تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
دیروز سوم پسر یکی از آشناهای بابام بود . یه پسر جوون ۲۳ ساله که همه امید پدر و مادرش بود . آقا و متین و درسخون . سر یه مسئله ای با پسر عموش کورس میذارن و ... یه تصادف وحشتناک که منجر به درآمدن شیشه جلوی ماشین و پرت شدن اون به بیرون و در جا مردن شد... چند وقت پیش هم یه تصادف توی یکی از جاده ها منجر به فوت یکی از اقوام دور شد که برای ثبت نام رفته بود به اون شهرستان . تو رو خدا با احتیاط رانندگی کنید . کل کل نکنید تو رانندگی . یه لحظه دهن کجی به کسی که باهاتون کل انداخته نمی ارزه به بدبختی بعدش. تیرماه امسال یه مسابقه اینترنتی برگزار شد که هیچوقت نتیجه ای ازش جایی منتشر نشد. منم یه مطلب براش فرستادم که چون بی ربط به مطلب امروزم نیست اینجا مینویسمش . اصلا مطلب شادی نیست و ربطی هم به حال و احوال من نداره . اگر کسی اعصابش رو نداره نخونه تو رو خدا من حوصله دپرس کردن بقیه و فحش خوردن ندارم والله ... من حالم خوبه و مشکلی ندارم ... ببخشید اگر ناراحت میشید ...

نامه ای به خانواده ام ...

