باشه و تو جوونیش بدی کنه حقشه که خواهرش اینطور براش آرزو کنه و بگه حقشه؟ محبتهامون کجا رفته من نمیدونم.چرا اینقدر سنگدل شدیم که به جای حداقل همدردی و نه کمک آنچنانی این طور دلمون از بدبختی و ناراحتی کسی خنک بشه چه برسه به خواهر !!! پیاده که شدم حتی بر نگشتم صورت خانمه رو نگاه کنم... با اینکه دلم میخواست بدونم یه خواهر با دل سنگی چه شکلیه...
+
نوشته شده در دوشنبه 28 دی1383ساعت توسط شبنم
|
- اولین دندون کرسی پبل هفته پیش در اومد و من اینقدر جیغ زدم و بالا پایین پریدم و بوسش کردم که فکر کنم بچم طفلک دچار حالتی شد که احتمال میداد مادرش احتیاج به زبده ترین دکترها برای معالجه داره : ) الان یه هفته ای هست که کمی بد اخلاقی میکرد و لثه هاش ورم داشت و بالاخره سه تا دندون همزمان درآمد که یکیش کرسی بالا سمت چپ و دوتای دیگه نیش بالا و پایین سمت راست.
- دیروز پبل اولین اسم رو برای عروسکش خودش انتخاب کرد.تا حالا ما پیشنهاد میدادیم و اون نظر میدید و یا قبول میکرد یا نه.اما دیروز به باباش گفت که یکی از عروسکایی که به لوستر اتاقش آویزون بود رو براش باز کنه و بده که باهاش بازی کنه.بعد گرم بازی که بود دیدیم که اونو "کلاهی" صدا میکنه٬ چون رو سرش یه کلاه منگوله ای داره .
+
نوشته شده در یکشنبه 27 دی1383ساعت توسط شبنم
|
پبل تازگیا و نمیدونم چرا برای مخاطب قرار دادن ما یا خودش از ضمیر استفاده نمیکنه.مثلا نمیگه "کفشم رو بده" و یا "گل سرت رو بزن به سرت" و با بکارگیری جدیدترین و شیواترین روشهای ادای زبان شیرین فارسی اینگونه بیان میکنن " کفش خودم رو بده " و یا " گل شر خودت رو بژن به شرخودت !!!".فکر کنم قضیه اون لقمه هه و دور سر چرخوندن و اینا اینجا مصداق پیدا میکنه نه؟
+
نوشته شده در شنبه 26 دی1383ساعت توسط شبنم
|
وبلاگم یک ماهه شد : ) از اونجایی که همیشه اولین ها مهم هستن اولین ماه وبلاگ منم لابد مهمه دیگه. مبارکم باشه نه ؟
+
نوشته شده در شنبه 26 دی1383ساعت توسط شبنم
|
وقتی می رسم خونه و میاد و میگه مامان شیر به من میدی یا مامان شیر بده همه خستگی دنیا رو هم داشته باشم از تنم بیرون میره و میگم : چرا که نه عزیز دل مامان
و وقتی آروم تو بغلمه.... وقتی داره شیر رو با ولع قلپ قلپ قورت میده .... وقتی نفسش رو حس میکنم ... وقتی با چشماش مثل یه جوجوی کوچولو و از گوشه چشم نگام میکنه ... وقتی اون دستای نرم و گرمش و چالهای پشت انگشتاش رو هزار بار میبوسم ... وقتی پاهای قلمبه و ناخنهای لاک زدش رو نوازش میکنم ... وقتی چشماش به نشونه تشکر برق میزنه و معصوم به چشمام نگاه میکنه... وقتی دست میندازه گردنم و بوسم میکنه و دستاشو رو صورتم میکشه و نازم میکنه ... وقتی کف دستای کوچولوش و زیر گلوش رو بو میکنم و بهترین بوی دنیا رو میبلعم ...وقتی موهای منگول منگول و طلاییش رو می زنم پشت گوشش ... وقتی لپای سفید و لطیفش رو می بوسم ... وقتی راضی از بغلم میاد پایین و میگه "ممنون" ... فقط یه حس دارم ... یه حس که بهترین حس دنیاس و با هیچ حس دیگه ای قابل قیاس نیست ... خدایا ازت ممنونم که مزه قشنگترین و نادرترین حس دنیا رو بهم چشوندی ... من حس مادرانه رو تجربه میکنم. " مادرم از تو هم ممنونم که قشنگترین و پر احساس ترین موجود دنیایی "
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1383ساعت توسط شبنم
|
برای کسایی که وبلاگ رو از اول نخوندن عرض کنم که پبل ( pebble) اسم یه شخصیت کارتونیه تو کارتن "عصر حجر" و دختر کوچولوی اون خونوادس.منم که اون کوچولو رو دوست دارم اسم دخترم رو تو وبلاگم گذاشتم پبل ( به معنای سنگ ریزه هستش ) "جهت استحضار اون دسته که پبل رو پیل میخونن : ) "
