شب یلدا که میشه ... کاسه های گرد و بزرگ با رنگ قرمز دونه های انار خوش رنگ میشن ... بوی گلپر و صدای قرچ و قوروچ شکستن دونه های انار زیر دندونا و عطر هندونه تو اتاقا پر میشه ... ظرف آجیل شب یلدا همونی که از هفته پیش تو کابینت قایم شده بود دیگه امروز خوشحال و خندون میشینه وسط میز و دلبری میکنه . دیوان حافظ مقامش بالاتره ... توی کتابخونه منتظره تا به موقع با سلام و صلوات و یه فاتحه برن سراغش ... شب یلدا همیشه برام یه خاطره گنگ و خوش از دستای پدر بزرگمه. همونی که جذبه اش مثال زدنی بود و دلش لطیف ترین دلها . دلش دریا بود و مرامش غوغا ... همیشه عاشق رفتن خونه پدربزرگ و مادربزرگم و لوس کردناشون و خوردن خوراکیهای خوش مزه شون بودم... شب یلداتون مبارک ... کاسه هاتون پر از انار سرخ شادی ... پر از هندونه خوش عطر محبت و پر از آجیل خوش طعم زندگی باد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
و دل ات
کبوتر آشتی ست ٬
در خون تپیده
به بام تلخ
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!
" احمد شاملو "
شب یلدای همه مبارک ... یه دوست گل با حرفاش آرومم کرد... تشکر ویژه ... حالا سر فرصت یه پست خوب میذارم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز وقت دندونپزشکی داشتم و پبل هم با همسر جان اومدن تو اتاق ... اگر دکتره نزده باشه دندونمو داغون نکرده باشه شانس آوردم چون همش حواسش به پبل بود. اونم براش زبون میریخت . آقای دکتر بهش گفت:" آخه اینجوری نکن من نمیتونم کار کنم فسقلی ... میام گازت میگیرما !!! " پبل هم با ناز گفت : " نه گاژ خوب نیست ... بوس خوبه : ) " آقای دکتر هم گفت : " چششششششششششم ... من که از خدامه " و بلند شد و یه بوس ازش کرد و نشست ... آخرای کار دندونم بود که با یه قیافه حق به جانب به دکتر گفت :" آقای دکتر !!! اینا چیه میذارین تو دندون مامانم؟ چرا دارین دندون مامانمو خراب میکنین؟ " آقای دکتر هم با خنده گفت : " شما دستور بدین من چکار کنم همون کار رو انجام میدم " دیگه به همسر جان اشاره کردم ببردش بیرون : )
دیدین بعضی آدمای بد عنق رو که با صد من عسل ( نه یه من ها ٬ صد من ) هم نمیشه قیافه درهم و اخمالوشون رو تحمل کرد؟ تازه همچین آدم زهر ماری ٬ انتظار هم داشته باشه باهاش همه خوب باشن و خوب رفتار کنن. من دیروز با یکیشون سر و کار داشتم . ماشالله از خوش اخلاقی و خوش زبونی روی هر چی شکلک دندون نمای یاهو رو سفید کرده بود. اینقدر اخم کرد و غر زد و تلخ بود که دیگه ابروهاش به هم پیوند خوردن و زبونش قفل کرد. وای خدا این بشر با خودشم قهره ... من که معمولا دور همچین آدمی خط میکشم چون حوصله آدم بداخلاق رو ندارم ...
