امروز مهد پبل ازشون با سفره هفت سین عکس میندازن . نمیدونم این چه جورشه دیگه . هنوز یه ماه دیگه تا عید مونده. لابد عکاسشون وقت نداشته ! دیگه اینکه امروز چشممون به فیش پر و پیمون که حاوی مبلغی عیدی بود روشن شد و تا مدتی نور بالا میزنیم : ) دیگه باید کم کم بوی عید بیاد . کم کم شروع کنیم به کارامون. وای با اینکه عاشق خونه تکونیم اما شروعش برام خیلی سخته. یعنی اینکه یه روزی رو انتخاب کنم و بیان برای تمیز کاری که خودم خونه باشم و پبل هم یکی باشه که نگهش داره که هم توی دست و پا نیاد و هم بوی مواد تمیز کننده اذیتش نکنه . وای اینقدر کار دارم که سعی میکنم بهش فکر نکنم تا روحیه ام خراب نشه : ) من همیشه خودم سبزه سفره هفت سین رو سبز میکنم و اکثرا هم سبزه عدس میذارم. آخه هم خیلی خوشگله و هم راحت تره. سبزه های گندم زودی بو میگیرن . سبزه عدس سرش فرفریه و یه شکل خوشگلی داره و تازه اگر به اندازه بهش آب بدی حالا حالاها خوب میمونه و بو هم نمیگیره . امروز ماه بهمن تموم میشه. ماه بهمن برام ماه خیلی خوبیه چون تولد ۳ تا از عزیزام تو این ماهه . پدر گلم ، همسر جان و برادر همسرجان. امسال اینقدر درگیر مریضی بودیم و تعطیلات هم مزید بر علت شد که نتونستم دونه دونه و تو روزای خودشون به مهربونام تبریک بگم. ماه بهمنیا تولدتون مبارک ...
+
نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
مامان من از بس همیشه دلشوره خونه تکونی رو دارن هر سال زودتر از همه شروع میکنن به خونه تکونی و زودتر هم تموم میشه کارا و برای هفته آخر سال هم یه خونه تکونی سبک دارن. این ۳ روزه خانم کارگری که همیشه میان خونشون با خواهرشون آمده بودن که کارا زودتر تموم بشه. دیروز نوبت آشپزخونه ( وای امان از این آشپزخونه که خودش یه دنیا کار داره ) و انباری بود . خلاصه عصری که رفتن تا انباری رو تمیز کنن من رو صدا کردن و گفتن که برم و ببینم هر کدوم از کارتنهای کتاب که مربوط به من هست و نمیخوام رو بذارن بیرون . خلاصه که از انبوه کتابها ۴ کارتن گذاشتیم بیرون . تمام کتابهای دبیرستانم به جز کتاب جبر و هندسه و ریاضیات جدید ( هر ۴ سال ) ، کتابهای کانون زبان به جز ۳ ترم که لازمشون داشتم ، کتابهای دانشگاه به جز یکی دو جلد ، جزوه های دانشگاه به جز جزوه زبان آلمانیم و دفترهای دبیرستان رو دونه دونه نگاه کردم و هر چی اون گوشه کناراش نوشته بودم رو خوندم و خندیدم و دلم قیلی ویلی رفت و انداختمشون دور. گوشه کتاب ادبیات فارسیم تکه کلامای دبیرمون رو نوشته بودم و دقیقا قیافه ام موقع نوشتن و خندیدن به اونا رو یادمه . چقدر با بچه ها میخندیدیم . نوشته یکی از همکلاسیام روی کتاب مکانیکم و امضاش . وای ، همیشه فکر میکردم چجوری یه روزی از اینا دل میکنم و میندازمشون دور و با وسواس همه رو نگه داشته بودم. اما همشون فقط تو کارتن بودن و تو انباری . چقدر هر سال هی یه سری رو بندازم دور و دوباره کارتن کارتن بذارم تو انباری. دیگه دیروز کار اساسی کردم. فقط همه کتابای قصه بچگیم رو نگه داشتم برای پبل که نظیرشون کم پیدا میشه. با اون چاپای عالی و داستانهای قشنگ . روی یه تکه کاغذ لای یکی از کتابام یه نوشته پیدا کردم. نمیدونم سریال خانه سبز یادتونه یا نه اما یکی از سریالای مورد علاقه من بود . این نوشته یه قسمت از حرفهای خسرو شکیبایی بود به خانمش ( مهرانه مهین ترابی ) ... الان همراهمه و میخوام اینجا بنویسمش که دیگه اون تکه کاغذ هم بره پیش کتابا و دفترای دیگه ... اینجا دیگه کارتن و جای آنچنانی براشون لازم ندارم. اینجا با چند مگ فضا و یه سرویس دهنده وبلاگی میشه همه این چیزا رو نگه داشت. اما عجیب دلم هوای کتابام رو کرده ... دلم گرفته ... کاش نمیریختمشون دور ...الآن که این یادداشت رو دوباره میخونم برام خیلی جالبه که اون سال ( سال ۷۵ ) این دیالوگ توجهم رو جلب کرده و همون موقع کاغذ و قلم برداشتم و یادداشتش کردم ....
