از فردا شمارش معکوس شروع میشه ... پنجشنبه ... جمعه ... شنبه ... آخ جون : )
فردا تعطیلی بهتون خوش بگذره هر چند برای من تعطیلی لوسیه چون خودم تعطیل بودم همینجوریشم ... هر روز یه عالمه چیزا تو فکرم میاد که بنویسم. همش میگم یادم باشه اینو بگم ...یادم باشه از این موضوع بنویسم اما یا وقت نمیشه یا ... خلاصه که فعلا کسادیه : )
داشتم با همسر برادر جان تلفنی صحبت میکردم . گفت که تو آشپزخونه بوده دیده یه صدای ملچ مولوچ میاد . رفته بیرون دیده بابام دارن قاب عکس پبل رو بوس میکنن و باهاش حرف میزنن ... اینو که گفت دلم مچاله شد : ( ... دیشب پای تلفن کلی خودمو کنترل کردم . آخه بابام گفتن برادر جان یه حالت مسمومیت داره. صداشون گرفته بود. خیلی ترسیدم. فکر کردم یه چیزی شده به من نمیخوان بگن . هی قسم دادم. گفتن مامان و همسر برادر جان رفتن بیرون خرید خونه . گفتم پس گوشی رو بده با خود برادر جان حرف بزنم . بابا هم گفتن ای بابا حرف منو قبول نداری؟ و گوشی رو دادن به برادر جان. یه بغضی گلومو گرفته بود که کلی با خنده الکی و به زور مهارش کردم . آخه من عاشق داداشیمم ... یه وقتایی حرف که میشه میگن خواهر خیلی خوبه٬ من میگم هیچوقت حاضر نبودم که به جای برادرم یه خواهر داشتم. حتی اگر علاوه بر برادر میشد که خواهر هم داشته باشم بازم برادر رو ترجیح میدم. برادر خیلی برای خواهرش عزیزه. من همیشه آرزوم بود که اولین بچه ام دختر باشه و اگر قراره دوباره صاحب بچه ای بشم پسر باشه. البته این دیگه خواست خداست ٬ اما چون رابطه ام با برادرم خیلی خوب بود و واقعا یه روح بودیم تو دو بدن ٬ دلم میخواد بچه هام هم همین لذت رو بچشن ... برادر گلم خیلی دوستت دارم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت توسط شبنم
|
من و همسر جان هر کدوم یه تکیه کلامی برای قربون صدقه رفتن پبل داریم ( تکیه قربون صدقه ). علاوه بر شعرهای آهنگینی که براش میسازم مثل : شاتوت تره پبلا ... یه دونه دختره پبلا ... عزیز دلمه پبلا .... قربونت برم هفته به هفته ٬ این شکل قشنگت به کی رفته ( که البته این اواخر یاد گرفته با عشوه میگه به هیشکی شکل خودمه : ) ) و ... اون تکیه کلام رو به کار میبریم . من بهش (با صدای بچگونه بخونین ) میگم : ددی بی جون ( یعنی دردت به جون ) و همسر جان هم با یه حالت خاصی که حروفش رو میکشه میگه : فدددداااااااااا بشم ... دیروز داشتم بهش میگفتم : پبل آخه من عاشقتم چیکار کنم؟ یه کم قر و قمبیل اومد . دوباره گفتم آخه خودت بگو من عاشقتم چیکار کنم؟ گفت: هیچی دیگه فدا بشو : ) ... بعد که من دنبالش کردم که بگیرم یه بوس حسابی ازش بکنم در حال دویدن میگه : نه نه شما فدا نشو بابا میشه : )
* اینم برای همسر جان
شبی با خیال تو همخونه شد دل نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت توسط شبنم
|
امروز من باید برم دنبال پبل و از مهد ببرمش خونه.برای همین زودتر میرم ...
