نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره ٬ ما رو تو خواب جا بذاره .......
+
نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
پریشب توسط یک مسافر یه بسته از طرف دایی جان و زن دایی جان برای پبل رسید . روش یه کارت خیلی خوشگل بود که داخل کارته چندتا از عکسای پرینت شده پبل به همراه یه نامه چسبیده بود و داخل بسته هم یه ست گل سر از کش گرفته تا کلیپس و گیره های کوچولوی رنگ و وارنگ ٬ یه کیف جین کوچولوی رو دوشی و یه جعبه لوازم آرایش شامل رژ گونه و رژ لب و سایه ( مخصوص بچه ها) بود . من که کلی کیف کردم و بسته رو دوباره کاغذ کادوش رو مرتب کردم و گذاشتم روی میز که فردا صبح که پبل بیدار میشه سورپریز بشه . صبحش به پبل میگم اگر گفتی که دایی رضا و سمیرا جون چی برات فرستادن ؟ صورتش رو یه خنده پوشوند و فوری گفت : " ماتیییییییییییییییییک " .... باورتون نمیشه که یه لحظه خشکم زد . از ذوقش نمیذاشت موهاش رو شونه کنم و هی میگفت بریم هدیه ام رو ببینم . خلاصه کادو رو که باز کرد انگار دنیا رو بهش دادن . همون موقع همه گل سرها رو در آورد و ریخت توی اون کیفه و لوازم ارایش رو هم شروع کرد به استفاده و بعدم چون از قبلش بهش قول داده بودم با همون آرایشش : ) بردمش پارک . در تمام طول راه هی به من نگاه میکرد و میگفت : ماتیکم پاک نشده ؟ و منم با خنده میگفتم : نه مامان جان . خلاصه هر چی تو دنیا پیدا میشه از من پرسید که اگر این کار رو بکنه ماتیکش پاک میشه یا نه . مثلا اگر آب بخوره ٬ اگر غذا بخوره ٬ اگر صورتش رو بشوره ٬ اگر موهاش رو بزنه کنار و .... حتی میگفت به صورتم دست نزن چون رژ گونه ام پاک میشه ... دیگه حسابی تو پارک بازی کرد و توی ماشین بی هوش شد .امروز صبح بیدار شده و میگه : آی آی پاهام درد میکنه . مثل عارفه خانم ( خانمی توی مهدشون که دست و صورت بچه ها رو میشوره و دستشویی میبره و کارای اینجوری انجام میده ) . همسر جان بهش گفت : باباجان لابد اون خیلی کار کرده پاهاش خسته شده . پبل گفت : بله . مثل من که تو پارک بازی کردم و الان پاهام درد میکنه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
پبل همچنان بیقرار و بد اخلاقه البته بیشتر موقع خواب . انگار انگیزه اش رو برای خوابیدن از دست داده و همش غر میزنه . خوابش میادا ٬ چشماش داره بسته میشه ها ٬ تلو تلو میخوره ها ٬ اما اصلا راضی نمیشه که بره بخوابه . با هزار ترفند میکشیمش رو تختخواب و کتاب میخونیم و قصه تعریف میکنیم و شعر میخونیم ٬ تازه بعد از یک ساعت میگه بریم سیندرلا یا یکی بود یکی نبود یا شنگول و کنگول یا ... ببینیم . هر راهکاری هم فقط یه با و یه شب جواب میده و فرداش باید دنبال یه راه دیگه باشیم . امروز صبح هم به بهانه جشن مهد کودک و آرایش از جاش عین فشنگ بلند شد و این در حالیه که در نیم ساعت قبل از این موضوع داشت به صورت پالسهای آهنگین غر و گریه و نق میزد ... جلوی در مهد که رسیدیم دیدیم در مهد بازه و گل و گیله و دنباله و بادکنک زدن به در و دیوار و تو حیاط صندلی چیدن و بچه ها هم به نوبت میان با آهنگایی که میذارن میرقصن . چشماش برق زد و کیف کرد و بدو بدو رفت که بشینه اما وایساد و بعدشم یکی از مربیا بغلش کرد و نشوندش رو پاش و هی بوسش کرد و اونم شروع کرد به زبون ریختن . خلاصه خدا رو شکر امروز به خیر گذشت ....
