صبح پبل اومد کنار تخت ما و گفت: اجازه هست منم بیام اینجا پیش شما؟ بهش میگم امروز تعطیله مادر جان یه خرده بیشتر بخواب قربون شکلت برم من . میگه خوب میام اینجا پیش شما میخوابم. من و همسر جان هم جابجا شدیم و بالش پبل رو که دستش بود رو بین بالشامون گذاشتیم و پبل هم اومد بین ما خوابید. هر چی هم میگیم بیا زیر پتوی ما میگه نه من پتوی خودمو میخوام. خلاصه پتوی خودشو انداختیم روش و مشغول بغل کردن و بوسیدنش شدیم. همسر جان دستاش رو از دو طرف باز کرد و گفت کی میاد بغل من؟ پبل زودی پرید بغل باباش و فشارش داد. منم با شیطونی یه نگاهی به پبل کردم و مثلا بغض کردم و گفتم : پس من چی آخه؟ پبل هم زودی همونجوری که تو بغل باباش بود دستاش رو باز کرد و گفت:اینجا یه بغل بازه کی میاد بغل من؟ : ) وای پریدم بغلش و اینقدر بوسیدمش که مست شدم ... دیگه اینکه یه عالمه حرف داشتم منتها پبل خانم میگه بیا بازی کنیم ... غیر از اون هم الان حوصله گفتنشون رو ندارم ...
+
نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
دیروز پبل دم در خونه وایستاد و اصرار پشت اصرار که من مهد نمیرم. آخه چی شده مادر جان؟ ... آخه من نگران هلیا هستم که گریه میکنه . بعدم خودش بغض کرد. میگم تو دیگه چرا بغض میکنی؟ میگه از هلیا یاد گرفتم دیگه : ) ... هنوز هیچی نشده و ندیده هر روز میگه من دلم برای هلیا تنگ شده ، خدا رحم کنه که ببیندش... یه آهنگ جدید دارم گوش میدم این روزا کلی لطیف و قشنگه. اینقدر دل آدم رو قلقلک میده که نگو و نپرس... چند روز دیگه بابام میرن آلمان و اونجا همگی جمعن. منم کم کم دارم بار و بندیل رو آماده میکنم . این روزا کار همسرجان دوره کردن عکسای فسقل خانومه. هر دفعه هی میگه آخه تو لپاش رو ببین. آخه نگاش کن و کلی کیف میکنه. ازم میپرسه دفعه اولی که ببینیش چیکارش میکنی؟ میخواستم بگم محکم بوسش میکنم دیدم دلم نمیاد. میخواستم بگم محکم فشارش میدم که بره توی توی دلم ، دیدم الانم هست. میخواستم بگم میخورمش، دیدم که مگه میشه آخه؟ اما الان میدونم. نگاهش میکنم. اینقدر که به اندازه مدتها برای خودم و دلم ذخیره اش کنم. مامان اینا رو هم باید سیر تماشا کنم. باید بو کنم. باید ناز کنم. باید ...
