۵شنبه پبل رو که بهش قول داده بودم ببرم باغ وحش بردیم پارک پردیسان . واه واه چشمتون روز بد نبینه . این فضای به این بزرگی و اینهمه بوی گند و حیوونای بیچاره که چپونده بودنشون تو یه گله جا. همشونم به جز خرگوشا که سبزی و هویج به وفور جلوشون یافت میشد ٬ شکماشون چسبیده بود به پشتشون. اینقدر دلم سوخت که نگو. پبل کلی کیف کرد و بدو بدو کرد و بالا پایین رفت تو چمنا و هی میگفت که در و باژ کن برم پیششون !!! یه آقایی که تیشرت ورزشی تنش بود و آرم شبکه ۳ روش بود رو چمنا میدوید و حرکات ورزشی و نرمش انجام میداد و پبل هم که فکر میکرد این یه نوع بازی و ورزش مخصوص باغ وحشه دنبال ایشون روان شده بود و هی پاهاشو میاورد بالا و یه وری یه وری میدوید و هر دو سه قدم یه پرش میکرد که معمولا تعادلش به هم میخورد و من دستش رو میگرفتم . خلاصه که جریانی بود. نزدیک در ورودی یه سطح شیبداره که هم با پله به بالا راه داره هم از طریق همون سطح شیبدار. پبل میرفت بالا و از اون بالا با سرعت میدوید پایین که خوب چون من اونجا بودم میگرفتمش . یه چند باری که اومد و رفت دیگه رفتیم بالا وایسادیم که یهو دیدم رفت طرف اون شیب و دوید. در عرض ۱ ثانیه ۱۰۰۰ تا فکر اومد تو سرم و هر چی میدویدم بهش نمیرسیدم و اون پایینم که مثل همیشه کنده کاری خیابونای پارک بود و تا قرنی هم ترمیم نمیشه. پبل که با جیغای من حواسش جمع شده بود به پایین شیب که رسید خودشو کج کرد و به پهلو خورد زمین .منم فوری بهش رسیدم و بلندش کردم . تو همون ۱ ثانیه همش فکر میکردم که الان صورتش خون خالیه و ... بلندش که کردم دیدم که زیر موهای سمت چپش کمی خراشیده شده و زخم شده و تنشم کوفته شده ٬ اما خدا رو شکر بیشتر ترسیده بود تا آسیب دیدگی. خلاصه که بغلش کردم و بوسش کردم و صورتش رو با آبی که همراهمون بود شستم و کم کم حالش جا اومد . خدا خیلی رحم کرد و به خیر گذشت . بعد برای پدر همسرجان که با هم رفتیم ناهار تعریف کرد که " من اژ اونجا دوییدم و افتادم رو شنگا (سنگا) شرم درد اومد" ...
+
نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز که رفتم خونه دیدم پبل صداش گرفته . ناز و نوازشش کردم که دیدم حوصله اش سر رفته و میخواد بره بیرون . سوار کالسکه کردمش و رفتیم کوچه گردی که وسطای راه گفت میخوام بدو بدو کنم. منم کالسکه رو به مامانم سپردم و دنبال این فسقلی دوی سرعت. هر چی میگم مادر جان آهسته برو ٬ جلوی پاتو نگاه کن انگار نه انگار . تو راه برگشت از نزدیک یه خونه ای رد میشدیم که صدای موزیکشون تو خیابون می آمد. پبل ناگهان زد رو ترمز و شروع کرد به گوش دادن " نمره ۲۰ کلاسو نمیخوام ..." همین که شعر آشنا و قر دار رو شنید یه دستشو زد به کمرش و یکی دیگه هم کنار گوشش حالا قر نده کی قر بده . یکی دو نفر رهگذر وایسادن و کلی قربون صدقه اش رفتن و تا مدتها که از ما دور شده بودن مدام بر میگشتن و نگاه میکردن و میخندیدن. منم که ضعف کردم . دیگه اسفند