+
نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
مامانم چون دارن میرن پیش برادرم اینه که این هفته آخری که اینجا هستن دارن کاراشون رو سر و سامون میدن و دیروز هم وقت آرایشگاه داشتن . همسر جان رفت دنبال پبل . وقتی رسیدم خونه دیدم صدای نوار بلنده . درو که باز کردن دیدم جفتشون صورتشون سرخ شده و دارن میخندن . گفتم چیکار میکردین؟ پبل گفت داشتیم جشن تولد میگرفتیم اینم فشفشه هامونه و به دوتا دستمال کاغذی تو دستش اشاره کرد . بعد از دریافت کیکی که براش خریده بودم و راحت شدن خیالش دست باباش رو گرفت و گفت بابا دوباره بیا برقشیم . منم رفتم دست و صورتم رو شستم و رفتم آشپزخونه که برای خودم چای بریزم چون همسر جان گفت که هم خودش و هم پبل چای خوردن و دیگه نمیخوان . مشغول کار بودم که دیدم همسر جان بلند بلند داره میخنده و منو صدا کرد که شبنم بیا این فسقلی رو ببین . منم پریدم تو سالن و دیدم پدر و دختر دست تو دست هم دارن میرن عقب و میرن جلو و پاشونو میارن بالا ( مثل رقص کردی ) و پبل هم این وسطا ریسه میره . اینقدر بوسش کردم و گفتم اخه تو این رقص رو از کجا یاد گرفتی؟ همسر جان گفت من بهش یاد دادم اما فکر نمیکردم اینجوری یاد بگیره : ) ... مامان که از راه رسید من روسریش رو زودی برداشتم که ببینم موهاش چجوری شده . پبل هم با چشمای کنجکاو به صورت مامانم خیره شده بود . گفتم خیلی قشنگ شده فقط کاش میگفتی اینجاهاش رو برات پررنگتر کنه ( به قسمت پشت سرش اشاره کردم ) . مامانم گفت اصلا اگر پبل بگه خوبه خوبه ... پبل جان خوب شده موهام مامانی؟ پبل هم سرش رو داد پایین به علامت "بله" اما وسطاش پشیمون شد و گفت " مامانی اینجوری خوب نیست ... مو باید شرمه ای ( سرمه ای ) باشه ...نه این رنگی " : )
هر روز صبح ما برای پبل خانم نمایش اجرا میکنیم تا بلند بشه و لباس بپوشه و راه بیوفته . هر روز با شخصیتهای فیلم دربه درها و با صداهای اونا باهاش حرف میزنم و شارژش میکنم . مثلا با صدای آقا طوفان صداش میکنم . با صدای سامانتا صبح به خیر میگم . با صدای لیلی خانم نازش میکنم . با صدای سقنقور دستشویی میبرمش . با صدای ... خلاصه همه قسمتهای این فیلم رو که حفظم هیچ ٬ میتونم کامل براتون بازی کنم . خودم تنهایی نقش همه رو ایفا میکنم : ) ... صبحها از پله که میریم پایین یه آهنگی که آقا طوفان میخونه رو با هم میخونیم تا پایین و دقیقا همونجایی که ایشون دستش رو جلوی دهنش میذاره و میخنده و شعر میخونه ما هم همون کار رو میکنیم وگرنه باید همون پله رو برگردیم بالا و صحنه دوباره تکرار بشه. پبل خانم هم که کارگردانه ... رشته خیابان جای بوشو و بیایه ... آها بگو ... آستانه بازار جای بادام فروشانه ... آها بگو ... لاهیجانم جای چایی چینانه ... آها بگو ... انزلی بازار جای ماهی فروشانه ... آها بگو .. ایتا پنجه زاری ... آها بگو ... دو تا پنجه زاری ... آها بگو ... سایبانو سر نیشتم تی اینتیظاری ... آها بگو ... تا میرسه به اینجایی که میگه آ می خانه جای در به درانه ( بنده باید دستم رو جلوی دهنم بگیرم و بخندم ) ... خلاصه اگر هنرپیشه مسلط به زبان گیلکی و ایفای نقش همزمان ۸ شخصیت خواستین زیاد نگردین خودم در خدمتم : )
+
نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
شبشیدها یکساله شد : ) ...شبشیدها یعنی خورشیدهای شب. دوست داشتم اسم وبلاگم معنی داشته باشه و از ترکیب بخشهایی از اسمهای خودم و همسر جان و دخترم این اسم رو ساختم که معنی هم داره. روز اولی که شروع کردم به این فکر بودم که سال دیگه این موقع چه حس و حالی دارم . هنوز مینویسم یا نه همون چند روز اول ذوق و شوق دارم ... الان هنوز مینویسم ... دوستای خوبی دارم ... یه آرشیو یکساله از بیشتر خاطرات خوب و بد. عروسی و عزا . خوشی و مریضی . شوخی و دلخوری .... همه اش الان شدن یه کتاب یا بهتر بگم یه دفتر خاطرات که پر از لحظات دوست داشتنین برام ... یه آرشیو نظرات که هر از چند گاهی بهشون ( به قدیمیتر ها و جدیدها ) سر میزنم و لبخند لبامو میپوشونه ... همسر نازنینم همیشه مشوقم بوده و حالا هم با اینکه گاهی وقت نداره که وبلاگم رو بخونه اما همیشه از حال و هواش با خبره و بهم با لبخندهاش و برق چشماش روحیه میده ... گل دخترم هم که بیشتر پستهام حال و هوایی از اون رو تو خودشون دارن داره کم کم بزرگ میشه و فکر کنم یه روزی که بتونه اینا رو بخونه خوشحال بشه از اینکه مامانش براش از شیرین کاریاش ٬ حرفاش ٬ رفتارش ٬ همه و همه نوشته ... یه تشکر مخصوص از پدر همسر جان که همیشه با تذکر های به موقعشون بهم یادآوری کردن که خواننده پروپاقرص وبلاگم هستن .... عمه مهربونم ٬ برادرجان جانم و همسر گلش هم که با نوشتن ایمیل یا تلفن کردن و حال و احوال یا تکرار یه تکه کلام پبل بهم گفتن که هنوز وبلاگ شبشیدها وبلاگ قابل خوندنی براشون هست ... دوستای خوبم که یار و یاور دلتنگیام و خوشحالیام بوده و هستن از تک تکتون ممنونم ... وارد دومین سال وبلاگ نویسی شدم ... سپاس که همیشه همراهم هستین ... این قلب تقدیم به همه و همه شما که از صمیم قلب دوستتون دارم ...