... من مخالفم با رنگ قرمز که سوزاننده است ، با رنگ آبی که سرده ، با رنگ زرد که تنفره و با همه رنگهای دیگه به جز سبز. من در این محضر مقدس دادگاه از همسرم معذرت میخوام و از این به بعد هر جا که لازم باشه از همسرم معذرت میخوام و ازش خواهش میکنم که رنگ روح زندگیمو که سبزه به من برگردونه ... و با من حرف بزنه . من ازش معذرت میخوام به خاطر اینکه بعضی وقتا باعث شدم رنگ روح زندگیمون کم رنگ بشه ... من دیوانه ترین ، پرروترین ، بی پول ترین ، پر توقع ترین ، بدترین و مخلص ترین مرد دنیام ! ! !....... آقا :چند سال پیش بود که خانم زندگی من شدی .... خانم :چه خانمی! چقدر غذا سوزوندم ، چقدر ظرف شکستم .... آقا: منم که گفتم فدای سرت ....خانم : دستام بشکنه .... آقا : اگه یک کلمه ناحق دیگه راجع به دستات بگی نمی بخشمت .... خانم : چی بگم؟ ... آقا : بگو که خیلی سخت بود .... خانم : یعنی دروغ بگم؟ ...اقا: بگو که خیلی بد گذشت ... خانم : یعنی اینکه معنی بد رو نمیدونم ... آقا : بگو که زن مردی شدم که باید صبح زنش جوراباشو بده دستش که لنگه به لنگه نپوشه . زن مردی شدم که اگه پیشش نباشم کمیتش تا هفت آسمون لنگه ... خانم : من زن مردی شدم که اگه صبح جوراباشو دستش ندم از حسودی دق میکنم : ) ....
قشنگه ...
+
نوشته شده در شنبه 29 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
امروز روز دوست داشتنه. کاری ندارم که این روز رو به تقلید از چه کسانی و کجا داریم جشن میگیریم . مهم اینه که یه بهانه ای برای نشون دادن احساساتمونه. به همسرمون٬ بچه مون ٬ دوستمون ٬ پدر و مادرمون و ... همه و همه . من روز 29 بهمن رو هم که ایرانیان به همین مناسبت جشن میگرفتن دوست دارم . اصلا همه روزایی که یه جوری دل همه شاده و لبخند روی لبای همه س و راحت تر از روزای دیگه به هم میگن که همدیگه رو دوست دارن قشنگن . دیروز یه مطلب جالب خوندم که نوشته بود هیچوقت برای کارایی که میکنی کسی غیر از خودت رو مقصر ندون . وقتی انگشتت به سمت کسی اشاره میره فقط یک انگشتت به سمت اونه و سه تا دیگه از انگشتات به سمت خودته . یعنی خودت خودت خودت . خیلی جالب بود.یه جورایی احساس میکنم اگر آدم به این موضوع اعتقاد داشته باشه دوستیا و دوست داشتنا هم بیشتر و محکمتر و عمیق تر میشن.به یه چیز دیگه هم فکر کردم . اینکه دوستی چه رنگیه؟ یکی گفت مشکی رنگ عشقه اما رنگ دوستی چی؟ گو اینکه من رنگ عشق رو مشکی نمیدونم ... به نظر من دوستی رنگ عشقه . رنگ تفاهمه . رنگ یکرنگیه . رنگ لبخنده . رنگ برق چشمای تیله ایه . رنگ غمه . رنگ شادیه . رنگ همدردیه . رنگ همزبونیه . رنگ صداس . رنگ دله . اینا همشون چه رنگین؟ قرمز؟ یعنی سرخ سرخ؟ داغ داغ؟ ... آبی؟ آروم و لطیف؟... سبز؟ زنده و پر نشاط؟... سفید؟ ساده و بی آلایش؟... سیاه ؟ یک رنگ و بی ریا؟... بنفش؟... زرد؟... نارنجی؟ ... یه رنگین کمونن نه؟ یه طیف وسیع رنگ که همه رو جذب میکنه . شما چی میگین؟ دوستی چه رنگیه؟....
