تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
پدر که دست گرمش همیشه بر سر ماست           خورشید خانه ما ٬ امید ما بچه هاست                       خورشید اگر نیاید ٬ شب میرسد به دنیا            سرد و سیاه و تار است ٬ خانه بدون بابا *

روز پدر با ۲ روز تاخیر مبارک ...

پدر مهربونم همیشه برای من اسوه مقاومت ٬ صبر ٬ گذشت و گشاده دستی بوده و هست . صبحها که از خونه میره تا مدتها گوشی تلفن و هوای خونه معطر به بوی خوشش هست . شبها که به خونه میاد گرمای نفسش و کلامش شور و شوق و هیجان و خنده رو به خونه میاره. وقتی نشسته و آروم پاهاش رو میماله یا کتفش رو با دستاش نگه میداره که بلکه دردش لحظه ای آرومش بذاره اما لبخند از رو لباش نمیره ٬ دلم براش ضعف میره . وقتی هم که پشتش رو براش میخارونم و یا کمی ماساژش میدم و مرتب میگه " خدا عمرت بده ... هر چی از خدا میخوای بهت بده " ٬ باز دلم براش ضعف میره . آخه اون بهترین بابای دنیاست .....

پدر همسر جان هم که ماهه ... همیشه برای من مایه افتخاره که اگر سوالی برام پیش بیاد یه نفر هست که تو اکثر موارد اطلاعات داره و یا اگرم چیزی رو نمیدونن یا به درستیش شک دارن ٬ حتما حتما با مطالعه بهم جواب میدن . همیشه از روابط خوب مادرم با پدربزرگم احساس خوبی داشتم و الانم به خودم میبالم که یک پدرشوهر فهمیده و مهربون دارم ... روزتون مبارک پدر عزیزم 

* شعر مهدکودک پبل

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

همسر جان شبها با یه شلوارک میخوابه و زمستونا و شبایی که سرده یه تی شرت نازک هم میپوشه . الان چند شبه که پبل خانم موقع پوشیدن لباس خواب پیله میکنه که من لباس خواب نمیپوشم ... من میخوام مثل بابام با شلوارک بخوابم . منم بهش گفتم بابا روی خودش رو حسابی با ملافه میپوشونه و مواظبه که از روش کنار نره اما شما شب که میخوابی حواست نیست و ملافه ات میره کنار . بعدشم شما خانمی ... مثل من لباس خواب بپوش ... خلاصه راضیش میکنم که لباس خوابش رو بپوشه .دیروز با این آقایی که هر روز میرم خونه ( تاکسی دارن ) رفتم دنبال پبل که بریم خونه دختر خاله ام ( تو مدت استراحت مامانم یه روز درمیون من و همسرجان میریم دنبال پبل). خلاصه تو ماشین از من پرسید : "مامان اسم این آقا چیه؟ " من جواب دادم " آقای ایکس" رو کرد به آقای ایکس و گفت " آقای ایکس... بابای من شبا لخت میخوابه " من در یه لحظه احساس کردم که هر چی خون تو تنم داشتم جمع شد تو صورتم و در عین حال دستام شدن دو تا قالب یخ ( اونایی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن که من اصولا دستام داغه ) ... اصلا نمیدونم این بچه چه مناسبتی دید که این حرف رو یهویی زد ... هر جور بود به خودم مسلط شدم و گفتم : " آقای ایکس به پبل بگین که نمیتونه مثل باباش شبا با شلوارک بخوابه و باید لباس خواب بپوشه ... " اون بیچاره هم حرفای من رو تصدیق کرد ... حالا چی تو دل خودش به من گفته نمیدونم اما خدا رو شکر آدم زن و بچه دار و محترمیه وگرنه خیلی بد میشد ... امان از دست این بچه ها : ) 
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

به پبل میگم مامانی مامان منه . میگه : نه مامان منه . میگم من مامان شمام . مامانی مامان منه . رو به مامانم کرد و گفت : مامانی شما مال منی؟ مامانم هم گفت : بله عزیزم من مال خود خودتم . بعد به من میگه : دیدی مامانی مال منه؟... منم صدام رو کوچولویی کردم و گفتم : پس من چی کار کنم . مامان من کی میشه؟ ... اومد جلو و با لب و لوچه جمع کرده من رو ناز کرد و با لحن مادرانه گفت : اشکالی نداره ...اشکالی نداره ٬ یه مامان برات میخرم : )

