تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
هر شب قبل از خواب برای پبل خانم کتاب میخونم ( میگم میخونم چون بیشتر وقتا من براش میخونم و همسر جان گاهی براش کتاب میخونه که از اون انگشت شمار هم نصفه اش خودش خوابش میگیره و خمیازه پشت خمیازه : )  ) . خلاصه ماجرا اینجوریه که دو تا کتاب انتخاب میکنه ( اگر داستان طولانی باشه یک کتاب) و من براش میخونم ( حتما همسر جان باید حضور داشته باشه وگرنه این دخمل باباش یه بند میگه پس بابام کو؟ بابا جونم رو بگو بیاد ) . بعد از تموم شدن هر کتاب یه بار عکساش رو مرور میکنه یا اینکه اون برای من همون قصه رو تعریف میکنه. اینقدر قشنگ میگه که دلم ضعف میره. دیشب میگفت مامان پرده رو بزن کنار. گفتم برای چی مامانم؟ گفت آخه میخوام شب رو تماشا کنم . همسر جان گفت: بابایی برو گوشه پرده رو بزن کنار یه نگاهی بکن و بیا بخواب. آخه اگر پرده رو بزنیم کنار نور چراغای محوطه میوفته تو اتاق و خوابمون نمیبره. پبل هم رفت گوشه تختش که کنار پنجره است ( اینو بگم که پنجره اتاق خواب از ۱۰ سانتی متر بیشتر باز نمیشه . چون پنجره تقریبا با زمین یک متر بیشتر فاصله نداره و برای بچه ها خطرناکه ) پرده رو زد کنار و شروع کرد حرف زدن: ماه قشنگ ، درختا امروز صبح میخواستم بهتون یه چیزی بگم اما خوب... نشد !!! حالا میگم ... شبتون به خیر. خوابای رنگی ببینین : ) ... الان یکی دو روزه همش میگه : مامان شما اگر پیر بشی من غصه میخورم. منم بهش میگم : نه عزیزم من حالا حالاها پیر نمیشم. غصه نخور. تازه شما ۳ سالته. ببین باید چقدر بزرگ بشی. تازه اون موقع هم پیر نمیشم. خلاصه هر دو سه دقیقه یکبار تو سکوت شب، همینکه فکر میکنم خوابش برده، بر میگرده و میگه: مامان آخه اگر شما پیر بشی من خیلی غصه میخورم. خلاصه رفتم کنار تختش نشستم و دستش رو روی صورتم گذاشتم و روی پوستم کشیدم. روی دستام هم همینطور. گفتم ببین مامان جون مامان چقدر جوونه. نگران نباش. من قول میدم که حالا حالاها پیر نشم. دستام رو گرفت و بوس کرد ( دلم از اینهمه پاکیش خیلی یه جورایی شد) . همسر جان کلی خودش رو سرزنش کرد که چرا یه بار که پبل ریخت و پاش کرده بوده بهش گفته اینهمه مامان کار کنه گناه داره ها! اونوقت مثل خانم پیرا میشه!!! خدا رو شکر فعلا دیشب رو چیزی در اینباره نگفت. بچه ها همیشه نگران از دست دادن پدر و مادراشونن ... صبحها تا چشماشو باز میکنه زودی میگه سلام صبح قشنگ مامان قشنگم به خیر ( به تقلید از ما که بهش میگیم صبح قشنگ دختر قشنگم به خیر) بعدشم اگر همسر جان رو نبینه زودی میگه : پس بابام کو و سومین چیزی که جزو لاینفک سه جمله نخست صبحگاهیه " امروز تعطیلیم؟ " : ) . هر روز صبح با یکی از شخصیتهایی که دوستشون داره میره مهد ( البته وظیفه خطیر شبیه سازی صدا و ایفای نقش به عهده این بنده حقیر میباشد ) . تازگیا عاشق اقای میکی موس شده. دیگه خواب و خوراکش ایشونن. گاهی به مینی موس هم یه رویی نشون میده، اما اصل قضیه مستر میکی موس تشریف دارن... دیروز از کلاس بزرگترا ( تا سن ۱۲ سال اینجا اجازه ندارن بچه رو تنها بذارن. اگر تنها باشه و کسی به پلیس خبر بده واویلا میشه. اینه که معمولا مهد ها کلاسهایی هم برای بچه هایی تا اون سن دارن) یه آقا پسر حدود ۱۱-۱۰ ساله اومده بود کلاس پبل اینا که مثلا کمک کنه و پیش بچه ها باشه. پبل خانم رفیق فابریک ایشون شدن. وقتی هم که من رفتم دنبالش و مربی کارای روزانه اش رو برام شرح داد قضیه کلیپس شدن پبل و آقای مورد نظر رو برام تعریف کرد. پسره هم اینقدر آقا و مهربونه که نگو و نپرس. موقع خداحافظی بدو بدو رفت به طرف ایشون و یک بوسی نثارش کرد و گفت : Bye...see you tomorrow و آقا پسر هم با اشتیاق و مهربونی جواب دخملکم رو داد. اما خودمونیم خیلی خوش سلیقه است پبل خانما : )
+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