امروز یه صحنه جالب دیدم تو خیابون ... یه خانم و دو تا بچه اش از یه ماشین مسافر کش پیاده شدن و مثل اینکه اون مبلغی که راننده گفته بود نداده بود و همونی که خودش میخواست رو بهش داده بود که دیدم راننده از ماشین پیاده شد و ماشینش رو به امان خدا وسط خیابون ول کرد و بدو بدو دنبال اونا راه افتاد و همینجوری هم داد مزد و بد و بیراه میگفت . کلماتش برام مفهوم نبود اما معلوم بود موضوع کرایه است . دختر نوجوونش هی اینور و اونور رو نگاه میکرد که ببینه کسی نگاهشون میکنه یا نه و هی با التماس به مامانش و رانندهه نگاه میکرد و چیزی نمیگفت ... جدا چرا همیشه این کرایه دادن برای ما اینهمه مشکل درست میکنه . یا مسافرا بی انصافی میکنن و حقشون رو میخوان از همین راننده بگیرن و یا راننده بی انصافه و قیمت نا معقول میخواد بگیره ... : )
+
نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
الان دو سه شبه که روی هم به اندازه ۷-۸ ساعت بیشتر نخوابیدم . دارم پبل رو به طور کامل از شیر میگیرم و این باعث شده خیلی بد اخلاق ٬ لجباز و بی حوصله بشه. دائم موقع خواب غر میزنه و گریه میکنه و دیگه گریه اش به هق هق و جیغ تبدیل میشه اما با یه روانشناس کودک که مشورت کردیم گفتن باید تحمل کنیم و شبا بهش آرامبخش بدیم که بخوابه . خیلی دلم برای التماس چشمای مظلومش میسوزه اما دیگه اینم یه مرحله از رشدشه و باید انجام بشه . پنجشنبه رفتیم آزمایشگاه مسعود و ازش خون گرفتن . طفلکم هیچی نگفت . حتی یه قطره اشک هم نریخت . البته اون آقایی که ازش خون گرفت هم خیلی ماهر بود . مرتب میگفت گریه نداره که من شجاعم و این بغضش و آرامشش بیشتر حس دلسوزی مادرانه ام رو قلقلک میداد . خلاصه که آخر هفته محشری بود : )
راستی این رنگ زرد تخم مرغی چیه مد شده بعضیا میزنن به سرشون ؟ نه بلونده که بگیم خوب بور و قشنگه و نه به این رنگ کاهی که به سفیدی میزنه شبیهه که بگیم خوب مثلا شیکه . اگر یکی با پوست تیره و کله زرد تخم مرغی و صندل و جوراب روی موتور توی اتوبان در حال حرکت و دلبری باشه٬ ببینین چه منظره جالبی میشه که هر آینه ممکنه موجب تصادف و ترافیک مافوق تصوری بشه ... !!!
+
نوشته شده در شنبه 26 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
ما تو خونمون به مامانم میگیم کمیته : ) طفلکی از بس میترسه که کسی چیزی نگه ٬ هم خودش خیلی رعایت میکنه و هم به ما دائم میگه که روسریت رو درست کن ... یادمه قبلا ( مثلا موقعی که شهر موشها اومد رو اکران و من فکر کنم راهنمایی بودم ) همش میگفت اگر بگیرنت من نمیگم با منی ها !!! گفته باشم !!! و با این حربه من روسریم رو جلوتر میکشیدم ... خلاصه همیشه مواظبه که یه وقت خدای نکرده چیزی نشه و همش دلش شور میزنه : ) چند روز پیش رفته بودم ناخنهام رو فرنچ کرده بودم و شب موقع شام که ناخنهام بیشترین دید رو داره هر چی منتظر شدم که همسر جان ابراز خرسندی بکنه و یا چشم و ابرویی به نشانه رضایت تاب بده ٬ خبری نشد که نشد . بنده هم پکر که این همسر جان که یه دونه ابروت رو برداری و یا رنگش رو عوض کنی و یا کوچکترین تغییری رو متوجه میشد ٬ چطور این مورد رو نفهمید ... موقعی که رفتیم بالا خونه خودمون ٬ از اونجایی که اصولا حرف تو دلم نمیمونه و اهل نگه داشتن مسائل تو دلم و استفاده ابزاری از اونا در موقعیت مناسب و گرو کشی و این حرفا نیستم ٬ فوری به همسر جان گفتم که دلم شکسته ها!!! اونم طفلک از این حرف غیر منتظره من کم بود موهاش مثل ادیسون سیخ بشه که به سخنرانیم ادامه دادم و گفتم که تو چرا متوجه ناخنهای من نشدی؟ که تازه متوجه علت دل شکسته من شد و گفت : عزیز دل من ٬ من همون موقع که از در اومدم متوجه شدم و سر شام هم کلی نگاهش کردم اماپیش خودم گفتم که اگر بگم چقدر قشنگه ٬ مامانت یهو متوجه میشه و میگه چرا تو که میری شرکتی که از این مسائل ایراد میگیرن ٬ لاک زدی ... منم غش کردم از خنده که این کمیته ما مثل اینکه نسخی گرفته ها : ) حالا طفلک مامانم خودش اهل لاک و اینا بوده ها اما میترسه که برام مشکلی پیش بیاد سر کار یا تو خیابون . میگه خودت نباید اجازه بدی بهت توهین بشه...
