بوی گلدون سنبل همسایه مون که توی راهرو گذاشته تا تازه بمونه و پژمرده نشه دلمو هوایی میکنه . من که حاضر نیستم گلدون سنبلم رو توی راهرو بذارم . هرجوریه یه جای خنک و خوب براش تو خونه پیدا میکنم که هر بار از چند متریشم که رد شدم بهم بگه که عید داره میاد. که بوی سالن خونه قدیمیمون که یه پنجره اش به حیاط پشتی و یکیش به پاسیو بود و در پاسیو رو باز میذاشتیم تا هم هوا خوب باشه و هم ماهی های توی حوض که رو ببینیم و هم گلای رنگ و وارنگ و گلدونای سبز سبز رو ، به یادم بیاره . اون آینه بزرگه که مادر بزرگم از روی بوفه برمیداشتن و وسط سفره میذاشتن. سینی بزرگ نقش و نگار داری که توش ظرفای کوچولوی سیب و سیر و سنجد و سمنو و سرکه رو میچیدیم و کنارش سبزه پر پشت و خوشگلی که دورش یه روبان پهن خوش رنگ میبستیم و آینه و تنگ ماهی رو با دقت و با فاصله های مناسب میذاشتیم رو تو خاطرم زنده کنه. همون موقع که پدربزرگم ، مادربزرگم رو صدا میزدن و میگفتن " افسر جان بیا این پولا رو بذار لای قرآن " . همون موقع که مامان و بابا صدامون میکردن و لباسای نو رو که روی تختمون آماده گذاشته بودن رو میگفتن که بپوشیم و خودشونم آماده میشدن و همگی با لباسای نو دور میزی که هفت سین چیده بودیم مینشستیم و همه هوش و حواسمون به قرآن خوندن مادربزرگم و مادرم بود و دعاها و آسمون ( سقف اتاق) نگاه کردنای پدربزرگم و پدرم و بیشتر بیشترشم به پولای لای کتاب و عیدیهای بعدی و پوشیدن لباسای نوی دیگه مون و دید و بازدید و خونه خاله و بازی با دختر خاله و پسر خاله همسن و سالمون بود. که همش لحظه سال تحویل زیر چشمی همه رو میپاییدیم و میدیدیم که اشکی از گوشه چشم اونا میغلطه پایین و دلمونم همونجوری سریع هری میریخت پایین ... اینکه الآنم همون هیجان رو دارم با این تفاوت که خودمم عیدی میدم ... اشک از گوشه چشم خودمم میغلطه پایین ... خودمم برای همه عزیزانم دعا میکنم ... اما هنوز حواسم به پولای نوی لای قرآن افسر جونه ... عید همتون به خوشبویی سنبل و طراوت سبزه و سرزندگی ماهی و صداقت آینه و سلامت سیر و سیب و سرکه و برکت سمنو و سخاوت سکه باد ... سال نو مبارک ...
