تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
شیفت ما از این هفته عوض میشه هوراااااااا ... از ۱۰ صبح تا ۶ عصر . یعنی صبحها خودم میتونم پبل رو ببرم و عصرا همسر جان بیاردش خونه. اینجوری یه ذره بهتر میشه. آخه ترجیح میدادم از ۸ تا ۴ باشه اما قضیه به مرگ میگیره که به تب راضی بشیمه ... تازگیا متوجه شدیم که پبلی داره دلتنگی میکنه. حق داره طفلکم. به همسر جان گفتم این طفلک هر روز میره مهد و بعد میاد خونه و بعد بازی و فیلم و شام و بعدم کمی بازی و تلویزیون و بعدم کتاب یا نوار و خواب. این شده برنامه هر روزه اش. باید یه تنوعی براش ایجاد کنیم. خلاصه دایم به برنامه های تلویزیون و سایت تورنتو نگاه میکنیم و امروز هم دیدیم که یه تور مال یکی از برنامه های کودک راه افتاده که ساعت ۴ عصره. حالا قراره اگر این فسقلی رضایت بده از خونه در بیاد، ببریمش اونجا... چند وقت بود که میدیدم پبلی یه کاری رو که میدونه اگر جلوی ما انجام بده بهش میگیم کار خوبی نیست، رو یواشکی انجام میده ( عین کبکه که سرش زیر برفه، ما قشنگ میدیدیم داره مثلا آدامسش رو از دهنش درمیاره و قلقلی میکنه). یکی از شبها که همسر جان براش قصه گفته تا بخوابه آخرش بوسش کرده و گفته شبت بخیر دوست خوبم. پبل هم کلی ذوق کرده و گفته: مگه شما بابای من نیستی؟ یعنی دوستمم هستی؟ همسر جان هم گفته بله دخترم. بهترین دوست بچه ها، مامان و باباهاشونن. میدونی چرا؟ اونم گفته چرا؟ جواب شنیده که چون باباها و مامانا خیلی بچه هاشون رو دوست دارن و همیشه مواظبشونن. اگرم مشکلی باشه با هم حل میکنن. یا اگر بدونن کاری یا چیزی بده، زودی به بچه شون میگن. خلاصه از اون شب پبل خانم دم به ساعت شلپ و شلپ میاد ماها رو بوس میکنه و میگه چطوری دوست خوبم؟ یا هر چیزی رو با دوست خوبم تموم میکنه. مثل اینکه کلی خوشش اومده دو تا دوست جدید پیدا کرده : ) ...

تولد آخرین بهمنی خانواده هم فرداست و از حالا میگم برادر شوهر گلم تولدتون مبارک ... برای همسرجان من که یه برادر عزیز و دوست داشتنی، برای من یه دوست و برادر شوهر معرکه و برای پبلی یه عموی بی نظیر هستین، امیدوارم همیشه سلامت و شاد و موفق بمونید ...