+
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز پبل رو بردیم دکتر خودش . بعد از معاینه همون حساسیت تشخیص دادن اما برای اطلاع از نوع دقیق و درمان بهتر آقای دکتر قرگزلو رو که متخصص آلرژی هستن رو معرفی کردن .بعدا متوجه شدیم ایشون رفتن فرانسه و بعد برادر همسرجان از آقای دکتر موحدی که ایشون هم متخصص ( یا فوق تخصص) آلرژی و آسم دارن وقت گرفتن و رفتیم اونجا . چشمتون روز بد نبینه چون بعد از ۲ دقیقه که منتظر نوبتمون بودیم ۲ تا خانم که یکیشون یه پسر بچه حدود ۲ ماهه بغلش بود و اون یکی خانم هم مادر ایشون بود با ۲ تا پسر بچه حدود ۳ و ۴ ساله وارد مطب شدن و در مدت کمتر از ۵ دقیقه مطب رو زیر و رو کردن . به قیافه مادر طفلکیشون نگاه میکردم که مشغول شیر دادن به پسر کوچکتر بود و خستگی از سر و روش میبارید و اینکه همش با التماس به بچه ها میگفت بشینین ٬ نکنین ٬ هیس ٬ آروم ٬ نپر ٬ ندو و ... اونا هم که انگار نه انگار . هر چی روزنامه روی میز بود یا پر پر شد و یا دست هر کسی که تو نوبت نشسته بود یه دونه دادن . خلاصه آتیش سوزوندنا ... پیش خودم گفتم چه حوصله ای داره این خانمه که با داشتن دو تا پسر بچه به این شیطونی یکی دیگه هم به دنیا آورده که اونم باز پسره ... تو این فکرا بودم که یکی بهش گفت که چقدر پسراون شبیه همن و اونم گفت که اون بزرگه پسر خواهرمه . ای بابا ٬ بیچاره با یه بچه کوچیک تازه بچه خواهرشم دنبال خودش کشونده بود و مادرش هم که خوب تقریبا مسن بودن و کمتر میتونستن بچه ها رو جمع و جور کنن ... خلاصه نوبتمون شد و بعد از ورود به اتاق آقای دکتر ٬همسر جان خودش رو معرفی کرد و گفت من فلانی برادر دکتر فلانی هستم که خدمتتون تماس گرفته بودن و... که پبل پرید وسط حرفش و گفت : منم فلانی هستما ... آقای دکتر هم که به زور صداشون رو میشد شنید تبسمی کردن . ما شرح ماوقع رو دادیم و بعد از معاینه ایشون گفتن که حساسیت دارویی هست و هر چی دارو تو این یکماه خورده رو دونه دونه بگین و ما هم گفتیم و معلوم شد احتمالا از کوتریماکسازول بوده . تزریق دو سوم دگزامتازون و خوردن شربت پرومتازین رو تجویز کردن و یه آزمایش خون و ادرار هم دادن که باید ببریمش : ( ... تشخیصش اینجور که دیدیم و شنیدیم عالیه حالا ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد ...از دیشب هم که آمپول رو زده شکر خدا بهتره ... این ماه دیگه رکورد دکتر رفتن رو شکوندیم.
از همه دوستای گلم که جویای حال دخترکم شدید یه دنیا ممنونم ... خیلی دوستون دارم : )
+
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز عصری زنگ زدم خونه و با مامان صحبت کردم و گفتم گوشی رو بده به پبل تا باهاش حرف بزنم و مامان هم به پبل گفت بیا پبل جان مامانته پشت تلفن ٬ حرف میزنی؟ پبل هم با ناز گفت : نه ... قوت ندارم !!!
داشتیم میرفتیم سر راه منزل داییم دنبال مامانم که گفتم چقدر من از این خیابون بدم میاد ٬ همیشه شلوغه که یه دفعه پبل با حالت سرزنش آمیزی گفت : ماماااااااااان !!! دایی مشن ( محسن ) !!!! اینهمه ما رو دوست داره !!!! .... انگار که من یه جنایت بزرگی مرتکب شدم : )
بهش میگم پبل جان یه دایی هست که فقط مال خود خودته و دایی هیچکس دیگه ای نیست اگر گفتی اون کیه ؟ با شیطنت میگه خوب دایی رضا داماده دیگه ...