+
نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
یه موضوعی مدتهاست ذهنم رو درگیر کرده . اینکه چرا اینقدر سن بلوغ اومده پایین . حالا من همین ایران خودمون رو میبینم و میدونم که اینجوریه و نمیدونم جاهای دیگه چی میگذره که مسلما اونها هم مستثنی نیستن. چند وقت پیش با چند تا از همکارا همین صحبت رو میکردیم که یکیشون گفت : " من وقتی دبستان و راهنمایی میرفتم و حتی تا همین سالهای آخر دبیرستان با دخترا بازی میکردیم. والیبال ٬ هفت سنگ ٬ استپ هوایی و ... اما الان همه یه جوری شدن. پسر بچه راهنمایی میوفته دنبال دخترای دبستانی و اونا هم عشوه و بگو بخند. چیزی که اصلا ما تو حال و هواش نبودیم و اصلا به مغزمونم راه نمیدادیم..." یه جورایی دلم گرفت . اینکه الان بچه ها حتی اسم بعضی از بازیا و اصطلاحاتشم بلد نیستن و بازیشون شده به قول خودشون کامپیوتر بازی و نت بازی و نهایتا دو تا کلاس ورزش و بیشتر وقتشون تلف میشه با حرف زدن و فکر کردن به دختر و پسری که یه بار اومده و رفته و اینده ای هم مسلما حداقل الان براشون وجود نداره. من خودم چون اجازه بازی تو خیابون رو نداشتم و حیاطمون هم اونقدر بزرگ بود که همونجا بازی کنیم اکثرا با برادرم دوچرخه سواری و بازیای خودمون رو میکردیم یا با دوستامون قایم باشک و استپ هوایی و خروس جنگی و زو و ... بازی میکردیم. منم تقریبا میتونم بگم تنها دختر کوچه مون بودم چون یه دختر دیگه هم بود که وقتی من کلاس دوم دبستان بودم از اونجا رفتن . خلاصه این رو میخوام بگم که هیچ احساس خاصی نسبت به پسرای هم سن و سالم نداشتم. همیشه به چشم همسایه ٬ همبازی و دوست بهشون نگاه میکردم نه "دوست پسر" ... دلم میگیره وقتی میبینم بچه ها اون بازیای پرهیجان که کلی انرژیشون رو تخلیه میکرد دیگه نمیکنن . دیگه از اصطلاح " موچم " و " استپ" وسط بازیاشون استفاده نمیکنن. دیگه سر اینکه صدای زووووووووووووووو قطع شده یا نشده دعوا مرافعه نمیکنن . دیگه سر هفت سنگ جر نمیزنن . دیگه برای هم توی استپ هوایی اسمهای مسخره نمیذارن. دیگه وسطی و بل ( به ضم ب ) و پاس و شکستن پاس رو نمیدونن چیه ... کاش همه به موقع بزرگ بشن... همیشه وقت برای بزرگ شدن و به موقع بزرگ شدن هست ... بچه گی دیگه برگشت نداره ... دیگه وقتی برای بچه گی کردن و شر سوزوندن نیست ...