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1383ساعت توسط شبنم
|
- چند روزه که میشنیدم که پبل میگه ایییییییش !!! ازش پرسیدم این چیه که میگی عسلم؟ گفت :« میگم ایییش بدم میاد اژین موشا . نالنجی میگه» بله کاشف به عمل اومد که کار کار مدرسه موشهاس که تازه براش خریدیم : )
- راستی این دختر من عمو پورنگ رو خیلی دوست داره و با شنیدن صداش عین عاشقی که منتظر معشوقش هست داد میزنه « وااااااااااای عمو پولنگ » . تو یکی از برنامه هاش ایشون یکی از بچه ها رو بغل کرد و پبل منم با چشمای گرد شدش رو به من کرد و گفت « ماماااااااااان٬ عمو پولنگ رو بیبین... اینو بغل کده » .بله دیگه عمو پولنگ به بچم خیانت کرد : )
- چند وقت پیش پبل یه نوار ویدیویی « Baby Songs» کادو گرفته و حالا تا کم میاره میگه «E.I.E.I.O» رو بذار و ما هم که گردنمون از تارهای مو هم نازکتره و در خدمت دخترخانمیم.خلاصه چند تا آهنگش رو یاد گرفته و یه جورایی اونا رو میخونه. مثلا اینو «Are you sleeping,Are you sleeping , Brother John,Brother John» میگه « Aa you sleepy.Aa you sleepy ,vader John,vader John» و وقتی تشویق ما رو میبینه کلی کیف میکنه و میگه « حالا نگو نم رو بذار» *
* همون آهنگ "نگو نه" معروف که قبلا عرض کردم خدمتتون
+
نوشته شده در سه شنبه 22 دی1383ساعت توسط شبنم
|
چقدر بوی بارون رو دوست دارم.مممممممم به به.بوی خاک نم دار و بارون خورده مستم میکنه.یه جورایی بوی عاشقی میده نه؟ انگار آسمون دلش برای زمین تنگ شده و اشک می ریزه . اونوقت قطره های بارون میان و میان و میرسن به زمین.آروم تو گوش زمین میگن که آسمون دوست داره ها خیلیم دوست داره.زمینم با ناز و غمزه مژه های نمناکش رو چند بار به هم میزنه و میگه «خودم میدونستم »
بارون بارونه زمینا تر میشه ....
+
نوشته شده در دوشنبه 21 دی1383ساعت توسط شبنم
|
تا حالا سوار تاکسی شدین که به زور بخواد مسافر سوار کنه؟ وااااااااای که چقدر آدم حرص می خوره.
من تازگی گیر یکیشون افتادم.همچین که سوار تاکسی شدم و در و بستم دیدم مستر راننده داره پشت سر من رو نگاه میکنه!! کمی صبر کردم و فکر کردم که شاید یکی از دور دست تکون داده و ایشون منتظر اوشون هستن. دیدم که دنده رو عوض کرد و راه افتاد.گفتم خدا به خیر گذروند... کمی جلوتر وسطای یکی از کوچه های منتهی به این خیابون اصلی یه آقایی داشت به سمت ما میامد.مستر راننده دست مبارکشون رو روی بوق گذاشتن و حالا بوق نزن کی بوق بزن!!! حالا اون بدبخت اصلا نمیخواست سوار تاکسی بشه و وقتی به خیابون رسید رفت تو پیاده رو و به راهش ادامه داد.فکر کنین که اول صبح عجله دارین که زودتر به سر کارتون برسین اونوقت یه همچین صحنه هایی رو ببینین : ( کمی جلوتر دو تا خانم تو صف اتوبوس منتظر اتوبوس بودن و این مستر راننده با اصرار میخواست اونها رو با ماشین خودش به مقصد برسونه که بیچاره ها هی با سر اشاره کردن که نه بعد که دیدن ول کن نیست روشون رو کردن اونطرف که ناخواسته بزرگترین جرم زندگیشون رو انجام دادن و تا مدتها مستر راننده مشغول نثار کلماتی زیبا و بایسته به آنها و امواتشون بودن. همین که کوچه ها رو با سرعت باورنکردنی و همپای یک حلزون شریف میپیمودیم خدا رحم کرد و دو نفر دیگه هم سوار شدن.حالا صندلیهای عقب پر بود و مانده بود صندلی جلو و بنده در خیال خام که الان دیگه گاز میده و بالاخره سرعتمون به دوچرخه سوارا میرسه اقلا... زهی خیال باطل. اول صبح که البته الان نزدیکای ظهر شده بود (!!!) حوصله جروبحث نداشتم.با اینکه خون خونمو می خورد صبر پیشه کردم تا مگر دلش رحم بیاد و ما رو برسونه.