خوب از مقدمات و مؤخرات تولد عرض کنم ... از اول ماه تولد که مامان زری زنگ زدن و ماه به دنیا آمدنم رو تبریک گفتن. از ۳ روز قبل هم مامانم و بابام زنگ زدن و تا ۳ روز بعد ( امروز) هر دفعه که زنگ میزنن تولدم رو تبریک میگن : ) برادر جان و همسر گلش هم بهم زنگ زدن و کلی لوسم کردن. برادر همسرجان و خانم گلش هم صبح زود ( ۵ صبح به وقت ایران) بیدار شده بودن که برام پای تلفن تولدت مبارک بخونن و یه کارت و کادوی خیلی قشنگ هم برام فرستادن که دقیقا همون شب به دستم رسید.دوستای گلمم که خیلی شرمنده ام کردن به خدا. اصلا کسایی که فکرشم نمیکردم بهم زنگ زدن و تبریک گفتن. یکیشون دوست دوران بچگیم که وقتی صداش رو شنیدم دلم ریخت پایین. یکی دیگه هم مجید نازنین که معمولا کمتر مناسبتی از این دست یادش میمونه . دردونه خوبم ، مامان آیلین خوشگلم ، نهال مامانی و ... هم بهم زنگ زدن .همکارام هم که برام کلی کارتهای خوشگل فرستادن و آفلاینهای دوست داشتنی گذاشتن . سانازی خودم هم که دیگه شرمنده ام کرد و برام یه پست گذاشت. بقیه دوستای عزیزم ( ویولت جون، علی آقا، پوپک عزیز، مریم گل، آزاده عزیز، شقایق جون، بابای فردای نازنین، گلدونه عزیز، دریای شیشه ای که منو خیلی شرمنده کرده، سینا خان، پری جون، مامان غزل گل، مامان رژینا خوشگله، نسرین خانمی، ملودی جونم ، نورا جان، پریا جان، مانیای عزیزم، شهرزاد جان، مامان آیسان قشنگم، پونه جون جونی، بی تا جان، دختر خوب، مامان خوشبخت عزیز دلم، عسل جونی، پری دریایی گل، کورال عزیز، انا جون خودم، شراره جان، نفیسه جان، بهانه جونم، نلی مامانی، آرام عزیز، خانم همسر گلی، المیرا جونی، نرجس جان، نگار گل، فیروزه عزیز و نازمهر گلم) یه دنیا با کامنتاشون خوشحالم کردن... یه عالمه ، یه دنیا ، به اندازه فاصله فیزیکیم از ایران ، به اندازه گرمای محبتای همه عزیزام ، به اندازه اشکای شوقی که تو این چند روزه چشمام رو جلا دادن ، به اندازه عشق و دوستیها از همه همه همه تون ممنونم ....

همسر جان برام یه کادوی عالی خرید. یه عطری که عاشقش هستم و چند بار تا نزدیکیاش رفتم اما مستر جیب جان اجازه خرید نداد که اینجوری نصیبم شد : ) روز تولدم چون روز کاری بود قرار شد که یکشنبه کنار دریا برام تولد بگیرن... وااااای اینقدر ذوق مرگ شدم که نگو ... امروز صبح ساعت ۹ راه افتادیم با دوستامون سمت یکی از سواحل اطراف . ۷ تا اقا بودیم و ۲ تا خانم. برای همینم هم به خاطر تولدی بودن و هم به خاطر اقلیت بودن در جمع، کلی خوش به حالم شد. پذیرایی کامل ازم به عمل آمد. فقط کافی بود بگم " وای الان بلال میچسبید با این باربیکیو " تا بعد از ۵ دقیقه بلال کره مالی شده و نمک زده تقدیم بشه : ) ... هوا عالی، دریا محشر و گروهمونم ماه. دختر اون یکی دوستمونم همسن پبله و کلی با هم بازی کردن. منظره توی راه هم که دلم رو برد.از ساعت ۱۱ که رسیدیم تا ۵ عصر همش کنار اب و توی آب و زیر سایه درختا در رفت و آمد و لمبوندن اطعمه و نوشیدن اشربه بودیم. امسال یکی از بهترین تولدام بود... الآنم دو درجه تیره تر در خدمتم : )