داره تو ذهنش همه اون چیزایی که میخواد بنویسه برای خونواده اش رو مرتب میکنه . خوب بهتره از لحظه قبل از تصادف شروع کنه . آره چون قبلش رو که خودشون میدونن. میدونن که با دوستش و چند نفر دیگه رفته بوده برای دیدن خوابگاهش تو شهرستان . میدونن که قرار بوده ساعت 3 و نیم راه بیوفتن و 8 شب برسن . 
مادرم ... پدرم ... خواهرکم ...
سلام . دارم از اینجا براتون نامه مینویسم . راحتم و زلال . نه نگران نباشید . همه چیز رو به راهه . فقط نگران دلتنگیهای شمام . بذارین براتون بگم چی شد. میدونم که میخواین از زبونم بشنوین اما ...مینی بوس که راه افتاد با مریم شروع کردیم از شرایط خوابگاه و اتاقاش و اینا حرف زدن ...هنوز یه ساعتی نگذشته بود که دیدیم مینی بوس با شدت از مسیر خودش منحرف شد .با یه صدای وحشتناک وایستاد. همه جیغ کشیدیم و بعدشم سکوت . بلند شدم دیدم که مریم کنار دستمه و سر و کله اش خون خالیه . اومدم جیغ بزنم که چشمم به خودم افتاد . سرم بین سقف مینی بوس و صندلی مونده بود . پس من الان کی هستم ؟پس اونی که اونجاس کیه؟  ... به بیرون مینی بوس نگاهی انداختم . وای چی میدیدم . مینی بوس برای سبقت گرفتن از یه تراکتور همینجوری اومده بود تو خط مقابل که رفته بود زیر اون کامیونه . صدای ناله الهه رو شنیدم . رفتم بالای سرش . خدایا  زنده بود . هی هوار زدم . هی داد کشیدم . کسی نشنید . هی آدما جمع میشدن و همشونم دودستی تو سرشون میزدن . هلی کوپتر رسید . اونایی که زنده بودن رو بردن  و ماها رو با احتیاط از لای تکه های آهن و صندلیا بیرون کشیدن و آوردن بهشت زهرا . وای اونور شیشه چه خبر بود . ای داد . 2-3 نفر رو که میشستن پرده ها رو کشیدن .آخه طفلکیا بدجوری آش و لاش بودن . نوبت من که شد چشمم دنبال شماها بود. همش میخواستم بگم که غصه نخورین. به خدا خوبم ... راحتم ... آزادم ... زلالم . اما مادرم شما رو که دیدم چه حالی شدم . خواهرکم چرا اینقدر خودت رو زدی. من که داشتم باهاتون حرف میزدم . صدام رو نگین که نشنیدین . بعدشم که بستنم تو اون کفن سفید و آوردنم بیرون . نماز رو که خوندین و اومدین کنارم دیدم که بابا ماته. دیدم که مامانم پیر شد . دیدم که زمانه سنگ شد. زمانه قول بده هوای مامان و بابا رو داشته باشی . من خواهر یزرگتم حرفامو گوش کن . با آمبولانس که بردینم تو حیاط خونمون همه خونه رو خوب نگاه کردم . اتاقم رو ... گلدون کوچولوی یاسم رو ... عکس دسته جمعی اون سفر شمالمون رو ... میشنیدم که چی کار میکردین . خاله جون و راحله ... عموها ی مهربونم ...همه و همه ... بسه ... ببینین ایناهاشم ... خوبم ...زلالم ...شیش تا ماشین گل زدین .... اون خنچه عقد من بود؟ اینا رو کی درست کرده بود؟ سرم نقل پاشیدن . سه تا ماشین گل زده از جلو و سه تا ماشین پشت آمبولانس ... لی لی لی لی کردین ..بردینم به زادگاه بابا ... اونجایی که هر پنجشنبه جمعه با هم میرفتیم ... تو قبر که گذاشتینم چشمم به بابا افتاد ...داد زدم بابا جونم منو نگاه کن ... چرا به خاک ماتت برده ؟ من اینجام کنارت من دنیای توام ... یادته میگفتی تو و خواهر و مادرت همه چیز منین ... پس چرا حالا دنیات رو نمیبینی ؟ چرا با خودت اینجور میکنی ؟ تو باید برای زمانه سالم بمونی و مثل همیشه بابای خوبش باشی ... اومدین تا برای آخرین بار دنیاتون رو ببینین ... مادرم از حال رفتی... خواهرم تشنج کردی... پدرم مات زدی ... از دیروز که رفتین و همش اسم منو صدا میکنین تو این فکر بودم که خبر سلامتیم رو بهتون بدم . بگم که سالمم و راحت . بگم که نگران من نباشین . من زلالم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز فیلمی رو که از عروسی برادرم گرفته بودیم رو نگاه کردم . هنوز فیلم اصلیشون حاضر نشده . انگار عروسی بچه ام رو میبینم ... عروسی دوستم ... عروسی عزیزترینم ...نمیدونین با دیدن خنده هاش ٬ با دیدن رقصیدن و شادیش ٬ با دیدن عشق و محبتش چه حالی میشم . من و برادرم همش ۵ سال با هم تفاوت داریم ٬ اما من همیشه یه حس مادرانه بهش داشتم در عین حال که دوستای خیلی خوب و خواهر و برادر خیلی خوبی برای هم بوده و هستیم . من هیچ خاطره ای از بچگیم رو بدون وجود او به یاد ندارم . یعنی هیچ خاطره ای تو ذهنم نمیاد از قبل از تولدش . همیشه بهترین خاطره ها رو باهم داشتیم . شیطونی ٬ خرابکاری ٬ پنهونکاری ٬ خرید کادو ٬ سورپرایز ٬ بازی ٬ بحثهای جدی ٬ همفکری ٬ حمایت و ... نمیدونم چه جوری بگم ٬ اما محبتهاش خیلی پاکه . وقتی به پبل میگه سلام عزیز دایی یکی از قشنگترین حسای دنیا میاد سراغم . دلم ضعف میره براش . وقتی از خواب بیدار میشه و با چشمای نیمه باز میاد روی مبلی که من نشستم و سرش رو جوری میذاره روی پام که پشتش کاملا به منه و میگه " شبی ... پشتمو میخوارونی؟ " میخوام براش جون بدم . این کار رو همیشه براش با عشق انجام میدم . سرش رو نوازش میکنم و پشتش رو آروم میخارونم ( از اون مدلا که نه قلقلکه و نه خاروندن ) . وقتی انتظارش رو ندارم و تو اوج درس و گرفتاری بهم زنگ میزنه و تولدم ٬ سالگرد ازدواجم یا هر مناسبت دیگه ای رو بهم تبریک میگه ٬ پنهونی ازش اشک میریزم . دوری این ۵ سال چیزی از شدت علاقه ام بهش کم نکرده . یادمه موقعی که اون آبله مرغون گرفته بود و من همش ۱۱-۱۲ سال داشتم و تا صبح بالای سرش بیدار می نشستم و با اون پماد مخصوص و گاز استریل روی تاولهاش رو آروم میخاروندم که اون درد و خارش نداشته باشه و تا صبح راحت بخوابه و بعد از اون خودم یکی از شدیدترین انواع آبله مرغون رو گرفتم ... یا موقعی که با شیطنت مرکب رو روی فرش برگردوند و به خاطر اینکه مامان متوجه نشه یه ظرف بزرگ آب رو هن هن کنان آوردیم و لکه مرکب رو شستیم و سابیدیم . مگه پاک میشد . آخرشم کامل پاک نشد و تا مدتها به خاطر اینکه مامان بویی نبره ٬ جاروی اون اتاق رو خودمون میزدیم ... یا اون روزی که با هم و با چه زحمتی یه تاب به دوتا درخت چنار حیاط پشتی بستیم و تا نشستیم روش شاتالاپ ولو شدیم رو زمین و بعد باغبونمون اومد و اونو برامون محکم کرد... یا سرسره ای که روی شیب باغچه با برفا درست میکردیم و با سیتی روش سر میخوردیم و بعد یه دور میپریدیم تو استخر پر شده از برف بهار خواب و پشت بوم و دوباره دور حیاط میدویدیم و روی سرسره سر میخوردیم ... یا اون باری که رفته بود بالای در نشسته بود من هی میگفتم میوفتی و یه دفعه دیدم عین جت اومد پایین و رفت تو خونه.منم هاج و واج که چی شد این یه دفعه اینجوری کرد که دیدم عموم اومد و بوق زد و بعد که اومد تو دیدم میگه این وروجک بالای در چی کار میکرد ؟ نمیگه میوفته ؟ ... اینقدر خاطره های رنگ و وارنگ با هم داریم که میشه ۱۰۰ تا پست ازشون نوشت ... اما همین برام بس که بهترین برادر دنیا رو دارم ... برادر خوبم ٬ عزیز دل شبنم به اندازه همه خوبیهات و مهربونیات٬ به اندازه دنیای قشنگمون ٬ به اندازه همه ستاره های بچگیمون ٬ به اندازه برق چشمات دوست دارم ...