یه چیزی چند روزه فکرم رو به خودش مشغول کرده . اما آخرش به این نتیجه رسیدم که " برای هر کس به اندازه خودش مایه بذارم " . نمیتونم از همه توقع داشته باشم اونی باشن که من میخوام یا مدل محبت کردنشون ٬ احترام گذاشتنشون ٬ همدردی شون ٬ کمک کردنشون ٬ همه و همه مثل من باشه. پس بهتره براشون همونجور باشم که خودشون هستن. اگر بده ٬ خوب خودشونم بد کردن و اگر خوبه که خدا رو شکر : )
+
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت توسط شبنم
|
دیشب با برادرجان که حرف میزدم بهم گفت که یه بسته از
ساناز جون برات رسیده . من کلی ذوق کردم و گفتم " بله من منتظرش بودم. خوب شد که گفتی چون ساناز هم میخواست بدونه که رسیده یا نه " . خلاصه شب موقع خوابوندن پبل بهش گفتم که خاله ساناز رو میشناسی؟ گفت : بله ... گفتم همونی که دوست منه ها . همونی که عکسشو بهت تو کامپیوتر نشون میدم ... گفت : بله میشناسمش. گفتم : برات یه لباس خوشگل سفید برفی فرستاده . اونم که شیفته سفید برفیه و اتفاقا عروسک سفید برفی هم تو بغلش بود یه نگاهی به اون مینداخت و قند تو دلش آب میشد. هی میگفت : لباس دامنیه؟ ( یعنی پیراهنه؟ ) ... بله ... پف پفیه؟ ...بله ... دامنش پایینه؟ ( یعنی بلنده؟ ) ...بله ... دیگه تو این سوال و جوابا لباس خوابش رو تنش کردم و بهش گفتم که هفته دیگه بسته میرسه . داشتم براش قصه میگفتم که دیدم چشماش بازه و داره فکر میکنه و انگار به قصه گوش نمیده. یهو گفت : مامان برام کفش پاشنه بلند هم داده؟ : ) گفتم نه مامان جان اول اینکه سایز پاتو نمیدونه . بعدشم الان شما نباید پاشنه بلند بپوشی چون پات پیچ میخوره. گفت: تل سر قرمژ داده؟ گفتم نه مامان خودت که داری!!! مامان شنل قرمژ مثل مال سفید برفی داده؟ ... نه مادر اون رو خودمون میشه بخریم. مهم خود لباسه است که خیلی خوشگله و قرمز و طلاییه ... گفت خوب ممنون. بهش بگو انداژه یه دنیا دوشش دارم . گفتم چشم .اونم شما رو دوست داره عزیزم و بوسش کردم. خلاصه خاله ساناز این دختر ما دندون اسب پیش کشی رو که میشمره هیچ ٬ طلبکار هم هست : ) ...
یه کامنت خیلی با ارزش رو در روز یکسالگی شبشیدها از دست دادم و در حقیقت چون آخرین کامنت اون پست بوده و من یک آپ جدید کرده بودم ندیدمش... اما الان که خوندم دلم ضعف رفت ... پدر همسرجان برای اولین بار کامنت گذاشته بودن . پدر گلم ٬ یه دنیا از اینهمه مهربونیتون ممنونم ... اینم کامنت پر از محبت شما ...
شبنم جان
آغاز دومین سال شبشیدها مبارک. جای هیچ تعارفی نیست , که بسیار شیوا و روان,
و جالب مینویسی , من از این بابت به خودم میبالم و همینکه با پشتکار و علاقمندی مینویسی جای بسی امیدواری است و من آینده خوبی را برایت میبینم. موفق باشی. |
| |
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت توسط شبنم
|
چهارشنبه صبح بابا رفتن پیش برادرم اینا و ما کلی تنها شدیم ... بعد از صبحانه همسر جان رفت یه سری به کاراش بزنه و منم مشغول غذا درست کردن بودم که دیدم همسر جان تلفن کرد و گفت که کار تعطیله و میاد که با هم بریم بیرون برف بازی. دیگه منم غذا رو آماده کردم و لباس حسابی پوشیدیم و خوراکی به مقدار کافی برداشتیم و رفتیم به سمت گردنه قوچک . وای چه برف قشنگی بود . کوههای اون منطقه پر از برفهای سفید و تمیز شده بود. یه جایی که اکثرا خانواده ها نگه داشته بودن ایستادیم و رفتیم به سمت برف بازی. روی شیب یه سرسره برفی درست کردیم و بازی کردیم. آدم برفی درست کردیم و کلی تو برفا راه رفتیم. تا جایی که پبل دیگه خودش گفت بسه : ) رفتیم تو ماشین چایی گرم براش ریختیم تو شیشه اش و یه تکه شکلات دادم بهش تا اونو بخوره تند تند لباسای روییش که خیس شده بود رو با کاپشنش رو عوض کردم و یه دست خشک و تمیز تنش کردم . بعدم چند تا دونه مغز پسته بهش دادم و همینجور مشغول شعر خوندن به سمت خونه اومدیم. ناهار رو خوردیم و جلوی تلویزیون مشغول دیدن فیلم و خوردن چای بودیم که پدر همسرجان تماس گرفتن که میان دیدن ما. آخر شب بعد از اینکه مهمونامون رفتن با مامانم اینا تماس گرفتیم و گفتم که پدر همسرجان وبرادر جانش و جاری جان اومده بودن و یکی از دوستامونم با خانومش اومده بود و کلی از غربت درمون آوردن : ) خیلی بهمون خوش گذشت و کلی خندیدیم ... پنجشنبه هم تو همون حیاط خونمون برف بازی کردیم و دیگه بیرون نرفتیم . این چند روزه هر یکی دو ساعت یک بار همسر جان میگه نمیخوای به مامانت اینا زنگ بزنی؟ : ) میگم بابا همین ۲ ساعت پیش زنگ زدیم . میگه گفتم شاید دلت بخواد باهاشون حرف بزنی.. منم به شوخی بهش میگم تو نگران منی یا اینکه میخوای ببینی الان دارن چیکار میکنن و کجاها رفتن ؟!!! : )
توی فیلم "یکی بود یکی نبود " یه قسمتیش دایی پسر قصه که اسمش آرشه بهش میگه " آقا آرش باقالی پلو " ... و همسر جان به هوای اون فیلم به پبل میگه "پبل خانم شیرین پلو"... پریشب بعد از گفتن این لقب پبل گفت : بابا چرا به من میگی " شیرین پلو" و اون به آرش میگه "باقالی پلو" ؟ همسر جان جواب داد آخه تو خیلی شیرینی ... پبل هم بلافاصله گفت : آهان پس اونم خیلی باقالیه ؟ : )
+
نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت توسط شبنم
|
پبل یه وقتایی میگه بیا آهنگ بژاریم برقصیم . ما هم میریم تو سالن و باهاش میرقصیم . دیشب باباشم آورده بود و منم شروع کردم با همسر جان رقصیدن. یهو پبل خانم انگار حواسش جمع شد و اومد جلو. یه دفعه باباشو کشید کنار و گفت:" ااااا ... با داماد من نرقص !!! " هنوز هیچی نشده صاحب داماد ما هم شد : )
فردا صبح بابا میرن پیش برادرم و مامانم. اینجا من خیلی تنها میشم . دلم از همین حالا تنگ شده ... به خدا لوس نیستم اما این مامان بابا دلتنگی دارن ... دیشب چمدون بابا رو براش بستم. امروز برم سفارشای اونطرفیا رو بخرم که دیگه همه چیز تکمیل بشه. تقریبا یک سوم چمدون خالیه البته با احتساب چیزمیزایی که امروز بهش اضافه میشه. بابا میگفتن کاش اون چمدون کوچیکتره رو میبردم. منم گفتم " نه همین بهتره. هم لباسا و چیزایی که میخوای ببری خراب نمیشن و هم جای خالی برای برگشت احتیاج میشه ; ) " خندیدن و گفتن " ای پدر سوخته اون که بله : ) "
تعطیلات بهتون خیلی خیلی خوش بگذره ...
+
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1384ساعت توسط شبنم
|
امروز صبح تو ماشین بودیم و داشتیم توی بزرگراه به سمت محل کارم میامدیم. رادیو پیام یه آهنگ گذاشته بود و برعکس هر روز که آهنگای نشاط آور میذاره یه ریتم آرومی داشت. یه دقیقه ٬ دو دقیقه ٬ ... وای اصلا هیچ تغییری تو ریتمش نداشت. یه موزیک مثل آکورد میزد. وای خدا رفت رو اعصابم . یهو یاد یه چیزی افتادم و زدم زیر خنده . همسر جان یه نگاهی بهم کرد و گفت چی شد یهو؟ تو که از این آهنگه دلخور بودی!!! گفتم یاد یه چیزی افتادم. یادمه سال اول دانشگاه بودم و یه روز صبح که کلاس نداشتم یک کم بیشتر خوابیده بودم. مامانم چای رو دم کرده بودن و وسایل صبحانه رو چیده بودن روی میز و رفته بودن سر کار . من رفتن مامان رو متوجه شدم و تو تخت جابه جا شدم و چشمام داشت دوباره گرم میشد که یه صدایی مثل زدن یه چیزی روی سطح فلزی خوابم رو پروند. بعد از چند ثانیه دوباره ... دوباره ... هی تکرار میشد. منم از ترس اینکه اگر بلند بشم خواب از سرم میپره و به خیال اینکه برادرم اول صبحی داره شیطنت میکنه و با مدادش روی یه چیزی میزنه از تخت بیرون نمیومدم. اون روزا برادرم سال اول دبیرستان بود و بعضی روزا (فکر کنم پنجشنبه ها ) کلاساشون دیرتر شروع میشد و تا موقع رفتن مدرسه بشه درس میخوند. هی گفتم الان بس میکنه . الان تموم میشه. الان خسته میشه خودش دیگه نمیزنه . دیدم نخیر اصلا انگار نه انگار. دیگه عصبانی شدم و بلند داد زدم " بس میکنی یا نه؟ " یهو دیدم برادرم مثل فشنگ از اتاقش پرید بیرون و اومد تو اتاق من و گفت چی شده؟ چرا داد میزنی؟ ترسیدم !!! منم تا اومدم با عصبانیت بگم که چرا اینجوری میکنی و نمیذاری بخوابم دیدم بازم اون صداهه اومد. گفتم این صدای چیه؟ گفت من چمیدونم... خلاصه پا شدم و رفتم توی آشپزخونه دیدم مامانم که چای رو دم کردن و کتری رو آب کردن دوباره ٬ برای اینکه آب زودتر جوش بیاد که برادرم قبل از رفتن مدرسه بتونه بخوره ٬ زیرش رو زیاد کردن و یادشون رفته کمش کنن . کتریه هم جوش اومده و آبش قلمبه قلمبه میوفته روی گاز و پاق ( به جای جیز ) صدا میده. حالا مگه خنده ما بند میاد. ولو شده بودیم روی زمین. من از این اشتباهم و قیافه برادرم که هراسون از اتاق پریده بود بیرون و اون از قیافه عصبانی و خجالت زده من و خنده ام که بند نمیومد : )
+
نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت توسط شبنم
|
ای که بی تو این کویر خواب بارون میبینه وقتی نیستی غم دنیا توی قلبم میشینه
ای که بی تو واسه من همه دنیا قفسه هستی از نبودن تو التهاب نفسه
وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره بغض نبودن تو اشکامو درمیاره
بارون که میاد٬ برف که میاد ٬ یاد اون روزا میوفتم . دانشگاه و کیوسک تلفن دم درش و پژوی ۴۰۵ و بخاری گرمش و صدای قمیشی که مستم میکرد... همون موقع که از یه ربع آخر کلاس دیگه صدای تالاپ و تولوپ قلبم رو میشنیدم و صورتم گل مینداخت و ناخودآگاه لبخند میومد رو لبام. همش فکر میکردم همه فکرم رو میخونن و قند تو دلم آب میشد از فکر اینکه الان دم در منتظرمه و تا از بالای پله ها میدیدمش که کنار کیوسک تلفن ایستاده و لبخند میزنه دیگه اون تیکه راه رو نمیفهمیدم چجوری راه میرم. توی یه ماشین ٬ کنار اونی که کنارش بودن یه دنیاس ٬ توی خیابون ولیعصر که درختاش و بارون و برفش مثل یه رویاس بشینی و موزیک دلخواهت رو بشنوی و تو آسمونا سیر کنی ... چی دیگه میخوای : )
پبل صورتشو آورده جلوی همسر جان و میگه بابا تو چشمام نگاه کن. همسر جان هم با خنده این کار رو میکنه. میگه : نه ... مثل آقا نونواهه ( توی سیندرلای ۲ ) (نانوا) که آناستاژیا رو نگا میکنه هااااا اونجوری ... چشماتو گرد کن ... اونجوری که عاشقشه : )
+
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط شبنم
|
حدود یک ماه پیش از مهد پبل به ما خبر دادن که از یه مجله آمدن و میخوان که عکس پبل رو بزنن روی جلد و ازمون اجازه میخواستن. ما هم گفتیم باشه. اما به همین باشه ختم نشد. یه روز پنجشنبه از صبح تا ساعت یک رفتیم پارک ملت و ۱۴۰ تا عکس گرفتیم. چند دست لباس هم با خودمون بردیم. خلاصه نتیجه مجله این هفته " صبح زندگی " شد و
عکس پبل خانم: )
+
نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت توسط شبنم
|
امروز صبح بعد از اینکه از ماشین خودمون پیاده شدم و سوار تاکسی شدم از زندگیم سیر شدم. اول اینکه انگار وارد دستشویی عمومی شدم. آقای راننده به قدری دهنش بو میداد که من کم مونده بود از هوش برم. دوم هم اینکه به اندازه ۲ ثانیه گاز میداد ٬ بعدش ۲۰ ثانیه ترمز میکرد. ۱۰ کیلومتر مونده به ماشین جلویی ماشین به حالت پارک در میومد ... وای خدا کرایه گرفتن و حساب کردن و بقیه پول پس دادنش که دیگه معرکه بود. من از اونجایی که از ماشین خودمون پیاده میشم تا سر کوچه محل کارم ۲۰۰ تومن میشه. نمیدونین چقدر محاسبه ۲ تا ۱۰۰ تومنی و برگردوندن بقیه پول چه زحمتی داشت برای این آقاهه. اول اینکه ۱ دقیقه طول کشید پول رو از من بگیره . بعد ۲ دقیقه طول کشید دستکشش رو دربیاره و پول رو زیر و رو نگاه کنه. سپس ۳ دقیقه طول کشید که بقیه پول رو از بین پولا دربیاره و بده به بنده حقیر. بعد تا پیاده شدم یعنی هنوز در ماشین رو نبسته گاز داد که بره. میخواستم بهش بگم یک کم از این گازا رو اون موقع که من نشسته بودم تو ماشین میدادی!!! خلاصه از در مهد کودک پبل تا اون خیابون ۱۵ دقیقه شد و از اونجا که یه راه حداکثر ۵ دقیقه ای ( در حالت فول ترافیک : ) ) هستش هم ۱۵ دقیقه شد!!!