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

یه روزایی برای آدم مهمه... اما یه روز هست که از همه مهمتره. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده توش ... نه ... از این نظر که فقط مال خود خود آدمه... روز مادر یعنی وقتی که مادر یکی دیگه شدی ... سالگرد ازدواج یعنی روزی که همسر یکی دیگه شدی ... عید یعنی روزی که مال یه عالمه آدم دیگه هم هست... اما روز تولد فقط و فقط مال خود آدمه... برای اینه که خیلی دوستش دارم...توی سی سال گذشته این اولین باریه که تلفن خونه مون آرومه ... اولین باریه که بعد از قطع کردن یه تماس ، تلفنهای بعدی بلا انقطاع برای من و به خاطر من زنگ نمیزنن ... اولین سالیه که مامانم رو محکم بغل نمیکنم و اینقدر ازشون دورم که مزه شور اشکام هم نمیتونه تسکینم بده و گرمای قطره هاش نمیتونه گرمی چشماش رو یادم بیاره ... اولین سالیه که بابام دستای مردونه اش رو دو طرف صورتم نمیذاره و چند لحظه نگاهم نمیکنه و پیشونیم رو نمیبوسه و بعد از تبریک بهم، چندین بار گونه هام رو پشت سر هم نمیبوسه ... اولین سالیه که از زمان شاغل بودنم کیک توت فرنگی "هانس" رو همکارام برام نمیخرن و بعد از اینکه یه مدت کوتاه از پشت میزم رفتم کنار به همدیگه خبر نمیدن و به محض برگشتنم همه دورم نمیریزن و تولدم رو تبریک نمیگن. کارتی رو که همشون برام یه جمله توش نوشتن رو با کادوشون بهم نمیدن . کسی هم برام کیک شکلاتی بی بی نمیفرسته ... اولین سالیه که این روز خیلی مال خودمه ... خود تنهام ... اولین سالیه که از یه هفته پیش کسی به پیشباز تولدم نرفته و تا یه هفته دیگه تلفنها و پیامها و ایمیلها و کادوها ادامه نداره ... اولین سالیه که اینهمه دلم سوت و کوره ... اولین سالیه که اشک امون تایپ بهم نمیده ... اصلا اولین سالیه که همچین روزی دلم گرفته ...هر سال اینقدر چند روز قبل و بعد از تولدم خوش به حالم بود که نگو ... امروز سی سالگیم تموم شد ... دهه بیست رو پشت سر گذاشتم ، با همه تجربیات خوب و بدش ( که انصافا خوبهاش بیشتر بوده ) ... وارد سی سالگی که همه معتقدن اوج شکوفایی "زن " هستش ، شدم ... اوج دانایی ، اوج انرژی ، اوج زیبایی ، اوج متانت ، اوج شیطنت ، اوج کاردانی ، اوج احساسات و ...  شبی تولدت مبارک !!! ...

* از دیروز مامان و خاله ام و دختر خاله ام و چند تا از دوستام و ویولت گلم و ساناز خوبم لطف کردن و من رو شرمنده کردن. منظورم این نیست که کسی یادش نیست یا کسی بهم زنگ نمیزنه. منظورم اینه که با همیشه فرق داره. اونهمه شلوغ نیست. اونهمه آدمای دوست داشتنی که هر سال بودن ... اونهمه محبتهایی که از نزدیک ازشون به سمت من روانه میشد... غرق شادی میشدم ... اینه که کمی دلم پره وگرنه که همسر جان و پبلم و مامان و بابا هامون و برادرامون و همسراشون و دوستام و اشناها همیشه بهم لطف دارن ... روز تولدمه دیگه . یه همچین روزی حق دارم یه کم بیشتر احساساتی بشم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