همسر جان همیشه برام میخونه :
پاکی آبی و ابر نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی
این آهنگ گوگوش تقدیم به همسر جان گلم که قد آغوششم : )
حامین خان اینم عکس درخواستی شما. عرض کردم که دوره اما برای کسی که ۶۰-۷۰ تا عکس سپیده خانم رو خواسته این یه دونه هم غنیمته نه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
از پنجشنبه تا یکشنبه یه جشنی بود که مال یونانیاست و تو محله خودشونم برگزار میشه. این سه روز اون خیابون رو بسته بودن و فقط پیاده میشد بری و بگردی.ما شنبه رفتیم اونجا. دو طرف
خیابون پر از دکه و مغازه اطعمه و اشربه بود و همه شونم یه موزیک خوشگل گذاشته بودن و میرقصیدن و کار میکردن. یهو یکیشون دیگه خیلی از خود بیخود شد و اندازه ۱۰ بسته دستمال کاغذی رو آورد و
پرواز داد رو آسمون و ریخت رو سر مردم و بعدشم چند تا بشقاب چینی رو آورد و با ضرب آهنگ دونه دونه زد به بشقاب زیریش و شکوند ( ظاهرا جزو مراسمشونه ) . دقیقا وسط خیابونم وسایل بازی بچه ها رو علم کرده بودن. از قطار و
بازیهای چرخشی بگیر تا استحر توپ که با یه پله به
پل چوبی و طنابی وصل میشد و از روی اون که رد میشدن به یه سرسره میرسید و از اونورش سر میخوردن و میامدن پایین ( هر سُر ۳ دلار!!! ) ... جای همگی مخصوصا ساناز جونم خالی که بلال به سبک ایرانی هم داشتن و کباب میکردن. منم که خوب از خجالت خودم دراومدم. خلاصه تا ساعت ۴ عصر اونجا بودیم و چون پبل خانم تولد دعوت داشتن برگشتیم خونه. اما ایشون جِد فرمودند که "اصلا نمیخوام تولد برم و میخوام پیش شماها بمونم" ... یکشنبه هم کنسرت
آصف و سپیده و حبیب و
محمد بود. میدونین که پبل عاشق آهنگ " عروس"
آصفه. کلی هم ذوق داشت که الان "
عزیزی" رو میخونه. ما زودتر رفتیم که پبل کمی اونجا با وسایل بازیش بازی کنه. روی بلیط نوشته بودن " همراه با
بازی برای کودکان" اما ... هر
بازی ۲ دلار میگرفتن و این بازی یعنی یه بار بره سر بخوره و بیاد پایین ( مثل بازی ترامپلی توی بولینگ عبدو) !!! خلاصه که دو برابر پول بلیط پول " بازی کودکان " رو دادیم : ) وسط بازی پبل خانم به خاطر مصرف زیاد اب و ابمیوه ( چون هوا گرم و آفتابی بود و اونم که همش مشغول بازی) گفت که باید مثانه محترم رو خالی کنه. رفتیم توی سالن اون پارک و نزدیک دستشویی دیدم یه صدای اشنا میاد. نگاه کردم دیدم آصفه. واااای اینقدر ذوق کردم که نگو. به پبل گفتم وااااااای ببین کی اینجاست.. عزیزی ... آصف هم یه نگاهی کرد و به پبل گفت سلام خانم قشنگه. پبل هم که انگار خواب میبینه همینجوری مبهوت نگاهش میکرد. گفتم دختر من عاشق شماست. رو کرد به پبل و گفت منم عاشقتم عزیزم I LOVE YOU و خداحافظی کرد و رفت توی اتاقش که حاضر بشه. حالا مگه پبل میومد بره دستشویی؟ همش میگفت میخوام بازم " عزیزی" رو ببینم ( هر چی میگم اسمش آصفه بازم میگه عزیزی: ) ) خلاصه بعد از دستشویی آنچنان میدوید که به باباش خبر مسرت بخش روشن شدن چشماش به جمال اقای اصف رو بده که نمیدونین. اولین خواننده سپیده بود. بعدشم حبیب ( زیاد ازش خوشم نمیومد اما بعد از اون روز بیشتر دوستش دارم از بس آقاس) بعدم یه اهنگی زد و محمد اومد. با هم شروع به خوندن کردن. منم اون جلو بودم و کلی کیف کردم. بعدش که آصف اومد همسر جان پبل رو گذاشت روی
شونه اش و بردش اون جلو. آصف هم که اولین آهنگش تموم شد رو کرد به پبل و گفت" ماشالله به تو که چقدر خوشگلی. تو عین دختر خودمی. منتها اون کوچولوه و تو بزرگتری" پبل دیگه کیف کرد. تا آخراش هم همون جلو و روی دوش باباش یه بند میخوند و قر میریخت و دست تکون میداد. بنده هم کمی عقب تر مشغول ورزش بودم و هوار کشیدن با آصف خان ...