+
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
بابا جون چون میدونم اینجا رو میخونین ، فقط خواستم بگم یه دنیا ممنون از اینهمه محبتتون . خدا شما رو همیشه سالم برامون نگه داره ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت توسط شبنم
چهارشنبه سوری محشر بود. اول اینکه تا هوا تاریک شد ما بند و بساطمون رو برداشتیم و رفتیم دم در و چند تا کارتنی که همسر جان ابتیاع نموده بودن رو دونه دونه روشن کردیم و همراه با پبل از روش پریدیم . یک ذوقی میکرد که بیا و ببین. همش میگفت "حالا شما ، حالا من . بازم بپرم : )" خلاصه وسایل آتش بازی هم که از این فشفشه هفت رنگا که یه لوله داره و ازش نور رنگی شرق و شوروق میپره بیرون و یه چیزایی بود شکل پروانه که روشن میکردیم و به صورت دورانی میرفت بالا و اون بالا نور سبز خوشگلی به صورت گرد ( مثل رسم کتاب ریاضیمون ) درست میکرد و دیگه آبشار و فشفشه معمولی و آخرشم سیگارت رو روشن کردیم. دیگه آتش رو خاموش کردیم و بقایاش هم جارو کردیم و تو کیسه زباله گذاشتیم دم در . بعد کالسکه پبل خانم رو آوردیم و نشوندیمش اون تو و روی پاش هم یه پتو انداختیم و رفتیم تا سر کوچه . یکی دو تا خونه بعد از خونه ما چند تا پسر جوون دارن که هر سال چهارشنبه سوری میزنن و میرقصن . امسال هم جمع شده بودن و با همین وسایل بی خطر کلی شادی میکردن. اینقدر آقا و با شعور بودن که تا میدیدن من یا هر کسی با بچه میاد به هم علامت میدادن که بچه همراهشونه الان مثلا اون دینامیت رو نزن ( اسمش دینامیته ها ) . خلاصه تا نزدیکیای هشت ونیم بیرون بودیم و بعدم رفتیم منزل و شام جاتون خالی سبزی پلو ماهی خوردیم و بعد پبل شروع کرد به دلبری و دیگه ساعت خوابش بردم خوابوندمش. بعدشم خودمون بقیه آجیل رو خوردیم و حرف زدیم و تلویزیون دیدیم . فقط حیفم اومد که امسال یادمون رفت بریم قاشق زنی. آخه پارسال همسر جان چادر به سر و قاشق و کاسه به دست رفت دم در خونه همسایه های آپارتمان خودمون و کلی خندیدیم. امسال یادمون رفت : ) ... سر و صدا هم نسبت به پارسال کمتر بود. کارای خطرناک هم به نسبت کمتر . یه کار خوب دیگه هم این بود که به موتوریا اجازه نداده بودن از ساعت ۲ به بعد بیان تو خیابون که صدها بار دستشون درد نکنه. چون این موتوریا از بغل آدم رد میشن رعشه به اندام آدم میندازن و کلی هم ترقه و نارنجک و اینا مینداختن روی زن و بچه مردم . این بود که امسال چهارشنبه سوری خوبی بود. مامان و بابام هم از روی آتش پریدن ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
شب چهارشنبه سوری آی بچه ها شادی کنین
شب چهارشنبه سوری آی بچه ها بازی کنین
سرخی تو از من ، زردی من از تو
سرخی تو از من ، زردی من از تو
تو رو خدا بیایین اینهمه رسم و رسوم قشنگمون رو دستی دستی خراب نکنیم. چه اشکالی داره آتش روشن کنیم اونم نه با لاستیک ، بلکه با بوته یا چوب یا حد اقل مقوا و از روش بپریم . از وسایل آتش بازی بی خطر و کم صدا استفاده کنیم. نمی دونم این صداهای نا هنجار چه لذتی دارن؟ هر چند اونایی که این کارا رو میکنن تیک تیک از صدای بمب و موشک به خودشون نلرزیدن و تو هفت تا سوراخ قایم نشدن و زیر لب هی خدا خدا نکردن که این بمبه قسمت اونا نباشه . تو رو خدا همه چیز رو خراب نکنیم . اینقدر نفس این جشن قشنگه که حیفه با ندونمکاری خیلیا از دست بره . اون بوته ها که سوزوندنش خاصیت گیاهی داشته و حالا دیگه نیست و یا کمه رو میشه با چوب جایگزین کرد ... دارت و هفت ترقه و چیزای دیگه که قبلا بوده و من اسماشون رو نمیدونم رو میشه با این مدلای جدید کم صدا و بی خطر جایگزین کرد ... میشه بعد از لذت بردن از جشن و پریدن از رو آتش ، دور هم جمع شد و کمی آجیل خورد و از اینور و اونور گفت و لذت برد ، نه اینکه تا نصفه شب هر ۲ دقیقه یکبار از جات بپری هوا که یکی دلش خواسته سر ساعت ۱۲ گل نارنجکاش رو بترکونه و محله رو رو سرش بذاره . همین که میزنن و میرقصن و از آتش میپرن چه اشکالی داره که وسطاش هی کپسول گاز و آب مقطر و قوطی حشره کش میندازن تو آتش؟ چه قشنگی داره پرده گوش آدم به مرز پارگی برسه و کل آتش برسه به نوک درخت و شیشه ها جیلینگ جیلینگ صدا بده؟ ... شب چهارشنبه سوری همه مبارک ... بیایین زردیا رو بدیم به آتیش و سرخیامونو ازش پس بگیریم ...
