تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
اینجا چهار روز تعطیلی بود. کلی همه خوشحال بودن اما من که همسر جان میخواست بره سرکار تا بتونه روز کاری رو مرخصی بگیره و به کارامون برسه خیلی خوشایند نبود. اما یه تصمیمی گرفتیم و اون اینکه چون هر سال برای پبل تولد درست و حسابی گرفته بودیم ، امسال هم یه تولد براش بگیریم. تولد خودش ۳۰ فروردینه اما امسال به خاطر تعصیلیا کمی زودتر گرفتیم . برای همین رفتیم و با یه مرکز تفریحی کودکان (Chukee Cheese) صحبت کردیم و برای یکشنبه رزرو کردیم که ساعت ۵ جشن بگیریم. همسر جان هم کمی زودتر اومد خونه . ۴ تا بچه دعوت کردیم  و ۱۰ تا هم آدم بزرگ بودیم و کلی با موزیک و بازیهای اونجا خوش گذروندیم. تا ساعت ۸ اونجا بودیم و اومدیم منزل همون آقا و خانمی که پیششون هستیم . برای پبل یه مهمونی حسابی گرفته بودن و همون دوست برادرم رو با خانواده اش هم دعوت کرده بودن ( البته خانواده اش تا اون لحظه که ما رو دیدن نمیدونستن که ما هم اونجاییم و چقدر از دیدنمون شوک شدن ) ... خلاصه بزن و بکوب حسابی داشتیم و تا ساعت ۳ صبح جای همگی دوستان خالی بزن و برقص و گیتار زدن و خوندن و آخراش هم که دیگه مراسم جوک و خنده به راه بود . خیلی عالی بود . پبل که کلی خسته شده بود بعد از بریدن کیکی که برای خونه گرفته بودن ( به غیر از اونی که تو چاکی چیز بریده بود ) و فوت کردن شمعها و باز کردن کادو ها ، شروع کرد به بهانه گرفتن و نق زدن و معلوم بود که حسابی خسته است. این شد که تولدی ساعت ۹.۵ شب رفت و خوابید : ) ... امروز عصری زنگ زدن که قرار داد اجاره مون آماده است و فردا میتونیم برای اسباب کشی وقت بگیریم و دیگه بریم خونه خودمون به امید خدا ....
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت   توسط شبنم  | 

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو                     عمر دوباره منه ، دیدن و بوییدن تو

دلم برای دستای بابام و بوی مامانم تنگه ...

پریشب با این فامیلامون که فعلا خونه شون هستیم رفتیم یه رستوران ایرانی که موزیک زنده و رقص عربی داره . از عصری دختر خونواده درباره دوستاش و اینکه شب باهاشون اونجاییم و اینا حرف میزد . وقتی ما رسیدیم اونجا رفتیم به طرف میزی که اونا نشسته بودن و چون نور رستوران کم بود درست صورتاشون رو نمیدیدم و چون دفعه اول بود که میدیدمشون خیلی با دقت تو قیافه هاشون جلو نرفتم . داشتم با یکی از دختر خانما دست میدادم که دیدم همسر جان پشت هم و با هیجان زیاد داره میگه " واااای شبنم ببین کی اینجاس " منم که گیج شده بودم همینجور تو صورت تک تک اون آدما چشم میگردوندم که یهو دیدم دوست صمیمی برادرم اونجاس . وای اینقدر محکم بغلش کردم و بوسیدمش که نگو . یه عالمه جیغ زدیم و خوشحالی کردیم . من اصلا یادم نبود که اونا هم ساکن کانادا هستن . خلاصه که شب خیلی خوبی بود. شب هم اومدن خونه و تا ساعتای ۴ صبح بیدار بودیم و اونا گیتار میزدن و میخوندن و ما هم حظ میبردیم. ساعت ۴ صبح زنگ زدیم به برادر جان و تا گفتم اگر گفتی کی رو تو رستوران دیدم فوری گفت " بهنام !!!" دیگه پای تلفن یکی از آهنگای پرخاطره مون رو براش زد و اونم کیف کرد. یکی از خوبیای رستوران ایرانی این بود که پبل خانم غذاشون رو کامل میل کردن. از اونجایی که دوستانی که با ما بیرون غذا خوردن میدونن ، این پبل خانم ما اهل غذاها و خوراکیهای سالمه . مثلا بچه ها عاشق نوشابه هستن و ایشون عاشق آب و دوغ. همه بچه ها عاشق پیتزا و سوسیس و کالباس و ایشون پلو و مرغ و گوشت و اینجور چیزا و اگرم یه رستورانی باشه که اینا رو نداشته باشه از مرغ کنتاکی و همبرگر استفاده میکنه . خلاصه که اونجا در هر ظرفی رو بر میداشتیم و میدید که کباب یا جوجه یا خورش یا ته چین و ... هست ، چشماش برق میزد : ) ( اصلا شکموییش به مامانش نرفته !!!) ...