+
نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
ترمه و اطلس بیارین تا بپوشونم تنش سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنش
امروز صبح من عمه شدم ... یعنی تو دختر امیررضایی؟ یعنی تو پاره وجود عزیزترین برادر دنیایی؟ یعنی من باید تمام بوهای تنت رو چجوری ببلعم ؟ چجوری صورت گلت رو ببوسم ؟ چجوری دستای لطیفت رو نوازش کنم ؟ چجوری چشمای درشتت رو نگاه کنم ؟ چجوری ازدیدن لبای قلوه ایت کیف کنم ؟ چجوری بهت بگم سلام عزیز دل عمه؟ ... امروز که با همسر برادر جان و مامان اینا صحبت کردم بهم گفتن که چشم و ابروش مثل مامانشه و بقیه اجزای صورتش مثل باباش ... آخ که یعنی به تمام معنی من قربون اون موهای منگولی مشکیت بشم... امروز به خانواده ما یه نفر دیگه اضافه شد ... هلیا خانم خوش آمدی ...
به پبل میگم میدونی دختر دایی رضا کیه شما میشه؟ میگه بله که میدونم. کازینم میشه دیگه !!! بعدم با اصرار میگه که دلم برای هلیا تنگ شده : )
پ.ن:تازگیا پبل خانم عاشق آلبالو خشکه شده. تا ازش میپرسم چی میخوای میگه آلبالو خوشکل ( خوشگل هم نه ها ... خوشکل) هر چی میگم مادر جان البالو خشکه، نه خوشگل. بازم حرف خودش رو میزنه. اینقدر بامزه میگه که دلم آب میشه. امروز که رفته بودم مغازه کوروش ( یه مغازه ایرانی توی خیابون شپرد) ، دیدم اگر عشق دخترم رو براش نخرم اصلا راه نداره. این شد که از اقاهه آلبالو خوشکل خریدم . حالا برای یه مدتی مواد مورد نیاز بچه ام جوره : )
+
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
با همسر جان و پبل رفتیم یکی از
جزایر داخل تورنتو . اینقدر هوا و منظره عالی بود که نمیشه وصفش کرد. یه جزیره بزرگ که توش همه چیز داشت. غیر از خوراکی و تنقلات، پارک بازی با اسباب بازیهای خیلی جالب و قشنگ ، دریا ، دوچرخه و یه محلی برای جشن که این بار جشن کاریبانا بود . اینجور که من شنیدم و اگر اطلاعاتی که بهم دادن درست باشه یه کشوری بوده به اسم دومینین که پادشاهش هر سال یک زن میگرفته. برای این انتخاب دخترای شهر درست همون روز معین صف میکشیدن و از جلوی اعلیحضرت رژه میرفتن که یکیشون رو ایشون بپسندن و باز سال بعد همین کار تکرار میشده. حالا هم بعد از اینهمه سال به صورت یه جشن درش اوردن و خانمهای سیاهپوست لباسهای انچنانی میپوشن و قرهای آنچنانی هم میدن و از جلوی یه عالمه ادم رژه میرن : ) ... خلاصه صبح راه افتادیم و رفتیم سمت اون جزیره و ماشین رو پارک کردیم توی یک پارکینگی که قیمتش از همه مناسبتر بود و رفتیم که به جزیره برسیم ( موضوع پارکینگ رو برای این گفتم که تورنتو نشینان میدونن که توی مرکز شهر چقدر پارکینگ گیر اوردن مهمه و چقدر قیمتاشون مربوط به خون باباهاشون و آبا و اجدادشون میشه ) . برای سه نفرمون بلیط کشتی رو خریدیم و توی صف ایستادیم و سوار شدیم. وااااای چه منظره ای. چه باد مطبوعی. پبل که کیف میکرد. اونجا هم که رسیدیم زودی همسرجان طبق معمول که باید اول موقعیت سوق الجیشیمون رو تشخیص بده بعد قدم از قدم برداره ، رفت و یه نقشه جزیره با تمام امکانات و تفریحاتش رو گرفت و با هم تصمیم گرفتیم که
کجاها بریم .