خب صندلی جلو هنوز خالی بود.دست مستر راننده بوق خوش صدا رو به طرز ظریفی برای یک مسافر لمس کرد و آنچنان بوق میزد که مبادا احدی از آحاد اون محله بمونه که از این صدای دلنشین ملذوذ نشده باشه.اون بیچاره هم کم مونده بود به دیدار حضرت عزراییل دوان دوان بشتابد . خلاصه ایشون سوار شدن و من خوشحال از اینکه دارم دیگه میرم سر کار.تا رسیدن به مقصد ٬ بنده و احتمالا بقیه مسافرا یاد دوران بچگیمون که آتاری بازی میکردیم افتادیم.مستر راننده جهت جبران دقایق تلف شده در پی مسافر ٬ حسابی از خجالت پدال گاز در اومدن و به قول همسر جان پمپ بنزینها رو هم میزد (اشاره به بازی آتاری). یکی از این دفعات هنرنمایی مستر راننده یک خانم که بیچاره داشت تو خط خودش و با سرعت مناسب حرکت می کرد ٬ خودش که هیچ درگذشتگانش چنان مورد مهر و محبت ایشون قرار گرفتن که فکر کنم تا آخر هفته نیاری به خوندن فاتحه برای هیچکدومشون نداشته باشه. اصلا ما خانوما نصف بیشتر ترافیک شهر رو درست میکنیم وگرنه این آقایون راننده و به خصوص مستر مورد نظر ما با این ویراژاشون و از این خط به اون خط رفتناشون نههههههههه اصلا و ابدا !!!
خدا رو شکر ما صحیح و سالم رسیدیم اما انگار از بس صندلی و دستگیره در رو چنگ زدم انگشتام رمقی براشون نمونده و دندونام هم که از شدت فشارهای وارده و ساییده شدن روی هم یه ویزیت دندون پزشک احتیاج دارن : )
+
نوشته شده در یکشنبه 20 دی1383ساعت توسط شبنم
|
امروز بهترم... هنوز نمردم... سرگیجه٬ حالت گلاب٬ تب شدید شدید و . . . دیروز رو که افتادم تو خونه.پبلم طفلک خیلی نگران بود اما من که اسوه استقامتم دیگه.اصولا تا اشهدم رو نگم کسی باورش نمیشه که حالم بده.الانم که اینجام تقریبا از سرگیجه و سردرد همه چیز رو سه چهار تا میبینم.شانس آوردم که امروز حقوق نمیدن وگرنه از اینکه پولام سه چهار برابر شده سکته میکردم . وای خدا دلم....... ولی حلوا اگر بود میچسبیدا : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1383ساعت توسط شبنم
|
دیشب به حال مرگ افتاده بودم.همه بدنم درد میکرد و کش میومد.گریه ام گرفته بود.حالت گلاب به روتون داشتم و سر گیجه . از صبح ۵ تا قرص استامینوفن ساده خوردم اما اثرش فقط تا یک ساعت بود.این تعداد قرص برای منی که اصلا قرص نمی خورم یعنی خیلی.. اما انگار نه انگار. آخرش همسر جان یه زنگ به برادر جان زد و احوالات بنده رو توصیف نمود و ایشون گفت که دچار مسمومیت با مونوکسید کربن شدی که صد البته در شهری با این آب و هوای زلال و پاک ٬ بنده جزو معدود موجوداتی میباشم که به این درد دچار شده : ) احتمالا در آینده ای نزدیک ازم دعوتی به عمل خواهد آمد که به عنوان بیمار نمونه مورد تقدیر و تشویق قرار بگیرم. اما خودمونیم ... منی که اصلا به اصطلاح بد مریض نیستم دیگه به صدا در اومده بودم. خلاصه قرار شد که به علت وجود محدودیت استفاده از دارویی که دارم ( به خاطرپبل ) یک عدد استامینوفن عزیز و یک عدد دیکلوفناک لذیذ نوش جان کنم تا ببینم جانم بالا میاد و خوب بشم یا نه !!! تو این گیر و دار پبل خانومم اومده و پشت منو میماله که خوب بشم. طفلکم نگران بود هی میگفت:
- مامان پشتت درد میکنه؟ برو عبقتر من پشتتو ممالم...