دوستای بلاگفایی من خیلی شرمنده ام و ناراحت که نمیتونم براتون کامنت بذارم. نمیدونم چرا خود سایتها باز میشه ،اما به محض کلیک کردن روی قسمت نظرات پنجره اش بسته میشه !!! سیاوش جون خوش آمدی به دنیای وبلاگ نویسی. من میدونم که مثل همیشه تو این کار هم موفق میشی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت   توسط شبنم  | 

خوب سلام و صد سلام . بنده از اینجا میتونم فارسی بنویسم و بسی خرسندم : ) دیروز یه خونه کوچولوی نقلی پیدا کردیم که تازه سازه و تو یه مجتمع خیلی قشنگ و عالیه که امکاناتش محشره . جای بازی بچه ها ، محل برگزاری مهمانی ، جای گذاشتن دوچرخه ، رختشورخونه بزرگ با دستگاههای حسابی ، از همه مهمتر تهویه داره که اینجا اینجور که میگن غنیمته چون تنظیم  گرما و سرماش دست خودمونه . دیگه اینکه یه انباری داخل خود ساختمون داره که به اندازه همه ۷-۸ تا چمدونمون جا داره ونگران جا نیستیم . چند تا کمد بزرگ و حسابی داره و یخچال و فریزر و اجاق گازش هم که نو هستش و روی خود خونه. فعلا که پارکینگ نمیخوایم اما اگر بخوایم هم مبلغ کرایه اش نسبت به آپارتمانهای اون دور و بر ۲۰ دلار ارزونتره !!! دیگه اینکه نزدیک مترو و دو تا اتوبان اصلی و ۲ تا مرکز خرید بزرگه . تقریبا تو محوطه خودش یه بوفه غذای ایرانی داره و ... خلاصه که ازش خوشم میاد . دیروز یکی از دوستام که تورنتو هستن و الان ۴-۵ سالی میشه که اینجان باهام تماس گرفت و قراره که یکشنبه عصری با هم باشیم. اون و خانمش و من و همسرجان و پبل . حالا مهمونای دیگه ای هم هستن یا نه رو نمیدونم . دیگه اینکه امروز رفتیم برای پبل و خودمون تختخواب دیدیم . البته یه نگاهی به این کاناپه های تختخوابشو هم کردیم. حالا یکی دو مورد پسندیده شده تا وقتی که با همسر جان برم و ببینم ، چون امروز اولین روز کاری همسر جان بود و من با خانم دوستمون رفتم اون فروشگاهها رو دیدم. دیگه اینکه برای اون دوستایی که پرسیده بودن عرض کنم که ما ۵ سال پیش برای مهاجرت به کانادا اقدام کرده بودیم که بهمن ماه جوابش اومد ( البته این وسطا کلی کارا انجام شدا ) و فروردین هم که اومدیم تورنتو. از این ۴ روز هم که ۲ روز حسابی آفتابی بوده و دو روز دیگه هم کمی ابری بارونی که خدا رو شکر سرمای آنچنانی نداره. همه اینجا میگن که خوب وقتی اومدیم : ) دلم برای همه دوستای گلم یه ذره شده. برای بابا و مامانم که از ذره هم کوچکتره . هر آهنگی که این چند روز اخیر گوش میدادم قبل از اومدنم رو که میشنوم بغضه بدجوری خفه ام میکنه اما فعلا که تونستم مهارش کنم. دیگه اینکه قیافه بابای همسر جان و زری جون و برادر همسر جان و همسر گلش توی فرودگاه هم دائم جلوی چشمامه . مامان و بابای خودم که اصلا نیامدن فرودگاه و توی خونه دلم رو جا گذاشتم و رفتم ... دیگه دیگه هیچی دیگه ، کلا خوبم و اینم بگم که دیروز فهمیدم دارم عمه یه دخمل خانم خوشگل میشم : ) قربونت برم من عزیز دلم ...