دیروز همسر جان مشغول اتو کردن لباس پبل خانم بود و همینطور هم قربون صدقه اش میرفت ... بهش گفت : فدا بشم ... پبل گفت : من رو ناراحت کردی... همسر جان گفت چرا باباجان؟ گفت : آخه بهم میگی فدا بشم ... همسر جان با مهربونی گفت : خب بابا فدا بشم دیگه ... پبل با ناز گفت : خب شما فدا بشی من ناراحت میشم : )

دوست بابام با خانمش و پسرش اومده بودن عیادت مامان . موقع رفتن به پبل گفت میایی با ما بریم خونمون . گفت : نه ممنون من اینجا سرگرمیم !!!!! ( مامانم داشت براشون میگفت که این سرگرمی منه و  اگه این نباشه من کسل میشم ) بعدا با مامان و بابام میام...

عمه جون برای پبل دو دست لباس کامل آوردن که شورت ست خود لباسا هم باهاش هست ... پبل از وقتی که یکی از اونا رو که به قول خودش لباس دامنی ( پیرهن ) بود تنش کرد دیگه در نیاورد و دائم هی دامنش رو بالا میزد و  باسنش رو به طرف ما میکرد و میگفت : ببین چقدر قشنگه شورتشم سرمه ایه ... مثل خودشه :)

پیوست :

داشتم وبلاگ طناز جون رو میخوندم و دیدم یه قسمتیش رو اختصاص داده به معنی شبشیدها  . شید به معنی خورشید هست و شبشیدها یعنی خورشیدهای شب خیلی ذوق کردم ... من برای انتخاب اسم وبلاگم دنبال ترکیبی از اسمهای خودم و همسر جان و اسم اصلی پبل میگشتم که واقعا معنی داشته باشه ... هی اول اسم خودم و دخترم و همسر جان ٬ آخراش ٬ اول این یکی و آخر اون یکی رو پشت سر هم چیدم تا به این اسم دستیافتم : ) خلاصه که این بود تاریخچه و معنی شبشیدها ... شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

یه نفر هست که دلش مثل آیینه صافه و خنده هاش از ته دل... وقتی گریه میکنه آسمونم باهاش میباره و وقتی که شاده گلها هم عطرشون فراوون تره ... خدا رو شکر که آنژیو مامان  خوب بود و همه چیز به خیر گذشت . یکی از رگهاش ۳۰ ٪ گرفتگی داره که اونم به امید خدا با دارو حل میشه ... خدا رو شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

به پبل میگم : مامانت کیه ؟ میگه : شما ... مامان شبنم  میگم : مامان بزرگت کیه؟ میگه : مامان فخی ( فخری)  میگم : مامان فخری یعنی کیه شماست؟ میگه : مامان بزرگم ... یعنی مامان مامانم ... مامان شما : ) ...مردم از اینهمه استدلالت مادر...

چراهای پبل شروع شده ... هر چی بهش میگی یه چرا میگه که تا n بار ادامه اش میده . مثلا به من میگه : من لباس دامنی میخوام ( یعنی پیرهن که بلیز و دامن سرهمه ) بهش میگم خوب یه دامن چین چینی تنت میکنم با این تی شرتت . خوبه؟ میگه : نه ... من لباس دامنی میخوام . همونی که خودش دامن داره ... تنش میکنم و شروع میکنه : مامان این چرا آستین نداره؟  میگم : خوب آستین کوتاهه دیگه ... چرا آستین کوتاهه دیگه ؟ ... خوب مدلشه مامان جون ... چرا مدلش اینجوریه؟ ... خوب هر لباسی یه مدلی داره. یکی آستینش بلنده مثل اون لباس آبیه . بعضیا آستین کوتاهن . بعضیا هم آستین ندارن و آستین حلقه ای یا رکابین ... چرا این آستین رکابی نیست؟ ... خوب حتما اونی که میدوخته فکر کرده این آستین بهش بیشتر میاد ...چرا بیشتر میاد ... برای اینکه اگر هوا یه کم خنک بشه با آستین رکابی سردت میشه ... در این موقع بود که قانع شد و گفت آهان ... خوب شد که سرما نمیخورم و رفت برای طرح چراهای ممتد دیگر : )

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز داشتم نماز میخوندم و پبل هم داشت کنار من با عروسکش بازی میکرد . دیدم دائم بهش میگه " Sit Down یعنی بشین بشین ....Stand Up یعنی پاشو پاشو " بچه ام یه پا خارجی شده برای خودش ...