+
نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز قابلمه داغ رو روی این حصیر های مخصوص قابلمه و ظرفهای داغ گذاشته بودیم و غذا کشیدیم . بعدم همونجا بود و بعد از چند دقیقه قابلمه رو همسر جان برداشت و گذاشت روی گاز تا بشینیم و غذامون رو بخوریم. دیدم پبل اون حصیره رو برداشته و صورتش رو گذاشته روش و تند تند میگه : " الهی بمیرم برات ... چی روت گذاشتن اینجوری داغ شدی ... نبینم تو داغ باشی ... تو عزیز دل منی ... تو خوشگل منی !!!" : ) دیگه جیغی بود که من میکشیدم و به قول منگولک جون ماچ مالی بود که میکردمش : ) ...
دیروز موضوع بحث مهد پبل ، بهار و عید دیدنی و اینجور چیزا بوده . رفته بودیم بیرون کمی خرید کنیم که یه خرده باد اومد اما چون آفتاب خوبی بود ، بادشم دلپذیر بود. پبل رو کرد به من و گفت: " مامان دیگه کم کم داره بهار میشه ها " بنده با چشمای گرد : " بله مامان جون . دیگه چند روز دیگه بهاره " پبل ادامه داد : " میدونی بهار بشه چی میشه؟ ... برگ درختا در میاد ... سبز میشه ... هوا گرم تر میشه ... بادم اینجوری گرم میشه " : )
الآن چند روزی هست که هر بار از مسیری که برمیگردم خونه و یه آقایی ایستاده وسایل آتش بازی میفروشه ، چند تا دونه وسیله میخرم و کم کم جمع میکنم توی یه کشو . آخه اگر یه دفعه بخرم و همون بار پبل ببینه دیگه دلش میخواد شروع کنه به استفاده ازشون. اینه که کم کم میخرم که اگر دید یکی دو تا دونه بیشتر نباشه که هم براش عادی نشه و هم همسایه ها شاکی نشن. البته چیزایی که خریدم همه بدون صدا هستن و فقط نور دارن و رنگ ... هر بار که صدای ترقه و اینجور چیزا میاد پبل بدو بدو میاد پیش من و میگه مامان چهارشنبه سوری شد... بدو بریم فشفشه بازی : ) ...
+
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز پبل رو همسر جان برده بود دکتر آلرژیش که بفهمیم این چیه که هر چند وقت یه بار اونم مخصوصا تو دوران سرما خوردگیش میاد سراغ طفلکم . بالاخره بعد از ۶ ماه که پبل رو پیشش میبریم و میاریم لب گشودن و فرمودن که آلرژی تیپ ۳ هستش. همسر جان که با حرص اینا رو تعریف میکرد میگفت که میخواستم بگم که بابا جان تو فوق تخصص آلرژی هستی ما که نیستیم. خوب دهنت رو باز کن و بگو که آلرژی تیپ ۳ یعنی چی ؟!!! البته خیلی آروم از آقای دکتر پرسیده یعنی چی؟ اونم اسم نوع آلرژی و گروه اصلیش رو گفته . واضحه که اصطلاحات اینچنینی پزشکی به خاطر سپردنش آسون نیست. این بوده که همسر جان گفته : میشه خواهش کنم برام اسماش رو بنویسین؟ اونم نوشته و عاقبت گفته که این نوع آلرژی به ۳ چیز هستش . ۱) داروها که اصلی ترینشون آنتی بیوتیکها هستن ( پبل همه این دفعات قبلش یه آنتی بیوتیکی یا خورده بود یا تزریق کرده بود. ) ۲ ) نیش حشرات از زنبور به بالا : ) ۳ ) آنتی سرمها . که مشخص شد این طفلکم به آنتی بیوتیک حساسیت داره. بعد از اینهمه مدت که همش دست و دلمون میلرزید که آی این رو نخوره چنین میشه ، اونو نخوره چنان میشه ، دستگیرمون شد که باید به پزشک خودش بگیم که آنتی بیوتیک نوع خاصی بهش بدن که حساسیت نده ....