لازم شدیم وقتی رسیدیم خونه : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز پبل رو بردیم پیش آقای دکتر مومن زاده ( از نوزادی دکتر پبل بوده ) و گفت که یه سرما خوردگی معمولیه و شربت استامینوفن و دیفن هیدرامین داد و قد و وزن و دور سرش رو گرفتن و گفت که خدا رو شکر رشدش خوبه . پبل خانم هم مابین توضیحات آقای دکتر شروع کرد به سخنرانی " آقای مومن ژاده ... ببین موهای من منگولیه ... من مهد کودک میرم " که آقای دکتر گفتن که نباید تا ۳ روز مهد بره که خود ما هم البته نمیبردیمش تا خوب نشه که هم خودش اذیت نشه و هم بقیه بچه ها نگیرن .پیش خودم گفتم یه دکتر فوق تخصص اطفاله این آقا و پبل خانم انگار با پسر خالش داره حرف میزنه : ) خلاصه شب با اون صدای گرفته و فین فین دماغش برای بابام تعریف میکرد " آقای مومن ژاده گفته نرو مهد کودک و شربت داده و ... " بعد از شام هم رفته لگو هاش رو آورده و یکی دوتا به هر کدوممون داده و با صدای بلند میگه " همگی دارین؟ " ما هم همگی جواب دادیم " بببلللللللللله " که مثل مربیا و با ژست اونا گفت " خوب حالا بازی کنین٬ هر کی لگوی خودش بسشه"
+
نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
پبلم از دیشب بدجوری مریضه و آبریزش بینی و عطسه و تب و... خلاصه که دیشب تا صبح نخوابیدم. امروز همسرجان قراره که وقت بگیره ببریمش دکتر. دعا کنین زودی بچه ام خوب بشه که اینقدر مظلوم و معصوم تر از همیشه میشه که دلم میگیره نگاش میکنم. ....
راستی موبایل افراد مهم در ۱۰ دقیقه به طور متوسط چند بار زنگ میخوره؟ آخه امروز تو تاکسی فکر کنم با سفیر کبیر جینگول آباد همسفر بودم چون در مدت ۱۰ دقیقه ای که از خیابون اصلی تا زیر پل و بعدشم بزرگراه بودیم جدای از بقیه مسیر ۵ بار تلفنش زنگ خورد و ایشونم با صدای رسا که همه از زیر و بم کار ایشون مطلع بشن شرح ماوقع میدادن. حالا خدا پدر این مخابرات رو بیامرزه که آنتن نمیداد و اکثرا زودی قطع میشد وگرنه تا اینجا دچار یه ضایعه شنوایی میشدم .
+
نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
تو حیاط خونمون دقیقا پای دو تا دیواری که چپ و راست خونه و چسبیده به حیاط همسایه ها بود درخت رز داشتیم . حالا چون من اطلاعات باغبونیم کمه نمیدونم بوته بوده و اونقدر بزرگ شده که تا بالای دیوار هم رفته و سر از خونه همسایه درآورده یا همون درخت بوده. .. همه رنگ رزی بود از سرخ و صورتی و سفید تا یه رنگ زرد به خصوص که مادر بزرگم میگفت رز چایی ( یا رنگش رو میگفت یا واقعا اسم اون گل رز چایی بوده!؟) . وسط حیاط و دور استخر هم پر رزای چند رنگ و سفید کوتاه بود . راستی یه رز محمدی هم داشتیم که من زیاد بوش نمیکردم چون از بس بوش زیاد بود و بوی گلاب میداد سر درد میگرفتم. اینا رو گفتم که یه چیزی تعریف کنم. من و برادرم عصرا بعد از نوشتن و خوندن درسامون و تابستونا هم همه روز! تو حیاط بودیم و یکی از کارامون دوچرخه سواری بود. اون