ولنتاین مبارک . دلاتون پر از عشق و چشماتون پر از شور و دستاتون پر از گرمای محبت
+
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
این ۱۰ روزه شاید سخت ترین روزها بود برامون به خصوص ۴ روز تعطیلیا که پبل آس رو کرد. طفلکم اینقدر بدجوری حساسیتش عود کرده بود که حتی با تزریق ضد حساسیت هم آروم نمیشد. دیگه خودتون میدونید بچه آدم مریض باشه ٬ تعطیلی باشه ٬ دکتر خودش در دسترس نباشه٬ تازه خود آدمم مریض باشه دیگه چی میشه !!!! من نمیدونم برای شرکت ما که جون و عمر مردمم دستمون نیست شیفت میذارن اما دکتر به این مهمی که جون مردم دستشه خیلی شیک ایام تعطیل هیچ جایی نیستن و استراحت میکنن . به هر دری میزدیم میگفتن این یه درمان موقته تا دکتر خودش بیاد ٬ چون پرونده اش رو اون میدونه . آخه چه خاکی به سرمون بریزیم که آقا نیستن روزای تعصیل؟ باز خدا برادر همسر جان رو عمر بده که با دکتر پبل آشنا هستن و تلفنی علایم بالینی رو براشون گفتن و ایشونم دستورات لازم رو دادن وگرنه اونایی که همچین امکانی ندارن که دیگه هیچ ...
وقتی پبل کارتونهاش رو نگاه میکنه و این چند وقته کارتون محبوبش " Beauty & The Beast " شده و به قول خودش " بل " رو دایم نگاه میکنه میبینم که چقدر این کارتونها لطیفن . الآن میفهمم که چرا این بچه های امروزی که دایم پای کارتونهای اجق وجق نشستن و کشت و کشتار تماشا میکنن ٬ اینهمه ببخشید وحشی شدن و مشت و لگدیه که نثار در و دیوار و دوست و مربی و معلم و پدر و مادرشون میکنن. خلاف سنگین پسرا یا کلا بچه های همسن و سال ما "فوتبالیستها " بود که یه توپ رو شوت میکرد و هشتاد و شش قسمت بعدی اون توپه رو هوا بود و دهنای همه به ترتیب ایفای نقش از تعجب و هیجان به اندازه یه نعلبکی باز میشد و چشمای بادومیشون یه اندازه یه گردو گرد. یا کارتون "لاکپشتهای نینجا" که تازه اونم توی تلویزیون من یادم نمیاد که نشون داده باشن و همه تو ویدیو میدیدیم. اما حالا از دیجیمون و کارتونهای مربوط به موجودات فضایی ( که خیلی هم زیادی چاخانن ) بگیر تا همین خلاف بزرگه همسن و سالای من که " لاکپشتهای نینجا " هستش شده نقل و نبات . آخه اینا چه قشنگی داره؟ یعنی چی که یه موجودی که اصلا معلوم نیست چی هست یعنی حیوونه یا آدمه یا ماشینه یا یه تیکه سنگ با شکلای عجیب و غریب و همه هم از دم وحشی اینهمه کارای بی معنی انجام میده ؟!
یه سوال از ساکنین کانادا : اونایی که تورنتو و ونکور هستن میشه نظر شخصیشون رو برای انتخاب شهر زندگیشون به من بگن؟ یعنی اونی که ونکوره بگه چه چیز اونجا جذبش کرده و به خاطرش نرفته تورنتو و اونی که تو تورنتو هست هم همینطور . ممنون ....