دیروز داشتم تو آشپزخونه برای پبل شام میکشیدم . اومده کشوی کابینت رو که باز کرده بودم از توش قاشق چوبی دربیارم رو نگاه میکنه میگه : مامان گوش کوبیده نمیخوای؟ !! البته منظور بچه ام گوشت کوب بود : ) ... ما همه نوار قصه های بچگیمون رو داریم و الان دارم کم کم برای پبل میارم و میذارم. از همه بیشتر فعلا از " خروس زری پیرهن پری " اثر احمد شاملو که به صورت موزیکال هستش خوشش میاد و اکثر شعراشم حفظه. صبح که طبق معمول با صدای یه شخصیت محبوبش میخواستم بیدارش کنم ٬ با صدای خروس زری براش شعر " قوقولی قوقو سحر شد " رو خوندم و بعد با صدای روباهه درد دلش رو . یه جاییش هست که میگه " حالا ببینین خط و نشون ... با همه دنگ و فنگتون ... اگه نبرم خروس رو من ... اسممو روباه نمیگن ... اونو اگه من درنبرم ... از شماها پخمه ترم " این تیکه رو پبل خیلی دوست داره و به محض رسیدن به اینجاش از رو بالش سرش رو بلند کرد و گفت " اونو اگه من درررر نبرم ... اژ شماها اخمه ترم " : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت توسط شبنم
|
یادمه وقتی بچه بودم تا همین چند سال پیش وقتی اسم سال نوی میلادی میامد همش منظره یه حیاط بزرگ پر از برف میومد جلوی چشمم . یه درخت کاج مطبق داشتیم که توی پاسیو بود . روی پاسیو تابستونا باز بود و از طبقه دوم از اتاق خواب مامانم اینا و پدر بزرگم اینا به بهار خواب ( یه بالکن خیلی بزرگ به اندازه حیاطهای الان ) راه داشت که گوشه بهار خواب از بالا به پاسیو مشرف بود. آخرای پاییز میامدن ( اکثرا باغبونمون این کار رو میکرد ) و روی پاسیو رو با نایلونای بزرگ میپوشوندن . هر وقت موقع این کار میشد دلم میگرفت . دلم میخواست اون کاج مطبق زمستونا روش برف بشینه ... که من برم زیرش بشینم و بابانویل برام کادو بیاره بذاره زیرش و من صبح برم برشون دارم ... همیشه همراه احمد آقا ( باغبون پیر مهربونمون ) میرفتم توی بهارخواب تا یه جوری اون گوشه که کاج بود رو بگیرم که نتونه محکم ببنده و من بعدا یواشکی برم لای نایلونه رو باز کنم و به آرزوم برسم که هیچ وقت اینجوری نشد. هر وقت به مادربزرگم میگفتم : افسر جون نمیشه این کاج رو ببریم توی حیاط تا پیش درختای دیگه باشه ؟ میگفتن :نه . این درخت تزیینیه . توی هوای سرد خراب میشه . منم میرفتم زیر درختای کاج که یه طرف استخر و رو به دیوار کوچه بودن مینشستم و زانو میزدم و دعا میکردم که اینا هم شکل اون یکی مطبق بشن : ) الآن که فکر میکنم خنده ام میگیره . اینقدر تو پاسیو کنار حوض که همش کاشی ( سرامیک! ) کوچولوی آبی و سرمه ای بود مینشستم و انگشتام رو برای ماهیهای قرمز و نارنجیش تکون میدادم که مثلا باهام دوست بشن و من بگم که حرفشون رو میفهمم !!! : ) همش بهشون اون درخت کاج رو نشون میدادم و میگفتم شما هم اینو دوست دارین؟ براشون از برف تعریف میکردم چون اونا هیچوقت برف رو نمیدیدن. همش از زیر اون نایلون که آخراش از بارش برف و بارون کدر میشد برف رو خاکستری میدیدن و از شکم نایلونه میفهمیدن که برفش سنگین بوده و نایلون رو فشار داده پایینتر... برف که میومد٬ میدویدم توی حیاط و سرم رو بلند میکردم و آسمون رو نگاه میکردم. سرم گیج میرفت همش چشمام رو تنگ میکردم که از پشت مژه هام برفا رو ببینم و پیش خودم میگفتم درخت کاجه و ماهیها از زیر نایلون اینجوری آسمونو میبینن !!! اینهمه آسمون و ریسمون بافتم که بگم هنوزم دلم برای اون خونه ٬ اون حیاط ٬ اون اتاقا ٬ اون بهارخواب ٬ اون پاسیو ٬ اون حوض با فواره وسطش که آخریا دیگه خراب بود و درستشم نکردیم ٬ اون کاج که هیچوقت روش برف نشست اما آخرش که خونه فروخته شد طفلکی معلوم نشد چه بلایی سرش اومد ٬ رزهای رونده روی دیوار حیاط ٬ استخر و شلنگ قطور و صدای شر شر آب چاه که میریخت کف استخر ٬ باغچه های مورب و شیبدار وسط حیاط٬ پنجره های قدی سالن که رو به حیاط باز میشدن ٬ همه و همه تنگ میشه. اینا همه منظره ها و خاطره های معصوم و قشنگی هستن که بوی بچگیهام و روزهای خوش سرمستی رو میدن ...
پبل کمی بهتره و خدا رو شکر رو به بهبود. دیشب میگه مامان خیلی دوشت دارم ... عاشقتم انداژه یه دنیا ... راستی اینم بگم که معمولا موقع خواب که میخواد از زیر خوابیدن در بره یا مثلا چیزی میخواد یا کاری داره که براش انجام بدم ابراز احساساتش بیشتر میشه : )
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت توسط شبنم
|
یه هفته به اومدن مامانم نزدیک شدیم : ) یعنی الان یه هفته شده که مامانم رفتن پیش برادر جان و من دلم یه ریزه شده براش اما از اونجایی که میخوام جنبه مثبتش رو بگم میگم یه هفته به اومدنشون نزدیکتر شدیم ... از دوشنبه پبل کمی تب کرد و دکتر بهش دارو داد . سه شنبه چند تا دونه های حساسیتی روی دست و پاش دیدم که از همون داروی همیشگی بهش دادم . چهارشنبه علاوه بر سرماخوردگی تمام تنش پر دونه های قرمز شد که بعد از بردن دکتر آلرژی و استفاده داروهای مربوطه کمی بهتر شد . پنجشنبه عصر از گوش درد نالید و چون تنها بیمارستانی که شیفت متخصص کودکان داره بیمارستان کسری هستش بردمش اونجا و دارو داد و چون خوشبختانه تازه شروعش بود و کمی ملتهب بود گوش درد خیلی زود بهتر شد. جمعه به دارویی که برای گوشش داده بودیم حساسیت داد و مجبور شدیم با مشورت برادر همسر جان داروش رو عوض کنیم که شکر خدا این یکی بهش ساخت. همینجوری که میخونین نبودا. اونایی که بچه دارن میدونن یه سرما خوردگی کوچولوی بچه ها چه پیامدایی داره چه برسه به اینهمه بیماری پشت سر هم !!! خلاصه که خدا نیاره دیگه ...