رزای کنار دیوار که عرض کردم با یک ردیف سنگ چین از باغچه وسط حیاط جدا میشد و این سنگ چینها از لابه لاشون چمن سبز شده بود. من که میخواستم از اون قسمت رد بشم و چون از سر پیچ (گوشه دیوار ) شروع میشد سرعتم رو کم میکردم که چرخام لای این سنگ چینا گیرنکنه و نیوفتم زمین . همین توصیه رو هم به برادرم میکردم که طبق معمول و با هیجان میگفت که " نه بابا من حرفه ای میپیچم و هیچیم نمی شه " و منم هی اصرار که تو رو خدا مواظب باش . در یکی از این دوچرخه سواریهای حرفه ای چرخ جلوی دوچرخه لای سنگها گیرکرد و برادرم از پشت افتاد تو درختای رز و آی و وای .منم که دلم ضعف رفت و بدو بدو رفتم و دیدم که تمام لباس و موها و دست و پاش تیغ رفته .با هر زحمتی که بود دونه دونه تیغا رو در آ وردم و تنش رو تکوندم و بردم یه آبی به سرو صورت و دست و پاش زدم و تازه هر دو زدیم زیر خنده . من تازه یاد صحنه خنده داری که دیده بودم و از شدت ناراحتی بهش توجه نکرده بودم افتادم. با خنده ای که اشک از چشمام راه انداخته بود رو به برادرم کردم و گفتم " مثل پشه ای که تو تار عنکبوت افتاده باشه شده بودی و تکون نمیتونستی بخوری " و اونم با خنده میگفت : آره. ولی دیدی چه حرفه ای روندم؟!"
+
نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز داییم اینا خونمون بودن . یه پسر کوچولو دارن که یک سال از پبل بزرگتره و دچار خودشیفتگی حاده : ) بهش میگیم اسمت چیه ؟ میگه " امیر خان !!!" پبل هم از حالا بلده چه جوری به این امیرخان بگه که بله ... دستشو برده جلوی داییم و میگه" دایی نگاه کن لاک ژدم " و دایی میگه وای خدا چقدر قشنگه . امیر لاک نزده ولی ... همین که این حرف از دهنش در اومد پبل خانم فوری رو به داییم کرد و با نیم نگاهی به امیر خان گفت " بله لاک دارم . خوب خانمم دیگه "
+
نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
دیشب پبل رفته سراغ یخچال و یک آب سیب برداشته و میگه "مامان اینو میخوام" منم ذوق کردم و گفتم چشم عزیزم آب سیب میخوای؟ یه نگاهی به آب میوه اش کرد و گفت " این استاندانده؟ " منم که دهنم به اندازه یک بشقاب پلو خوری باز مونده بود گفتم " بله مامان جون ٬ استاندارده!!!" پبل هم پاکت رو از دست من گرفت و رفت روی مبل نشست و گفت" مامان اون استانداند رو بده دشتم " تازه فهمیدم که فکر میکنه به این پاکتایی که توش آب میوه میریزن میگن استاندارد ...
از پبل هر چی میپرسم تو مهد چی کارا میکنین و چه شعرایی میخونین خیلی بهم اطلاعات نمیده و منم جز اون چیزایی که هر روز مربیش برام مینویسه و میفرسته نمیدونم. دیشب داشت برای خودش بازی میکرد که شروع کرد به خوندن شعری که ما بهش یاد نداده بودیم و فهمیدم که از شعرای مهده . پبل : " فوردین و ادیبهش و خداد (فروردین و اردیبهشت و خرداد) سه مابه بهاله (سه ماه بهاره ) هم سده ٬ هم گمه (سرد٬گرم)" وای که دچار چه احساس خوبی شدم ...فوری همسرجان رو صدا کردم که فیلم بگیره .