پارکش عالی بود . بعدشم دریا و بعدم دوچرخه. وای از این دوچرخه هایی که دو نفره است داشتن اما یه مدل جالبی بود که مثل ماشین بود. یعنی دو نفر به جای اینکه پشت سر هم باشن ، کنار هم بودن و جلوش هم یه جایی بود برای نشستن بچه . خلاصه یک ساعتی دور جزیره دوچرخه سواری کردیم و بعدشم یه غذایی خوردیم و برگشتیم سمت کشتی. سوار شدیم و حرکت به سمت ساحل. اونجا برای اولین بار تو این مدت پلیس اسب سوار دیدم. وای ماشالله اینقدر آقای پلیس و اسبش تنومند بودن که دهن همه باز مونده بود. آقای پلیس که هم خوش تیپ و خوش هیکل و قوی جثه بود و هم جذبه خاصی داشت. ازش اجازه گرفتم که پبل اسبش رو نوازش کنه. اینقدر آروم و مهربون گفت که حتما ، چرا که نه؟ . بعدشم که یک کم دورتر ایستادیم تا باهاش عکس بگیریم ، بهمون گفت بیایین اینجا کنارم بایستید..واقعا پلیس اینجوری خیلی حس احترام و امنیت رو تو دل آدم به قلیان میندازه . یه خرده جلوتر یه آقایی صورتش رو سفید کرده بود و بالای یه چهارپایه ایستاده بود و زل زده بود به جلو و یه فیگور خاصی هم گرفته بود. هر کی که براش پول میذاشت توی کلاهی که جلوی پاش بود اونم مثل آدم آهنی دولا میشد و تعظیم میکرد و دوباره به فیگور اولش برمیگشت. اینم یه جور راه پول درآوردنه اما خیلی هنرمندانه و کم دردسر : )
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
دیروز بالاخره جرات کردم و رفتم سراغ کیف سی دی که از ایران اوردیم و از توش یکی از سی دی هایی رو که برای تولد پبل فقط اهنگ شاد زده بودیم رو گذاشتم که با دخمل خانم یه ورزشی! بکنیم . آخرین آهنگ اون سی دی آهنگ فرامرز آصف بود که پبل عاشقشه. چون معمولا یا براش لالایی میخوندم و میخونم و یا موسیقی و ترانه گوش میکرد و میکنه تا خوابش ببره، این اهنگ یکی از اونایی بود که شیفته اش بود و حداقل یه ۳ باری باید بهش گوش میکرد. دیروز که گذاشتمش یه دنیا خاطره از چند ماهگیش تا حالا هجوم آوردن طرفم. اون موقعی که پاهای تپل و دستای قلمبه اش رو توی دستام میگرفتم و همه هیکلش روی فاصله آرنج تا کف دو تا دستام به راحتی جا میشد و تازه بالش کوچکش هم زیر سرش میذاشتم. همون موقع که مامانیش روی دستاش اینقدر باهاش میرقصید و براش میخوند تا با شیری که براش توی شیشه گذاشته بودم خونه، خوابش میبرد. اون موقعی که باباییش هر شب که از در میرسید و پبل رو درحال قر ریختن با این اهنگ میدید ، همون دم در قربون صدقه هاش رو نثارش میکرد و پبل هم با اون پاهای کوچولوش میدوید تا هدیه هر شبش رو از دستای گرم پدربزرگ دریافت کنه. همون موقعی که تا این اهنگ رو میشنید چشماش برق میزد و میگفت " عزیزیییییی" همون موقع که تا بهش میگفتم پبل جونم برات چه آهنگی بذارم با هم برقصیم و میگفت " براممممم عزیزییییییییی" ... دیشب تا آهنگ رو گذاشتم یه خرده جا خورد. انگاری که یه چیز آشنا که تو ذهنش لونه کرده و خاک خورده، پریده باشه بیرون. منو نگاه کرد. بهش گفتم اگر گفتی این کدوم آهنگه؟ با چشماش بهم میگفت که میدونه اما اول شعر رو یادش نمیاد. گفتم " اینقدر برام ..." هنوز ادامه نداده بودم که پرید بالا و گفت " عزیزییییی" و شروع کرد به قر دادن و سرش رو به علامت کیف کردن تکون دادن. گاهی هم برای باباش گردن میومد و اونم ضعف میکرد. به من میگه مامان شما اینجوری که من میرقصم، بلدی برقصی؟ بعدم دستاش رو میزنه به کمرش و تابش میده . گفتم نه عزیزم اما اگر یادم بدی یاد میگیرم و ایشونم با دقت دستای من رو روی کمرم مرتب میکنه و میگه " ببین اینجوری" و یه قر جانانه میده ...