بعد که میخواستم بخوابونمش هی چشاش رو باز میکرد و دستاشو میاورد بالا.گفتم:
- مامان قربونت بره... بخواب دیگه عزیزم .. ببین حالم خوب نیست... بخواب
- ماماااااااان
- جانم خانمم
- دالم برات دعا میکنم که خوب شی. ( دستاشو بالاتر آورد ) خدا مامان خوب شه.ژود ژود
خوب مثل اینکه خدا حرف بچه ها رو بیشتر گوش میکنه : )
راستی پبل یه آهنگ رو خیلی دوست داره و هر وقت بهش میگم چی برات بذارم گوش کنی یا برقصی میگه « نگو نم ٬ نگو نم » البته تو این آهنگ چند بار میگه «نگو نه» و ایشون اینطور ادا میکنه.الان که زنگ زدم خونه مامان اینا که حالشو بپرسم .بهش میگم
-چی کار میکردی نانازم ؟
- «نگو نم» گوش میدادم. برو شر کارت دیگه !!!
+
نوشته شده در دوشنبه 14 دی1383ساعت توسط شبنم
|
این مطلب رو تو وبلاگ سایه روشن با قلم آهو خانم خوندم.اگر کاملش رو خواستین یه سری here بزنین.
ـکاش ميتونستم نگهش دارم!
دختر با چشمانی غمگين به شکمش که کمی بزرگ شده بود نگاه کرد.با حسرت به آن دست کشيد.انگار موهای نرم کودکش را نوازش ميکرد.
از وقتيکه فهميده بود باردار است،تمام فکر و احساسش متوجه کودکی شده بود که هنوز شکلی هم نداشت.اما برای او داشت.برای او دخترکی بود با چشمان سياه و دهان کوچکی که هر چه ميبوسيد سير نميشد.
با او حرف هم ميزد!
*******
دختر ميدانست که هميشه جای کودکش خاليست!او ديگر کامل نبود .بخشی از وجود و روحش در کاسه آبی رنگی بود که در زباله دانی ريخته شده!
با تمام وجودش معنی عشق را ميفهميد.
"ميدانست" که مادران مهربانترينند...
+
نوشته شده در دوشنبه 14 دی1383ساعت توسط شبنم
|
بازم این قلبم از صبح داره بازی در میاره.نمی دونم مال آلودگی هواس یا بازم عصبیه.آخه امروز همسرجان صبح خیلی زود رفت ماموریت و منم بیدار بودم اما یهو یه صدایی اومد . منم احساس کردم یکی تو خونس. داشتم زهره ترک میشدم. تا ساعت ۵:۳۰ خوابم نبرد.از وقتی مامان شدم از دزد بیشتر میترسم. میترسم یه اتفاقی بیوفته و تو ذهن پبلم بمونه.چون خودم که بچه بودم یه بار دزد اومد خونمون و قشنگ یادمه که تا مدتها با برادرم تو اتاق مامانم اینا میخوابیدیم .
آخ . این قلبم ول کن نیست.انگار یه لایه نشسته روی ریه ام و یه چیزی اندازه یه گردو مونده تو گلوم و والا حضرت قلب محترم هم که با عقربه های ثانیه شمار لجبازی میکنه که یعنی مثلا من تندتر میزنم . جان شاهرگ و سرخرگ و سیاهرگت ول کن و بذار نفس بکشم.الان نفسم میگیره ها .از ما گفتن ...