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
از پنجشنبه پبل سرما خورد شدید و گلوش چرک کرد . بعدشم همسر جان و بعدشم خودم . یعنی در فاصله یک روز هر سه تایی لت و پار شدیم. الانم صدام از ته چاه میاد و سرفه امانمو بریده ٬ اما دیگه نمیشد نیام سر کار چون یک عالمه کار بود که باید خودم انجامشون میدادم. دیگه اینکه از اظهار لطف دوستان و ایمیلها و کامنتهاشون ممنونم ... بعدا میام یه پست مفصل میذارم . راستی مثل اینکه آه گروه رژیم داران من رو گرفت برای پست اون روز : )
+
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
دیشب صحبت خوراکی و ساندویچهایی که قبلا میخوردیم و طعم و مزه غذاها که تقریبا الآن اکثر چیزا بی مزه شده ٬ بود. بابا میگفتن که یه ساندویچ فروشی ارمنی بوده که کالباس و ژامبونهاش معرکه بوده و همه عشق اونا تو همون نوجوونی این بوده که برن و یه ساندویچ ژامبون سفارش بدن با یه نوشابه و بخورن و کیف کنن . یاد بچگی خودم افتادم که میرفتیم سینما گلدیس ( همون گلریز الان ) ٬ شهرفرنگ ( آزادی خدا بیامرز ) یا شهر قصه و زودی میپریدیم کنار بوفه و یه ساندویچ کالباس که توی نون بورکی میذاشتن و بوش مستمون میکرد رو با یه آبمیوه بخریم و بریم تو سالن سینما و تا قبل از شروع شدن فیلم کاغذش رو باز کنیم که موقع نشون دادن فیلم سر و صدا نشه و آبمیوه مون رو آماده کنیم که تو تاریکی جای نی رو گم نکنیم. وای که چه کیفی میکردیم. یکی دیگه از خاطرات شکموییم هم اینه که هر هفته پنجشنبه ها با مامانم و برادرم (چون بابا اون ساعت هنوز سر کار بودن ) پیاده میرفتیم پیتزا شهرام ( همونی که روبروی مدرسه رازی توی ولیعصره و سر نبش همون خیابون استخر ارکیده ) . نمیدونم چی تو پیتزاش میریخت که اینجوری طعم خوبی داشت. نمیتونم بگم وقتی پیتزا رو از تو فر درمیاورد و روی یه بشقاب حصیری گرد میذاشت و برش میزد و بخار و بوی عالیش بلند میشد چجوری دلمون بیقراری میکرد تا اولین گاز رو بهش بزنیم و با صدای بلند لذتمون رو نشون بدیم و بگیم " ممممممم ... به به ... " نونش برشته بود ٬ نه نازک و نه کلفت . همین چند وقت پیش با همسرجان و پبلی رفتیم که تجدید خاطره بکنیم. بوی پیتزاش که بلند شد خورد تو ذوقم . یک کم بوی قدیما رو میداد اما اون چیزی که توی مغزم پیچیده بود و دلم رو براش صابون زده بودم نبود. یه چیز دیگه هم بگم و برم . تا ۸ سالگی من ٬ مامانم شبکار بودن. یعنی یک شب درمیون با بابام میرفتیم مامانم رو میرسوندیم بیمارستان و توی راه برگشت میرفتیم مرغ سوخاری که کعبه آمال من بود ٬ پیش عمو ریشو ( به صاحب اونجا که یه آقای ریشو بود میگفتم عمو ریشو : ) ) و دیگه چون مشتری ثابتشون بودم منو میبرد توی آشپزخونه و از توی سبد اصلی انتخاب میکردم که کدوم رو میخوام و سیب زمینی رو پر و پیمون برام میریخت و منم کیف دنیا رو میکردم ... یه شب ( من ۳ ساله بودم ) مثل اینکه یه جوری میشه که بیشتر از معمول توی راه میمونیم و منم که معده محترمم تایمر داشته ٬ شروع میکنم به غر زدن که : من سوخاری من سوخاری ... و با همین شعر زیبا همنوازی هم میکردم و روی پای خودم میزدم !!! بابام طفلک که کلافه میشن نگه میدارن کنار خیابون و کلی باهام حرف میزنن و خیابون رو نشون میدن که ترافیکه و اله و بله اما دریغ از یک لحظه سکوت !!! دیگه بابام میبینن که من ساکت نمیشم شروع میکنن دودستی زدن روی پاهای خودشون و ادای منو در میارن و مثلا گریه میکنن و با صدای بلند میگن : منم سوخاری ... منم سوخاری ... من که انتظار همچین چیزی رو نداشتم بهت زده به بابام نگاه میکنم و بعد نازش میکنم میگم :الان میرسیم برات میخرم : )