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
این چند روزه توفیق اجباری بود برای هم استراحت هم نزد فرزند موندن ...کتفم خدا رو شکر بهتره اما پبلی از دیشب دوباره دونه های حساسیتش ریخته بیرون . دیگه به یقین رسیدیم که از ۳ چیز بیشتر از همه اذیت میشه ... اول خاک ٬ دوم زعفرون ٬ سوم پر بالش ... بچه ام طفلک دیشب بیقراری میکرد و منم برام عجیب بود که این بچه اینجوری سر جاش بند نمیشه و هی در حال اینور اونور رفتنه تا اینکه دیدم روی لپش یه دونه قرمز زده و فهمیدم که این بیقراری بی علت نبوده . خلاصه که فعلا داروش رو داده ام و امیدوارم که بدتر نشه و به تزریق نکشه ... کلی با پبل این چند روزه خوش گذروندیم . با اینکه یک بار بیشتر از خونه بیرون نرفتیم اما بهمون خیلی خوش گذشت و با هم کیف کردیم. پبل اون دختر خاله ام رو که تازه عروسی کرده خیلی دوست داره و اونم که برای پبل ضعف میکنه. پنجشنبه که خاله ام و اون یکی دخترش اومدن خونمون پبل همش دنبال عروس میگشت و میگفت پس سحر کجاس؟ بالاخره وقتی خاله ام زنگ زد و باهاش حرف زد گوشی رو داد به پبل و بعد از صحبتای معمول دیدم گوشی رو گذاشت و دوید رفت نزدیک در روی صندلی نشست . بهش میگم اونجا چرا رفتی ؟ میگه آخه سحر میخواد بیاد منم میخوام خودم در رو براش باز کنم . خودش گفت بعد از شام میاد: ) دوباره تلفن کردم به سحر و گفتم تو رو خدا زودتر بیا این بچه بدجوری منتظره که اونم طفلک زودی اومد و برای پبل هم یه کیف خیلی خوشگل و یه بسته شکلات آورد. پبل سر از پا نمیشناخت و دایم میخندید و هی میرفت سحر رو برانداز میکرد و میرفت وسط قر میداد و ... یه جورایی زیادی عاطفیه و دلم نمیخواد اینجوری باشه ...
+
نوشته شده در شنبه 19 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
امروز به خاطر آلودگی هوا مهدهای کودک تعطیلن و پبل هم خونه اس. منم که الان چند روزه کتف راستم به شدت درد میکنه . یعنی از زیر کتف ( داخلش نه پایینش ) میزنه به قفسه سینه ام و جوری درد میگیره که نفسم بند میاد . اما از جایی که بنده تا نمیرم و رو به موت نشم کسی متوجه نمیشه که مریضم و به روی خودم نمیارم و تحمل میکنم تا دیروز کسی متوجه درد نشده بود. دیشب دیگه یه بروفن خوردم . امروزم دیدم که هم پبل خونه اس و هم خودم بهتره بمونم خونه دیگه تعطیلش کردم. از همه دوستای گلم که اینهمه !!!! نگران حال بنده بودن و منو تلفن بارون کردن و کامنتدونی رو ترکوندن کمال تشکر را دارم : )
* فرایزدی جون کامنتای دیروز رو خود علی آقا میدونه که شوخی بود . نه من شاگرد اولم و نه اون آخر : )
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
سر یه کلاسی ۱۰ سال پیش من و
ساناز اینقدر خندیدیم که نزدیک بود استاد ( به قول ساناز استاد دیوونه ) بیرونمون کنه . کلاس ادبیات ( عمومی ) بود و ما هم از اظهار فضلهای استاد ولو شده بودیم . از اون مدل خنده ها بود که سر یه مساله کوچک ( به حرف استاد که خیلی بی ربط به موضوع درس بود ) دل و رودمون داشت میومد بیرون و جرات نمیکردیم به هم نگاه کنیم . دیگه رسما من روی زمین نشسته بودم از ترس اینکه اشکهایی که از زور خنده مثل سیل روی صورتم جاری بود استاد رو به خشم بیاره و بگه خوش آمدین. ما هم که شاگرد زرنگ اصلا نمیشد تحمل کرد. خلاصه اون روز ساناز از قیافه من یه نقاشی کشید . فکر کنید تو بمباران خنده یه عکس خنده دار هم بدن دستتون دیگه چی میشه. وای خدا فقط یادمه بهش تو خنده و غش و ریسه گفتم تاریخ بزن ... و حالا بعد از ۱۰ سال اون صحنه هنوز جلوی چشمامه . ساناز گلم هنوزم یه دنیا دوستت دارم دوست گل خودم ... بهترین خاطرات دانشگاه رو باهم داریم ... مخصوصا از وقتی همسر جان وارد صحنه شد و ساناز بیچاره مسول تمام تلفنهایی که به من میشد. آخه هر وقت همسر جان زنگ میزد میگفتم سانازه و وقتایی هم که خودش زنگ میزد که خوب ساناز بود دیگه. بابام میگفت آخه شما که اکثر روز رو با هم هستین. دیگه چقدر حرف دارین که اینهمه هم پای تلفنین : ) بعضی وقتا هم تا زنگ میزد بهش ندا میدادم که الان با همسر جان حرف زدم و اینا شک میکنن و الکی میگفتم خانم اشتباه گرفتین : ) ... چه دوران خوبی بود و چه خوش گذشت... خوشحالم که از اون دوران استفاده خوبی کردیم و الانم افسوسش رو نمیخوریم ... ساناز جون اینم شاهکارت ...