راستی امروز هوا خیلی آلودس و دبستانیا و مهدکودکیا رو تعطیل کردن.خدا خودش رحم کنه و یه بارون حسابی برسونه. آمین خدا
+
نوشته شده در یکشنبه 13 دی1383ساعت توسط شبنم
|
- مادر همسرجان قبل از فوتشون برای نوه ای که قراره یه روزی به دنیا بیاد ( آخه اون موقع نه ما ازدواج کرده بودیم و نه برادر همسر جان ) دو تا عروسک خریده بودن.حالا این عروسک رو آوردیم و دادیمش به پبل.اول یک کم نگا نگا کرد و بعد بغلش کرد و از باباش پرسید :
- بابایی اینو کی بلام خلیده ؟ (برام خریده)
- مامان پری دخترم
- مامان پلی کجاش؟
- رفته پیش خدا
یک کمی فکر کرد و همینجور که راه میرفت با خودش میگفت :
« اینو مامان پلی خلیده. الان به خداش »
خدا رحمتشون کنه و روحشون شاد.
- - همسر جان: بابا قربونت بره عزیزم
- پبل: من قربون شما بلم (برم)
- وای خدا نکنه دخترم.من قربون شما برم
- الکی گفتم ... !!!
+
نوشته شده در یکشنبه 13 دی1383ساعت توسط شبنم
|
پبل دویده و با بغض میگه :
- مامان ٬ دشتمو بوش کن
- چرا ؟ چی شده مامان؟
- دشتم خورده به گوفه ... کوفه ... (بوفه !!!)
- الهی ... ای بوفه بد چرا دست دخترمو درد آوردی؟
- نه این گوفه نبود اینه اینه ( و میز توالت رو نشون میده !!!)
+
نوشته شده در شنبه 12 دی1383ساعت توسط شبنم
|
- پنجشنبه تولد یکی از دوستا و همکارام بود و با هماهنگی همسرش یه سورپرایز پارتی توی رستوران سنتی عالی قاپو داشتیم و وقتی اومد و ماها رو اونجا دید کلی شکه و هیجانزده شد.خلاصه بعد از گپ و خنده و سفارش غذا و گروههای مختلف موسیقی که می آمدن و کاراشونو اجرا میکردن و میرفتن٬ یه گروهی اومدن که به علت پاره ای ملاحظات از گفتن اسمشون معذورم و این گروه یک نفر نوازنده کمانچه داشت که حرکاتش دیدنی بود. با هر حرکت رفت و برگشت آرشه با حرکاتی محیرالعقول تمام بدنشون به یکباره متحول میشد و تکانهای وصف ناپذیری از خودشون نشون میدادن که از شدت جذابیت دهان هر بیننده هنردوست و هنرمندی باز می ماند و در همین حالت میشد دندانهای عقل و زبان کوچک آنان رو به راحتی دید و لذت وصف ناپذیری برد.هنردوست و هنرمند که گفتم برای اینه که لابد اگر یکی هنرمند باشه و اینجوری ابراز احساسات نکنه و یا اینجوری نشون نده که داره از موسیقی لذت میبره ٬ باید در هنرش شک کرد : )
- پبل عاشق آگهی بازرگانیه و تقریبا همه شونو بلده و با اونایی که موزیک داره می رقصه.جالبه که هر چی که میشنوه همونو میگه مثلا میگه « ال جی با ضمانه گودیوان » یا برای اون تبلیغه که میگه به تازگیه بوی گندم میگه « بوی گندم میاد !!! »
+
نوشته شده در شنبه 12 دی1383ساعت توسط شبنم
|
-
رسیدم که خونه دیدم چشمای پبل (pebble ) (به دخترم از این به بعد میگم پبل )قرمزه و نوک دماغ ودور ابرو و خلاصه نشونه های گریه.گفتم چی شده مامان؟ که گفت
- « لفتم پشت پرده و اودوکرون (ادکلن) ژدم تو چیشم !!»
- اوا چرا ؟
- خوب ژدم دیگه
بعدشم که به سفارش عموش که پزشکه زودی بردیمش پیش یه دکتر متخصص چشم و ماجرا رو با طول و تفصیل برای ایشون هم همراه با حرکات دست افشا نمودند و برگشتیم خونه. رفته پیش مامانیش و میگه : « مامانی ... آققققققای دتر (دکتر) از چیشم عکش گرفت !!!»