مامانم رفتن آلمان برای زایمان خانم برادر جان که هفته دیگه است . از هفته دیگه رسما عمه خانم میشم. چقدر دلم میخواست همون موقع اونجا بودم ... عیبی نداره عوضش وقتی یه خرده جون گرفت میرم و میچلونمش : ) عزیز دلم از همین حالا دل عمه رو بردی ... هر وقت فکر میکنم که بچه برادرم رو بغل میکنم یه حس عجیبی توی دلم وول میخوره. یه چیزی که انگار خواب میبینم. انگار چند دقیقه دیگه بیدار میشم. هیچ باورم نمیشه که اون پسر شاد و مهربونی که همه خاطرات کودکیم رو مدیون وجودشم حالا برای خودش مردی شده و داره بابا میشه. همونی که همیشه از جون و دلم بوده و هست. همونی که یکی از عزیزترین موجودات عالمه برام. همونی که بارها و بارها بغلش جای امنی برام بوده و هست، حالا بچه خودش رو پناه میده... برادر گلم خیلی خوشحالم. از اون ته ته قلبم ...
+
نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
درست روبروی ساختمونمون یک استخر روباز هست که در طول روز و تا وقتی خورشید جون داره و میتابه و هوا گرمه ملت هم اون تو شنا میکنن. چند باری پبل از توی بالکن نگاه کرد و گفت مامان من رو میبری اونجا شنا کنم؟ منم میگفتم باشه چشم و به علت اینکه یا کار داشتم یا هوا ابری بود و به هزار و یک دلیل دیگه نمیشد که بریم.... شنبه با فرحناز جونم و دختر خوشگلش رفتیم دریا. صبحش که مامان آیلین جونم بهم زنگ زد و گفت که ایلین اینقدر اصرار کرده که مامان زودتر زنگ بزن که بریم دریا، من زنگ زدم. منم گفتم والله پبل هم از کله سحر بیداره و هی از من میپرسه پس کی میریم؟ منم چون فکر میکردم شما خوابین زنگ نمیزدم.. خلاصه به قول فرحناز جون " خانم مهندسا " تصمیم گرفتن که بریم دریا . ما هم بار و بندیل رو آماده کردیم و راه افتادیم . اینقدر که این فسقلیا جونشون برای هم در میره، با هم بعضی وقتا ناسازگار هم هستن ( البته بچه ان دیگه ) خلاصه که بعد از شنا و بارگذاشتن کله و پاچه مفصل ، با نق نق بچه ها فهمیدیم که موقع ناهاره. دیگه راه افتادیم به پیشنهاد همون خانمهای مهندس به سمت کبابی... بعد از صرف غذا هم اومدیم خونه ... دوباره هنوز ۵ دقیقه نشده بود که رسیده بودیم خونه و پبل پشت پنجره بالکن داشت استخر روبرو رو نگاه میکرد که دوباره شروع کرد " بریم اون استخره " و منم که اگر با چوب هم میزدینم دیگه حاضر نبودم پام رو بذارم بیرون بهش گفتم صبر کن بابا بیاد با اون برو . همسر جان هم که اومد کلی خسته بود و تازه خرید هم داشتیم و برای همین نشد که برن. یکشنبه هم همسر جان کار داشت و رفت سر کار و منم از صبح پبل خانم رو با کالسکه اسباب بازیش برداشتم و بردم پارکی که همش دو دقیقه با خونمون فاصله داره. بعدشم رفتیم ناهار خوردیم و یه خرده توی پاساژ گشت زدیم و برگشتیم خونه. دیدم رفته صورتش رو چسبونده به نرده هایی که دور استخر مثل دیوار کشیدن و میگه " مامان ببین اینا رو...دارن چه شنایی میکنن " و چشماشم برق میزد. دلم خیلی سوخت . گفتم بدو بریم مایوت رو بپوش که ببرمت استخر. وااای انگار دنیا رو بهش دادن . زودی اومدیم بالا و آماده شد و رفتیم. همش میگفت مامان اگر راهمون ندادن اشکالی نداره برمیگردیم. منم گفتم نه مادر جان استخر بچه ها هم داره .