+
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
پنجشنبه عصر عروسی دختر خاله کوچیکم بود . قرار بود عروسیشون عید فطر باشه اما به خاطر فوت شوهر اون یکی خاله ام دیرتر گرفتن . طبق معمول مراسم تو هتل که از سر باز کنیه . ساعت ۱۰:۳۰ تموم شد و بابا گفتن برای مراسم مختلط نمیان چون پاشون درد میکرد و همسر جان هم با پبل همراه ایشون رفت خونه که پبل رو بخوابونه پیش بابا و بیاد اونجا . من و مامان ماشین ما رو برداشتیم و رفتیم .باورتون نمیشه اگر بگم از وقتی رسیدیم اونجا یعنی از ساعت تقریبا ۱۰:۴۵ تا ۱:۳۰ شب فقط دوبار و هر کدوم به اندازه ۳۰ ثانیه نشستم و بقیه رو اون وسط بودم . نیم ساعت اول همسر جان نبود اما بعد از اینکه اون اومد دیگه نذاشتم بشینه : ) هر چی زدن (ایرانی٬ ترکی ٬ شمالی ٬ بندری ٬ عربی ٬ تکنو ...) کوتاه نیامدم !!! خلاصه الان تمام ماهیچه های پا و کمرم درد میکنن . اما خیلی خوش گذشت ...
هر روز صبح که برای پبل نون تازه میخریم بقیه پول رو که از آقای نانوا میگیریم میدم بهش که بندازه تو صندوق صدقات . هر روز هم یادآوری میکنم که بگه " خدایا به هممون سلامتی بده " و پبل هم تکرار میکنه و خودشم یه چیزایی اضافه میکنه . مثلا اگر بدونه بابام یا مادر بزرگم یا هر کی دیگه شبش میگفته آخ پام یا آخ کتفم یا بدونه که مریضه اونم تو دعاش میگنجونه و میگه " خدایا بابایی من خوب باشه و ... " امروز صبح قبل از اینکه بگم دعا کن خدا سلامتی بهمون بده پول رو انداخت اون تو من طبق عادت گفتم که دعا کردی؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت " وقتی رفته اون تو دیگه چی چی رو شلامتی بده؟ " اینقدر بوسش کردم بلند بلند وسط خیابون قربون صدقه اش رفتم که فکر کنم مردم پیش خودشون گفتن این چه مامان خلیه : ) ...
+
نوشته شده در شنبه 12 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
پبل یه جاسوییچی داره ( داشت ) که بهش یه ستاره قزمز خیلی خوشرنگ آویزونه و عکس میکی موس روشه که مال دیزنیه و براش سوغاتی آوردن . این ستاره رو وقتی بهش ضربه میزنین روشن میشه و یه رقص نور جالب داره . دیروز بردمش که دستشویی این ستارهه دستش بود . بهش گفتم مامان جون میوفته تو چاه دستشوییا ... گفت نه ... خلاصه وقتی میخواستم لباسش رو تنش کنم از دستش افتاد اون تو . منم بهش گفتم دیدی گفتم میوفته حالا هی حرف منو گوش نکن . پبل هم زد زیر گریه ٬ از اون گریه های سوزناک که دل آدم کباب میشه . بغلش کردم و کلی ناز و نوازش و بوس که اشکالی نداره حالا درش میاریم. رفتم دیدم نخیر اصلا نمیتونم این کار رو بکنم . از طرفی هم اگر درش نیاریم چاه میگیره . خلاصه به همسر جان زنگ زدم که اینجوری شده . گفت از اون دستشویی استفاده نکنین تا من بیام درش بیارم . خلاصه شب که پبل خواب بود با یک حرکت انتحاری جاسوییچی بوگندویی رو کشید بیرون که اصلا با دستکش و نایلون ۷ لایه ای که طفلک همسر جان دورش پیچیده بود هم دلم نمیومد دستم بگیرم و بندازم دور. ... صبح که پبل بیدار شد و داشتم لباس تنش میکردم و با هم شعر میخوندیم و همینجوری ادا اصول درمیاوردیم برگشت بهم گفت : مامان ...