یکشنبه به اتفاق چند تا از دوستامون رفتیم "واندرلند" . یه پارک خیلی بزرگه پر از بازیای هیجان انگیز که البته ما همش ۲ تاش رو بیشتر نتونستیم سوار شیم چون پبل خانم نمیتونست اونا رو سوار بشه و شروع کرد به گریه کردن. این بود که رفتیم سراغ قسمت بازی بچه ها. این قسمت که میگم یعنی یه شهر برای خودش. اینقدر بزرگ بود و بازی و قسمتهای مختلف داشت که سرگیجه گرفته بودیم. خلاصه چند تا بازی سوار شد و شدیم و رفتیم ناهار خوردیم. بعدش رفتیم قسمت بازیهای آبی ... وای اون که هم پبل و هم مامان و باباش کیف کردن. بعد از اون رفتیم سمت جایی که کنسرت شهرام صولتی ، اندی و شینی بود. خیلی خیلی عالی بود. من اون اهنگ " احساس " شهرام صولتی رو خیلی دوست دارم. اندی هم که دیگه گله ... پبل آخرای برنامه تو بغل من خوابش برد. اینقدر بدو بدو کرده بود و تازه ظهرش هم نخوابیده بود که تقریبا بیهوش شد. اونجا هم از همسایه مون بگیر تا خانمی که یک بار تو فروشگاه آی جی ای دیدیمش و دوست نزدیکمون و ... دیدیم. یه قسمتی بالای سالنی که توش کنسرت برگزار میشد بود که یه محوطه چمن کاری شیبدار بود. یه سری اونجا نشسته بودن. ما هم جامون اون جلو بود و خوب بود دلمون نمیامد بریم اونجا اما به خاطر پبل که حوصله اش از روی صندلی نشستن سر رفته بود رفتیم و نشستیم اونجا. اندی به ماها میگفت سیزده به دری ها : ) ... یه چند روزیه یه کوچولو دلم گرفته . اما خوب میشم. میدونم : )
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

این  و این و این هم چند تا از عکسایی که توی اون شهر حوشگل و توی راه گرفتیم. ببخشید که عکسای نیاگارا رو نمیتونم بذارم. آخه تو بیشترش خودم هستم یا همسرجان خیلی نزدیکه به دوربین ...

* دوستان بلاگفایی براتون هزار بار کامنت گذاشتم و نمیدونم چرا ثبت نمیشه. میدونم که شما هم به سختی میتونین کامنت بذارین. اما امیدتون رو از دست ندین و به تلاشتون ادامه بدین : )

* المیرا جون بیش از ۱۰ بار امتحان کردم که برات کامنت بذارم و نشد !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