-
امروز با اخم میگه « ساهت (ساعت) هشت و نیمه ها٬ به من شیر بده بخولم » که اصلا ساعت اونی که ایشون فرمودند نبود و این تنها ساعتیست که بلدن بگن و در این زمان آب دستمه باید بکوبم زمین و زمینه شیر خوردن علیا حضرت رو مهیا نمایم : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1383ساعت توسط شبنم
|
امروز در وبلاگ
برماچه چه گذشت این مطلب رو دیدم که خیلی خوشحال شدم:
« نشنال ژئوگرافی در يک عقب نشينی آشکار Arabian Gulf توی پرانتز را حذف کرد و تنها اين نيست؛ چرا که ديگر اثری از آن عبارت منحوس "Occupied by Iran" (اشغال شده توسط ايران) هم نيست »
کاملش رو
اینجا بخونین.
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1383ساعت توسط شبنم
|
دیروز دختری رفته بود حموم و اونجا تو وانش کف درست کرده بود.وقتی اومد بیرون برام تعریف کرد :
« من تو حمووووووووووم کوباب درست کردم » و کوباب همانا حباب میباشد : )
+
نوشته شده در سه شنبه 8 دی1383ساعت توسط شبنم
|
شايد بدانيد که در ژاپن هفت خدا وجود دارد. مردم اين خدايان را که معمولا با هم در کشتی ای
نشسته اند٬ برای اميد ٬سلامتی ٬امنيت و موفقيت در کار و اقتصاد می خرند و در خانه هايشان نگهداری می کنند. ( چيزی شبيه به ون يکاد تو فرهنگ ايراني اسلامی)
اینجا بروید و تو وبلاگ
کاکتوس تیلا مطلب کاملشو بخونین.
+
نوشته شده در سه شنبه 8 دی1383ساعت توسط شبنم
|
با اجازه
احسان پریم این مطلبشو گذاشتم اینجا :
ميخواستم قشنگ ترين شعر دنيا رو بگم
شعري كه...
اگر امتحان داشتم براي يه دقه خواب ميگفتم
يه شعري كه...
اگر مسافر كوچولو بودم براي يه شهاب ميگفتم
اون شعري كه...
اگر هنوز بچه بودم براي تاب ميگفتم
همون شعري كه...
اگر يه ماهي بودم براي آب ميگفتم
ميخواستم قشنگ ترين شعر دنيا رو بگم
شعري كه...
نشون بده چقدر هر ثانيه به ياد تو مي افتم
تنها شعري كه...
ارزششو داشت، بجاي اينا، براي تو ميگفتم!
+
نوشته شده در سه شنبه 8 دی1383ساعت توسط شبنم
|
دیشب رفته بودیم شام بیرون و وقتی برگشتیم رفتیم خونه مامان اینا ( آخه ما همسایه ایم) در حال صحبت بودیم که دیدیم دختری نیست .همینکه رفتیم تو سالن دیدیم که ایشون در عرض همین یکی دو دقیقه مشت مشت از خاکای پای گلدون آوردن و گله به گله بذرافشانی کردن!!! ما به هم یه نگاهی کردیم و ترجیح دادیم که کیف و حالش رو خراب نکنیم.فقط باباش بهش گفت اصلا کار خوبی نکردیا و ایشون هم با خونسردی گفتن «بله٬میدونم!!!» اما دیگه نرفت سراغ گلدونا و ادامه نداد.من رفتم جاروبرقی رو آوردم که جارو بزنم که پاچان (دخترم) گفت:
- مامان
- جانم؟
- این جاروبققیه؟
- بله عزیزم
- من نمیتسم.تس نداره که صدای هواش میاد بیرون هووووووووو شدا میده (اینو باباش بهش گفته که مثلا نترسه)
- بله دخترم.ترس نداره که..
