تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
شنبه عموم و خانمش از وورسبورگ و دختر عموم و شوهر و پسرش از فرانکفورت اومدن اینجا. دیگه کلی خوب بود و دیدارها تازه شد. چون خانم عموم آلمانی هستن، بچه هاشون فارسی بلد نیستن و فقط جند تا کلمه کلیدی !!! رو میگن. اینه که برای پبل خانم ما هم خوبه که انگلیسی یادش نمیره. تو کوچه و خیابون و با دوستای برادرم هم که باید انگلیسی حرف بزنیم. همون آلمانی دست و پا شکسته ای که خوندم هم اینجا کلی راه گشا بوده برام. پبل خانم هم بعضی روزا آس رو میکنه ها. همچین شر میسوزونه که مامانم میگه این چرا کارای پسرا رو میکنه؟ منم میگم به خدا اینجوری نبود بچه ام نمیدونم چرا چشمش به شماها خورده همچین میکنه. یعنی اجدادم رو دقیقا جلوی چشمام میاره : ) اما کلا طفلکم خوبه و اذیت اساسی نداره. دلش ( بخونید دلمون ) حسابی برای همسر جان تنگ شده . یه شب که برادرم داشت  هلیا رو نگاه میکرد و نوازشش میکرد( البته همه حسابی رعایت پبل رو میکنن. مخصوصا برادرم که عاشقانه باهاش رفتار میکنه و دائم میبوسدش و قربون صدقه اش میره)، یه دفعه پبل رفت جلو و گفت: دایی جون میشه بگی پس بابای من چرا نیست؟ ... یک بغضی گلوی منو گرفت از این حرفش که نگو... یه بار هم داشتم عکسای موبایلم رو به مامان اینا نشون میدادم که پبل گفت این عکس بابامه هااااا همونی که اسمش فرشیده ه ه ه همونی که از کانادا اومدیم آلماااااان ... دیگه بقیه اش رو نگفت و شروع کرد به نگاه کردن به عکس... صبحها هم اکثرا تا چشمش رو باز میکنه میگه پس بابام کو؟ خلاصه که بساطی داریم... دیروز رفتیم گیسن که حدود نیم ساعت با شهر برادرم فاصله داره. خوب بود. یه دوری زدیم و کمی خرید کردیم و برگشتیم. این شنبه هم تولد عمومه و میریم فرانکفورت خونه دخترش که براش جشن گرفته...هلیاخانم هم هزار ماشالله مثل برگ گله. اینقدر خواستنیه که نگو. اینقدر قشنگ با صدای من که براش آروم زمزمه میکنم میخوابه. دلم ضعف میره براش وقتی با اون چشمای کنجکاوش نگاه میکنه ... اینم یه عکس از کازین ها : ) ... دیگه اینکه همسر جان هر روز علاوه بر اینکه زنگ میزنه یه ایمیل هم میفرسته. دیروزیه خیلی قشنگه . یعنی همش قشنگه ها اما دیروزیه یه جورایی بیشتر از بقیه به دلم نشسته. با اجازه اش (البته با کمی سانسور) اینجا میذارمش که یادمون بمونه ...

daram ahange GHASHANGE
ROZEGAR Asefo goosh mikonam,kheyli mahshare,daghighan
halo havaye ....,aliye aliye,...

و بعدش این ایمیل رو برام فرستاد

EY HAME DARO NADARAM, EY GHASHNGE ROOZEGARAM
      MAN BE ESHGHET AADATI DIRINEH DARAM
      TO NABASHI MAN KI HASTAM, HAR JAHASTAM
      BA TO HASTAM
   

         MAN TO RA TA OJE BOODAN MIPARASTAM
   hamino bass......
ممنونم همسر عزیزم ... منم تمام اونایی که گفتی رو از ته ته قلبم تکرار میکنم... همین و بس ...