دیدم پبل یکی از اسباب بازیاش رو مثل میکروفون گرفته و یه سری کلمات نامفهوم میگه و بعدشم دستش رو میذاره رو لباش و بوس میفرسته . به مامانم نگاه کردم که از خنده غش کرده بود و پرسیدم چیه؟ مامانم گفت که الان فیلم عروسی دختر عموت رو گذاشته بودیم و اون یکی دختر عمو رو به دوربین برای عروس و داماد ( به زبان انگلیسی ... چون داماد انگلیسی زبانه ) صحبت کرد و آخرشم بوس فرستاد ... این وروجک داره ادای اونو درمیاره : )

مامانم برای چهارشنبه وقت آنژیو داره ... دعا کنید که رگهاش گرفتگی نداشته باشه و زودی با دارو خوب بشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز پبل با همسر جان رفته بودن تو حیاط که بعدشم من بهشون ملحق شدم و قایم باشک بازی کردیم . تو این فاصله یه سری رفتن دم در که دیدن یه ماشین عروس ( نامزدی) اومده دم خونه همسایمون . پبل هم که شیفته عروس یه نگاهی کرده و دختر همسایمون که نامزدیش بوده براش دست تکون داد و پبل هم کلی کیف کرد. اومد که بالا به مامانم گفت : مامانی من عروش دیدم ...مامانی: اااا !!!کی بود؟ پبل : همسایمون ... مامانی: خوشگل بود ؟ ... پبل : بله ... مبارکشون باشه : ) ....دو عدد شاخ روی کله ما شروع به روییدن کرد ....

۵شنبه پبل رو بردیم پارک آبی ارم ... از چهارشنبه با دوستم ( خاله نهال پبل) قرار گذاشتیم که از ساعت ۹ بریم پارک آبی ارم که تا ۱۲ اینا برگردیم و بیرون یه  غذایی بخوریم و بریم خونه ...چه پارک آبی واقعا !!! اولا که سانسهاش از ۹ صبحه تا ۵ عصر هر کدوم به اندازه یکساعت و نیم ... دوم اینکه لطف کرده بودن از این استخر هم یک سانسش رو به آقایون اختصاص داده بودن که باعث شد ۲ ساعت ( اجبارا ) با پبل که دائم میگفت پس چرا نمیریم پارک آبی بریم باغ وحش بو گندو رو نگاه کنیم که حیووناش از فرط گشنگی بی حال بودن و دپرسیون حاد گرفته بودن !!! سوم اینکه اصلا چیزی مثل همه پارکای آبی نبود ... یعنی فقط دوتا استخر داشت که یکیش مخصوص بچه ها و یکیش مال بزرگترا بود که توی هر کدوم یه سری سرسره داشت که فقط !!! با هماهنگی غریق نجاتهای بسیار خوش اخلاق !!! اونجا استفاده ازش میسر بود. غریق نجات استخر بچه ها که کم مونده بود همه رو کتک بزنه .... نمیدونم ما چرا نمیتونیم یه کم خوش اخلاق باشیم اونم تو جایی که مردم برای تفریح اومدن و میخوان بهشون خوش بگذره نه اینکه یه مشت اخم و تخم و داد و بیداد بشنون!!! خلاصه که مثل اون جونور وفادار از اینهمه راه پیمودن و رفتن به اونجا پشیمون شدیم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

  • عمه جونم تا دو هفته دیگه میان اینجا و من خیلی خوشحالم . دختر عمه و شوهر عمه نازنین رو ۱۰ سال میشه که ندیدم . کلی هیجان دارم ... پبل هم عمه جون رو مثل من کلی دوست داره و همیشه پای تلفن بهشون میگه "  I Love You " .