فردا تو مهد پبل بالماسکه دارن و دیگه دختر منم که حتما نمیتونین حدس بزنین قراره چی بپوشه نه؟ : )
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
اولین روز ترم اول دانشگاه ٬ منتظر زنگ شروع کلاس بودم . دیدم یه دختری هم کنار در همون کلاس منتظره . آخه این کلاس تو آخرین روز ثبت نام اضافه شده بود و اینجوری شده بود که اجازه دادن تو کلاس ۴۰ نفری پسرا ۴ نفر هم دختر بشینن که ما دونفر دوتا از اونا بودیم . یه جورایی استرس اولین کلاس و اولین روز و از طرفی هم یه همچین کلاسی تو صورت هر دوتامون خودنمایی میکرد. رفتم جلو و بهش گفتم: " شما هم تو این کلاسین؟ " گفت " آره ... مگه شما هم اینجایی؟" گفتم " آره . منم یکی از همون ۴ تام : ) " و با هم خندیدیم. یه عینک پنسی زده بود و قیافه اش از همون اول حسابی به دلم نشست و با هم گرم گرفتیم. به محض خوردن زنگ کلاس رفتیم و ردیف آخر اون گوشه کلاس نشستیم و شروع کردیم به صحبت از این ور و اون ور ... همون چند دقیقه و بعدشم حضور تو کلاس و بعدشم شماره های رد و بدل شده و کلاسایی که با هم داشتیم و علایق مشترک و خیلی چیزای دیگه باعث شد که خیلی به هم نزدیک بشیم. جالبه که بعضی از اخلاقامون و سلیقه هامون دقیقا متضاد همدیگه بوده و هست اما انگار همینش بیشتر ماها رو با هم جفت و جور کرد . اون دو تا صندلی تا آخر ترم سرقفلی داشت و جای ما بود . تا یک هفته به تعداد دخترا اضافه شد و شدیم ۱۰ تا دختر. دیگه اون ردیف آخر همه دختر بودیم و کلی شیطونی میکردیم.... همون ترم اول یه استاد داشتیم که خیلی گل بود و کلی دوستش داشتیم ... این گذشت و ترم دوم شد. من و اون دختر خانم که باز هم با هم کلاس گرفته بودیم و کلاس این استاد که دیگه رو شاخش بود آماده شدیم که بریم سر کلاس. ایشون گفتن که من یه تلفن میزنم و میام . محل تلفن کجاست؟ توی پاگرد ورودی دانشگاه . من رفتم سر کلاس و بعد از چند دقیقه استاد اومد ٬ اما از دوست محترم بنده اثری نبود. یه کم صبر کردم اما نیامد. گفتم برم به یه بهانه ای بیرون و صداش کنم . آخه کلاس این استاد رو هر جوری بود از دست نمیدادیم . اومدم که از جام بلند بشم دیدم در زدن و دوست محترم اجازه گرفتن و همینجور که مثلا با اضطراب خودش رو به ردیف صندلیها میرسوند به استاد گفت: " ببخشید استاد ٬ تو ترافیک مونده بودم " ... استاد که چشماش گرد شده بود با یه پوزخند و مهربونی و شیطنت خاص خودش گفت : " بله دیدم شما رو تو ترافیک
بدجوری گیر کرده بودین " و من که میدونستم دوست جون کجا بوده فهمیدم خانم خانما اون پایین که با تلفن حرف میزده استاد از در وارد شده و دیدتش !!! دیگه رنگ دوست بنده دیدن داشت و نگاههای مشکوک بقیه بچه ها و خنده مرموز استاد. یه خرده که اوضاع عادی شد بهش گفتم : " چیه پایین دیدتت؟ " .گفت: " دیده چیه . من خنگ باهاش سلام علیک هم کردم " : ) ... از این دست خاطرات خوب با هم خیلی داریم.... ۹ سال از اون روزا میگذره و هنوز دوست خوبم برام عزیزه و عزیزتر هم شده... هفته پیش یه کارت که خودش برام درست کرده به دستم رسید. نمیدونی ساناز چقدر دوستش دارم. ببینینش آخه چقدر قشنگه ... نیاز به معرفی که نیست. خودتون میتونین حدس بزنین کدوم منم و کدوم
ساناز نه؟ ....