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

خوب به سلامتی چرخه مریضی توی خونه ما هم به کارش به نحو احسن رسید و بنده هم افتادم توی دور. جمعه اینقدر حالم بد بود و فین فین به راه و صدا از ته چاه که زنگ زدم به خط مخصوص شرکت که برای نرفتن سر کار یا دیر رسیدن و اینجور چیزاست و پیغام گذاشتم که فلانی هستم و مدیرم آقای فلانی و داخلیم هم اینه و اون کد مخصوص هم اینه و بنده مریض میباشم و تشریف نمیارم. ولی بد بخت اونی که پیغام منو گوش میده. یک صدای گوشنوازی داشتم که نگو و نشنو : ) هر یک کلمه هم انگار ته گلوم مورچه راه میرفت و میخارید و سرفه پشت سرفه. اینه که از دو دقیقه پیغامم یک دقیقه و پنجاه و نه ثانیه اش سرفه بود : ) ... حالا خدا رو شکر پدر و دختر بهترترن و بنده بهتر... پبل تازگیا یه چیزایی میگه که دلم میخواد قورتش بدم. اومده دم تخت ما وایساده و میگه اجازه دارم بیام توی بغل شما؟ گفتم بله عزیزم بپر بیا تو بغلم. بعد سرش رو میذاره توی بغلم و بو میکشه. هی تند و تند بو میکشه و بوسم میکنه. میگم چی شده دخترم؟ میگه واااای مامان خوبم، شما چه بوی خوبی میدی، هیچکسی بوی شما رو نمیده، شما خوشبوترین مامان دنیایی!!!! اینقدر چلوندمش و بوسش کردم که بچه ام گفت خفه شدم مامان. چند شب پیش هم از همسر جان اجازه گرفته بوده روی تخت ما و بالش من بخوابه تا کتابش تموم بشه و بعد بره توی تخت خودش. بعد همسر جان دیده داره بالش منو بو میکنه و ناز میکنه. ازش پرسیده بوی مامان رو میده دخترم؟ گفته بله بیا بو کن ببین بوی مامان خوبم رو میده! ...راستی یه مدل جدید محبت کردن خانم خانما اینه که وقتی ما خیلی هیجان زده از یک کارش هستیم و داریم هی تشویقش میکنیم و میدونه که دیگه موقع قربون صدقه رفتنه میگه: مامان ایشالله دردم به جون شما باشه، ایشالله قربونم بری : ) ( دقیقا همون چیزایی که بهش میگم رو از اون طرفی تحویلم میده) ... دیگه خودش میدونه چه ساعتی باید بره بخوابه، به جز موارد استثنایی که به آه و فغان و گریه و زاری میکشه مرحله به تختخواب رفتن، بقیه اش به خوبی و خوشی و با شعر" کفش، (ببخشید اما چون میخوام دقیقا اینجا حرفاش رو بنویسم مجبورم اینم بگم) جیش، مسواک، لالا"  حالا رابطه کفش با بقیه موارد چیه رو خودشم نمیدونه. ما براش میخوندیم " لباس" و بقیه موارد که منظورمون این بود که لباس خوابش رو بپوشه . احتمالا خواسته یه نوآوری کنه : )  خلاصه که بعد از انجام موارد اون شعر میره توی جاش و اگر در طول هفته باشه همسر جان براش کتاب میخونه یا قصه میگه و میخوابه و اگر روزای تعطیل باشه که خودم همون کارا رو انجام میدم... ما تمام نوارهای قصه بچگیهامون رو نگه داشتیم. چند روز پیش یکی از دوستامون داشت از ایران برمیگشت و چون از اینجا بهمون گفته بودن که اگر چیزی بخوایم میتونن از ایران برامون بیارن، از برادر همسرجان خواهش کردیم چند تا از نوارایی رو که قصه هاش رو برای پبلی تعریف کرده بودیم و خیلی مشتاق بود که گوش کنه زحمت بکشن از توی وسایلمون که ایران منزل پدر همسرجانه پیدا کنن و با چند تا دونه سی دی کارتون بدن که برامون بیاره. نمیدونین چه ذوقی میکنه. من خودمم شدم یه دختر ۵-۶ ساله و روی