عکس پدر بزرگم به دیوار خونه مامان بابامه ٬ دیشب دخترمهمونشون از پبل پرسید این عکس کیه ؟ و پبل هم کمی به عکس نگاه کرد و بلافاصله گفت " بابای بابا فرخمه " !!!!.... اسپند یادم رفت مادر جان :)
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
مامانم از مسافرت اومد و کلی سوغاتیای خوشگل و رنگ و وارنگ برای پبل و ما آورد. پبل خانم تا چندین ماه احتیاجی به خریداری البسه و کیف و کفش و صندل و گل سر و کلاه و ... نداره : ) مامان و بابای پبل هم نو نوار شدن . مامانی طفلک بدجوری سرما خورده و صداش از یک میلیمتری هم به زور شنیده میشه . هروقت زنگ میزنم خونه و گوشی رو برمیداره میگم مامان آدم یاد فیلمای جنایی میوفته با این صدای شما .
این هفته سریال مسجد داشتیم ! ۳ نفر از اقوام به فاصله سه روز پشت هم فوت کردن و یکی پس از دیگری مراسم ختم و سوم و اینا. خدا رحمتشون کنه ٬ اما خودمونیم ما با این مراسممون خیلی مردم رو به زحمت میندازیما. اول اینکه خونواده ای که عزیزش رو از دست داده غصه و دلتنگی و ماتی و مبهوتیش یه طرف ٬ فکر و خیال و دنگ و فنگ مراسم هم از طرف دیگه لهش میکنه. کجا بگیرن ٬ چه ساعتی باشه ٬ اسم کیا رو تو اعلامیه بنویسن ٬ ناهار یا شام چی بدن ٬ مراسم خاکسپاری هم که از جنگ هفتاد و دو ملت جانفرسا تره (به به اصطلاح رو کیف کنین ) . من واقعا نمیدونم کسی که از دنیا رفته واقعا براش این چیزا مهمه؟ یا مردم یاد گرفتن ( یاد گرفتیم ) فقط نمایش اجرا کنیم اونم طبق یه نمایشنامه قدیمی که هنرپیشه هاش عوض میشن. من فکر کنم اگر این همه هزینه و دنگ و فنگ خرج یه ماه یه خونواده بشه٬ هزینه عمل یا حتی قسمتی از هزینه عمل بیماری بشه ٬ قسمتی از جهاز یه عروس ٬ کمک به خونه دار شدن کسی و ... بشه چه ایرادی داره؟ ایرادش اینه که ۱۰۰ نفر الکی میگن که دیدی برای عزیزشون یه مراسم کوفتی هم نگرفتن؟! خوب بگن... نمیدونم .شاید من اشتباه میکنم. اما من میخوام به همسرجان بگم که برای من این کار رو بکنه ( البته بعد از ۷۰ و اندی سال انشالله : ) .
+
نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
دختر قشنگم... تو دنیای منی ... اشکای شفاف و چشمای معصومت ٬ هر روز صبح وقتی تو چشمام با التماس نگاه میکنی و میگی که من مهد نمیرم ٬ نمیدونی چه آتیشی تو دلم به پا میکنه ٬ میدونی؟ میدونی که همون موقع میخوام تا آخر دنیا تو بغلم بگیرمت ٬ ببوسمت ٬ نوازشت کنم و بگم که همیشه پیشتم ...همیشه پیشم بمون ... اما نمیشه ٬ آخه نباید به بچه ها دروغ گفت ... نباید چیزی رو که نمیدونی که میشه یا نه بهش بگی ... از خدا میخوام سعادت دیدن بزرگ شدن و کامل شدن دخترم رو به ما بده ... دعا میکنم ٬ تقاضا میکنم ٬ تمنا میکنم که بذاره دخترکم لذت وجود پدر و مادر رو حالا حالاها بچشه ... خدایا خودت به دل بچه ها که کوچیک اندازه یه بغض و بزرگ اندازه یه آغوشه راه بیا ... دختر خوبم ٬ نازنین من ٬ دوست دارم بتونی از همین حالا زندگی کنی ... ممکنه یه جاهایی سخت باشه ولی خوبیم داره ... شادی داره ... خنده داره ... عشق داره ... زنده باشی نازگل من و خوب زندگی کنی ... آمین
+
نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