پ.ن. من برای بعضی وبلاگا که تو بلاگفا و اسپشیال هستن نمیتونم کامنت بذارم : (

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت   توسط شبنم  | 

salam be hameye doostaye golam... ma hamegi khoobim. dishab ke residim ta saat e 11 harf zadim o goftim o khandidim ama az hal dashtim miraftim. 48 saat bood ke nakhabideh boodim. kholaseh dishab bihoosh shodim ta saat e 5 sobh ke in khoroos e sahari bidaremoon kard o dobare ba har badbakhti bood khaboondamesh ta saat e 10. kholase bad az sobhaneh o in chiza yeki do ta telephone zadim o karaye edari ro porsidim o raftim hesab e bankimoon ro baz kardim. in dovomin marhaleye karaye edari bood. dige inke pebble fekr mikone oomadim mehmooni o ba maman o babam ke harf mizane mige farda biayeen khooneye ma :) farda mirim ke khoone ejare konim. emrooz yeki do ja ro didim o yekish tasvib shode :) delam baraye hamatoon tange. az hamatoon mamnoon. az commentatoon mamnoon. bebakhshid ke felan nemitoonam tak tak sar bezanam o comment bezaram ama be zoodi ba computere khodemoon hatman ba horoof e zibaye farsi inja minevisam... felan khodahafez
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت   توسط شبنم  | 

سرزمین من خداحافظ ... گونه ها خیسه ... دلا پاییزه ... نه تو آسمون نه رو زمینیم ...انگار که داریم کابوس میبینیم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت   توسط شبنم  | 

عیدی و سر راهی مامان و بابا هم همون شب عید رسید ، حسابی و پر و پیمون و اونم به دلار : ) . این روزا مامان و بابام حال خوبی ندارن. نمیخوام از این چیزا بنویسم اما اصلا جو خوبی نیست . خودم رو زدم به اون راه اما موقع خواب همه فکر و خیالا میان تو مغزم . یهو میبینم یک ساعتی هست که رفتم بخوابم و هنوز بیدارم . حتما همه اونایی که رفتن همچین حس و حالی رو تجربه کردن ، اما برای من که خیلی سخته . مامان و بابام خیلی به ما و مخصوصا پبل وابسته هستن . هر کاری هم میکنم که اونا هم راضی بشن و بیان ، راضی نمیشن. آخه از خانواده پدریم فقط بابام اینجان و مادرشون. مامانمم که خواهرشون و یه خواهرزاده دیگه شون اونجان ، اما ... خیلی سعی میکنم به خودم مسلط باشم . یه کم احساس میکنم بی حوصله و بد اخلاق شدم و از این موضوع به شدت ناراحتم و تلاش خودم رو میکنم که کنترلش کنم . دیگه اینکه دیروز آخرین جلسه دندونپزشکی و مهمترینش بود و از دیروز رعایت میکنم و مواظبم که آسیبی بهش نرسه . کلی دنگ و فنگ داره اما تا فردا دیگه مراقبتش تموم میشه و میتونم نفس بکشم : ) ...