دوباره حساسیت پبل عود کرده و اینبار میخوایم ببریمش یه متخصص آلرژی .... دیگه از بس شربت ضد حساسیت خورد و پماد هیدروکورتیزون مالید٬ خسته شد بچه ام ... بریم ببینیم چی میشه ...
یکی از دوستای دوران بچگی همسر جان فوت کرده و اون هم یک شب مجبور شد بره شهرستان ... همین که میدونم حتی چند کیلومتر ازم دور میشه بغضم میگیره و دلم تنگ میشه ... بیشتر و بیشتر از همیشه میفهمم که چقدر دوسش دارم و وجودش برام مهمه ... دستای مهربون و چشمای عاشقش برام پشت گرمیه ... خدا برامون حفظت کنه همسر جان : )
+
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
صبحها که میام سر کار وقتی با دقت از پنجره ماشین به بیرون نگاه میکنم کلی چیزای جالب میبینم . امروز یه آقایی با موهای بلند و تیپ هنرمند دیدم . وقتی بیشتر دقیق شدم دیدم موهاش رو با این کشهایی که دور پول میبندن و قبلا هم دور ظرف ماست میبستن ( شاید الان هم ببندن ) جمع کرده بود . پیش خودم گفتم تو با این دک و پز و موهای مرتب دیگه این چیه بستی به کلت که من از بوش متنفرم ٬ آخه بوی دستکش ظرفشویی و لاستیک میده ... نمیگم از این کشای جینگول مستان بگیره ها ٬ یه کش ساده هم کفایت میکنه: ) اما کش پول !!! ابدا ...
پبل یه حالت خفیف حساسیت داره . مثلا به مواد خوراکی که رنگ مرغوب ندارن ٬ خاک ٬ بادمجون و ... حساسیت داره و تنش دونه های قرمز میزنه که با خوردن شربت پرومتازین برطرف میشه و در مراحل حاد که تا حالا ۳ بار پیش اومده با تزریق بتامتازون از بین میره . البته تا اونجا که ممکنه سعی میکنیم مواد خوراکی حساسیت زا بهش ندیم اما در مورد خاک دیگه دست ما نیست ٬ که اونم تا جایی که میشه از نشستنش تو جایی که خاکیه و دست زدنش به اون جلوگیری میکنیم اما بچه اس دیگه ... اینا رو گفتم که ماجرایی رو که پریشب برای دختر خاله ام پیش اومد و دیروز به ما رسید رو تعریف کنم. پریشب دختر خاله ام یکهو بدنش کهیر میزنه و به حالت غش میرسوننش بیمارستان و دکتر اورژانس هم بعد ازمعاینه و تزریق داروی مربوطه به خاله ام میگه که ایشون این مریضی رو از یه بچه یا نوزادی که ویروسش رو در بدنش داره گرفتن !!! که حالتی مثل سرماخوردگی داره و سرفه میکنه ٬خاله ام هم فوری یاد پبل میوفته و تا بیان خونه و بخوابن همش با هم میگفتن که آخی طفلی پبل پس هر بار که اینجوری میشه چه عذابی میکشه و از این صحبتها . دیروز صبح خاله ام زنگ زد شرکت و ماجرا رو تعریف کرد و منم که میدونستم که مورد پبل ربطی به این موضوع نداره خیلی جدی نگرفتم تا اینکه تلفن مامانم و بابام این استرس و شک رو به من هم منتقل کرد . خلاصه با همسر جان تماس گرفتم و جریان رو تعریف کردم و گفتم که عصری پبل رو ببریم دکتر . اونم زنگ زد بیمارستانی که دیشبش دختر خاله ام رفته بود و خواست با اون خانم دکتر صحبت کنه که گفتن نیستن و بعد به برادرش که پزشک هستن زنگ زده و ایشون هم گفتن که ممکنه یه بیماری با این علائم ٬ ویروسی باشه اما این مورد که گفته و اینکه از یه بچه است و اینا اصلا قابل قبول نیست . بعد از تعریف کردن ماوقع برای من باز هم اصرار کردم که با دکتر خودش هم مشورت کنیم . دیگه دیروز عصر که بردیمش پیش دکتر خودش و هم مورد سرفه اش و هم ماجرا رو گفتیم ٬ آقای دکتر همه رو با آرامش گوش کردن و گفتن که سرفه اش مال یه سرما خوردگی خفیفه و مورد دیگه هم " هیچ همچین چیزی نیست " و کلی توضیح دادن و خیال ما رو راحت کردن . دیشب به این فکر میکردم که یه تشخیص نادرست یا یه حرف بیجا چه اثری روی روان آدم میذاره و تو اون چند ساعت ما چی کشیدیم و هر لحظه فکر میکردیم که نکنه الان پبل اونجوری بشه ... امیدوارم خدا به همه سلامتی بده که بزرگترین نعمته ... آمین