دوباره آقای همسایه محترم رو تو راه پله دیدیم و از اون روز هر وقت ایشون رو میبینیم یه کاری میکنیم یا پبل توجهش جلب نشه یا زودی تا چیزی نگفته درریم که دوباره ناراحت نشه . اما مگه میشه؟ پبل خانم در نهایت خونسردی فرمودن " مامان ! آقای ... کچله " که اینبار ایشون به روی خودشون نیاوردن و به راهشون ادامه دادن. منم کمی جدی گفتم که " دخترم زشته . چون مو نداره ناراحت میشه بهش اینجوری میگی. نباید بگی کچله ٬ باید بگی مو نداره " و همه اینها رو با صدای آهسته میگفتم که آقای همسایه که هنوز در حال پیمودن پله ها بود نشنوه . پبل برگشت با صدای مخصوص بچه ها که اصولا چیزی رو آروم نمیگن به من گفت " مامان ! نگم کچله؟ بگم مو نداره؟!!!" منم که چشمام از حدقه بیرون زده بود گفتم " هیس... یواش مادر جون اینا رو دم گوشم بگو . خب؟ " و ایشون با صدای بلند گفت " بلند نگم که کچله؟ بگم مو نداره؟ دم گوشت بگم ؟ بیا مامان بیا دم گوشت یه چیزی بگم " و آهسته گفت " آقای ... مو نداره!!!" و همه اینها در حالی اتفاق افتاد که ما عجله داشتیم بریم جایی و پبل اصرار داشت که خودش از پله ها بیاد پایین و روی هر پله هم یه ماجرایی پیش میامد و پیمودن فاصله طبقه چهارم تا حیاط یک ربعی به طول انجامید : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
پبل دو تا عروسک کچل داره و ما هم هروقت میگه موهام رو شونه نمیکنم میگیم مثل قلمبه و پاچان (اون ۲ تا عروسک) کچل میشیا !!! خلاصه چند روز پیشا که از پله ها پایین می آمدیم همسایه مون هم همزمان از در خونه بیرون آمد و بعد از سلام و احوال پرسی جلوتر از ما از پله ها سرازیر شد که در این لحظه با شکوه تاسی سر همسایه محترم از لابه لای نرده ها نمایان گردید . پبل هم که دور و برش کسی تاس نیست با تعجب رو به ما کرد و گفت " ببین آقای ... کچله....!!!!" وای چه حالی شدیم ما بماند چون از یه طرف خنده مون گرفته بود و از طرفی هم خجالت کشیدیم که آقای همسایه یه پله برگشت بالا و در حالی که تو صورت پبل نگاه میکرد گفت " آره آره درست میگی کچله کچله " : )
+
نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز تو کامنت دونی یه دوست گل برام نوشته بود که نوشته اش خیلی به دلم نشست و شادم کرد. اول از بهبود مامان خوبش دوم از اظهار لطفش . حالا عین جملاتش رو با اجازه اش اینجا میذارم .
گندم خانم ممنونم : )
| سلام. یه شب که خیلی دلتنگ بودم از طریق وبلاگ مرمر با وبلاگت آشنا شدم. مامانم سی سی یو بود کاری هم از دستم برنمی اومد. از عشقت به دختر کوچولوت نوشته بودی و از نگاههای اون به خودت. بغضم ترکید ولی نشستم همه آرشیوت رو خوندم. حس مادری بهترین حسه. حالا که مامانم خوب شده اومدم ازت تشکر کنم. |
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
روز معلم رو به اولین معلمای زندگیم " پدر و مادر گلم " که از راه رفتن و حرف زدن و کارای اولیه تا کنار اومدن با مشکلات زندگی و صبوری رو به من آموختن ٬ به معلم کلاس اولم " خانم بهجت مالک " که خواندن و نوشتن رو یادم داد ٬ به همسر نازنینم که معنی واقعی عشق رو بهم فهموند ٬ به برادر عزیزم که پایداری و پشتیبانی رو خیلی خوب بهم نشون داد ٬ به دختر ماهم که قدردانی و محبت بی کلام رو بهم یاد داد و به همه معلما و استادای بزرگ و عزیزی که خیلی چیزا به من آموختن تبریک میگم .