همچین که دستمو بردم که روشنش کنم مثل فشنگ دوید طرف مامانم و گفت:
- مامانی نتسیا ..... من من میتسم : )
اینم یکی دوتا درافشانی جدید دختری :
دندون خمیر ٬ کف کفی (pof pofi) ٬ تو عجیج دلمی (تو عزیز دلمی) ٬ بابا جوهر مامانه (شوهر)
+
نوشته شده در شنبه 5 دی1383ساعت توسط شبنم
|
اندر احوالات و ظرایف و لطایف و فواید همسر جان همین بس که با گذشت نزدیک به ۹ سال از آشناییمون
و بعدشم نامزدی و خلاصه عروسی هنوز خیلی دوسش دارم. یعنی هنوز وقتی قیافش تو همه٬ وقتی حساسیت دستش عود میکنه ٬ وقتی دلخوره و با صبوری به روی خودش نمیاره ٬ وقتی از زور کمر درد دولا میمونه ٬ انگار یکی دلمو با ناخنهای مانیکور و پدیکور شده چنگ میزنه اساسی. نمیدونین وقتی با دخترم بازی میکنه و اونم از ته دلش قهقه میزنه چه کیفی داره.خدا این همسرا و پدرای خوب رو برای خانوادشون حفظ کنه و برعکس البته .آمین خدا (به قول دختریم)
یه آهنگایی برای آدم یه دنیا خاطرن و یهو آدمو با اردنگی پرت می کنن وسط اون حال و هوا.یکی از اون بهتریناش برای من آهنگ ستاره دنباله داره که همچین که شروع میشه یهو قلبم گروپ و گروپ و با سرعت یک دونده دوی سرعت آنچنان میزنه که هر آن میگم نکنه واقعا مسابقس؟! اینم برای همسر جان که واقعا جانه : ) هشتمین سالگرد عقدمون مبارک
تو بودی و هستی هنوز٬ سهم من از این روزگار
با شب من فقط تویی ستاره دنباله دار.........
با شب من فقط تویی
+
نوشته شده در شنبه 5 دی1383ساعت توسط شبنم
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1383ساعت توسط شبنم
|
- دیروز یک تیوپ پماد « آ+د » از مملکت خارجه به دستمون رسید.البته نه اینکه اینجا خودمون نداریما ولی خوب دندون اسب پیشکشی رو که نمی شمرن.این پماد جادویی بر خلاف اون ساخت میهنی کمی بو میده که نمیدونم مال اینه که ضد سوختگی هم هست یا نه.خلاصه ما هنگام تعویض پوشک دختری از این پماد آوردیم که به محل مربوطه بزنیم که ایشون کمی بو کشید و با صدای بلند گفت « من اینو نبیخوام.این بو میده .مال افسرجونه (مامان بزرگ من) »!!! واضح و مبرهن است که افسرجون پماد « متیل سالسیلات » به زانوشون میمالن و این پماد خیلی بو میده : )
- دیشب فسقلی در حال دیدن آگهی که یکی از برنامه های مورد علاقه ایشونه لیوان آب رو برداشت و شروع به آب خوردن کرد که پرید تو گلوش. بعد از یکی دو سرفه مختصر به من میگه « مامان مامان بدو پشت منو بژن » خوب بچم این لهجه گیلکی رو از کجا آورده من بیلمیرم !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1383ساعت توسط شبنم
|
نمیدونم چرا وقتی یه چیزی رو داریم قدرشو نمیدونیم.حالا هزار دفعه هم بهمون بگن باز هم تا پیش نیاد مثل یه شعار بهش نگاه میکنیم و ازش میگذریم. قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید !
من یه دوست خوب دارم که از دوران دانشگاه با هم دوستیم.اون موقعها که کمتر روزی میشد همدیگرو نبینیم اما بعدا به خاطر سر کار رفتن من و ازدواج و این چیزا رابطمون کمتر شد. اما همیشه دلم قرص بود که هر وقت اراده کنم میبینمش یا باهاش حرف میزنم.الان سه چهار ماهه که به خاطر شرایط و پیشامدهایی که شد همگی از ایران رفتن . حالا گاهی جوری دلم براش تنگ میشه که می خوام جیغ بزنم. هنوز اینقدر روزایی که با هم سر کلاس بغل به بغل میشستیم و شر میسوزوندیم برام نزدیکه که گاهی می رم طرف تلفن که بهش زنگ بزنم و با هم هرهر راه بندازیم و روزمون رو شاد کنیم.اما ... حالا خدا پدر این مسنجر و ایمیل رو بیامرزه وگرنه من که نمیدونم باید چی کار میکردم و چقدر پول به جیب مخابرات عزیز و دوست داشتنی با بیل وازیر میکردم!!! این حال رو وقتی برادرم هم میرفت و حتی الان که نزدیک چهار سال میشه که رفته داشتم و دارم.
تو جامه دان پر میکنی٬ من خالی از جان میشوم
یک لحظه در چشمم ببین ٬ ببین چه ویران میشوم
+
نوشته شده در سه شنبه 1 دی1383ساعت توسط شبنم
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1 دی1383ساعت توسط شبنم
|