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز پبل با همسر جان رفته بود حموم . ما معمولا تو وانش براش با شامپو کف درست میکنیم و اونم با سطل خودش و عروسکاش مشغول آب بازی میشه . دیروز من تو هال داشتم لباسایی رو که از تو بالکن جمع کرده بودم تا میکردم که شنیدم به باباش گفت: بابا برام کف برشته درست کن!!! همسر جان هم با تعجب پرسید : کف برشته چیه دیگه؟ اونم گفت درست کن دیگه و گویا همسر جان هی با دوش دستی و دست خودش کفهای توی وان پبل رو هم زده و پف کردن و حباب توشون درست شده که یهو پبل گفت : آهان همینجوری اینجوری یعنی برشته : ) . منم تو حال غش کرده بودم از خنده چون صبحها که نون تافتون میگیریم و ازش قسمتهای قلمبه شده رو می کنم و میدم به پبل ٬ میگم که بیا این قلمبه ها برشته است ... بچه ام فکر کرده همه چیزایی که مثل حبابه یعنی برشته اس ...
دیشب پبل بعد از تموم شدن نقاشیش بدون اینکه من بگم شروع کرد به جمع کردن ماژیکاش و جابه جا کردنشون . بعد ماشیناش رو آورد که بازی کنه و کم کم وقت خواب شد و من گفتم که بریم مسواک بزنیم و بعدشم رفتیم که بخوابونمش. یه دفعه وسط قصه ای که داشتم براش تعریف میکردم گفت : ای وای مامانا الان ماشینام ریخته ریخته اس ... یادم رفت جمع کنم ... منم گفتم عیبی نداره دختر خوبم همین که یادت بوده بسه . من جمعشون میکنم ... آفرین و اونم با احساس رضایت به بقیه داستان گوش داد.
پبل چند وقته که در مورد پوشیدن لباس کمی لجباز شده و اونی که خودش میخواد رو به اصرار تنش میکنه و اون هم اکثرا به قول خودش لباس دامنیه ( پیرهن) . کمی هم سرماخوردگیش بهتره اما هنوز فین فینش به راهه ...
+
نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
صبحها همسر جان من رو تا یه جایی نزدیک محل کارم میرسونه و من اونجا با یه تاکسی میام سر کار. امروز با یه آقایی با هم سوار تاکسی شدیم و اون آقا از مدلای فوران اطلاعات بود که تا باسن مبارک به صندلی تاکسی نرسیده شروع میکنن هزار تا حرف بیربط رو ردیف میکنن و از همشم همون نتیجه ای رو میگیرن که از یکی باز احتمالا تو یه تاکسی دیگه شنیدن !!! آقای راننده بیچاره یه اشتباهی کرد و گفت بعضی از آقایون پلیس الکی اذیت میکنن و منکر این نیستم که خیلیا هم رعایت نمیکنن اما این پلیسا هم بعضیاشون بد برخورد میکنن که یه دفعه آقای پروفسور شروع کرد که این مردم حقشونه هر بلایی سرشون بیاد و تو کشورای اروپایی اگر این پلیس باشه از بس بیکاره میذاره میره و اینجا بیچاره میشه از دست مردم و اگر تو اروپا کسی تصادف کنه چون برگه کروکی ضمیمه کارت بیمه شون هست دیگه خودشون میکشن و میبرن بیمه پرداخت میکنه ٬ اما مگه تو ایران میشه همچین کاری کرد و معلوم بود مدام داره به مغزش فشار میاره تا بقیه حرفای یکی دیگه رو که شنیده و داره تحویل ما میده یادش بیاد : ) .. این ملت فرهنگ ندارن و حقشونه ٬ که آقای راننده با زحمت ( چون پروفسور اصلا به کسی اجازه نمیداد حرف بزنه و یک ریز در افشانی میکرد ) شروع کرد به حرف زدن و گفت که خوب گیریم که اروپاییها این کار رو میکنن . اونا که از ما وحشیتر و بدتر بودن الان به اینجا رسیدن ما هم باید از یه جایی شروع کنیم دیگه . اون آقا هم که یه ریز موزیک متن میامد که نه نه اصلا ما از اونا بدتریم ... نه نه ما بدیم ... نه نه ما حقمونه ... آقای راننده ادامه داد که همین خط عابر پیاده رو در نظر بگیرین که تا همین چند سال پیش برای کسی معنی نداشت و الان همه نه اما اکثرا رعایت میکنن و پشتش می ایستن که پروفسور باز به صورت مسلسل ادامه داد که نه اصلا اگر پلیس نباشه کسی رعایت نمیکنه و این ملت لیاقت ندارن و باید زور بالا سرشون باشه و حقشونه و همینم از سرشون زیاده و ... که آقای راننده گفت اولا این ملت نه و ما ملت شما خودت رو کنار نکش و دوم اینکه وقتی ما در مورد خودمون اینجوری بگیم از بقیه چه انتظاری داریم که تحویلمون بگیرن و اون پروفسور هم که به مقصد رسیده بود از موضعش کوتاه نیامد و گفت خوب ما ملت هممون بدیم . من شوکه شده بودم چون موقع پیاده شدن ( اتفاقی مقصدمونم یه جا بود ) یه نگاهی بهش انداختم و دیدم که از وسط خیابون بدون رعایت هیچ چیزی رد شد ....