دیروز اومدند و یخچال فریزر مامان اینا رو نصب کردند . از توش یه تیکه یونولیت درآورده بودند که پبل رفت و برداشت و شروع به ریز ریز کردنش کرد . همسر جان بهش گفت " پبل اگر مامانی ببینه میاد ما رو میکشه " پبل هم تا اینو شنید زودی لبه فرش رو بالا زد و تند تند فرستادشون زیر فرش : )  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

ببخشید که این مطلب رو میذارم . آخه خیلی با مزه اس. پیشاپیش ببخشید .

با پبل داشتیم از پله ها بالا میرفتیم که گفت " من پی پی دارم " گفتیم بدو بدو که بریم دستشویی . اونم همینطور که داشت از پله ها بالا  میرفت گفت " نه اشکالی نداره ... خوردش میکنم ... گوژ میدم " وای ما چقدر شوکه شدیم . هم خندمون گرفته بود و هم فکر میکردیم که این بچه چه جوری این حرف رو زده ... خلاصه اونایی که مشکل مزاجی دارند میتوانند به مرکز خرد کنی پبل مراجعه نمایند که در کوچه و خیابان گریبانگیرشون نشه : )

دیشب به مدت ۵ ساعت و نیم برقمون رفت . چی کشیدیم بماند. تو حموم بودم و تا همسر جان شمع و اینا دست و پا کنه و برام بیاره تاریکی و سکوت من رو به یاد دوران جنگ انداخت. اون موقع اگر تو حموم  بودیم و برقمون میرفت ٬کنار شوفاژ حموم چمباتمه میشستیم تا گرممون بشه و مامان حوله مون رو بیاره و بریم بیرون و تند تند لباس بپوشیم و بریم زیرزمین و بعد از آژیر بیاییم بالا . تفاوتش این بود که به جای لرزیدن از سرما ٬ از گرما موش آب کشیده شده بودیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

پبل عاشق این آهنگ شهرام کاشانیه که میگه " مگه من دل ندارم که با من جنگ میکنی ...." دیروز به من میگه " مامان ... این آقاهه دلش شیکسته؟ " میگم " نه مامان جان !!! چه طور؟ " میگه " آخه هی میگه مگه من دل ندارم !!!" تو رو خدا دوره زمونه رو ببینین : )

پبل دویده و اومده میگه من امروز اشک شادی ریختم . منم با دهن باز و چشمای از حدقه در اومده میگم " اشک شادی دیگه چیه؟ " با ناز و ادا میگه " اشک شادی دیگه ... همون که وقتی شادی میاد ..."

پبل خانوم با کمال خونسردی برای عروسکش تعریف میکرد  " گیشو ( گیسو) من وقتی بژرگ بشم ... تو دلم ایشالله نی نی میاد ... اونوقت آقای دکتر نی نی رو به دنیا میاره ... مثل مامان شبنم که آقای دکتر منو از تو دلش به دنیا آورد !!!"  

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

پبل در حال دعا کردن سر نماز!!!

" خدا .... شلامتی بده .... خدا .... پول قلمبه بده : ) " آی خدا  از زبونت بشنوه مادر ...

پبل سوره توحید رو یاد گرفته و کلی ذوق مرگ شدم از شنیدن صداش که بدون اطلاع ما و برای خودش یه دفعه شروع به خوندن سوره کرد و من از شادی جیغ کشیدم ... دختری یه استخر بزرگ بادی داره که عصرا آقای همسر یا خودم میبریم پشت بوم و آبش میکنیم و آب بازی به راه میندازیم ... البته خودمونم توش جا میشیم و میریم با پبلی شلوغ بازی در میاریم . دیروز به من میگه " مامان شما هم برو مایو بپوش بیا باژی کنیم " میگم مامان جان نمیشه من مایو بپوشم با همین تاپ و شلوارک میام . میگه " چرا ؟ مایو نداری؟ برات میخرم : ) "

* نوشی جون چون خودت خواستی که خیلی در مورد وضع به وجود اومده حرفی زده نشه تا به قول خودت قضیه سیاسی نشه من دیگه چیزی ننوشتم اما دلم پیش شماهاست .

+ نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

از همگی معذرت میخوام چون حداقل تا ساعت ۵:۰۵ دقیقه عصر نمیتونم چیزی بنویسم . شما که از یه بچه که هنوز تو شکم مامانشه انتظار ندارید وبلاگش رو آپ کنه ٬ دارید ؟ : ) تولد ۲۹ سالگیم مبارک ... ( دچار خودشیفتگی حاد شدم ) ... آخرین سال از دهه ۳ زندگیم رو پیش رو دارم و امیدوارم که خدا کمکم کنه و روزای خوبی رو بسازم برای خونوادم و خودم . همین الان که داشتم این سطر رو مینوشتم برادر نازنینم از آلمان زنگ زد و تولدم رو بهم تبریک گفت . داداشی جونم ممنونم که اینقدر گلی و همیشه به فکر منی ٬ راستی راستی روز منو ساختی ... از دوستای خوبم که اینهمه به من لطف داشتن و برام ایمیل یا پیغام فرستادن یه دنیا تشکر ...دوستتون دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز کیف مامان دوستم رو تو کوچه خودشون زدن اونم با چه وضعی. بنده خدا از در خونه که میان بیرون و چند قدم نرفته یه پرایده میاد و میزنه بهشون و پخش زمین میشن. تو حال خودشون نبودن که یارو کیفشونو میزنه . اول فکر میکنن که کیفشون به آینه ماشینه گیر کرده و رفته ٬ اما بعد متوجه میشن که نخیر ربوده شده. یه نکته جالب اینکه راننده و بغل دستیشون خانم بودن ... بعد از ۲ -۳ ساعت که حالشون بهتر میشه و از شوک در میان میرن کلانتری که بهشون میگن این مورد فقط به پلیس ۱۱۰ مربوطه !!! بعدم که به پلیس ۱۱۰ زنگ میزنن بهشون میگن باید همون موقع از تو کوچه زنگ میزدین. حالا برای من جای سواله که یه نفر که تصادف کرده و کیفشم به سرقت رفته اول اینکه با چه حالی پاشه و خودشو جمع و جور کنه و حواسشو جمع کنه که زنگ بزنه به پلیس .دوم اینکه از کجا تلفن بیاره ( اگرم موبایل داشته باشه که همراه کیف به سرقت رفته ) . اونم تو اون کوچه که هیچکس نبوده که از زمین بلندشون کنه. خلاصه مراقب باشین کیفتونو نزنن که اگر کیفتونو بزنن از قبل باید یه دوره دفاع شخصی و کمکهای اولیه و مهارتهای انسانی بگذرونین که احیانا بتونین آقا دزده یا خانم محترم سارق رو بیابین و یا نه ... چی چی رو بیابین فقط به پلیس اطلاع بدین !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

بعد از این چند روز تعطیلی یه عالمه حرف برای گفتن داشتم ٬ اما وقتی مطالب وبلاگ نوشی رو خوندم اینقدر آشفته شدم که تو حال خودم نیستم. یه بغض راه گلومو گرفته و نفس کشیدن رو برام سخت کرده. باید مادر باشی تا عمق دردش رو حس کنی. آخه چطور از پبل و شیرین کاریاش بگم وقتی نوشی جای پای دخترکش رو روی دیوار میبوسه ؟ چطور از شادیام بگم وقتی نوشی برای برآورده کردن آرزوی دخترکش  به قول خودش مردن رو زندگی میکنه؟ چه جوری این گریه خاموشم رو بگم وقتی میدونم نوشی بعد از حرف زدن با همسایه اش که بچه هم بازی ناشا رو داره با فرو کردن حوله تو دهنش زار میزنه؟ چی بگم که یه مادر حتی اگر یکی دو دقیقه از بچه اش بیخبر باشه بهش چی میگذره و نوشی الان چند روزه که ازشون بیخبره؟ پدر هم سهمی از بچه هاش داره و شاید مساوی مادر اما حق این رو نداره که مادر بچه هاش رو نابود کنه . نمیدونم چی بگم ؟ فقط به سهم خودم و با استفاده از تقرب مادرا به خدا و از ته دلم براشون دعا میکنم . خدایا خودت آرامش رو ٬ بچه هاش رو و زندگی رو بهش برگردون...
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

برای عروسی برادرم برای پبل لباس عروس و تور و به قول خودش "چاج" که همون تاج است و گل دست گرفتیم که" Fower Girl " باشه و اینقدر ذوق میکرد که انگار دنیا رو بهش دادیم. از چند روز قبلشم به همه میگفت که" من عروسما ... داییمم داماده .."

دیروز دوست مامانم اومده بود خونشون . اونم یه نوه داره که پسره و ۶ سالشه و همیشه به شوخی میگه پبل عروس خودمه ( که بنده از این شوخی بیزارم و اصلا نمیدونم این چه شوخی بی مزه ایه !!!) خلاصه دیروز برای اولین بار ما چشممون به جمال این آقا روشن شد. دوست مامانی به پبل گفت که این داماده ها و پبل هم که چند روزی بیشتر از عروسی داییش نگذشته و هنوز جو گیره یک کمی از روی مبلی که نشسته بوده دولا میشه و رو به دوست میگه " مریم خانم ... حالا داماد چند شالشه ؟ " ما هم که از خنده منفجر شدیم . بچه ام منظورش این بود که بفهمه این پسر چند سالشه و چون از لفظ خود مریم خانم استفاده کرده بود و "داماد " گفته بود ما ریسه رفتیم . موقع خداحافظی هم  به پسره گفتن که پبل رو ببوس که بریم  و اونم هی کش و قوس اومد که "نه" در همین حین پبل خانم در نهایت دلبری اومد و گفت " دوماد عروسو ببوس یالله٬ یالله یالله یالله "