راهمون میدن. نگران نباش ... خلاصه یه یکساعت و نیمی تو آب بود و کلی کیف کرد . تقریبا پبل تو اون استخر بچه ها تنها بود و فقط نیم ساعت آخرش یکی دو تا بچه دیگه هم اومدن.بالاخره این استخری که دقیقا روبروی خونه مونه و میتونیم از امکاناتش استفاده کنیم و تا حالا نکرده بودیم ، افتتاح شد : ) ... امروزم زودتر رفتم مهد دنبالش و آوردمش استخر. کلی کیف کرد.... خدا کنه این افتاب همچنان تابنده باشه که ما هم لذتش رو ببریم. پبل خیلی رنگش عوض شده. قسمتی که جای مایوشه با قسمتهای بیرون مایو یه ۷-۸ درجه ای اختلاف رنگ دارن... مامان پبل هم چندین درجه رنگی شده : )
+
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
یه وقتی یه حرفی آنچنان سنگین و رنگین و فربه میاد و میشینه روی دلت و تازه اونم با بار و بندیلش که حالا حالاها خیال رفتن نداره. فعلا نامبرده بقچه اش رو پهن کرده و غیر از سنگینیش تَرَکی که زیر پاش انداخته هم اذیتم میکنه... تا سوغاتیاش رو بخره و بره فکر کنم کمی طول بکشه . یه خرده اومدنش برام گرون تموم شده اما بالاخره میره ...
پ.ن : ممنون از اینکه اینهمه گل و خوب هستین ... به لطف وجود همراه خوب زندگیم، اون سنگینی سبک شد... دلم نشکسته بود که فقط یه حرفی برام ثقیل بود ... مرسی که براتون مهمه: )
+
نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
تا قبل از سن مدرسه معمولا مامانم موهام رو کوتاه نگه میداشتن. نه اینکه خیلی کوتاه اما از کتفم دیگه پایینتر نمیرفت. یه شبنم کپلی با موهای کوتاه ببینین چقدر گردتر میشه : ) البته دقیقا از وقتی مدرسه رفتم خیلی زود لاغر شدم. چراش رو نمیدونم اما خدا رو شکر به جز صورتم که همیشه لپو مونده، خیلی چاق نمیمونم. یه دختر عمو دارم که طفلک بدجور استعداد چاقی داشت و احتمالا داره. مامانش همیشه دعواش میکرد سر غذا خوردنش و اونم یواشکی میرفت تو آشپزخونه و با لب و لوچه چرب و چیلی در میرفت تو حیاط. از من ۲ سال بزرگتره و با هم خیلی جور بودیم تا اینکه رفتن آمریکا و فقط خاطرات خوش کودکی برامون مونده. اگر پرگار میذاشتین و باهاش یه دایره میکشیدین ، اون از دایره ای که پرگار رسم کرده بود تپل تر و گرد تر بود. الآن دیگه برای خودش خانم دکتر متخصصی شده و اندامشم حرف نداره اما هنوز آثار کپلیاش دیده میشه... بگذریم... وقتی مدرسه رفتم و دیدم بعضی از بچه ها موهای بافته شده شون از زیر مقنعه هاشون بیرونه دلم قیلی ویلی میرفت که منم موهام رو بلند کنم. از مامانم خواهش کردم که اجازه بدن موهام رو بلند کنم که اونم گفت اگر میتونی مرتب نگهشون داری اشکالی نداره. منم که آخر مرتب و منظم بودم و گفتم که به روی دو چشمانم : ) ... موهای بنده بلند شد و تا کمرم رسید. موهای حالت دار خوش رنگی بودن . نه خیلی صاف و نه منگولی. یه چیزی این وسطا . تابستونی که کلاس سومم تموم شد یکی از بهترین تابستونای عمرم بود. آپارتمان ما ۴ طبقه بود و همسایه پایینیمون ۲ تا دختر ۱۸-۲۰ ساله و یه پسر فکر کنم ۱۲-۱۳ ساله داشتن و دختر خاله های اونا هم که درست همسن و سال خودشون بودن دائم اونجا بودن. منم دو تا دایی به همین سن و سال داشتم که بیشتر وقتا پیش ما بودن و همسایه بالایی