خدا رو شکر پبل بهتره و تازگیا به فیلمهای بچه ها و قصه علاقه بیشتری نشون میده . دیشب موقع خواب یه متر خیاطی رو که باز شده بود به مدت ۴۵ دقیقه !!! طول داد تا بپیچه و به هیچ وجه حاضر به کمک گرفتن نبود و آخرش هم با یک ترفند متر رو باهاش پیچیدم و هی آفرین آفرین بهش گفتم که راضی بشه بره بخوابه . یعنی از ساعت ۹ تا ۹:۴۵ دقیقه بنده چشم به دستای پبل خانم دوخته بودم تا این متر کذایی پیچیده بشه و مجوز خواب بگیرم : )
پ ن : من نمیتونم تو بلاگ رولینگ کسی رو add کنم ... شما هم مشکل دارین باهاش؟
+
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
- وای اینقدر ذوق کردم وقتی اومدم و دیدم که تو نظر خواهی چند نفر نوشتن که از وبلاگ هاله اینجا اومدن ... رفتم و دیدم که هاله جون پنجشنبه ۱۰ شهریور در مورد وبلاگ من اینطور نوشته:
خیلی اتفاقی به وبلاگ شبشیدها برخوردم. آرامش از سر تا پاش میباره. شبنم از ماجراهای جذاب دخترش و کلا" اتفاقات روزانهی زندگیاش مینویسه. در مورد خودش نوشته:
" من شبنم ۲۹ سالمه و حدود ۶ ساله که ازدواج کردم ... یه دختر ۲ سال و خورده ای دارم که اینجا اسمش رو پبل گذاشتم (پبل ۳۰ فروردین ۸۲ به دنیا اومده ) ...همسر جانم رو اندازه یه دنیا دوست دارم.... اینجا از خاطره هام و اتفاقات روزمره و شیرین کاریهای دخترم و چیزایی که برام جالبه مینویسم ... "
کلی از آرشیوش رو خوندم. غنیمتیست بعد از مدتها مطالبی بخونی که هر لحظه بهات تنش نده. شبشیدها رو از دست ندید.
پ.ن. شاید دلیل اینکه انقدر از نوشتههای شبنم خوشام اومده به خاطر اینه که منو یاد اوایل وبلاگنویسی خودم میاندازه. یادش به خیر. :)
ممنون هاله جون که روز منو ساختی.. اول شنبه ای کلی هیجان زده شدم و انرژی گرفتم : )
- پبل همچنان بهانه گیری میکنه و کم حوصله شده . کمی به نظرم ضعیف شده و دلیلشم مصرف داروهای مداوم و دست و پنجه نرم کردن با یکی دو جور بیماری تو این چند وقته اس ... خدا کنه زودتر همون پبلی خودم بشه و سرحال با شاد و شنگولی و شیطونی من و باباش رو شاد کنه...آمین
+
نوشته شده در شنبه 12 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
این چند روزه انواع و اقسام مریضیا رو پبل گرفته . از سرما خوردگی و حالت تهوع و بیرون روی گرفته تا زمین خوردن و کبود شدن چونه و درد زیر زبون . طفلکم تو این ۲ هفته همش مریض بود . دیروز دوباره بردیمش پیش دکترش ( دکتر مومن زاده ) و گفت که خدا رو شکر چیزی نیست . فقط یکی دو روز باید غذای ساده تر بخوره تا حالت تهوعش و اینا بهتر بشه .