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

خوب حالا از عروسی بگم براتون... صبح من و همسر جان پبل رو رسوندیم مهد و نون تازه خریدیم و برگشتیم خونه مامان اینا . داماد و عروس لباس پوشیده بودن که داماد بره ماشین رو بده برای گل زدن و بعدشم بره آرایشگاه خودش و عروسم طبق صحبتی که از قبل کرده بودیم من ببرم آرایشگاه خودش که خیلی هم بهمون نزدیک بود اما به خاطر لباس عروس که باید میبردیم با ماشین میبایست میرفتیم. خلاصه عروس یکی دو لقمه ای صبحانه خورد و منم همینطور. بعد رفتیم آرایشگاه و اونجا مشغول شدن و چون عروس خواهر نداره علیرغم اینکه خودم وقت آرایشگاه داشتم یه ۴۵ دقیقه ای  پیشش موندم که اون استرسش کم بشه و کلی بهش حرفای خوب زدم که روحیه بگیره. بعد از اونجا اومدم خونه و یه دوش فوری گرفتم و با همسر جان که بیشتر زحمتای عروسی رو کشید و واقعا ازش یه دنیا ممنونم منو رسوند آرایشگاه و خودشم حرکت کرد به طرف باغی که گرفته بودیم برای عروسی و قریشی قرار بود که بیاد و کارای پذیرایی و غذا و میوه و ... رو انجام بده و همسرجان میخواست که روی کارا نظارت داشته باشه. طفلکی خیلی زحمت کشید و همه کارا رو سر و سامون داد. من قرار بود ساعت ۱:۳۰ آماده بشم که تا بیام خونه و لباس بپوشم و پبل رو آماده کنم دیگه برای ساعت ۴-۴:۳۰ باغ باشیم و منتظر عروس داماد که بیان . عروس هم قرار بود ۱۲:۳۰ حاضر باشه که برای عکس و فیلم و اینا برن آتلیه. نشون به اون نشون که من ساعت ۳ و عروس ۳:۳۰ حاضر شدیم ( البته تو ۲ تا آرایشگاه مختلف بودیم و این نشون میده آرایشگرا کمی تا قسمتی بد قولن ) . چی بگم از اضطرابی که داشتیم... به هر حال ساعت حدود ۵ ما رسیدیم به باغ و منتظر عروس و داماد. ارکسترم سر ساعت ۶ که قول داده بودن اومدن و چه محشری بودن. هر چی بگم کم گفتم . من که همینجوریشم سر جام بند نمیشم چه برسه به اینکه اینجوری عالی هم باشن . دیگه خودتون یه شبنم که کمرش لقه رو تصور کنین که تازه عروسی برادرشم هست و سر جاشم نمیتونه بند بشه. اینقدر ترقص کردم اینجانب در آن شب کذایی که هنوزم ماهیچه هام ضعف میرن اما از رو نمیرم بنده : ) . خلاصه دردسرتون ندم ٬ عروس و داماد ساعت۷:۳۰ شب آمدن و عکسای فضای بازشونم گرفتن و رفتیم سر عقد . از قبل از پدر همسرجان که هم خوش صدا و خوش صحبت هستن و هم بسیار زیبا مینویسن خواهش کرده بودیم که  عقد رو ایشون انجام بدن چون هیچ نیازی به صیغه خوندن و کارای دفتری نبود ما هم دیدیم احتیاجی نیست محضردار و اینا خبر کنیم. پدر همسر جان یک متن بسیار زیبا رو از قبل نوشته بودن و سر عقد خوندن و مهریه و اینا رو گفتن و چون همه چیز داشت دیر میشد با عروس هماهنگ کردیم که همون دفعه اول "بله " رو بگه و فیلمبردارم گفت که خودش بعدا تو فیلم درستش میکنه و مثلا سه بار ازش اجازه گرفتن. از داماد هم "بله" گرفتن و کادو بازی شروع شد و بعدشم عکس که من اینهمه انتظارش رو کشیده بودم تا چندتایی عکس بگیرم و همش ۲ تا دونه بیشتر نشد که بگیرم و بعدشم رقص و رقص و رقص که عالی بود. قبل از شام هم کیک رو بریدن و بعدم شام سرو شد و بعدم دوباره رقص تا ساعت ۱۲:۳۰ . عروس گلش رو انداخت برای دخترای مجرد و نقل سر عقدشون رو پخش کرد. دیگه اینم بگم که ۳ تا عکس خیلی خوشگل عروس و داماد طی مراسمی به عروس و داماد و مامان بابای داماد و مامان بابای عروس دادن که خیلی کار جالبی بود. ساعت حدود ۱:۳۰ بود که ما هم به طرف خونه حرکت کردیم و تا رسیدیم تو پارکینگ دیدیم که همسایه ها منتظرن و دست و لی لی لی لی . بعد به داماد گفتن که عروس رو بغل کنه و از در بره تو و بعدشم اصرار که بریم خونه یکی دیگه از همسایه ها و کمی دیگه قر بریزیم که ما هم اطاعت کردیم و یه نیم ساعتیم اونجا بودیم. بعد مراسم درآوردن سنجاق از سر عروس بود که من و داماد در حدود نیم کیلو انواع و اقسام سنجاق از کله ایشون درآوردیم و بعدشم کم کم رفتیم خوابیدیم. یعنی ساعت ۴ صبح بنده خوابیدم و ساعت ۸:۳۰ پبل خانم بیدارباش زدن. که با هزار تا التماس خوابوندمش تا ۱۰ . در دو روز بعدشم یعنی ۵ شنبه و جمعه به مهمون داری و کار و اینا مشغول بودیم و از ۲:۳۰ زودتر نخوابیدیم و دیروز صبح (شنبه) هم داماد رفت سر درس و زندگیش و عروس هم ۳ هفته دیگه با عکس و فیلم عروسی میره پیشش. الان از زور کم خوابی و خستگی دارم غش میکنم و کلی سعی میکنم که با هر بار بسته شدن پلکم خوابم نبره و بتونم دوباره بازش کنم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