امروز پبل اولین کادوی روز معلم رو به سمانه جون هدیه داد .
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
مامانم یه هفته س که رفته مسافرت و منم دیگه پبل رو رسما گذاشتم مهد و برای برداشتنش از اونجا دخترخاله م میره و میبردش خونشون و بعد من یا همسرجان میریم اونجا دنبالش چونکه ساعت برداشتنش نه به من میخوره نه به همسرجان . قرار بود مامانم برش داره که حالا تا دو هفته که مامانی بیاد ما برنامه مون اینجوریه. امروزم یه جلسه با خانم دکتر فردوسی تو مهد هست و از اولیا دعوت کردن که شرکت کنن . اصولا هر ماه یک بار این جلسات هست و تا اونجایی که من پرسیدم و میدونم درباره یه موضوع خاص که جلسه قبلش اکثر پدر مادرا دربارش سوال داشتن صحبت میکنه. یکی از دوستای دوران دانشگاهم رو که از دو ماهگی پبل تلفن و آدرسش رو گم کرده بودم و کلا گمش کرده بودم به طور خیلی اتفاقی پیدا کردم . تلفن و آدرسش لای یه دفترچه بود که اگر تا اخر دنیا هم اون کشو رو پاکسازی نمیکردم اصلا به فکرم نمیرسید شاید اونجا باشه. اگر بدونین چقدر گشتم ... از ۱۱۸ و تلفن خونه قبلیشون گرفته تا ویولت و انجمن ام اس و غیره . یه عالمه خوشحالم که خوب بود و شاد و بیماریشم تقریبا از بین رفته . امیدوارم همیشه سالم باشه و خدا همه دردمندا رو شفا بده.
+
نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|
۳ روز مرخصی بودم که پبلم رو ببرم مهد و اونجا باشم که اگر بهانه گرفت بیارنش پیش من. خدا رو شکر بد نبود و کنار اومد. اما امروز که زنگ زدم حالشو بپرسم گفتن یه کم گریه کرده که دلم گرفت . حالا خدا کنه خوب کنار بیاد که اذیت نشه و منم از دلشوره در بیام . به خدا این چند روزه تا صبح خواب مهدکودک دیدم.
پبل اومد تو آشپزخونه و رفت رو صندلی و خواست دست به ظرف شکر بزنه که بابام بهش گفت "پبل نکن بابا" پبل هم که از تحکم بابام تعجب کرده بود یه نگاهی به بابام کرد که باعث شد بابام بگه " اینجوری نگام نکن عزیزم" و تا اومد بگه که شکرا میریزه و اینا پبل برگشت با حالت مخصوص خواننده ها گفت "اینجور به من نگاه نکن آتیش به هشتیم نژن"* که ما از بس بوسش کردیم و جیغ زدیم خودمونو خفه کردیم.
* آهنگ مهستی که البته پبل خانم اسم خواننده رو هم میدونن : )
از ربط دادن حرف و آهنگ پبل گفتم اینم بگم که یه بار هم بابام داشت یه چیزی تعریف میکرد و گفت " میگن ... " پبل هم فوری با قر گفت " میگن همشایمونه نجیپ و مهلبونه " ....
تازگیا پبل یه کارایی که دلش میخواد رو میکنه و من که کمی به تندی بهش میگم مگه با شما نیستم میگم نکن اصلا نگاه نمیکنه و وقتی میگم خیلی خوب منم دیگه حرف شما رو گوش نمیدم زودی میگه " ببشید دیگه این کار و نمیکنم "و تند منو یه ماچیم میکنه که دلم ضعف میره. به نظر شما این موجود ظریف و لطیف و معصوم رو میشه نبخشید آخه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت توسط شبنم
|