+
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
پنجشنبه شب تولد یه پسر ۲ ساله دعوت داشتیم. پبل و همسر جان خونه مامان اینا خواب بودن و من برای همسر جان یادداشت گذاشتم و رفتم بالا تا دوش بگیرم و آماده بشم . مشغول بزک دوزک بودم که همسر جان و پبل اومدن بالا . پبل با یه ذوقی دوید اومد تو اتاق ما و گفت :" مامان میخوایم بریم مهمونی؟ " ... " بله عسلکم " ... " برای من چه لباسی گذاشتی؟ " ... زودی متوجه شدم که میخواد لباس سفیدبرفیش رو بپوشه و با یه ذوقی چشمش به دهن من بود که دلم براش ضعف رفت . تا من جواب بدم همسر جان اومد و بهم اشاره کرد که اون لباسه رو میگه . منم گفتم : " دختر خوبی که حرف مامان و باباش رو گوش میکنه ٬ خودش میتونه لباسش رو انتخاب کنه . من برات لباس سفید برفیت رو گذاشتم اما شما هر چی دلت بخواد میتونی بپوشی" ... وااااای نمیدونین چه ذوقی میکرد. لباسش رو تو کمد خودمون آویزون کردم . چون ارتفاع کمد پبل برای این لباس کمه . خلاصه جوراب شلواری فاق بلندش رو که تا بالای شکمش رو حسابی میپوشونه پاش کردم و لباسشم تنش کردم و کفشهایی که عمه جونم امسال براش آوردن و کمی براش بزرگ بود رو آوردم و دیدم که اندازش شده و اونم پاش کردم. تاجشم گذاشتم و دیگه پرنسس سفید برفی شده بود : ) وقتی رفت تو اتاقش که تا آماده شدن همسر جان کمی بازی کنه ٬ همسر جان به من گفت که پایین از من پرسید" میخوام لباس سفید برفیمو بپوشم؟ " منم گفتم " بریم ببینیم چه لباسی آماده اس" اونم گفته " ایششششالله که لباس سفید برفیم آماده اس : ) " ... تو تولد هم کلی از اینکه همه به خودش و لباسش ابراز احساسات میکردن کیف میکرد.
پبل از آهنگ شبهای برره خیلی خوشش میاد و تا شروع میشه میاد و باهاش سرش رو تکون میده و میره تو حس و حال خودش. از دو تا شخصیت هم خوشش میاد. یکی "بگوری " که فکر میکنه " کیوونه " ( آخه این سریال رو نمیبینه و فقط اسماشونو شنیده ) و یکی هم " طغرل " اونم وقتی به سمت دو-برره شلیک میکنه . چون بعضی شبا که جلوی تلویزیون روی کاناپه ولو میشه و چاییش رو با شیشه میخوره این صحنه رو میبینه و از در رفتن دو - برره خوشش میاد . اسمشم نمیدونست. دیشب به من میگه " مامان اسم این فیلم چیه؟ " ..." اسم این سریال شبهای برره اس دخترم " ..." اسم این آقاهه که با تفنگ شللللیک ( محکم بخونین ) میکنه به اون آقاهه چیه؟ " .. " طغرل " ... بعد از چند دقیقه " مامان این طغلو (toghlo) نیامد دوباره ؟ " : ) اگر بدونین موقع گفتن طغلو لب و دهنش رو چجوری حرکت میده ...
تو همونی که توی موج بلا ٬ واسه تو دستامو قایق میکنم
اگه موجا تو رو از من بگیرن ٬ قطره قطره آب میشم دق میکنم
وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره ٬ بغض نبودن تو اشکامو در میاره ...
این شعر و آهنگ برای من و همسر جان کلی خاطره داره . تو این روزای سال که قبلا آسمون عادت داشت برف حسابی بباره و حالا یادش میره که زمستونه . ما تو سردترین روزای سال ٬ گرمترین دستها رو داشتیم و قرمزترین گونه ها و عاشق ترین دلها رو ...