هم دو تا برادر داشت که یکیشون از دایی بزرگتره ام یکسال بزرگتر بود و اون یکی هم همسن دایی کوچکتره. خلاصه که این ۸ نفر درست تو یه رده سنی بودن و تو یه ساختمون. خودتون تصور کنید که ۸ تا جوون تو اون دوران که بیرون از خونه حق شیطونی کردن نداشتن و محیط خوب خانوادگی براشون فراهم بود تا حسابی شور و شوق جوونیشون رو نشون بدن، چه آتیشی میسوزوندن. من و پسر همسایه پایینی که تقریبا همسن و سال بودیم ( البته اون از من ۴ سالی بزرگتر بود. اما چون همسن دیگه ای تو ساختمون نداشت، مثل من که چشمم به اون ۴ تا دختر بود و از شر و شور و رقصشون حظ میبردم اونم به ۴ تا پسر نگاه میکرد و احتمالا آینده ای آنچنانی برای خودش تصور میکرد) اون موقع مثل الآن نبود که دختر دبستانی با پسر راهنمایی هم دوست دختر و پسر باشن. دوست بودیم اما نه به معنای دوستی امروزی .... خلاصه، یکی از اون دخترخاله ها موهایی داشت بلند و بسیار زیبا. خودش هم واقعا زیبا و جذاب بود. من همیشه وقتی میرقصید محو تماشاش میشدم. معمولا هر هفته خونه یکی از طبقات بودیم و دوره میگشت ( البته بیشتر وقتا نمیدونم چرا خونه ما دوره میافتاد : )!!! ) . یکی از همون مهمونیا وقتی از در اومد و دیدم موهاش رو رفته کوتاه کرده، دهنم باز موند. همه ازش پرسیدن " ای وااااااای. موهاتو کوتاه کردی؟!!!" اونم با عشوه جواب داد " آره خوب امسال اینجوری مد شده !!!" ... بله منم که دیگه با اون جزقله بودنم نمیخواستم از مد عقب بمونم، فرداش به مامانم گفتم که میخوام موهام رو کوتاه کنم. بابام که همیشه عاشق موهای کوتاهه زودی استقبال کرد، اما مامانم گفت:" چرا آخه؟ حیفه . الآن موهات خیلی خوب شده که. میخوای یه کم فقط مرتبش کنی و از نوکش یه خرده کوتاه کنی؟ " منم برای اینکه دیگه حرفی توش نباشه به نقطه ضعف مامانم انگشت گذاشتم" نه مامان... آخه احساس میکنم سخت میتونم تو این تابستون مرتب نگهشون دارم. حالا بازم بلند میشن!!!" و مامان گفتن " باشه!!!" و البته من مطمئنم که خودشون فهمیدن که من چرا میخواستم کوتاه کنم موهام رو اما به روم نیاوردن. الآن که خودم مادرم میفهمم که آدم کوچکترین حرفا و اعمال بچه اش رو حفظه : ) ... بنده طی یک عملیات متحورانه موهام رو کوتاه کردم و خوشحال و خندان از در ارایشگاه اومدم بیرون که یهو یه دختری با مامانش رو دیدم که با موهای بلندش داره میدوه و موهاشم هی اینور و اونور میشه. دلم انچنان گرفت که اگر خجالت نمیکشیدم یا خودم اصرار نکرده بودم، کف خیابون مینشستم به گریه کردن... اینا رو گفتم که بگم مدتی بود دلم میخواست یک کم موهای پبل رو مرتب کنم و یه یکی دو سانتی از پایینش بزنم. اما این موضوع رو اصلا بهش نگفتم که راجع بهش حساس نشه تا یک موقعیت مناسب که انجامش بدم. دیشب خودش تو حموم گفت که میشه موهای من رو یک کم کوتاه کنی؟ !!!! منم از خدا خواسته و متعجب از این پیشنهاد پبل، زودی شونه و قیچی بدست کار رو تموم کردم. اما... اما ... دختر کو ندارد نشان از مادر ... به محض اینکه چشمش به منگولای یک سانتی ای که توی دست من بود افتاد، یک بغضی کرد و پشتشم گریه که من میخوام موهام بلند باشه. ای بابا ... مادرت خوب، بابات خوب ، تو که خودت همین یه دقیقه پیش گفتی موهام رو کوتاه کن!!! گفت نه. موهام رو دوباره