الآن یکی دو روزه که پبل سعی میکنه لباساش رو خودش در بیاره و خودشم بپوشه. امروز صبح دیگه کلی تشویقش کردم و اونم تند تند لباساش رو درآورد و لباس زیرش و زیرپوشش رو خودش پوشید. اینقدر ذوق کرده بودم که خدا میدونه . آخه کفشش رو خیلی وقته که خودش میتونه بپوشه و دربیاره اما لباس رو تازگیا به تکاپوش افتاده .
۴شنبه پدر همسر جان و مامان زری ، به مناسبت سالگرد ازدواجمون ، شام دعوتمون کرده بودن بیرون . البته همون روز خودش قرار بود بریم که برای همسرجان کاری پیش اومد و افتاد این هفته. خلاصه که مامان اینا و برادر همسرجان اینا هم بودن. بعد از شام هم برگشتیم خونه و کیکی رو که برامون خریده بودن رو بریدیم و خوردیم و صد البته حظ بریدیم. یه قسمت خیلی خیلی دل انگیزش ، قسمت کادو بود که توی یه کارت تبریک خیلی قشنگ برامون یه چک به مبلغ بالا گذاشته بودن که کله قندها رو توی دلمون آب کرد. این کادو برای سالگرد ازدواجمون و همینطور کادوی قبل از سفر بود. برادر همسرجان و جاری محترم نیز مبلغ درشتی کادو دادن. مامان و بابام هم که لطف کرده بودن اما کادوی سر راهمون مونده ها : ) ...
+
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
از روزی که مهد پبل خانم جشن بوده تمام کله ما رو به صورتی خاص کچل فرموده و هر روز میخواد که " باژم لباس دامنی بپوشم " حالا خدا رو شکر هوا خوبه و میشه پیرهن تنش کرد وگرنه که مصیبتی میشد. تازگیا هم خیلی به اینکه فلان چیز به اون یکی میاد یا نه اهمیت میده و حتما حتما باید مثلا گل سرش به رنگ لباس و کفش و جورابش بیاد . روز جشن که لباسش نگین داشت هر گل سری آوردم گفت نه اینو نمیخوام . آخرش گفت " اون بق بقیه ( برق برقیه ) که به نگینای لباسم بیاد " : ) ... امروز میز و کمدم رو توی شرکت تکوندم ( اینم میشه شرکت تکونی دیگه؟!!! ) ... الآن هر وقت که نگاه میکنم و میبینم مرتبه و عوضش سطل آشغالم مملو از کاغذ و سر رسید و پوشه و جزوه و هزار تا چیزاییه که نمیدونم اون موقعی که نگهشون داشتم ، چرا فکر کردم که لازم میشن و یه روزی به درد میخورن ، ذوق زده میشم . این دومین گام در جهت تر تمیزی . دیروزم این خانمی که مسئول طبقه ماست برای تمیز کردن کامپیوترامون اومد و حسابی از خجالت مونیتور و کیس و کی بورد و ماوس بنده دراومد و بعضی قسمتها هم با الکل استریل کرد و رفت. خلاصه که الأن بنده پشت یک میز بسیار نظیف و منظم جلوس فرمودم و به کار بسی دشوار وبگردی مشغولم : )
اون پسر ۲۷ ساله شکر خدا عملش رضایت بخش بود و تومور خوش خیم. دیروز هم یه چند قدمی راه رفته ... آقای ۵۷ ساله هم عملشون هزار مرتبه شکر خوب بود و الان توی ICU هستن ... ممنون از دعاهای همتون ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
اینم عکس پبل اون گوشه.