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت   توسط شبنم  | 

خوب بالاخره تونستم یه بلایی سر این کیبورد بیارم که بشه باهاش همه حروف فارسی رو نوشت... بنده و پبل منزل برادر جان هستیم و کنار یک هلیای خوشمزه و خوشبو و مامان و بابام و بقیه داریم لذت میبریم. دلمون برای همسر جان یه دنیا تنگ شده و از روز اول بهونه اش رو میگیریم... از روزی که اومدیم تقریبا دائم بیرون میریم و شهر رو میگردیم اما نمیدونم این چه قانون مسخره ایه که یکشنبه ها همه جا تعطیله به اضافه اینکه بقیه روزا هم همه فروشگاه ها ساعت ۷ تعطیلن !!! خلاصه که دوسلدورف رو هم رفتیم و گشتیم. منزل برادرم یه شهر کوهستانی و دانشجوییه که خیلی قشنگه. از خونه شون که میاییم بیرون ، چه قدم بزنیم و چه با ماشین باشیم، اینقدر مناظر قشنگن که نگو... یه جاهاییش عین جاده چالوسه. حالا هر وقت که بشه عکساش رو میذارم. از همه همه همه تون ممنون که بهم یه دنیا لطف دارین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت   توسط شبنم  | 

بارون میاد نم نم ، تاریک میشه کم کم

                                                     تو غربت چشمات، باز میزنه شبنم

.... کاشکی میشد یک شب، خوابت رو میدیدم

                                                  چشمای نازت رو، تو خواب میبوسیدم

این روزا از کنار سوپرها و مغازه های فیلم و نوار ایرانی که رد میشیم این آهنگ محمد و حبیب رو میشنویم . مال آلبوم جدیدشونه. یه ریتم قری و شادی داره و شعرشم قشنگه. خلاصه که الان برای چندمین باره که دارم بهش گوش میدم و با پبلی قر میریزیم...دیروز برای خرید یورو به یکی از صرافیهای ایرانی رفتیم که همسر جان بهش تلفن کرده بود و قیمتش از اونای دیگه مناسب تر بود. میخواستم مقداری نقد همراهم باشه وگرنه که میشه اونجا از همین ویزا کارتم استفاده کنم. خلاصه بعدش رفتیم سوپری که نون بربریاش خیلی معروفه و از بیرون مغازه همچین دل ادم ضعف میره از عطر خوشش. اونجا یه خانمی اومده بود سیخ بخره برای دل و جگر که پبل خانم یاد چشمای بادومیش افتاد و با شنیدن اسم جگر گفت که منم میخوام. خلاصه مواد لازم خریداری شد و زولبیا و بامیه ( ویارونه پبل خانم و البته به کام مامان و باباش هم رسید) و پنیر و یه سری چیزای دیگه هم خریدیم و راه افتادیم سمت خونه. باربیکیو رو علم کردیم و آتیش رو همسر جان روشن کرد و کار خرد کردن دل و جگر هم که همیشه با خودشه رو  هم انجام داد و صندلی و میز پبل خانم رو بردیم توی بالکن و برای خودمونم یه زیر انداز بردم و با نون بربری خشخاشی و برشته حسابی خودمون رو تحویل گرفتیم. قبلشم نفری یک لقمه نون و پنیر خورده بودیم. خلاصه که با اون هوای ملس کلی بهمون چسبیدو بعدم بساطمون رو جمع کردیم و برگشتیم تو خونه و نفری یه لیوان جانانه چای عطری خوردیم و لم دادیم روی مبل و تلویزیون نگاه کردیم... جالبه این روزا که پبل میدونه میخوایم بریم آلمان دائم میگه آخه من دلم برای مربیام و دوستام تنگ میشه. ای بابا ... من میدونم برگردیم دوباره مکافات دارم برای دلتنگیاش. امروز صبح میگفت مامان، یه عالمه میمونیم آلمان؟ و بعدش وقتی جواب مثبت از من شنید چشماش برق زد... فعلا فکر میکنه همسر جان به زودی بعد از ما میاد آلمان وگرنه که سازش رو از همین حالا کوک میکرد و باید کلی باهاش قر میدادیم : ) ... فکر کنم آپ بعدی از آلمان باشه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت   توسط شبنم  | 