کاناپه خونه مامانم اینام و دارم کنار اون ضبط صوت بزرگمون به قصه حسن و خانم حنا گوش میدم و تمام شعرا و دونه دونه لغات رو از بر باهاش تکرار میکنم. یه حس غریبی توی دلم وول میزنه وقتی این نوارا رو گوش میدم. چقدر خوشحالم که همه شون رو نگه داشتیم. چون فقط همون چند سال بود و قشنگ یادمه که برای برادرم که میخواستیم قصه های جدید بخریم دیگه نبود از این مدل نوارا و هر دو تامون همین سری قصه های ۴۸ داستان و قصه گو رو گوش میکردیم. یادش بخیر ... یه چیز دیگه هم بگم و برم. پبل تازگیا هر کارتون یا برنامه یا فیلمی رو که نگاه میکنه به فاصله چند صدم ثانیه تکرار میکنه حرفاشون رو و از یه جاییش به بعد که هیجان زده میشه قشنگ عین یک هنرپیشه، تمام کاراشون رو اجرا میکنه. یعنی اگر شو باشه باهاش میخونه و میرقصه. اگر " فور سکوِر" ( یه برنامه مخصوص بچه ها) باشه که عین همونا میخونه و ورزش میکنه و میرقصه. اگر کارتون یا فیلم باشه هم عین همون حرکات رو انجام میده و حرفاشونم تکرار میکنه. انگار که یه کارگردان ایستاده و داره بهش میگه چکار کن. دلم میخواد از همین حالا اگر به هنرپیشگی علاقه داره بذارمش کلاسی چیزی. چون علاقه اش به موسیقی و نقاشی رو خیلی خوب میدونم. رقص هم که حسابی عشوه و اینا رو بلده. این یکی رو هم باید درباره اش خوب دقت کنیم و فکر کنیم که ببینیم باید چکار کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

یازده سال پیش وقتی ۱۹ بهمن نزدیک میشد، رفتم و با هزار جینگولک بازی یه ادوکلن خوشبوی عالی که همیشه دوستش داشتم رو با پس اندازام ( اون موقع دانشجو بودم) خریدم. یادمه قشنگ که در جواب بابام که پرسیدن این ادوکلن رو برای کی میخوای گفتم برای بابای ساناز!!! اون میخواد به باباش کادو بده و به من گفته براش بخرم که غافلگیرشون کنه. اما خوب میدونم که باور نکردن. حالا که به اون روز فکر میکنم، یاد اون بو، اون پارک ( اسمش رو گذاشته بودیم پارک خودمون، چون بیشتر اونجا میرفتیم و به دانشگاه هر دوتامون نزدیک بود)، اون هوا، اون دو تا جوون پر شور و بی خیال، اون دو تایی که همه فکر و ذکرشون توی چند تا چیز خلاصه میشد، اونایی که سرخوش بودن و توی یه عالم دیگه سیر میکردن، اونایی که یه عالمه نقشه میکشیدن میوفتم. چقدر اون بو رو دوست دارم. هنوزم که هنوزه تا اون بو بهم میخوره دلم هلپی میریزه و صورتم گُر میگیره و لبخند میاد روی لبام. یاد صورتت میوفتم که با دیدن کادوت چقدر خوشحال شدی و همونجا درش آوردی و تستش کردی. یادته برام روی یه دستمال کاغذی زدی و گفتی با خودت ببر که همیشه پیشت باشم؟ هر وقت بوش کردی بدون که بغلت نشستم؟ ... همسر گلم، تولدت مبارک. بدون که هنوزم اون بو بهم میگه که کنارمی. نه تنها اون بو، که عطر وجودت برام پشت گرمیه ... از خدا برات سلامتی، موفقیت و شادی میخوام ...تولدت مبارک