آنا جون قول میدم وقتی یک دونه با کیفیتش رو درست کردم بزرگترش رو بذارم .
امروز مهد پبل جشن پایان سال دارن و از صبح عمو ساسان میاد تا ساعت ۱ و پبل کلی ذوق داشت. صبح یکی از لباسای نوش رو تنش کردم که روی جیب دامن و جیب جلیقه اش نگین داره و روی جلوی تی شرتشم یه قلب تو دست یه دختر داره که پر از نگینای رنگیه . وای نمیدونین چقدر خوشحال بود. همش میگفت رفتم تو جشن این رویی رو درمیارم که نگینای بلوژم معلوم بشه : ) . براش داشتم میخوندم " سر چین چینای دامنش ، سر اون گلای پیرهنش ، سر کوچه دعواس خاله جون ، جدال و غوغاس خاله جون" یه نگاهی به دامنش کرد و گفت " نه مامان. بگو سر چین چینای دامنش ، سر نگینای پیرهنش!!! "... دیروز همسر جان داشت لباس پبل رو عوض میکرد که هی بازیگوشی کرد و هی رفت اینور و رفت اونور. هر چی همسر جان گفت بابا جان یه دقیقه صبر کن شلوارت رو پات کنم بعد برو هر کاری داری انجام بده ، اصلا انگار نه انگار. چند بار همسر جان بهش آروم گفت و پبل حواسش نبود. تا اینکه بالاخره با تحکم بهش گفت" پبل میایی شلوارت رو پات کنی یا نه؟ " پبل هم با یه حالت تعجبی برگشت و با ناز گفت " چرا سر من داد میژنی؟ من دیگه بژرگ شدما !!!" ...
برای دو تا مریض لطفا دعا کنید... یکیشون یه پسر جوون ۲۷ ساله است که دکترا تشخیص تومور مغزی دادن و الان داره عمل میشه و یکی دیگه هم یه آقای ۵۷ ساله است که عمل "بای پس " داره و فردا میره اتاق عمل . خدایا همه مریضا رو شفا بده .... آمین
امروز تو رادیو پیام این آهنگ یغمایی رو گذاشته بود. همسر جان عاشق این کاست یغماییه :
در دست گلی دارم این بار که می آیم کان را به تو بسپارم ، این بار که می آیم
+
نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
یه عالمه کار دارم ، جمع و جور خونه ، بسته بندی بعضی وسایل ، کارای شرکت ، خرید ، به اینا کارای خرده ریز دیگه هم از قبیل سبزه گذاشتن برای سفره هفت سین و جا به جا کردن اسباب بازیهای پبل و دسته بندیشون و هزار تا کار دیگه هم اضافه میشه .... هر روز یه کاری پیش میاد که از برنامه ریزیمون عقب میمونیم . همش میگم امروز اتاق پبل ولی وقتی وارد میشم میبینم یه کوه کاره : ) مثل اینکه بچه ها بزرگ که میشن تمیز کردن اتاقشونم کار بزرگتری میشه. این دو سال قبل اصلا همچین حسی درباره اتاق پبل نداشتم اما امسال سعی میکنم از دم در اتاقش که رد میشم به یه سمت دیگه نگاه کنم : ) ...