پنجشنبه حسابی با ساناز تخم مرغ به چونه مون بستیم و یه نیم ساعتی حرف زدیم . یه بار من زنگ زدم و دو بار اون : ) خلاصه بعد از مدتها حس خوب فک زدن با نزدیکترین دوستم بهم ارامش داد : )
خدایا همه پدر و مادرها رو برای بچه هاشون سلامت حفظ کن و پدر و مادر عزیز منم برای ما سلامت نگه دار که همه چیزمو مدیونشونم ... خدایا همه بچه ها رو برای پدر و مادراشون سالم و صالح نگه دار و پبل منم همینطور ... خدایا همه همسرای خوب رو برای هم نگه دار و ما رو هم برای هم ...آمین
+
نوشته شده در شنبه 10 دی1384ساعت توسط شبنم
|
من هر روز از شرکت به سمت خونه یه تاکسی دربست میگیرم که هم راحت برم و هم زودتر برسم به پبلی . یه آقایی اینجا جلوی شرکت میایسته که معمولا با اون میریم ( من و نهال دوستم که با هم مسیرامون یکیه و اگر نخواد با همسرنازنینش بره با هم میریم ) ولی بعضی وقتا حالا یا مسافر بهش میخوره یا کاری داره که نیست یه تاکسی دیگه میگیریم. معمولا هم سر ما دعوا میشه چون مسافر هر روزی هستیم . خلاصه دیروز از روزایی بود که این اقا نبود سر پستش . یعنی بنده یه ۵ دقیقه دیرتر رفتم از شرکت بیرون انگار نسل تاکسی توی خیابونا ور افتاد . خلاصه ته خیابونا رو هم جارو کرده بودن برده بودن : ) هر تاکسی میومد توش مسافر بود ( حالا اگر میخواستم عادی سوار شم همه تاکسیا دربستی میامد!!!) دیگه تصمیم گرفتم تا ایستگاه مترو با تاکسی برم و از اونجا با مترو برم. به ایستگاه رسیدم و رفتم بلیط هم خریدم و نشستم روی صندلی منتظر قطار که بیاد. بعد از ۳ دقیقه آمد. درها که باز شد دیدم این دری که من جلوش وایسادم باز نمیشه. رفتم دم در بغلی که خانمها با آرامش تمام در حال خرامیدن به طرفش بودن و به هیچ وجه هم راه نمیدادن از بغل دستشون برم تو . وای !!! یه دفعه دیدم صدای بوق مخصوص بسته شدن در اومد و شاپالاق در بسته شد... رفتم طرف واگن بغلی که یه درش هنوز باز بود و تا رسیدم اونم همون صدای شاپالاق رو داد و بسته شد... گیج شدم ... بیشتر حرصم گرفته بود تا اینکه ناراحت بشم. گفتم خوب حالا عیبی نداره قطار بعدی رو سوار میشم . بعدی که رسید دیدم به به چقدر خلوت تره و تا سوار شدم جا بود که بشینم . ایستگاه دوم که رسید درها رو بست که راه بیوفته اما نرفت. یکی دو دقیقه ایستاد و منم خونم به جوش اومد که اون یکی یه لحظه هم صبر نکرد من سوار شم و حالا این یکی دو دقیقه است که ایستاده . حالا هی بشین بشین ... نخیر راه نمیوفتاد ... از ترس اینکه دوباره جا بمونم هم پیاده نمیشدم برم ببینم چی شده. خلاصه درها رو دوباره باز کرد و ایستاد. زمزمه ای بین مسافرا افتاد که میگن خراب شده و یه ده دقیقه ای هم طول میکشه درست بشه. وای خدا ... دویدم بیرون که یه تاکسی بگیرم و برم . چشمتون روز بد نبینه دیدم وسط یه جاییم که اصلا هیچ ربطی به اسم ایستگاهش نداره. ۵-۶ دقیقه پیاده اومدم تا رسیدم به خیابون اصلی و در همون حین هم به همسر جان زنگ زدم که نگران نشه من دیرتر میرسم. به خیابون اصلی که رسیدم متوجه شدم که چیزی به اسم وسیله نقلیه عمومی اصلا توی خیابونای تهران از یه ساعتی به بعد کیمیاست و ابدا وجود نداره. یه مسیر ناجوری بود و مجبور شدم کلی پیاده برم و کلی با تاکسی راه اومده رو برگردم . بالاخره یه تاکسی خالی دیدم و پریدم توش و مسیر رو گفتم. اونم از روی بی میلی و از روی شکم سیری گفت من ۳۰۰۰ تومن میگیرما . اگرم نمیخوای که هیچی. منم با چشمای از حدقه و سرما در اومده گفتم . من از فلانجا هر روز میرم خونه ۲۵۰۰ میدم. اینجا که نزدیکتره. گفت نه خانم الان اون بزرگراه ترافیکه . یعنی همه جا شلوغه . برم یا پیاده میشی. منم مستاصل گفتم برو آقا. وسط راه بودم همسر جان زنگ زد که پبل ماهی میخواد تو اگر با دربستی داری میایی یه ماهی هم برای ایشون بخر. منم گفتم باشه. دیگه رسیدیم به سر کوچه بالاییمون که یه سوپر بزرگ داره . منم همونجا پیاده شدم و از ترس اینکه این عنق منکسره چیزی نگه پولش رو دادم و رفتم خریدم رو کردم و رفتم سمت خونه. کوچه ما تا خیابون اصلی همش ۲ تا کوچه فاصله داره و خیلی زود بهش میرسیم اما دیشب از بس تو راه مونده بودم و سردمم بود انگار این راه ۲ دقیقه ای ۲ سال گذشت. جلومم از این آقاهایی که گونی به دست از بین آشغالا خرت و پرت سوا میکنن بود و کلی ترسیدم ( جالبه پبل هم از اینا میترسه و بهشون میگه آقا گونی داره ) ... دیگه تا رسیدم عین این کارتونا که میرن کنار شومینه یخهاشون آب میشه میریزه روی زمین ایستادم تا استخونام نرم شه : ) خلاصه دیشب شب من بود... پبل از نظر تب بهتره اما کمی باز حساسیته اذیتش میکنه .دیشب تا ۲ صبح کنار تختش بودم که ببینم درست نفس میکشه یا نه. امروز صبح شکر خدا بهتر بود...