خلاصه چراغ قوه من ( همون جا سوییچیه ) رو بابا از تو پاتی درآورد یا نه؟ : ) از این کلمه خلاصه اش خنده ام گرفته بود چون میخواست بگه بالاخره و یادش نیومد و به جاش اونو گفت . منم گفتم بله اما از بس کثیف شده بود انداختیمش تو آشغالا . حالا اگر تو یه مغازه مثل همون رو دیدیم برات میخریم. گفت "باشه
فردا که مغازه ها باز کردن بریم
الان بخریم !!! "
تو مدتی که پبل مریض بود دایم بهش اصرار میکردیم که مایعات بخوره از آب میوه و آب گرفته تا چای و شربت که اونم از روی بی میلی بیشترش رو نمیخورد و هم به این خاطر و هم به خاطر داروها ادرارش پررنگ شده بود. یه بار که مامانم برده بودنش دستشویی بهش گفتن : ببین پبل جان ٬ از بس آب و مایعات نمیخوری ببین جیشت چه بد رنگ شده!!! دیروز دیدم اومده پشت در حموم و هی از زیر دوش آب کلمه "پی پی" میشنیدم تا اینکه گفتم صبر کن الان درو باز میکنم .آخه برای پبل یه مبدل توالت فرنگی برای بچه ها گرفتیم که دورش کوچکتره و مناسب بچه هایی به سن پبل تا ۵ ساله اس و فکر کردم میخواد بیاد اونجا بره دستشویی. درو که باز کردم دیدم با ذوق داره میگه " دیدی مامان از بس مایهات ( مایعات ) خوردم چقدر جیش و پی پیم خوش رنگ شده !!! و دیدم همسر جان غش کرده از خنده و حرفش رو تایید میکنه . منم بهش گفتم آفرین دختر خوبم . گفت : برای همینه شما هی برام خمیر بازی میخری دیگه . از بس دختر خوبیم : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز ساعت ۲ مراسم چهلم شوهر خاله ام بود و پبل رو همسر جان برد خونه پدر بزرگوار و اونجا بودن تا تموم شدن مراسم ( چون فقط خانمها بودن ) و ساعت ۶ اومدن دنبال ما . پبل عادت داره ظهر ها میخوابه و تو مهد هم میخوابوننشون اما دیروز نخوابیده بود . صبح هم طبق عادت ساعت ۸ صبح بیدار بود . خلاصه دیشب تو ماشین ساعت ۶:۳۰ خوابید و ما هم دیدیم چون خوراکی خورده بوده دیگه بیدارش نکردیم. لباسش رو تو خواب با یه بدبختی عوض کردم و لباس خواب تنش کردم و براش تو قابلمه خودش ( یه قابلمه کوچولوی چدنی مشکی و نقره ایه ) غذا ریختم و خودمون غذامون رو خوردیم . دیگه تا کارا رو انجام بدیم و برای فردای پبل میوه و خوراکی بذارم و ظرفها رو بشورم و جمع و جور کنم ساعت شد ۱۰:۳۰.خوشحال بودیم که یه شب میتونیم زودتر بخوابیم . همچین که گذاشتمش تو تختش چشماش رو باز کرد و گفت مامان آب . منم بهش یه لیوان آب دادم و روش رو مرتب کردم . گفت شما پیش من بمون . منم نشستم کنار تختش و شروع کردم به قصه گفتن . ساعت ۱۱ شد و دیدم خوابش برده و منم رفتم خوابیدم. ساعت ۲ یه بار دیگه آب خواست و ساعت ۴:۳۰ هم دیگه بیدار شد. همسر جان بهش گفت باباجان گشنته؟ اونم گفت بله و با هم رفتن غذاش رو گرم کردن و خورد . در تمام این مدت هم مرتب حرف میزد وانگار نه انگار که نصفه شبه . بعدشم گفت میخوام پیش شما بخوابم. دیگه بغلش کردم و دستم رو دور گردنش انداختم که با هم بخوابیم . هی وول خورد و بازم گفت آب میخوام ( شام کباب تابه ای داشتیم و میدونین که کباب آدمو تشنه میکنه ) خلاصه بعد از خوردن آب گفت میخوام تو جای خودم بخوابم . منم بوسش کردم و خوابوندمش تو تختش و بعد از یه کم چونه زدن و وول خوردن خوابید و ما هم درساعت ۶ صبح خوابیدیم که ۱ ساعت بعد بیدار شیم که ... بله خواب موندیم و ۸ بیدار شدیم . اما خوبیش این بود که پبل که بیدار شد سر حال بود . کلی کیف کردیم ...