عکس پبل با سفره هفت سین آماده شده که باید اسکنش کنم برای اینجا. شایدم اون کنار گذاشتمش . یه پسر بچه با لپای رنگ شده و کلاه و لباس قرمز و دماغ همون رنگ هم کنارش با مربیشون ایستاده و مثل اینکه مثلا عمو نوروزه !!! اما اون یکی عکسش تنهاس و کنار سفره ایستاده . اینقدر بامزه و سنتی درستش کردن که خوشم اومد. مثل بعضی سفره ها که مرغابی و کبوتر و گلای هشتاد رنگ میذارن روش و سفره رو به بدترین شکل آماده میکنن، نبود. خیلی ساده و سنتی ... دیگه فردا پس فردا سبزه رو هم میذارم که تا عید به امید خدا سبز بشه و سرحال باشه ... بهار خانم گرما و بوی عید که داره میاد . دیگه کم کم رخت و لباست رو بپوش که دیگه چیزی نمونده ها ...
+
نوشته شده در شنبه 13 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ....اون روز که صدات خون سرخ رو به صورتم ریخت و لرزیدن صدام دستمو رو کرد.... اون روز که گفتی صدات چه طنینی داره و دلم تالاپ تولوپ کرد ... اون روزی که برام گفتی " تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار ... اما شبای بی کسیم ، یکی نمونده موندگار ... یکی نمونده از هزار " .... اون روزی که گفتی همیشه با من بمون و گفتم میمونم .... همون روزی که گفتی همه وجودمی ، همه دنیا و همه خواهشمی و گفتم همه وجودمی ، همه دنیا و همه خواهشمی ... روزی که گفتی : " قبله یعنی حلقه چشم مستت ... ضریح اونه که دست بزنم به دستت " ... اون روزی که گفتم " کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری ... دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری ... شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره ... از کی بهونه میگیری ، شبای بی ستاره " ... اون روزی که گفتی " با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره " .... اون روزی که گفتم " روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی میبینم ... شبا به یاد تو همش خوابای رنگی میبینم " ... روزی که گفتی " حالا دیگه تو رو داشتن خیاله ... دل اسیر آرزوهای محاله " ... اون روزی که گفتم " بیا بریم اونجا که شباش ، بوی تو باشه تو هواش ، باد که میاد رد شه بره ، بریزه سرت ستاره هاش" ... روزی که گفتی " میدونی توی دنیا به غیر تو ندارم ... اگه بخوای دلم رو به زیر پات میذارم " ... اون روزی که بالاخره همه و همه گفتن و ما شنیدیم ... روزی که دلامون مثل گنجشکای لرزون تند و تند میزد و فقط با چشمامون با هم حرف میزدیم ... اون روزی که خون تو رگهامون به خاطر وصالمون کمتر از روزای دیگه شد ... روزی که سرد بود و ما دلامون گرم و برای همیشه مال هم شدیم ... روزایی که میرفتیم و می آمدیم به هوای دیدن زودتر هم ... روزایی که درس خوندیم و به هم امید دادیم به هوای نفس کشیدن زیر یک سقف که مال خودمونه ... روزایی که دویدیم برای جور کردن کارامون ... روزی که اومدی دنبال عروست و من مرد مهربونم رو که تو چشماش یه دنیا عشق بود و یه دنیا شور پشت در دیدم ... همون روزی که ۱۰ اسفند بود و همه میگفتن سرده و ما میخندیدیم ... همون روز برای همیشه دل و روح و جسم من مال تو شد .... همسر عزیزم ششمین سالگرد عروسیمون مبارک .... حالا امروز من برات میگم که:
با شب من فقط تویی ، ستاره دنباله دار ... با شب من فقط تویی ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
به به بوی بارون و باد ملایم و هوای نیمه ابری آخرای زمستون ، اوایل اسفند آی میچسبه .... وقتی پنجره باز باشه و اون باده پرده اتاقت رو بلند کنه روی هوا و بوی اون نم رو بیاره کنارت و یه آهنگی که دوسش داری از اسپیکرت با صدای آروم پخش بشه و تو هم یه لیوان چای داغ تو دستت باشه و یه دونه گز که بهت سوغاتی دادن و گوشه لپت در حال کوچولو شدنه طعم خوشی توی دهنت بیاره ، چه کیفی میکنی .... اون وقته که میگی معلومه چند روز دیگه عیده. معلومه که بهار خانم تو راهه . معلومه که درختا دارن موهاشونو شونه میکنن و به سر و وضعشون میرسن و لباسای نو رو آماده پوشیدن میذارن ور دلشون. اون وقته که گنجشکا صداشون بلند میشه و حتی تو این سر و صدای ماشینا و موتورا میتونی آواز خوندنشون رو بشنوی و حالشون رو بدونی . اون وقته که یادت میاد کم کم فکر سفارش شیرینی شب عید و تهیه آجیل باشی. اون وقته که شعله های خوشگل آتیش چهارشنبه سوری و همه شوق و شورش جلوت میرقصن .... اون وقته که میگی بهار خانم خوش آمدی. بیا که همه منتظرتیم ...