این سه روز گذشته اینجا تعطیلی بود. ما هم دیدیم که چی بهتر از رفتن به نیاگارا . در موردش هم خونده بودم و میدونستم که یه شهر خیلی زیبا در چند کیلومتریش قرار داره به اسم Niagra on the lake . بار و بندیل بستیم و خوراکی کافی و وافی برداشتیم و راه افتادیم. باک بنزین از نوع سوپر و یک شیشه تمیز کننده پر شد. باد چهار چرخ تنظیم شد . نقشه راه خریداری شد و حرکت. اینقدر مناظر بین راه زیبا بود که چی بگم . توی راه یه باغهایی هست که میتونین خودتون برین میوه بچینید و بیارید حساب کنید. یه جور دیگه هم هست که یه پول ورودیه میدین و هر چی دلتون خواست میتونین همونجا بخورین اما بیرون نیارین. یه جور دیگه هم که خودتون زحمتی نمیکشین. سبد سبد جلوی باغ چیده و آماده گذاشتن و شما فقط جیبتون به زحمت میوفته و از اونی که میخواین خریداری میکنین... دیگه اینکه یه تاکستانهایی بود که کارخونه شراب و فروشگاهش هم همونجا بود. تورهای مختلف میامدن و سمینارهای مختلف برگزار میشد. توی فروشگاهاش میتونستین بچشین و بعد بخرین یا اصلا نخرین و فقط بچشین. البته یه قسمتی اون وسط فروشگاه بود که برای تست کردن هم ازتون ۶ دلار میگرفتن و اون شراباش دیگه خیلی عالی و گرون بودن... یواش یواش گرسنه مون شد و همسر جان از جاده خارج شد و رفتیم جایی که محل استراحت و رستوران و هزار تا چیز دیگه هم داشت. نگه داشتیم و غذا خوردیم و جاهای لازم رفتیم و دوباره حرکت. رسیدیم به همان شهر کوچک . اینقدر زیبا بود و توریست از سر و کولش بالا میرفت که نگو. همینجور که سیاحت میکردیم به یک مغازه رسیدیم که جلوش میخکوب شدم. وااااای. سه تا ظرف گرد که به ترتیب از بالا به پایین بزرگ میشدن و از ظرف بالایی شکلات مذاب میریخت توی ظرفهای پایینی و اقای فروشنده هم یه چیزی شبیه بستنی چوبی رو میغلطوند توی این شکلاتا و میداد دست مشتری. وای اصلا نفهمیدم چجوری پریدم تو مغازهه. اقاهه از مدل نگاه کردن من و اشتیاقم خنده اش گرفته بود. رفتم که سفارش بدم. فهمیدم کیک پنیر هست که میتونستی با طعمهای مختلفش انتخاب کنی. منم با طعم توت فرنگیش رو انتخاب کردم. مثل بستنی بود. بعد از توی یخجال دراورد و رفت طرف اون ظرفهای رویایی. اون کیک رو توی شکلاتا میچرخوند و منم دلم قیلی ویلی میرفت. اوردم بیرون و آنچنان با لذت بهش گاز زدم که همسرجان غش کرده بود. همونجوری که با چشمای بسته بهش گاز زدم با صدای چیلیک دوربین به خودم اومدم و دیدم همسرجان از اون صحنه عکس گرفته : ) ... خلاصه گردشمون که تموم شد خواستیم بریم سوار ماشین بشیم و بریم طرف نیاگارا که همسرجان گفت میخوای امشب اینجا بمونیم و فردا بریم نیاگارا؟ یه دلم میگفت بببببببببله و یکی میگفت نه. آخه از اونجا تا تورونتو همش ۲ ساعت راهه .گفتم فعلا بریم ابشار رو هم ببینیم . دفعه بعد حتما شب هم میمونیم . این بود که راه افتادیم. جاده بین اون شهر تا ابشار نیاگارا رویایی بود. وای  اینقدر خونه های خوشگل و سبزه زارهای وسیع و دریاچه و جنگل زیبایی داشت که مست شدیم... نزدیکیای نیاگارا ترافیک شد. راه ۵ دقیقه ای رو نیم ساعت تو راه بودیم. ماشین رو پارک کردیم و با اتوبوسهای مخصوص (یا دو واگنه یا دو طبقه بودن ) رفتیم طرف ابشار. زیبا زیبا زیبا. همه چیزش... ابهتش... صداش... وسعتش... پاکیش ... به به ... همه بهمون توصیه کرده بودن که صبر کنیم تا شب نیاگارا رو هم ببینیم که ما هم گوش کردیم. چون بسیار زیبا با نور تزیین شده بود. یه کنسرتی هم تو فضای باز اجرا میشد که یک کم پبل و باباش قر ریختن و منم فیلم گرفتم... شام رو که خوردیم و میخواستیم راه بیوفتیم یک بارونی گرفت که صحنه های فیلمای هندی اومد جلوی چشمام . انگار شلنگ اب رو باز کرده بودن. هر قطره اش اندازه یه نعلبکی بود : ) این بود که از مغازه ای که اونجا بود ۳ عدد پانچوی کلاهدار خریدیم و راه افتادیم طرف اتوبوسی که ما رو برمیگردوند به پارکینگ. اما بارونش هم عالی بود. بارونشم گرم بود. اصلا یخ نکردیم. پبل که کیف میکرد. هم از پوشیدن اون پانچو و هم از دیدن آبشار و هم از دیدن اینکه ما هم مثل اونه لباسمون... تو ماشین که نشستیم لباس پبل رو عوض کردم. یه خرده غرغر کرد و تا راه افتادیم خوابش برد. منم جاش رو درست کردم و به همسر جان گفتم که دم یک Tim Hortons ( یه رستوران زنجیره ای که قهوه و مخلفاتش خیلی معروفه ) نگه داره تا قهوه بخوریم. از قسمتی که با ماشین وارد میشین و سفارش میدین و همونجا تو ماشین بهتون تحویل میدن دو عدد قهوه و دو عدد پای توت فرنگی سفارش دادیم و حرکت. ۲ بعد از نیمه شب رسیدیم خونه...

 این اهنگ ابی رو خیلی دوست دارم و اصلا  باهاش زندگی میکنم....