* الان همسر جان زنگ زد و گفت گوشی ... بعد زد روی اسپیکر موبایل و آهنگ سیاوش قمیشی* رو که ازش هزار تا خاطره داریم برام گذاشت ... اینقدر لذت بردم که نگو .... ممنونم همسر عزیز و مهربونم ... یه دنیا دوست دارم ...
*وقتی دستام خالی باشه ... وقتی باشم عاشق تو .... غیر دل چیزی ندارم ... که بدونم لایق تو
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
این و
این عکسایی هستن که تونستم تو سایت
امیرحسین صدیق پیدا کنم . خیلی آقا طوفان توش واضح نیست اما عکسش هست . این آقا طوفان همشهری
علی آقاس . یعنی مال شماله و گیلکی وسط حرفاش میگه . دیروز پبل میگه مامان مثل آقا طوفان بگو " تی بلا می سر " : ) توی عکس اولی از چپ به راست ردیف اول به بالا : آقا طوفان ٬ سقنقور ٬ خانم لیلی .... اقا یه کتی ٬ سامانتا ٬ مادر فولادزره ...اسی گنزالس و فری خجسته ... خیلی فیلم جالبیه باید یه چند باری ببینین تا همه جزییات جالبش دستتون بیاد ...
+
نوشته شده در شنبه 5 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
صبحهای جمعه بابام از همیشه دیرتر بیدار میشن . یعنی بیدار میشن و یه صبحونه ای میخورن و دوباره میرن تو رختخواب . دیروز صبح ما که رفتیم پایین مادر بزرگم بابا رو صدا زدن و گفتن که عموم از آمریکا پای تلفن کارشون دارن. چون کمی گوش خودشون سنگینه و با صدای بلند هم صدا میزدن جواب بابا رو نمیشنیدن. پبل که دید اوضاع اینجوریه با صدای بلند گفت : " چیکار دارین باباییه منو!!! بژارین بخوابه ... بابایی بخواب بخواب . " بعدم لقمه به دست یه اخمی کرد و برگشت تو آشپزخونه و گفت " آخی طفلکی بابایی ... ببین چقدر خوابش میاد : ) " ....
این چند روزه یعنی دقیقا این هفته یه آهنگی از خشایار اعتمادی و فریدون ( دو صدا خوندن ) تو رادیو تلویزیون پخش میکنه که هر بار با شنیدن و دیدنش مو به تنم راست میشه و امکان نداره اشک به چشمام نیاد و صورتم خیس نشه و بغض خفه ام نکنه . برای کسایی که احتمالا ندیدن و نشنیدن بگم که این آهنگ در مورد اوناییه که رفتن و شهید شدن و حالا دارن جنازه هاشون که چه عرض کنم یه تکه از استخوانهاشون و یا فقط یه پلاکشون رو میارن که به خاک بسپرن. میگن که مادراشون چجوری میان به استقبال جگرگوشه هاشون تا بوشون کنن و دست و پای دسته گلای پرپرشون رو ببوسن ... من کاری به جنگ و درست یا غلط بودنش و مسایل حاشیه ایش ندارم . اما اونایی که به هر دلیلی رفتن و تکه تکه برگشتم هم عزیز پدر و مادرشون بودن ... اینکه بعد از اینهمه سال دوباره داغ دلشون تازه میشه بیشتر زجرم میده ... خدا رحمتشون کنه ... خیلیاشون آدمای بزرگی بودن ...