ببخشید این چند روزه که درگیر کارای عروسی بودیم و اصلا نشد که بنویسم . الانم که یه کوه کار این ۲ روز مرخصی ریخته رو سرم : ) زودی میام و مینویسم ...
+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

یادم میاد سه طرف استخرمون چمن کاری بود و یه طرف با یه فاصله سنگ پهن و بعدشم دیوار همسایه.یه طرف چمن کاری که نزدیک دیوار کوچه بود درختای سرو کاشته شده بود . پشت یکی از این درختا به شعاع نیم متر چمن و هر گیاهی که بود زرد شده بود و باغبونمونم حیرون که این یعنی چی و چی شده که این چمنا سوخته و گلا زرد شدن؟ ... من یه روز این معما رو حل کردم اما جوابش پیش خودمون موند.... من و برادرم وقتی تو استخر شنا میکردیم و دستشویی لازم میشدیم میرفتیم تو دستشویی خونه و بدو بدو بر میگشتیم . میدونین که بچه های خوبی بودیم و تو آب استخر کارای بد بد نمیکردیم : ) ... یکی از دفعاتی که خان داداش گفت من میرم و زود میام بنده مشکوک شدم که این چرا اینقدر زود برمیگرده و برخلاف همیشه که بعد از رفتن اون مشغول شنا میشدم رفتنش رو تعقیب کردم و دیدم که وقتی از پله های استخر بیرون رفت دوید پشت همون درخت کذایی و چمنای سوختش و بله صدای شر شر ... چون از تو خونه و استخر دید نداشت ایشون زحمت رفتن خونه رو نمیکشیدن و همونجا  از آلوده شدن آب جلوگیری میکردن!!! ... دیشب با برادرم یاد این خاطره افتادیم و کلی خندیدیم ... طفلکی احمد آقا باغبونمون که آخرشم علت رو کشف نکرد و شایدم فهمید و به روی ما نیاورد ... 
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