دیروز به همسر جان میگم راستی کمربندت دیگه خراب شده نه؟ میگه نه خوبه . تازه یکی دیگه هم نو دارم ... میگم شلوار جین میخواستی؟ میگه نه خیلی مهم نیست اونی که خودت برام خریدی و اینی که مامان اینا آوردن هست فعلا ... میگم پس آخه من برای تولدت چی بخرم ؟ : )
+
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز یه گوی بلور سنگین ( کره زمین ) دست پبل بود و میدوید . بهش گفتم دخترم میوفتیا !!! خدای نکرده اون کره زمین هم میشکنه میره تو دست و پات. یهو از دستش افتاد روی فرش کنار پاش و قل خورد رو زمین. خودش ۳ متر از جاش پرید . یه نگاهی به من کرد که ببینه دعواش میکنم یا نه که دید منم وحشتزده دارم پاهاشو نگاه میکنم. گفتم عیبی نداره عزیزم ٬ پات چیزی نشد؟ اونم در جواب گفت: نه مامان ٬ خدا عمرررر کرد : ) ( یعنی خدا رحم کرد. نمیدونم چرا خدا عمرش بده رو با خدا رحم کرد مخلوط کرده و به هیچ وجه من الوجوه هم حاضر نیست از این اصطلاح من درآری کوتاه بیاد : ) ) راستی "ر " های پبل یه هفت هشت ده تایی "ر" هست و خیلی غلیظ تلفظش میکنه : )
امروز کمی سرماخوردگی و بی حالی و ضعف ماهیچه بهم فشار میاره و کمی بی حوصله ام ... برای همین چیز دیگه ای نمینویسم که جریان اون قافیه تنگ و شاعر و جفنگ و اینا نشه : ) ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|
شنبه شب مسافرای ما آمدن. قرار بود پرواز ساعت ۲۱:۲۵ بشینه اما ... ما قرار گذاشته بودیم که هشت و نیم ٬ یه ربع به نه راه بیوفتیم که به موقع برسیم. قبلش هم با فرودگاه چک کردیم که ببینیم پرواز حجاج اون ساعت نباشه که اونوقت باید یه ۲-۳ ساعتی زودتر میرفتیم تا بتونیم وارد فرودگاه بشیم که خوشبختانه اولین پرواز حجاج ۱ نصفه شب بود. داشتم ظرفهای شام پبل رو جمع میکردم که برم حاضر بشم و بریم که دیدم همسر جان از تو آشپزخونه گفت: شبنم بدو ... گفتم چیه؟ گفت پروازشون درحال نشستنه!!! من دهنم اندازه یه بشقاب میوه خوری باز شده بود. گفتم الان که سه ربع مونده به ساعت خودش. تو این هوا ( داشت برف میومد ) چجوری زودتر اومده. اونم گفت من نمیدونم . حالا عوض این حرفا بدو برو بپوش و خودشم پبل رو برد تو اتاقش که لباس تنش کنه. منم به سرعت لباس پوشیدم و زودی راه افتادیم. از تو ماشین هم دو بار با تلفن اطلاعات پرواز تماس گرفتم و فهمیدم که نشسته هواپیما. خلاصه ۹:۱۵ رسیدیم فرودگاه. من پبل رو بغل کردم و بدو بدو رفتم به سمت سالن و همسرجان رفت که ماشین رو پارک کنه. رسیدیم که داخل دیدم نوشته بازرسی پاسپورت و خیالم راحت شد. همسر جان که اومد گفت ندیدیشون؟ گفتم نه و زدم زیر خنده. گفت چیه؟ گفتم هیچی خنده ام میگیره انگار فیلم رو رو دور تند گذاشته بودن. همینجوری تند تند دور خودمون چرخیدیم و آماده شدیم و آمدیم : ) ... خلاصه بعد از ۱۰ دقیقه همسر جان به من که دورتر از جمعیت ایستاده بودم تا پبل اذیت نشه٬ اشاره کرد و گفت آمدن. منم رفتم بیرون در منتظر ایستادم تا بیان بیرون. دیگه چه ذوقی میکرد پبل و مامان بزرگ و بابابزرگش بماند. رفت بغل مامانم و راه افتادیم سمت ماشین و اونا سوار شدن. من و همسر جان هم مشغول جا دادن چمدونها !!! دیگه یه جوری جا شد. توی راه برای مامان اینا تعریف کردم که از عصری که همسر جان و پبل اومدن دنبال من سر کار ٬ پبل یه بند میگه " پس چرا نمیریم دنبال مامانا و بابایی؟ " میگم مادر جان الان عصره ٬ اونا شب میان. شام بخوریم ٬ بعد میریم دنبالشون فرودگاه. میگه " پس الان بریم شام بخوریم دیگه خونه نریم. از همینجا بریم فرودگاه " گفتم : عزیزم ٬ هنوز هواپیماشون به ایران نرسیده. از آلمان تازه راه افتاده. " میگه :" هواپیماشون تو آسمون وایساده؟ صبر کرده شب بشه بیاد؟ " تو خونه هم دایم میرفت آسمون رو چک میکرد. به محض اینکه هوا تاریک شد دوید آمد به من گفت: " وااااااای. مامان ببین شب شده ها... بدو بدو بریم دنبال مامانا اینا : ) " ... اونا هم کلی بوسش کردن و قربون صدقه اش رفتن. شام جاتون خالی خورش قیمه درست کردم و پلو هم آبکش شده دم کردم ( چون بابام آبکش شده و ته دیگه نونی خیلی بیشتر از کته دوست دارن ) و سالاد و ماست و خلاصه ضیافتی بود. حالا مگه پبل میذاره ... از در تا رسیدیم مرتب میگفت : " اون کفش من تو این چمدونه؟ اون لباس سفید بففی ( برفی ) تو اینه؟ لباس بق بقی ( برق برقی ) تو اینه؟ " بالاخره تا من شام رو بکشم مامانم در چمدون پبل رو باز کردن. اول از همه هم سوغاتی خاله
ساناز که روی همه گذاشته بودن رو دادن به پبل. هوش و حواسش رفت. دیگه اصرار پشت اصرار که تنم کن. منم تنش کردم. یه تاج خیلی خوشگل هم خود لباسه داشت ( لباس بل توی کارتون beauty and the beast بود اما به دلایل کاملا مشخص همه متفق القول میگفتیم که لباس سفید برفیه : ) ) ... هر کاری کردم دیگه از تنش در نیاورد. هر چی گفتم سرما میخوری اصلا گوش نمیداد. منم گفتم بذار کیفش رو بکنه . همون موقع به ساناز زنگ زدم و گفتم بیا از خاله تشکر کن. اونم تند تند تشکر میکرد و ساناز جونمم از اونطرف غش کرده بود : ) . دیگه هر چی مامان از تو چمدون در میاوردن . با یه ذوقی میگفت : " واااااااای. مامانی چقدر قشنگه ... ممنونم " و بدو بدو میاورد تو آشپزخونه به من نشون میداد . یه پیرهن آلبالویی مخمل هم براش آورده بودن که روش برق میزد و بالاخره خانم به خاطر اون٬ لباس سفید برفیش رو درآورد و اونو پوشید و بعدشم با هزار تا آسمون و ریسمون لباس خواب تنش کردم و بردم خوابوندمش . بعد نوبت بقیه سوغاتیای فسقلی بود که واقعا یه چمدون پر بود. و بعدشم که بهترین قسمتش که دیدن سوغاتیهای خودم و صد البته کیف کردن و پرو کردن و پوشیدن و چشیدنشون بود : ) یه کارت ساناز خودش برام درست کرده و فرستاده که به اندازه یه دنیا قشنگه و با ارزش ( حالا اگر اجازه بده میذارم اینجا ببینید) . همسر جان هم از دیدن سوغاتیاشون ملذوذ شدن ... خلاصه ما ساعت ۳:۳۰ صبح رفتیم خوابیدیم و ساعت ۸:۰۵ خانم خروس سحری ما رو بیدار کردن. تا چشماشو باز کرد گفت: مامانا اینا اومدن؟ ( احتمالا فکر کرده بوده که همه اون ماجراها رو خواب دیده : ) ) . گفتم : بله مادر جان.یه کم دیگه بخواب بعد میریم پایین. الان خوابن. گفت: میریم بیدارشون میکنیم !!! لباس سفید برفیمو آوردی بالا؟ گفتم بله.از جاش پرید و گفت بریم بپوشم. منم باهاش شرط کردم که زیرش لباس تنش کنم. اونم قبول کرد. منم یه لباس نازک زیرش تنش کردم و اونم روش. اگر بگم تو آسمونا سیر میکرد دروغ نگفتم... تا شب هم تلفن و مهمون و ...حالا امروز صبح که باید میومدم سر کار و پبل خانم هم میرفت مهد ٬ بیدار نمیشد!!! این بود گزارش یک روز غیبت بنده : )
همسر جان پبل رو بغل میکنه و یه جوری مثل کشتی گرفتن میچرخه و بوسش میکنه و این کار رو بهش میگه " غلت و ماچ : ) " داشت با پبل غلط میزد که گفت " پبل ببین عجب غلت و ماچیه ها " پبل هم گفت : " بابا این که فقط غلته پس ماچش کو ؟ : ) "
+
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|