 

  • مامانم دیروز تست ورزش داشتن و دکتر بهشون گفته که باید تالیم اسکن کنن و دیروز مرحله اول رو انجام دادن و امروز مرحله دوم . دعا کنید چیز مهمی نباشه .... مامان بابام به خدا خیلی ماهن ... انصاف نیست تو این سن و سال مریضیای مامان باباهاشون رو داشته باشن ...

 

  • دیروز کلی با پبل بازی کردم و داشتم قربون صدقه اش میرفتم و با هم بده بستون داشتیم :

من: تو قشنگ منی

پبل: تو عژیژ منی

من : تو ناناز منی

پبل : تو عشل منی

من: تو جیگر منی

پبل : تو کتاب منی !!! ( احتمالا همون کتابی که خیلی دوستش داره و در حین معاشقه و مشاعره با من چشمش بهش افتاده : ) )

پریشب یکی اومده محل کار بابام و بعد از چند تا صحبت کاری یه دفعه گفته که من تازه از هند اومدم٬ بیا فالت رو بگیرم. بابامم گفته نمیخوام ٬ من به فال عقیده ندارم. گفته من یه انرژی دارم که میتونم برات از زندگیت بگم. پولم نمیخوام آخرش ببین اگر درست گفتم هر چی خواستی بهم بده. بابامم دستشو میاره جلو و اون آقا شروع میکنه که ۲ تا بچه داری ... یه دختر یه پسر... هر دو ازدواج کردن ... یکیشون که احتمال زیاد پسرته ازت حدود ۵۰۰ کیلومتر دوره ... خانمت پرستاره ... یه دوست داری ازت حدود ۵۰ کیلومتر دوره اما خیلی دوست داره...خلاصه همه چیز رو مو به مو میگه ... بابام که هر لحظه گیج تر میشده یه دفعه پیش خودش فکر میکنه که این اگر کف دست منو میبینه پس ازکجا شغل همسرم رو فهمیده ... بعد آقاهه میگه اگر تاریخ مرگتم میخوای بدونی ۱۰۰ هزار تومن میگیرم بهت میگم ... بابامم میگه نه آقا جان من از این چیزا نمیخوام با خبر بشم و ۲۰۰۰ تومن میذاره تو جیبشو آقاهه هم که داشته از در میرفته بیرون از تو جیبش در میاره میذاره رو میز و میگه یا علی خداحافظ شما و میره ... بابام از این کارش بیشتر شک میکنه و میگه اگر این از این راه پول در میاره که ۲ تومنم براش ۲ تومنه ... هزار تا فکر میاد سراغشون که شاید آقاهه میخواد دام پهن کنه تا دفعه بعدی پول بیشتری بگیره ... شایدم کسی فرستادش که شوخی کنن و .... شب که اومد و برای ما تعریف کرد هم جالب بود برامون و هم کمی مشکوک شدیم ... داشتیم حرف میزدیم که دوست بابام زنگ زدن همونی که کرج هستن ( ۵۰ کیلومتر دوره !!!) و حال و احوال کردن و بابامم بهش گفت که تو کسی رو فرستادی؟ و اونم گفت نه ... جریان چیه که بابام براش تعریف کرد و خداحافظی کردن ... بعد از نیم ساعت دوباره تلفن زنگ زد و همسر جان گوشی رو برداشت و به بابا گفت که میگه همونه که صبح اومده بوده پیش شما... بابام هم با چشمای گرد شده رفت و سلام و احوال پرسی و دیدم میگه نه والله نشناختمت ... حالا بگو کی هستی؟ ... اونم از اونور هی نشونی میداد و آخر بابام یه دادی زد که واااااااای مسعود تویی ؟ وای من چطور تو رو نشناختم ... خلاصه فهمیدیم که یکی از دوستای بابام بوده که الان ۲۰ ساله سوییس هستش و چون عینک آفتابی زده بوده و قیافشم کلی تغییر کرده بوده بابام نشناختنش : ) ...ولی حسابی بابام رو شاد کرد و یاد گذشته ها کردن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