پریشب دست بابام خورد به آینه میزتوالتشون و افتاد و شکست . وقتی ما از بالا آمدیم پایین و مامانم گفت که اینجوری شده ٬ پبل بدو بدو رفت که صحنه جنایت رو بازبینی کنه . بعد از تحلیل همه زوایای محل اومد تو آشپزخونه و به بابام گفت " بابایی !!! مرد به این بژگی ( بزرگی) دشت به آینه میژنه؟  پلیس میاد الان شما رو جریمه میکنه ها  : ) "

پبل اسم خیلی از ماشینا رو میدونه و میشناسدشون  . پژو ٬ پراید ٬ رونیز ٬ پیکاپ ٬ سمند ٬ پیکان ٬ رنو ٬ مینی بوس و اتوبوس رو کاملا به اسم و قیافه میشناسه و اگر غیر از اینا ماشینی رو ببینه حتما اسمشو میپرسه و با خودش تکرار میکنه ...

دختر خانم در کلاس زبانشون به خاطر اینکه کلی چیزای انگلیسی بلده ( از شعر گرفته تا  ABCD  و بعضی لغتها ) مبصر شدن و باید به همکلاسیاش بعضی چیزا رو یاد بده.... معلم خصوصی نمیخواین ؟

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

پریروز خالم عمل آب مروارید کردن و ما برای دیدنشون رفتیم خونشون. ناگفته نماند که پبل این خالمو خیلی دوست داره. همین که ایشون رو در اون حالت با چشم پانسمان شده و دست چسب زده دید حالش گرفته شد و ما هم که دیدیم طفلکم خیلی ناراحته گفتیم که خاله جون چیزیش نیست . زود خوب میشه. فکر کنم دست کثیف زده به چشمش که اینجوری شده. حالا دارو میخوره خوب میشه. دیروز دیدم هر ۲۰ دقیقه نیم ساعت با تاثر میگه " خاله خوبه ٬ چیزیش نیست که." بهش گفتم میخوای زنگ بزنم با خاله جون حرف بزنی که گفت "بله ٬ ژنگ بژن " منم تلفن کردم و براشون جریان و تعریف کردم و اونم پای تلفن ضعف کرد. گوشی رو که به پبل دادم میشنیدم که خالم از اون طرف چه جوری داره قربون صدقه پبل میره. پبل گفت " خاله جون. خوب شدی؟ ببین. دیگه دشت تو چشت نکنیا!!! دشتات رو بیشور ( بشور) مثل من ببین ( و همون موقع دستاشو گرفت جلوی تلفن که خالم ببینن که دستاش رو شسته و تمیزه)" از یه طرف خوشحال شدم که اینقدر این بچه با محبته و از طرف دیگه ناراحت که اصلا دوست ندارم اینجوری وابسته و عاطفی باشه چون خودش ضرر میکنه و ضربه میخوره ....

دیروز پبل و همسر جان و مامانم از خونه رفتن بیمارستان دیدن مادربزرگم و منم از سر کار رفتم که نوبتی پبل رو نگه داریم و بقیه برن بالا . توی راه مامانم دیدن که پبل اخم کرده و روشو کرده یه طرف دیگه. پرسیدن که چی شده مامانی؟ و پبل هم برگشته و جواب داده " هیچی ناراحتم .... خشتم دیگه ( خسته ام دیگه ) : ) مامان قربون اون خستگیت بره ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com