دو روز برامون کلاس آموزش یکی از نرم افزارایی که ابزار کارمونه و باهاش هر دقیقه سر و کار داریم رو توی هتل نزدیک شرکت گذاشته بودن ( دیروز و پریروز) . برای شام به صورت معمول نیم ساعت وقت داریم اما این دو روزه که آموزش داشتیم یکساعت بود. منم از صبح برنامه ریزی کردم و رفتم کیک و شمع همسر جان و کادویی که پبل میخواست بده رو خریدم و گذاشتم توی صندوق عقب ماشین. بعدم فهمیدم که یک ساعت قبل از شام هم باید با اون نرم افزار خودمون کار کنیم و اگر اشکالی داشتیم بپرسیم و فهمیدم که یعنی آزاد باش!!! خلاصه رفتم به استاد گفتم که اجازه میدین من یکساعت زودتر برم و بعد از شام بیام؟ گفت اشکالی نداره . منم پریدم توی ماشین و دِ گاز بده. حالا ساعت ۷ شبه و اتوبان ۴۰۱ هم کیپ. اما خدا رو شکر بعد از خروجی یانگ خلوت شد و دیگه ۷:۳۰ رسیدم خونه. توی پارکینگ شمعها رو چیدم روی کیک و کادو رو گرفتم دستم و کبریت رو هم که از خونه برداشته بودم توی جیبم آماده گذاشتم و رفتم دم در خونه یه جایی توی راهرو پیدا کردم که زیر این دستگاههای اعلام و اطفا حریق نباشه و شمعها رو روشن کردم و در زدم. همسر جان هی میگفت کیه و من جواب نمیدادم. دستم رو هم گذاشته بودم روی چشمی در. اما بعد که دیدم داره صداش عصبانی میشه ترسیدم بره زنگ بزنه ۹۱۱ و پلیس بریزه دم خونه. این شد که دستم رو برداشتم و همسر جان در رو باز کرد. شُک شده بودن. دیگه براش آهنگ تولدت مبارک رو خوندم و کادوی پبلی رو هم دادم بهش که به باباش تقدیم کنه. خودمم براش یک فروند عینک طبی عالی که همسر جان زحمت شکستن فروند قبلی رو کشیده بود خریدم . آقا جان آی عینک اینجا گرونه آی گرونه. یعنی یه فریم و شیشه اش و فتوکرومیکش N دلار شد!!! دیگه نشستیم و مراسم کیک بُرون و کادو بینون اجرا کردیم. بعدم چند تا عکس گرفتیم و چون طبق بدعت این دو سه ساله پدر و فرزند در این روز به خصوص سرماخورده اند، پبلی مست و گیج خواب بود و توی بغلم گرفتمش و براش چند تا شعر خوندم و خوابش برد. بعدم خوابوندمش و دوباره سر ماشین و رو کج کردم و برگشتم شرکت: ) خلاصه که دیشب شبی بود برای خودش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

همیشه، یعنی از وقتی که یادم میاد و عقلم به اینجور چیزا میرسیده، شروع ماه بهمن برام خوشایند بوده. برای اینکه ماه تولد شما بابای خوبمه. برای اینکه از اول ماه تا پونزدهمش دائم فکر میکردم که چی براتون بخرم. برای شما که خودتون خوب میدونین چقدر سخته انتخاب کادو براتون. همیشه با امیر رضا کلک جور میکردیم که یه جوری از زیر زبونتون بکشیم که چی لازم دارین. تا وقتی که کوچکتر بودیم، مامان از طرف ما هم یه چیزی میخریدن و بهتون هدیه میدادیم. اما بعدها دیدیم که خریدنش با پس انداز خودمون خیلی شیرین تره. بابایی امسال اولین سالیه که صورت گلتون رو نمیبینم و تو چشمای مهربونتون نگاه نمیکنم و دستای گرمتون رو تو دستام نگه نمیدارم و هزار بار نمیبوسمتون و تولدتون رو تبریک نمیگم. اولین سالیه که فقط پای تلفن گفتم که چقدر این روز برام مبارکه. گفتم که عزیزترین بابای دنیا تولدت مبارک ... بغض سخت گلومو گرفته ... میدونم که اینجا رو نمیخونین. میدونم که خودتون خوب میدونین چقدر برام عزیزین. از دخترتون، خانم بود بودا ، زالا زولون، دِبی خانم ، همونی که همیشه نازش میکردین و میکنین، همونی که لوسش میکردین و میکنین، قلبش رو به عنوان هدیه ای که بارها بهتون کادو داده، قبول کنین تا خودش بیاد و به تعداد موهای مشکی پر کلاغیتون که حالا روش یه کوچولو برف نشسته ببوستتون ... بابای خوبم الهی همیشه برامون سلامت بمونین و خودم تا آخر دنیا دوستتون داشته باشم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