بیا کنارم سرو ناز بی تاب ... بیا کنارم زیر طاق مهتاب

عطش ببازیم به نسیم دریا ...  غزل برقصیم تا طلوع فردا

بیا کنارم ساقه بهاره... رو فرش برگ و پولک ستاره

خمار شعرم میشکنه پیش تو ... عجب شرابی نفس تو داره

گل بهارم ... در انتظارم ... حریق سبزی ... بیا کنارم

تن حریرت جوی عطر جاری ... صدای گرمت حیرت قناری

بذار بگیرم مثل تور دریا ... تو رو در اغوش ماهی فراری

....

اگه بدونن ابر و باد و بارون ... چه دلنوازه این شب مهربون

هجوم میارن روی چرت کوچه ... صدای شهرو میبرن آسمون

غروب گذشت و شب رسید به نیمه ... تن تو میخواد گل سرخ هیمه

بگو بخوابن همه اهل دنیا  ... هنوز یه نیمه مونده از شب ما ...

چقدر قشنگه آخه؟ ابی خواننده محبوب من و همسر جانه. کلی با اهنگاش خاطره داریم...

دیروز پبل داشت با خمیرای بازیش مثلا برای سگ اسباب بازیش غذا درست میکرد. بهش میگم وای خوش به حال "اودی" . برای منم یه غذای خوب درست میکنی؟ میگه: مامان جان ( دقیقا مثل وقتی من بهش میگم ) آخه اینا که خوردنی نیست، نخوردنیه. شما ادمی . به درد شما نمیخوره : ) ... اینقدر قشنگ از روی کتابش میخونه که اگر ندونین سواد نداره فکر میکنین واقعا داره براتون داستان رو میخونه. دقیقا کلماتی که توی اون صفحه هست رو اینقدر قشنگ میگه و دقیقا تن صداش رو مثل وقتی ما براش کتاب میخونیم بالا و پایین میبره که کیف میکنم...

دیروز پونه جونم بهم زنگ زد و کلی با هم خوش و بش کردیم. پونه جونم از روی نوشته هات میدونستم که خیلی گلی اما شنیدن صدای گرم و صمیمیت بهم ثابت کرد که اشتباه نکردم و بیشتر بیشتر دوستت دارم ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

هفته پیش خانم دوستم بهم تلفن کرد و گفت که یه برنامه رقص ایرانی برای پنجشنبه هست ، میخوای برای شماها هم بلیط بگیرم؟ منم که اگر جایی حرف رقص هم باشه باید حضور داشته باشم چه برسه که اجرا بشه و دیدم اون ساعت همسر جان سر کاره ، گفتم برای من و پبل بگیر لطفا. خلاصه پنجشنبه عصری رفتیم اونجا. ۳ گروه بودن که رقصای زیبا و مختلفی اجرا کردن. تو یکی از گروهها ، سه تا بچه کوچولوی سه چهارساله بودن که عین ماه شده بودن با اون لباسای زرق و برقیشون و اینقدر خوشگل میرقصیدن که کیف کردم. راستی من نمیدونم چرا باید به همه توضیح بدم که پبل به کی رفته که موهاش بور شده!!! همه میگن رنگ پوستش و قیافه اش به خودت رفته اما موهاش به کی رفته؟ حالا باید سند و مدرک بیاریم که همسر جان بچه که بوده هم موهاش منگولی بوده و هم بور. منم که موهام بور بوده. حالا میخوام دو فقره عکس از دوران طفولیت خودم و همسرجان قاب کنم اویزون کنم گردنم که اگر کسی سوالی براش پیش آمد زودی جوابش رو بگیره : ) اصلا شدیم معضل ملت ، چه تو ایران که بودیم و چه اینجا. اینجا که تا پبل شروع میکنه با من فارسی حرف زدن و مردم میشنون ، یهو انگار برق گرفتشون بر میگردن به من نگاه میکنن و میگن : وااا ، شما ایرانی هستین؟ اصلا بهتون نمیاد!!! بسم الله !!! یعنی ما تو ایران سفید و بور نداریم؟!