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
امروز عصر وقت دندونپزشکی دارم. باورتون میشه که از رفتن پیش دکتر دندونپزشک تا همین دو سه ماه پیش وحشت داشتم. آخه خاطره خوبی از دندونپزشکی نداشتم. بچه که بودم به علت تناول مقادیر زیادی شکلاتهای لذیذ و نونهای خامه ای خوشمزه ، دندونام خیلی زود خراب شدن. جوری که یادمه اصلا اسم یکیشون رو دیگه نمیشد دندون گذاشت. خلاصه برای درست کردن اون چند تا دندون که به طرز بسیار دلخراشی مشکل داشتن رفتم دندونپزشکی . بماند که دو سه ماه ، هی رفتیم و آمدیم تا همشون درست شدن ، همون شد که اینجانب از بوییدن بوی مواد دندونپزشکی که از در وارد میشی به مشامت میخوره و صدای دستگاهها و دیدن آدمایی که تو اتاق انتظار همه با قیافه های شش در چهار و عاصی از درد نشستن ، بیزار شدم. اینقدر آمپول توی این لثه های بدبخت زده بود که دیگه مسواک زدن برام شده بود عذاب. دو سه ماه پیش که بالاخره به صورت اورژانسی رفتم پیش یه آقای دکتر و مشکل دندونم خیلی خوب و تقریبا بدون درد حل شد دیگه اون ترس چندین ساله کم کم محو شد. اما راستش یک کم هنوز که هنوزه موقع رفتن داخل مطب دلشوره میگیرم : )
پبل از وقتی که ماه پیش به شدت مریض شد و مجبور شد چند تا آمپول بزنه ، دیگه تا میخوایم بریم از خونه بیرون زودی میگه " نمیخوایم بریم آمپول بزنم؟ " یا هر وقت برادر همسر جان میان خونمون یا ما میریم خونشون زودی میگه " عمو جون نمیخواد به من آمپول بژنه؟ " طفلکم حق داره. اینجوری که میگه دلم آتیش میگیره. خدایا خودت همه بچه ها رو سلامت نگه دار ... آمین
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
دیروز از سر کار رفتم خونه خاله کوچیکم که با مامان و پبل بریم خونه . موقع برداشتن وسایل پبل خانم یادمون رفت خاله قورباغه ایشون رو برداریم و جا موند. خلاصه دم در خونه یهو به من گفت : " مامان خاله قورباغه رو آوردی؟ " منم که برق سه فاز از کله ام پریده بود و یادم افتاده بود که ای داد بیداد عروسک خانم خانما جا مونده ، سعی کردم به روی خودم نیارم و گفتم : بله عسلم توی ساکته و زود شروع کردم به صحبت کردن درباره چیزای دیگه که یادش بره و بهانه نگیره و نگه بده بغلم . رسیدیم که داخل خونه به همسر جان گفتم که اینجوری شده و اونم گفت که به خدا رمق ندارم برم و بیارمش. به خاله جون یه زنگی بزن بگو اگر زحمتشون نیست بدن با آژانس بیاد. هیچی دیگه نتیجه این شد که خانم محترم خاله قورباغه که همش ۴۵۰۰ تومن خریداری شده بودن ، سوار آژانس شدن و تشریف فرما شدن منزل ما و کرایه شون هم شد ۲۵۰۰ تومن : ) گفتم یک کم راه طولانی تر بود با پول کرایه اش میشد یه دونه نو براش بخریم . اما همین یه دونه رو اون مغازهه داشت. خلاصه دیگه باید هر جا میریم حواسم به قورباغه عزیز گرامی باشه که جا نمونه : ) ...