بدوزشون : ) وای مرده بودم از خنده. گفتم باشه از حموم که رفتیم بیرون چشم. اینجا خیسه نمیشه. لباسش رو که تنش کردم گفتم حالا بیا سشوار بکشم برات که موهات بلند بشه. اونم طفلکم قبول کرد و بعدشم اصلا فراموشش شد... خلاصه بدونین میتونین موهای کوتاه شده رو یا بدوزین یا بچسبونین از این به بعد : )
پ.ن : برای دوستای خوبم که پرسیده بودن چرا کوتاه کردم موهای دخملی رو باید بگم که موهای پبل چون منگولیه به نظر نمیاد وقتی حموم میره و فرها باز میشه تا زیر شونه هاش میرسه. من همش یک سانتی متر کوتاهش کردم و زیاد به نظر نمیاد. فقط مرتب شده : )
+
نوشته شده در جمعه 6 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|
شبا موقع خوابیدن آداب مخصوصی برای پبل خانم قبل از به رختخواب رفتن اجرا میشه. سه جور کرشمه داریم. یا اونقدر خوابش میاد که تا میگیم بدوییم بریم بخوابیم، خودش زودی میره دستشویی و مسواک و بعدم لباس خوابش رو میپوشه و بعدم وسط اولین قصه یا لالایی رفته به خواب اولین پادشاه. کرشمه دوم اینه که کمی نق میزنه که الآن نه، میخوام کارتون ببینم و بعدش میبینه که ما اصرار میکنیم اونم راضی میشه و مراسم همانند مورد اول اجرا میشه : ) و اما مدل سوم که دیگه محشر کبراست . در اون حالت کار به گریه و زاری کشیده میشه و این بین به در گنجه باز و دم خر دراز و ال و بل گیر داده میشه. برای نوع ۲ و ۳ تدبیری اندیشیدیم که مرحله در همون نوع ۲ بمونه و پیشرفت نکنه. وقتی ساعت خواب میشه بنده از قبل مشغول مثلا ظرف شستن یا جمع و جور کردن یا چای دم کردن برای بعد از خواب پبل که میشینیم و فیلم میبینیم هستم که به همسر جان با صدای بلند میگم : همسر جان حواست باشه ها ، مواظب باش هیچ کس قبل از من نره مسواک بزنه که امشب من میخوام برنده بشم. پبل هم عین شصت تیر میپره تو دستشویی و عملیات گلاب به روتون و مسواک رو انجام میده و در حین ارتکاب به جرم هم مرتبا با صدای بلند اعلام میکنه که مامان ببین من دارم برنده میشما !!! ( الهی قربون اون سادگیت برم من ) ... بعدشم با یه لبخند پیروزمندانه میاد دم آشپزخونه و قر و غمزه میاد که دندونام رو ببین چه سفید شدن و بعدشم میگم آخ آخ این که نشد. حالا عوضش من زودتر میرم لباس خوابم رو میپوشم و میخوابم. که با جیغ و هول میدوه طرف اتاق و با همدستی باباش لباس عوض میکنه و میپره تو تختش و تا من از راه میرسم و مثلا از همه جا بی خبرم و میبینم که آماده تو تختش خوابیده مراسم چلوندن و غلت و ماچ به جا میارم. بعدم که باید حتما بهش یادآوری کنم که چشماش رو بسته نگه داره که خواب مهربون که از راه میرسه بتونه پلکاش رو نوازش کنه و موهاش رو ناز کنه تا خوابش ببره و بعدم خودم نازش میکنم و بقیه ماجرا ( قصه و لالایی و ...) ...کرشمه اول و سوم به ندرت اجرا میشه اما آخ کرشمه اول لذتی داره که نگو و نپرس. یک کیفی داره بچه خودش خوابش بیاد و بره بخوابه : ) یعنی تقریبا بیهوش میشن در اینجور موارد. فکر کنم به تعداد انگشتای دستم هم نشده اما همون کیفش هنوز زیر زبونمه ...
+
نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|