جمعه عروسی دختر داییم بود و منم پبل رو ظهر خوابوندم وماشین رو برداشتم و رفتم آرایشگاه. از در آرایشگاه که اومدم بیرون و به ماشین رسیدم دیدم آقا دزده زده شیشه ماشین رو شکسته و ضبط ماشین رو برده . حالا چه حالی شدم و چقدر حول کردم بماند . زنگ زدم 110 و موضوع رو اطلاع دادم و گفتم چون ماشین بیمه بدنه است یه گزارش بنویسن که بتونیم از بیمه استفاده کنیم که بعدا دیدم بیخود بوده کارم . چون مبلغی نمیشده بهتره که از بیمه استفاده نکنیم تا از تخفیف سال بعد و فرانشیز بالاتر برای تصادفات جدی استفاده کنیم . فکر کنین با اون موهای براشینگ شده و سر و وضع وایسادم سر کوچه تا پلیس بیاد و اینقدر شیشه خورده رو صندلی راننده بود که نمیدونستم چه جوری اونا رو تمیز کنم . خلاصه بعد از 2 بار تماس اومدن و کارا که تموم شد چند تا دستمال کاغذی برداشتم و دور دستم پیچیدم و شیشه ها رو با احتیاط ریختم پایین و رفتم خونه . مجبور شدیم هممون با ماشین بابا اینا بریم. این بین هم مرتب پبل از ماجرا سوال میکرد و فهمید که آقا دزده اومده شیشه ماشینمون رو شکسته و ضبطمون رو برده . دیروز که بردیمش مهد همسر جان بهش قول داد که شیشه رو درست میکنه . بعد از ظهر که مامانم رفتن دنبالش مربیشون و چند تا دیگه از مربیا گفتن که ماشین اینا رو دزد زده ؟ مامان منم با تعجب گفته بله ...شما از کجا میدونین ؟ اونا هم گفتن که پبل اومده تعریف کرده که " دژده شیشه ماشینو شکونیده و ژبط ماشینو برده . حالا بابام یه ژبط شیاه میخره برای ماشینمون. اشکالی نداره ..."

دیشب تو ماشین خالم ازش پرسیدن پبل جان میخوای بزرگ شدی چیکاره بشی؟ پبل گفت " میخوام برم کلاس اول ( نوه خالم امسال میره کلاس اول )" گفتم نه مامان جان اون رو که انشالله 6 سالت بشه میری... بزرگ شدی و خواستی بری سرکار...چیکاره میخوای بشی؟ پبل زودی جواب داد " میخوام پول در بیارم " ما هم از خنده منفجر شدیم و گفتیم آفرین این بچه از الان میدونه باید دنبال چی بره : )   
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

نوازش دستای گرم و گرمای چشمای مهربون و مهربونی قلب بزرگ و بزرگی روح مادر وصف نمیشه... همونی که وقتی غم تو دلته بهش میگی و وقتی غم تو دلشه دم بر نمیاره ... همونی که وقتی خوشحالی تو عرشه و خوشحالی خودش براش کمرنگتره ... همونی که وقتی خسته ای تسکینته و وقتی خسته است فقط از چشماشه که میشه فهمید ... همونی که وقتی سرت رو رو پاهاش میذاری یا خودتو براش لوس میکنی و صورت نرمش رو میبوسی بوی بهشت میاد ... همونی که اگر یه روز تو خونه نباشه و تو باشی برات اون خونه لطفی نداره ٬ سوت و کوره و رنگی نداره .... همونی که صدای خنده هاش آروم جونت و نوازشگر روحته و گریه هاش دلت رو مچاله میکنه ... همونی که دعاش عصای موسی و دم عیسی و شفاعت محمده ... مادر ... مادر خوبم... همیشه سلامت و زنده باشی ...مادرم... روزت مبارک ....
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