امروز رفتم و بلیطمون رو خریدم. طفلک همسر جان از دیروز همچین بفهمی نفهمی غمگینه. میگه من دلم خیلی براتون تنگ میشه. راستم میگه . به خدا منم دلم تنگ میشه. پریشب خونه یکی از دوستامون مهمون بودیم و صحبت رفتن ما شد و اونا گفتن عیبی نداره ما هستیم و خوش میگذرونیم. فوتبال!!! بازی میکنیم. میشینیم فیلم میبینیم!!! چقدرم همسرجان اهل فوتباله: ) کلی خندیدیم. گفت رفیقای ما رو چقدر خلافاشون سنگینه... علاوه بر خودم، من مطمئنم پبل دلتنگی اذیتش میکنه. آخه کلی بابایی تشریف داره. دیشب همسر جان دیرتر از همیشه از سر کار برگشت. منم پبل رو آماده کرده بودم برای خواب . گفت مامان میشه همینجا توی تختم منتظر بمونم تا بابام بیاد، بعد بخوابم؟ گفتم دخترم نمیدونم بابایی کِی کارش تموم میشه عزیزم. شاید خیلی دیر بیاد. اونوقت از وقت خوابت میگذره. اونم عروسکش رو بغل کرد و دراز کشید و منم شروع کردم به قصه گفتن. همچین که صدای گردش کلید توی قفل در رو شنید دستاش رو توی دستم حرکت داد. همسر جان هم آروم اومد تو که اگر پبل خوابه بیدار نشه. منم صداش کردم و گفتم بیا دخترت رو ببین. همچین باباش رو بغل کرد و بوسش کرد که دلم ضعف رفت. پشت سر هم میگه بابا من شما رو خیلی دوست دارم: ) ... دیروز به من میگه بیا با من بازی کن. عروسکاش رو آورد و شروع کردیم به بازی. بعد از یه مدتی دیدم قُقُل مَنقَلش رو زده زیر بغلش و میگه دیگه من باید برم خونه مون. یه خرده هم خودش رو به سمت جلو متمایل کرد و به حالت تشکر مخصوص ما ایرانیا که یه حالت نیمه تعظیم داره و خودمون رو کمی به جلو متمایل میکنیم موقع تشکر، رو کرد به من و گفت خیلی ممنون که منو دعوت کردین. دلم هری ریخت پایین. دیروز حس کردم چقدر بزرگ شده و کاراش عوض شده. چقدر پخته تر صحبت میکنه، فکر میکنه، نتیجه گیری میکنه، رفتار میکنه و عکس العمل نشون میده ... یه آهنگی رو از دوران دانشگاه خیلی دوستش داشتم و حالا دو سه روزه همینجور تو ذهنم در حال پروازه و مرتب زمزمه اش میکنم. یه جورایی محزونه اما اینقدر لطیفه که دلم قیلی ویلی میره موقع یادآوریش. آخه اون موقع در سر شوری و در دل نوری داشتم ... هنوزم دارم همینه که اینجور آهنگا، گاه و بی گاه این طرفا، طرفای چپ سینه ام رو میگم، پیداشون میشه ... این روزا هوا عالیه . بوی پاییز میاد. گرم و مطبوع. یعنی گرماش آزاردهنده نیست و باد خوبی میاد. بادشم سرد نیست. برم و برگردم فکر کنم دیگه سرما شروع بشه ...