برای مخاطب خاص: ممنون... یه دنیا ممنون . محموله صحیح و سالم رسید و کلی خوش به حالم شد. از این به بعد تو رو خدا راضی باش یه چیزی میفرستی که ۱۰ روزه من یه سره تو پستخونه ام : ) آخه ۱۰ روز پیش وقتی اومدم و صندوق پست رو نگاه کردم و دیدم که از طرف پست اومدن و یه بسته آوردن و بنده تشریف نداشتم . نوشته بود که با اون رسید فرداش برم پستخونه. بنده هم قدم رنجه فرمودم . فرمودند که بسته رو پستچی هنوز بهشون تحویل نداده . ممکنه!!! فردا اونجا باشه ( برام عجیب بود چون برادر همسرجان که برامون یه بسته پست کرده بود، همون روز تحویل گرفتیم . اما اینبار ... ) خلاصه تا همین دیروز رفتم و دیدم نیست. دیگه عصبانی شدم. گفتم یا بسته من رو پیگیری میکنین یا با رییستون حرف میزنم. گفت ما مقصر نیستیم ، اگر به ما تحویل بدن که میدیم بهتون. شماره پشتیبانی مشتریان رو بهم داد و بنده هم با توپ پر اومدم و زنگ زدم. اول که یه نوار جواب میده ( معمولا همه ادارات اینجورین و تا اونجا که بشه از روی نوار ضبط شده میتونی جوابت رو بگیری ) اما بنده رفتم سراغ گزینه ای که منتظر اپراتور میمونن . اپراتور هم مشغول بود و گفت تقریبا ۲ دقیقه پشت خط میمونی.بنده هم منتظر موندم تا بالاخره گوشی رو برداشت. منم شرح ماوقع رو دادم و ایشونم از جد و آبادمون سوال کرد تا شماره کفشم و شماره رسیدی که توی صندوق بوده و تاریخش و هزار تا چیز دیگه. بالاخره هم گفت با سوپروایزر مطرح میکنه و خبرش رو بهم میدن. منم رفتم دنبال کارام و عصری که برگشتیم دیدم یه رسید دیگه گذاشتن که تشریف بیارین بگیرینش. ما هم رفتیم و تحویل گرفتیم...

نمیدونم این شماره تلفن چیه که هر جا میری ، میخوای آب هم بخوری ازت میپرسن. آقا جان رفتم از مغازه دیزنی خرید ، ازم شماره تلفن میخوان ... دیروز که رفتم دنبال پبل ، مربی ایرانیش بهم گفت که  اون یکی مربیشون که انگلیسی زبانه از پبل  اعضای صورت رو به فارسی یاد گرفته. خندیدم و گفتم ، اگر اینه که به جای یاد گرفتن انگلیسی به بقیه فارسی یاد میده : )

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

امروز بالاخره تونستم کانکشن موبایل به کامپیوتر رو درستش کنم و نصبش کردم. از صبح با پبل و همسر جان رفته بودیم سینما فیلم گارفیلد ( جدید ) و بعدشم رفتیم پارک و بعدشم از خجالت شکم جان درآمدیم و برگشتیم خونه. تو سینما کلی عالی بود. اینقدر کیف کردیمو به قول پبل کاپ کورن ( پاپ کورن ) خوردیم و از تکه های طنز کارتون خندیدیم که نگو. توی پارک از پبل و همسر جان عکس گرفتم . یه جای جالبی داشت که دو سه تا سکوی کوتاه و بلند بود و ازشون آب میامد بیرون ( به صورت خیلی ریز و به قول خودم پودری) سه تایی کلی آب بازی کردیم. الانم دارم عکسا و فیلما رو مرتب میکنم که به مرور بذارم اینجا. البته اونایی که میشه اینجا گذاشت : ) اینم یه عکس سه تایی از پبل و آیلین و لانا ( دوست مهد کودک پبل ) ...