قبل از عید از پبل پرسیدم که چی دوست داره تا عمو نوروز براش بیاره؟ اونم گفت کفش قرمز پاشنکه ( پاشنه دار !!! ) . منم رفتم دو جفت کفش خریدم که یکیش قرمز بود و یکیش عنابی رنگ که قرمزه یک کم لژ داشت ( نه پاشنه ) . خلاصه گذاشتم کنار سبزه و بهش گفتم چون دختر خوبی بودی عمو نوروز برات کفشت رو یه روز قبل آورده ( برای اینکه اگر اندازه نبود بتونم ببرم برای عیدش اندازه اش رو بگیرم ) . قرمزه یه کم کوچک بود و همون موقع به همسر جان زنگ زدم و گفتم الان من و پبل راه میوفتیم میریم اونجا و تو هم دیگه نیا خونه بیا اونجا که با هم برگردیم. رفتیم و کفش قرمز رو عوض کردیم و برگشتیم . بعد از دوش و صرف شام و موقع سال تحویل پاش کرد. اینقدر ذوق میکرد که نگو . هر کسی بهش میگفت کفشت چقدر خوشگله میگفت " عمو نوروز برام آورده . این قرمزه رو اما خودمون رفتیم دوباره خریدیم . اما اون یکی رو خود عمو نوروز آورده برام : ) "

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت   توسط شبنم  | 

توی این چهار روزه به بیشتر عید دیدنیها و کارهامون رسیدیم . با خیلیا خداحافظیامون رو کردیم و بیشتر کارامونم تموم شده. فقط مونده اسباب بازیهای پبل که باید گلچین بشن و جاسازیشون کنیم . برادر جان و همسرگلش ۱۴ فروردین میان ایران و میبینیمشون . پبل هم هنوز نمیدونه چه اتفاقی قراره بیوفته و فقط مبهوت به خونه مون که عین صحرا شده و برهوته ، نگاه میکنه و زودی میدوه توی اتاقش که همه چیزش هنوز هست . یعنی تخت و کمد و آینه و میز و اسباب بازیاش و فرش اتاقش سر جاشونن ... نمیدونم چرا یه حس خاصی دارم . یعنی انگار هیچ حسی ندارم. گاهی دلم شور میزنه ، اما بیشتر وقتا احساس بخصوصی ندارم . سعی هم میکنم که همینجوری حفظش کنم . چون دلشورهه که سراغم میاد بدجوری کلافه ام میکنه ... امروز صبح پبل با گریه و هق هق از خواب پا شد. کلی نازش کردم و پرسیدم چه خوابی دیده که اینجوری گریه میکنه و اونم گفت که خواب دیدم ... خواب دیدم شما شیشه بژرگه منو چایی ریخنی و اینجوری درشو بستی و دادی به یاشار ... گفتم یاشار کیه؟ ... گفت : دوستمه دیگه . اینجوری شد که گریه کردم ... طفلکم اگر شیشه اش رو که فقط و فقطم توش چای میخوره رو بدیم به یه نفر دیگه براش کابوسه : ) ... برای مامان اینا مهمون آمده بود و پبل هم توی اتاق برادرم که در مدت نبودش به اتاق پبل تبدیل میشه نشسته بود و داشت کارتون "شرک " ( به قول خودش " شلک " ) رو نگاه میکرد. یکی دو بار بهش گفتم نمیایی پیش مهمونا؟ گفت نه دارم کارتون میبینم هر وقت نموم شد میام . مامانم رفتن و بهش گفتن که پبل جان میایی تو سالن؟ اونم گفت : نه مامانا شما برو الان میگن صابخونه نیست .. زشته ها !!! : )

آمده نوروز در ایران زمین                                   خاک ما شد رشک فردوس برین       

بوی نارنج و ترنج و عطر بید                                میتوان از تربت حافظ شنید              

قاصدک آمد که مهمان آمده                                   بوی نرگسهای ایران آمده

خاک من ای قبله گاه عاشقان                                 نوبهارانت همیشه جاودان         

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com