* پ.ن: من و پبل دوشنبه راهی منزل برادرم میشیم. برای دیدن عزیزانم که اونجان و لمبوندن این عسل خوردنی و چشیدنی : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز که با ساناز حرف میزدیم کلی یاد خاطرات دوران دانشجویی کردیم که همیشه یه قسمت بسیار شاد از صحبتامون رو شامل میشه. اون موقع کلاس مختلط اصلا یا نبود یا اجبارا به علت کمبود کلاس و غیره کلاسا مختلط میشدن. بگذریم از اینکه بعد از فارغ التحصیلی ما کلی دانشگاه کویت شد اما ما تو اون دوره جزو خوشبختا بودیم که همچین کلاسایی نصیبمون شده بود. اونم به این دلیل بود که ما چند تا دختر بودیم که چون تعدادمون به حد نصاب نرسیده بود برای تشکیل یه کلاس جدید و از طرفی کلاس پسرا هم جا داشتن و ترم اولی هم بودیم، ما ۵-۶ تا دختر رو اجازه دادن که در جوار آقایون درس بخونیم و همینطور دیگه اکثر کلاسامون با هم بود تا ترم آخر. ما معمولا آخر کلاس می نشستیم و کلی هم شیطونی میکردیم. یه روز وسط کلاس استادی که خیلی با جذبه بود ( در عین حال بسیار دوست داشتنی) خانم حراستی اومد و در رو بدون اینکه در بزنه چهار تاق باز کرد و گفت : خواهرا و برادرا سعی کنید یه جوری بشینید که بینتون یه ردیف صندلی فاصله باشه تا تشعشعاتتون به هم نخوره و بعد در و بست و رفت. فقط تجسم کنید قیافه استاد رو و ریسه رفتن ما رو. راستش به خاطر تعداد بچه ها و بزرگی کلاس خواه ناخواه همینم میشد و بین ردیف ما و پسرا یه ردیف صندلی خالی میموند اما وقتایی هم بود که فاصله ای نبود، اما نه اونا خل و چل شدن نه ما روانی. نمیدونم اینهمه تشعشع چی شد؟! ... برای اکثر پسرای کلاس که مشخصه ای قابل بحث داشتن اسم گذاشته بودیم. الان شاید این کار رو نکنم و بگم نباید مردم رو مسخره کرد، اما اون موقع هم اصلا به خاطر مسخره کردن این اسما رو نمیذاشتیم. فقط میخواستیم شیطونی کنیم . یکی از آقایون بود که تو اون دوران که ما ۱۸ ساله بودیم و از پشت میز مدرسه پریده بودیم سر صندلیهای دانشگاه، آقای فکر کنم ۳۳ ساله ای بود و همیشه هم دیر میرسید و با ما چونه میزد که یه کاری کنیم استاد امتحان نگیره یا از همه تمرینا رو نپرسه و ... اکثرا هم کوپونهایی که اعلام میشد رو میامد پای تخته مینوشت طفلکی. اسمش رو گذاشته بودیم " بابای کلاس" ... یه پسری بود که خیلی مودب بود لباسای تر و تمیز و مرتبی میپوشید و یه عینک پنسی هم میزد. بهش میگفتیم " سایمون" چون شکل سایمون توی کارتون " سایمون در سرزمین گچهای نقاشی " بود . یکی بود که فکر کنم سر شونه اش ۲۰۰ سانت و دور کمرش ۲ سانت بود. از این هیکلای پرورش اندامی داشت. اینقدر هم به قول خودش با مرام بود که نگو . بهش میگفتیم " قارچ سینا" . یکی دیگه بود که شکل علامت تعجبِ برعکس بود. یعنی صورت کشیده ای داشت و موهای سرش مثل سیم ظرفشویی خیلی مجعد و پفی بودن ، بهش میگفتیم " ویزی ویزی" . یکی بود که به خاطر اسم فامیلش بهش میگفتیم " هذلولی" .دیگه دیگه آهان یکی بود که همیشه آخرین ردیف آقایون مینشست و جای تخته رو اشتباه میکرد. یعنی عوض اینکه به تخته نگاه کنه ، یه وری و متمایل به پشت مینشست و زل میزد به دخترا. جالب اینکه چشمای بزرگی هم داشت . یه بار ساناز بهش گفت ببین اگر یه بار دیگه برگردی و عقب رو نگاه کنی با این دو تا انگشتام چشماتو در میارم و دو تا انگشتاش رو اورد بالا و نشونش داد. وای قیافه ما دیدنی تر از قیافه اون شده بود. اسم ایشون رو گذاشته بودیم " وزغ" ... مطمئنا اونا هم برای ما اسمایی گذاشته بودن. به نظرم چون شاگرد زرنگ بودیم استادا شیطونیامون رو ندیده میگرفتن و چیزی نمیگفتن اما واقعا هم حد خودمون رو حفظ میکردیم و به قولی شورِش رو در نمیاوردیم...

پبل خانم عاشق بستنیه ، مخصوصا اینایی که ماشینای بستنی میارن و آهنگ دلنشینشون هم از شصت کیلومتری خبر میده که داره میاد این یار شیرین. دیروز کلی دور خیابونای این اطراف رو گشتیم تا یه ماشین بستنی پیدا کنیم که نشد. بهش میگم بریم از مغازه برات میخرم. اصلا بریم از همون بستنیا که همیشه تو لیوان میگیری و رنگی رنگیه برات بخرم. میگه نه من از اون ماشینیا میخوام. خلاصه خدا خواست و من کچل نشدم از دستش و یه ماشین بستنی رسید. آقاهه دیگه ما رو میشناسه. می دونه یکی توی لیوان و یکی توی قیف باید بده. چون اگر هر دو قیفی بگیریم ، یهو وسطش میگه: اِ ... من لیوانی هم میخوام" و برعکس. اینه که هر چی اون میخواد من مدل دیگه اش رو میخرم که مشکلی پیش نیاد و اگر از اون یکی مدل خواست داشته باشیم : ) ... پریشب میگه : الان میریم خونه ، شام میخوریم، یک کم کارتون میبینیم و بازی میکنیم، بعدش لباس خواب میپوشیم و مسواک میزنیم و میخوابیم، فردا صبح که بانگ خروس زری به گوش رسید همگی بیدار میشیم و به کارامون میرسیم : )

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com