من فکر میکنم اونایی که اونور آب زندگی میکنن و خیلی نسبت به خونوادشون اظهار دلتنگی میکنن و هی میگن ای داد چقدر ما عذاب وجدان داریم که در این موقعیت نبودیم و فلان کار و بیسار کار رو نکردیم و دلمون برای جویهای آب و هوای اونجا و مردمش پر میزنه و از راه دور نسخه میپیچن فقط دارن ادا در میارن. هی آه و ناله که آخ آخ فکر نکنین اینجا بهشته و ما غرق نعمتیم !!! خوب اگه نیستین پس چرا نمیاین حداقل یه کار کوچولو انجام بدین؟ دوست پدرم چند وقتیه که مادرش در بستر بیماریه . اینقدر پولدارن که اگر پشت هم بچینن یه کمربند دور زمین میشه .. اونوقت یه پسر اینجاس و بقیه انگلیس و آمریکا . مادرشون مشاعرش رو از دست داده ... مرتب پرستار عوض میکنن چون یکیشون مشکل اخلاقی داره  ٬ یکیشون وسیله کش میره ٬ یکیشون برای اینکه اون بنده خدا رو کمتر از جاش بلند کنه و به خودش زحمت نده از قرصهای ضد اسهال استفاده میکنه که پیرزن بیچاره هفته ای یک بار هم به زور میره دستشویی و ... خلاصه این یکی بیچاره مونده بین زن و بچه اش و مادرش . زنش میگه من خسته شدم مگه من فقط گناه کردم یا فقط تو بچه اش هستی ؟ مادرشم میگه تو فقط همین یه مادر رو داری و باید مرتب به من سر بزنی... به اون خواهر و برادرش هم که میگه اونا هی اظهار ناراحتی میکنن و نهایتش یه زنگی به مادرشون میزنن . همین یک زنگ کافیه که اونا ملایک بشن و اینا ابلیس !!! میگن دور باش عزیز باش راسته والا ... اینهمه اینا زحمت بکشن و تیمارش کنن ٬ اونوقت اونا بشن عزیز مادر و دارای والاترین احساسات بشری ... من که فکرش رومیکنم داغ میکنم ...

پبل تازگیا هر شعری که میخواد بخونه دستش رو مثل میکروفون جلوی دهنش میگیره و بعد انگار که داره برای یه عده هنرنمایی میکنه شروع میکنه به خوندن ...

دیروز پبل عصبانیم کرد و منم کمی صدام رو بالا بردم و گفتم " بچه تو امروز منو کشتی" و نایلونی که تو دستم بود و توش وسیله بود انداختم روی میز . پبل که انتظارش رو نداشت شروع کرد به گریه که من با تعجب گفتم " گریه ات برای چیه ؟ " جواب داد " آخه چرا منو دعوا کردی؟ من ناراحت شدم ...گریه ام گرفت " اینقدر سفت بغلش کردم و ماچش کردم که خودم دردم اومد ...

دیروز نشوندمش رو صندلیش و عروسکشم دادم بغلش و گفتم بیا پبل جان اینم بچه ات . بگیرش بغلت که نیوفته ( آخه ۲ تا از عروسکاش رو میگه بچم هستن ) ... اونم فوری رو کرد به عروسکه و گفت " گیشو جون بیا برو بغل مامان بزرگت " : ) مامان بزرگ شدم دیگه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

پبل رو پنجشنبه بردیم سرزمین عجایب . خیلی بهش خوش گذشت . برادر همسر جان از این کارتای تخفیف دار گرفته بودن . حالا چقدر ذوق کرد و از صبحش روی پاش بند نبود و دور خونه میدوید و میگفت " میخوام برم شرزمین عجایب ...هورا هورا " عصری رفتیم دنبال برادر همسر جان و جاری جان و اونم برامون یه آب طالبی عالی درست کرده بود . وقتی آورد تو ماشین که بخوریم به پبل گفتم " چرا نمیخوری دخترم؟ " اونم گفت " آخه ماتیکم پاک میشه !!! خاله ... ماتیک با آب پاک میشه اما لاک نه " جاری جان هم گفت " خوب پس لاک با چی پاک میشه؟ با آب پاک میشه دیگه " پبل هم لحن صداش رو عوض کرد و گفت " آخه لاک با آب پاک میشه خاله ...؟ لاک با اشتون پاک میشه "

دیشب رفتیم مراسم ختم یکی از اقوام . پبل  جو رو سنگین دید و رو کرد  به من و گفت " مامان بابا کرم میزنی من برقصم؟ !!!"

به پبل میگم ا"ینجا خونه ... هست اما دیگه رفته پیش خدا ٬" میگه" مثل مامان پری من که رفته پیش خدا ؟ همون که مامان بابامه؟" یک کم به صورت معصومش نگاه کردم و گفتم " بله عزیزم ...مثل مامان پری"

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com