از دیروز درگیر یک کار اداری شدیم که تا امروز ظهر ادامه داشت . یه چیز جالب اینکه به ۳ شعبه مختلف از یک سازمان مراجعه کردیم و ۳ جواب مختلف گرفتیم که عاقبت باعث شد بریم شعبه مرکزی و به بهترین جواب برسیم و کارمون یک روزه انجام بشه. آخه اون چیزایی که تو اون یکی شعبه ها میگفتن از یک هفته الی ۱۵ روز طول میکشید!!! از در اون سازمان که اومدیم بیرون به همسرجان گفتم : از دیروز تا حالا از دلشوره این کار اعصابم به هم ریخته بود .ببین یه کار کوچولوی روتین که خیلی راحت انجام میشه به چه معضل عظیمی تبدیل شده بودا ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|
پبل یه چتر کوچولو داره که به قول خودش رنگی رنگیه . رنگای پرچم ایران رو اتفاقا پشت سر هم داره . رنگای دیگه هم هستا اما اینا دقیقا پشت سر همن . تا میگیره دستش شروع میکنه با انگشت کوچولوش رنگا رو نشون دادن و خوندن شعری که تو مهد یاد گرفته : " سبژ و سفید و قمژ ... سه رنگ پچچچم (پرچم )ماس ... پچچچم ایران ما ... ژیباترین پچچچماس " . امروز صبح که به طرز خوشگلی آسمون آفتابی آفتابی بود و حتی یه لکه ابرم توی کل آبی آسمون خودنمایی نمیکرد ، پبل خانم رفتن دم پنجره و با تعجب گفتن: " وااااااای ماماااااااااان چه بارونی میاد !!!" منم که به چشم خودم شک کردم و رفتم دوباره یه نگاهی به کف حیاط و آسمون انداختم و دوباره یه نگاهی به پبل کردم که داشت با ذوق چترش رو برمیداشت کردم. فهمیدم که این قرم قرمه برداشتن چتره . امروز همسر جان گرفتار بود و من زنگ زدم به آژانس تا پبل رو ببرم مهد و بعدشم بیام سر کار. از در که رفت بیرون چترش رو باز کرد و تمام طول حیاط رو با تمانینه تمام راه اومد و تا رسیدیم به در ماشینه و من کمکش کردم که سوار بشه چترش رو مثلا تکوند که بارون روش بریزه و بعدم بستش . من که از اون یکی در سوار شدم دیدم آقای راننده غش کرده از خنده و پبل هم تند تند میگه " وای چه بارونی میاد. خیس بارون شدما " : ) دم مهد هم که پیاده شدیم باز چترش رو باز کرد و وارد مهد شد و تا همه مربیای حاضر در مهد به ایشون اظهار لطف نکردن و از چترشون تعریف نکردن رضایت نداد که ببندتش ...
یه عروسک قورباغه برای پبل خریدیم که خیلی خوشگل و نرمه . الان دو روزه که خاله قورباغه پبل رو بیدار میکنه . براش شعری رو که خاله قورباغه تو فیلم گلنار میخونه رو میخونم . فعلا که خدا رو شکر خوب جواب داده و پبل با خوشحالی بیدار شده. فکر کنم هفته ای یه عروسک باید از اسباب بازی فروشی محلمون بخریم که خانم خانما به بنده لطف کنن و به موقع بیدار بشن. البته کار اصلی یاد گرفتن شعرا و داستانی هست که مربوط به هر عروسکه که اینجانب به دقت باید یادشون بگیرم : )
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت توسط شبنم
|