راستی امروز صبح هم سوار یه تاکسی شدم که آهنگای عارف رو گذاشته بود. وارد بزرگراه که شدیم اون آهنگ سلطان قلبها شروع شد . آقاهه احساس فردینی بهش دست داده بود و آی ویراژ میداد از بین ماشینا و ژستی میگرفت و سری تکون میداد و و فرمون رو میپیچید اینور و اونور که من نمیدونستم از ترس این آتاری بازی آقا چشمامو ببندم یا از این صحنه جذاب و آرتیست بازی لذت ببرم و بخندم : ) !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1384ساعت توسط شبنم
|
برای پبل واکسن آنفولانزا زدیم و از دیشب کمی تب کرده. اما تا صبح با خوردن استامینوفن ( از نوع خارجکی که مادر خانم برادر جان زحمتش رو کشیدن و براش آوردن ) خوب بود. اما امروز قراره همسر جان ببردش دکتر و ببینه که چیز خاصی نباشه ... دیشب میخواستم پبل رو بخوابونم . طبق معمول که براش قصه میگم و اونم گوش میده داشت گوش میداد. بعضی وقتا به یه قصه خاص گیر میده و تا خوابش نبرده همون رو باید براش تعریف کنم حالا میخواد ۲ بار بشه میخواد ۱۰ بار بشه... معمولا دفعه چهارم پنجم دیگه صدام درمیاد و میگم حالا یه چیز دیگه برات میگم که ایجور وقتا به باباش متوسل میشه و همسر جان ادامه قصه رو میگه . دیشب گفت قصه سیندرلا ۲ رو که فیلمشو مامانم براش تازه گرفتن برام بگو .۱ بار ٬ ۲ بار ٬ ۳ بار ... دیگه خسته شدم ... رو کرد به همسر جان و گفت بابا شما بگو و همسر جان اون قصه سیندرلا که بلده رو براش شروع کرد به گفتن که صدای اعتراضش بلند شد که این نه ٬سیندرلای ۲ رو بگو . همسر جان گفت بابا جان من اینو بلد نیستم . تو تخت جا به جا شد و گفت " آها شما سیندرلای ۲ رو بلد نیستی؟ سیندرلای ۷ رو بلدی؟ !!!" وای یه ربع فقط میخندیدیم و خود پبل هم از خنده ما غش کرده بود از خنده ... جای مامانم خیلی خالیه اما با تماسایی که داریم و خبر سلامتی و خوشیشون دلم باز میشه ...
+
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1384ساعت توسط شبنم
|
جمعه صبح مامانم برای یک ماه رفتن پیش برادرم. حدود دوهفته دیگه هم بابام میرن ... الان دو روزه که خودمون دنبال پبل میریم. به خدا این دو روزه اینقدر کارامون به هم گره خورده که نگو. تا قبل از رفتن مامان همه میگفتن اگر کاری داشتی تو رو خدا حتما به ما بگی ها !!! ( کیه که انجام بده ) ...طفلک بابام گاهی ( مثلا گاهی که مریضه و باید خونه بمونه و مامانم هم نیستن یا کاری دارن ) که میبینه گیر افتادیم میگه تا ساعت ۱۲ من نگهش میدارم . بعد یکیتون بیایین تحویل بگیرین. نه تنها الان٬ اون موقع که احتیاج به عوض کردن پوشک داشت هم همین کار رو میکرد... خدا برام حفظشون کنه که یه دنیا جواهرن هر دوشون و وجودشون یه نعمت خیلی بزرگ... یه کم سرم شلوغه ... کارا که روتین بشه میام ... دلم یه پست حسابی میخواد بذارم ...
صبح با دهنم برای پبل آهنگ میزدم ( یه آهنگ قری ) دیدم اونم که بیداره و خودش رو زده به خواب با چشمای بسته داره گردنش رو تکون میده و میخنده. بهش میگم آخه اینو نگاه کنین ... آخه این دخمله رو ببینین... همچین دخملی کی داشته؟ آروم و با شیطنت میگه " هیچکی نداشته : ) "
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت توسط شبنم
|