یه وبلاگ رو به تازگی پیدا کردم اما وبلاگ جدیدی نیست و الان دارم آرشیوش رو که از سال ۲۰۰۲ نوشته تا حالا ٬میخونم . برام جالب و عجیبه که چقدر در طول چند ماه مدل و سبک نوشته هاش عوض شده و اصلا خیلی چیزاش ضد و نقیضه . یه جاهایی از خونشون و خونواده میگه و یه جاهایی میگه خونه خودم و از تنهاییهاش میگه . یه جاهایی از مادرش میگه و محبتهاش و جاهای دیگه از بی وفاییش و اینکه ترکش کرده و تحویلش نمیگیره . یه وقت میگه من پسرم ٬ یه وقت میگه دوست پسر دارم ٬ یه وقت میگه من تمایل به همجنس خودم دارم . یه جا یه شغل مهم داره و حسابی تحصیلکرده است و یه جایی میگه من بی سوادم . اگر آرشیوش رو از اول نمیخوندم پیش خودم میگفتم شاید قبلا یه چیزی گفته که این حرفاش رو بشه درک کرد . اما از اول اینطوریه . یعنی نمیفهمی داره داستان میگه یا اتفاقات روزمره زندگیشه ... خلاصه که تا آخرش برسم فکر کنم یه جورایی خل بشم : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
بابام اینا اون وقتا تو خونشون یه خانم کارگر هر روزه و یه خانم کارگر که برای شستن لباساشون میومده داشتن . این خانم کارگر که هر روز بوده اسمش " ننه رقیه " بوده . تا اونجایی که برای من تعریف کردن و میدونم نوشیدنی مثل نوشابه های الان تازه اومده بوده و طرفدارای زیادی داشته و جالب اینکه نوشابه ها رو به اسم کارخونه میگفتن . مثلا به نوشابه پرتقالی میگفتن "کانادا" چون مال " کانادا درای" بوده . خلاصه این ننه رقیه علاقه زیادی به " کانادور " ( اینجوری میگفته) داشته و هر وقت که بابام میخواسته برای دوچرخه سواری به حیاط بره ( چون تو کوچه نمیرفته ) ننه رقیه یواشکی به بابام پول میداده و میگفته من مواظبم تا خانم متوجه نشه ٬ تو برو برای خودت و من کانادور بخر و بیار. بابامم که این وسط یه نوشابه که بچه ها عاشقشن گیرش میومده قبول میکرده و یواشکی محموله رو تحویل ننه میداده و میرفته دنبال بازیش. کم کم که بزرگ میشه میبینه یه نوشابه کفاف اینهمه آرتیست بازی و اینا رو نمیده و میگه ننه باید بهم مزد بدی: ) حالا یکی نیست بگه تو که خودت پول تو جیبی میگرفتی دیگه این کارا چی بوده ... دیگه این کانادا شده بوده یه راه کسب و کار برای بابای من . همیشه وقتی تعریف میکنه خودش غش میکنه از خنده که چه جوری با ننه شوخی میکرده و سر به سرش میذاشته . بابای من پسر آخر خونواده اس و حرفش کلی خریدار داشته و ننه هم چون بچه ای نداشته کلی بابام رو تحویل میگرفته. اینا گذشت تا من به سن کسب درآمد رسیدم : ) یه سوپر نزدیک خونمون بود که هر وقت میخواستیم بریم اونجا خرید و بابا یه سفارشی میداد منم میگفتم مزد من رو بده و بابا میگفت ای پدر سوخته یه سیگار خریدن هم مزد میخواد ؟ خلاصه که من از اون روزا پس انداز کردن رو یاد گرفتم و الان حسابی میتونم برای حساب کتابا دو دوتا چهارتا کنم. همیشه یه پس انداز حسابی تو کشوی میز تحریرم برای خودم داشتم. نمیدونم بابام هم اون موقعها مزداشو پس انداز میکرده یا نه...: )
+
نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
این چهارشنبه و پنجشنبه همه کارام ریخت به هم و به هیچ کدوم از کارایی که باید میکردم و برنامه ریزی کرده بودم٬ نرسیدم . الانم که میخوایم جا به جا بشیم و اینجاها ریخت و پاشه و یکی میگه میریم اینجا یکی میگه میریم اونجا و خلاصه تا درست و حسابی سر جام نشینم باورم نمیشه که از این بلبشو نجات پیدا کردم ... شیطونه میگه برم یه رییسی ٬ مدیری ٬ معاونی چیزی بشم و به کارا سر و سامون بدم : )
+
نوشته شده در شنبه 5 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
انگار نشستیم توی جنگل چوب و آهن . همین الان ۴ تا میز گنده رو روی هم چیدن تا رسیده به سقف و همین روبروی من گذاشتنش که از منظره زیبای پایه های رو به سقف ملذوذ بشم . به خاطر تغییراتی که داره تو قسمت میشه باید یه سری پارتیشنها رو بردارن و یه جای دیگه بذارن و کلی دنگ و فنگ داره . دیروز به همکارا میگفتم برای اینکه از این همه سر و صدا و آلودگی صوتی و تصویری عذاب نکشیم یا باید اصلا توجهی نکنیم که دور و برمون چه شکلی شده ٬ یا ازشون پیش خودمون منظره های جالب بسازیم . الان این میزهای گنده بک شدن خونه درختی تو یه جنگل آروم و یه روز آفتابی که نور از لای برگای درختا افتاده رو زمین و این صدای هولناک آهن و فلزی که هر ۳۰ ثانیه یه بار یه متر از جا میپرونمون چهچهه پرندگان خوش آوازه ... کم کم داره از صدای این پرنده ها رعشه به اندامم میوفته و دچار سر درد اساسی میشم . بهتره محل رو به جای جنگل به یه دشت منتقل کنم و برای این سر و صداها و تیر و تخته ها یه فکر دیگه بکنم : )...