خانمها و آقایون عزیز تو رو خدا کسی نمیدونه چطوری میشه این آقا طوفان ( ریاضیدان محض) تو فیلم دربدرها رو دید؟ این دختر ما عاشق شد رفت . صبح و شب و فکر و ذکرش شده آقا طوفان . میخواد غذا بخوره میگه مامان الان آقا طوفان هم داره غذا میخوره؟ میخواد بخوابه میگه مامان الان آقا طوفان هم خوابه؟ دیگه امروز آس زده ... داشتیم میرفتیم از خونه بیرون من رفتم تا مانتوم رو بپوشم و پبل هنوز توی سالن بود و فکر کرد من رفتم بلند منو صدا کرد و وقتی گفتم جانم مامان من اینجام گفت " فکر کردم منو تنها گذاشتی و رفتی !!! " گفتم " نه عزیزم شما که تنها نیستی بابا هم هست . تازه منم هیچوقت شما رو تنها نمیذارم ." گفت " بابام که تو اتاقه ... اما ببین آقا طوفان منو تنها گذاشته و پایین خونه مامانی اینا مونده !!! : ) " ( سی دی فیلمش خونه مامان اینا مونده بود ) ... حالا داریم دربدر دنبال کتاب آقا طوفان و خودش میگردیم ...
+
نوشته شده در شنبه 5 آذر1384ساعت توسط شبنم
|
نزدیک شرکتمون ( یعنی دقیقا اونطرف خیابون ) یه مغازه هست که کلی چیزای خوشگل داره . از کارت تبریک و کاغذ کادوهای فانتزی و جعبه و پوشالای رنگی گرفته تا تابلوهای کوچولو و قاب عکس و کتاب کودک و لوازم تحریر مارک کرایولا و لیوانای خوشگل و جاشمعی و ... خلاصه تقریبا هر چی چیز جینگیل وینگیل خوشگل رو که تصور کنین اونجا داره . برای پبل یه بسته خمیر بازی خریدیم و یه کتاب سفید برفی دیزنی ( دیسنی ) ... کلی کیف کرد چون هم عاشق سفید برفیه و روزی یکبار رو حداقل نگاهش میکنه و هم عاشق خمیر بازیه که چون یه بار یه بسته خمیربازی آریا از مهد جایزه گرفت و من با یه ترفندی انداختمش دور کلی ذوق زده شده بود که براش خریدم . به خدا اون خمیر ایرانیه بوی کف پا میداد. اینقدر بد بو و بد شکل بود که حال آدم دگرگون میشد. یکی دو بار که تو دستش ورزش داد از هم وا رفت. منم شاتالاپ انداختم تو سطل آشغال . خلاصه که بچه ام باورش نمیشد مامانش اینقدر بهش لطف کنه که براش خمیر بازی بخره : ) بهم گفت" مامان این آقاهه که ازش کتاب سفید برفی رو خریدی شیندرلا رو هم داره؟ "منم گفتم" بله دخترم اگر مثل همیشه دختر خوبی باشی و به موقع بخوابی و جیش و پی پی رو هر وقت داری بگی حتما برات میخرم ". گفت " من که دختر خوبیم برام کتاب آقا طوفانم بخر " ( بچه ام شیفته آقای ریاضیدان محض شده ) گفتم " عزیزم معلومه که شما ماهی . حتما برات سیندرلا رو میخرم . اما آقا طوفان کتاب نداره . از همونجا که فیلمش رو گرفتیم میریم یه روز میپرسیم اگر داشت چشم برات میخرم" خلاصه دیروز براش کتاب سیندرلا رو خریدم و بهش دادم . کلی کیف کرد. گفت " وای ... به به چه کتابی " منم هیجان زده شدم و گفتم " وای پبل جان چقدر کتابای خوب داری ... سیندرلااااااااااا .... سفید برفییییییییییییی ... اوووووووووووووووووووووه" پبل هم بلافاصله یه نگاهی به صورت خندون من کرد و گفت " مامااااااان ... اااااااااووووووووووووووووه نداره که فقط سیندرلا و سفید برفی خریدی ٬ آقا طوفان رو که نخریدی !!!" ( احتمالا بچه ام همون موقع دلش نیامده سراغ کتاب آقا طوفان رو ازم بگیره و وقتی دیده زیادی ذوقزده شدم دیگه طاقت نیاورده ... حالا خوبه یه کشو پر کتاب داره ها . ببین چجوری آبرو میبره : ) )
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت توسط شبنم
|