عکس این کنار هم از قصر " کاسا لوما " گرفتم که بزرگترین قصر تورنتو هستش . اینقدر باغش قشنگه که روح ادم تازه میشه. اینم عکس یه یه نمای دیگه و فواره هاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز طی مراسم با شکوهی فارغ از تحصیل شدم : ) نزدیک ۱۰ نفر از محل تحصیل اینجانب و بنده در مراسم شرکت کردیم. اما اصلا فکرش رو نمیکردم. جدی جدی خیلی عالی بود. اول از همه که وارد شدیم خیلی تبریکات جانانه نثارمون کردن و دونه دونه اسمامون رو توی یک لیستی چک کردن و علامت زدن. بعدم یه نفر دیگه مسئول کارتهای شناسایی بود که بهمون میداد تا روی لباسمون بزنیم. بعدم یه خانمی راهنماییمون میکرد توی سالن که صندلیاش به صورت اریب بودن و اسم هر نفر به ترتیب حروف الفبا روشون نوشته شده بود و صندلیمون رو نشونمون میداد و برامون آرزوی موفقیت میکرد و میرفت سراغ نفر بعدی. یه کم که گذشت و سالن تقریبا داشت پر میشد ازمون دعوت کردن که بریم میوه و شیرینی میل کنیم . توی سینیهای بزرگ میوه های مختلف از هندونه و طالبی و خربزه گرفته تا پرتقال و توت فرنگی و ... چیده بودن و توی یه سری دیگه سینی هم شیرینیای مختلف گذاشته بودن. یه سری هم آب ( توی شیشه های یکبار مطرف) کنار میز بود که بر میداشتیم... بعد از بخور بخور مراسم شروع شد.همه ایستادیم و سرود کانادا رو خوندیم و نشستیم. یه خانم و یه آقا پشت میکروفون رفتن و خوش آمد گفتن و از آقایی که رییس رده بالای اون محل بود دعوت به سخنرانی کردن و همونجوری که خودش گفت و بر خلاف چیزی که ما همیشه عادت داریم، سخنرانیش خیلی خلاصه و کوتاه و خوب بود. بعدم نوبت پخش یه سری عکس از کشورهای مختلف بود و پس زمینه صدای افراد مختلفی که توی اون محل شغلهای خیلی خوبی داشتن و از همونجا مدرکشون رو گرفته بودن پخش میشد. نمیدونم چرا همیشه از کشورای آسیایی و به خصوص خاور میانه عکسای بدترین جاهاش انتخاب میشه برای نمایش. باز خدا پدرشون رو بیامرزه مال ایران فقط دو تا دونه اش از جاهای کثیف و زشت بود که من کلی حرص خوردم وگرنه جاهای دیگه که مثلا فقط یه عکس خوب بود. ترکیه رو تعجب کردم که بیشتر عکساش مال دهاتهاش و جاهای شلوغ و کثیف بود.... بگذریم. بعدش نوبت سری اول فارغ التحصیلا بود که مدرکشون رو بدن و منم جزو سری اول بودم. وای وقتی اسمم رو صدا کرد اصلا نفهمیدم منم : ) همچین سخت و مثل اسمای چینی خوندش که یه خرده فکر کردم تا فهمیدم خودمم : ) آخه بدبخت توی اسمای چینی گیر کرده بود از بس که همه شون عین همن. اما بیچاره ها آدمای خوبین برخلاف اینی که همه میگن. بدجنس و موذی و اینا نیستن. اگر کمی باهاشون دوست باشی اینقدر خودشون رو به آب و آتیش میزنن که نگو و نپرس... خلاصه بعد از یه سخنرانی کوتاه دیگه سری دوم مدارک رو هم دادن و از همه دعوت کردن که بریم جلوی سالن که یه عکس دسته جمعی بگیریم. اینقدر برامون دست زدن و هورا کشیدن که کلی کیف کردیم. آهان راستی یادم رفت این رو بگم که همه اونایی که اونجا مسئول برگزاری مراسم بودن لباسهای یک جور و رسمی پوشیده بودن و خانمها و آقایون به گوشه لباسشون گل سفید زده بودن. بعدم برگشتیم سر جاهامون و ازمون بازم از اینکه لطف کردیم و فارغ التحصیل شدیم تشکر کردن و تبریک گفتن و خداحافظی کردن. توی کلاس ما، من و یه آقای دیگه که هندی هستن فقط یک ماه و نیمه بودیم و بقیه از نوامبر پارسال و بعضیا هم از ژانویه تو کلاس بودن برای همین کلی خوش به حالمون شد که جزو همون گروه درسمون تموم شد. نمره هامم همه بالاترین نمره بودن. واااااای هوراااااا

این پبل خانم تازگیا ویار دارن. یعنی باید حواسم به خوراکیای موجود تو خونه باشه و بعدش یک کارتون براش بذارم، چون اگر مثلا گلنار خانم کلوچه میپزه ایشون میگه مامان کلوچه داریم؟  اگر یکی داره صبحونه میخوره میگه :به من صبحونه میدی؟ ( نون تست و کره و مربای آلبالو ) . وای به حال وقتی که اون خوراکی نباشه ، چون باید به هزار و هشتصد تا سوال مربوط به اینکه چرا اون خوراکی در منزل موجود نیست پاسخ بدم. دیشب میخواستم لازانیا بپزم . دیدم گارفیلد رو بذارم بهتره ، چون هم مدتیه که ندیده اون کارتون رو و هم لازانیا که مستر گارفیلد ۲ بار میل میفرمایند رو دارم میپزم : )

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com