هر روز صبح که پبل رو میبریم مهدکودک از نانوایی سر کوچه مهد یک عدد نون تافتون داغ و تازه میخریم که البته سفارش خانم خانماست و اگر یه روز نون تازه نباشه اصلا امکان نداره و یه تکه نون تازه میدیم دستش و با پنیری که از خونه براش برداشتم یه لقمه جانانهدریت میکنم و تو کیفش میذارم برای صبحانه اش. اونجا بهشون صبحانه میدن اما پبل میگه شما برای من نون پنیر بذار که منم اطاعت میکنم . خلاصه اینکه دیروز که رفتیم تا سهمیه هر روز رو بخریم یه آقایی رو اونجا دیدیم که یه مقداری تاس بودن . پبل تازگیها به قلب ما رحم می کنه و آروم دم گوشمون میگه که این آقاهه کچله و منم میگم بله مامان جون این آقاهه مو نداره و بعدشم کلی با ذوق میگه دیدی آروم دم گوشت گفتم؟ و بنده هم مراتب امتنان رو به جا میارم . یه دفعه دیدم آروم میگه مامان این آقاهه نونوا سیبیل داره ... منم خنده ام گرفته بود و گفتم مامان جون سیبیل عیبی نداره میتونی بلند بگی : ) تو همین حال و هوا بودیم که آقای جلویی ما نونش رو گرفت و یه پارچه پهن کرد و نونهاش رو توش گذاشت که ببره. یه دفعه پبل با تعجب و هیجان گفت مامان این دشک مال کیه اینجاس؟ وای که از خنده غش کردم و گفتم که این پارچه است و این آقا برای اینکه دستش نسوزه و نونهاشم خشک نشه این پارچه رو با خودش آورده ...
دیروز رفته جلوی آینه مادر بزرگم و یه تکه پنبه برداشته و میگه من دارم آراهش میکنم . حالا میام ... بعد از یکی دو دقیقه با صدای بلند گفت : بابا ازم بپرس آراهشت چقدر طول میکشه ؟ که همسر جان اطاعت کرد و ایشونم جواب داد : یه دقیقه دیگه تمومه الان میام و اومد دم در اتاق و گفت این آراهش به درد شما نمیخوره مال منه فقط و رفت تو . ما همه به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم. آخه من هر وقت آرایش میکنم و پبل میگه که برای منم بزن من بهش میگم که این به درد شما نمیخوره و فقط یه رژ براش میزنم. یا وقتی که میخوایم مهمونی بریم همسر جان برای اینکه بدونه کی لباسش رو بپوشه از من میپرسه که کی آرایشت تموم میشه و پبل همون حرفای ما رو تکرار میکرد . از همه چیز گذشته این ژست آرایش کردنش منو میکشه ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|
این چند روزه درگیر تغییر دکوراسیون اجباری تو محل کارم هستم و به همین دلیل احتمالا نمیتونم آپ کنم ... در ضمن بلاگ رولینگم هم فیلتر شده و دارم از روی هیستوری وبلاگا رو میارم و میخونم. اگر کسی آپ میکنه و من سر نمیزنم به بزرگی خودش ببخشه تا سر فرصت بیام و یه فکری برای لینکام بکنم..
+
نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1384ساعت توسط شبنم
|