جونم براتون بگه که این هفته دیگه به طور جدی افتادیم توی دل کار. تا حالا یعنی بعد از آموزش تئوری و آزمایشگاهی ( همون LAB) پشت میزای خودمون به گروههای چهار نفری تقسیم میشدیم و دونفر خدمت کامپیوتر می رسیدن و دو نفر بعدی باید مشکل رو با توجه به توضیحی که مخرب بهشون میداد پیدا و حل میکردن. یه جورایی با اینکه جدی بود اما مثل بازی دسته جمعی بود برامون. حالا دیگه از اون خبرا نیست. اگر کوچکترین اشتباهی توی اون بازی انجام بشه که فقط خودتی و خودت و یه نفری که اصلا نمیشناسیش و شایدم کوچکترین اطلاعی از کامپیوتر نداره و یه عالمه حرفای گاهی بی سر و ته که بعد از کلی زیر و رو کردن اطلاعات و هزار جور ضد و نقیض شنیدن ازش باید بفهمی که مشکل کجاست و تازه بگردی راه حلش رو پیدا کنی. وااااااای به روزی که مشکل از رجیستری باشه و مجبور بشی دست به اعمال خطرناک بزنی و یا جوری باشه که بخوای بگی کامند (command) تایپ کنن. ششصد و هشتاد دفعه باید هجی کنی و توضیح بدی که این کار برای چیه و اصلا چی شده که همچی شده. اینقدرم تیش تیش ناز ناز باید باهاشون رفتار کرد که مبادا ترک بردارد چینی نازک دلشون. این شده که اینجانب وقتی که سر کارم که هیچ، توی خواب و توی خونه هم دائم دارم مشکل کامپیوتری با خودم حل میکنم : ) دیروز فقط یکی از عزیزان مشکل دار دو ساعت و چهل و پنج دقیقه پای تلفن بود تا بالاخره تمام و کمال سیستم تحویلشون شد. خوبیش اینه که در مدت مکالمه تا مثلا سیستم ریبوت بشه و ویندوزش بیاد بالا یا مراحل نصب یا تعمیر یک درایور بگذره، حسابی از سایز کفش و شام پارسالش توی سواحل قناری و شغل هشتاد سال پیشش و زیر و بمش برات میگه و کلی به معلوماتت اضافه میشه.... یک مطلب رو به صورت پر رنگ و توی پرانتز عرض کنم ( البته با عرض معذرت شدید و خالصانه از حضور تمام خانمهای گل گلاب) ، بنده مثل همین الان حاضرم با N تا مرد کار کنم و با یک خانم نه. یکی از مدیر گروهها خانمه و در غیاب مدیر خودمون که برای آموزش یه عده ای دو روز نیست، مدیر ما هم هست. اگر بدونین چه ادم عجیب غریبیه. یه دقیقه میخنده. یه دقیقه با صد من عسل نمیشه خوردش. یه دقیقه داد میزنه . یه دقیقه آروم حرف میزنه. یه دقیقه میگه فلان کار پروسه صحیح این کاره و ده دقیقه بعدش میگه نه بابا کی گفته اینجوریه باید اون یکی کار رو بکنین. خلاصه برای خودش اعجوبه ایه. البته آقایون همکار هم دل خوشی ازش خیلی ندارن، مگر خلافش ثابت بشه. (حالا فقط منتظرم اون یک نفر مخالف بیاد و بگه که مخالفه: ) ) ... پبلی هم کلی حرفای جدید و جالب میزنه. حالا سر فرصت میام و درباره اش مینویسم ... از همگی یه دنیا ممنون به خاطر کامنتای مهربونتون ... یه عااااااالمه دوستتون دارم.
+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

دیروز مشغول کار بودیم که دیدم یکی از استادای شرکت که ایرانی هم هست داره با رییسمون صحبت میکنه. بعد که حرفشون تموم شد، رفتم و باهاش سلام علیک کردم. اینقدر باصفا و خاکیه که آدم حظ میکنه. ایشون به رییس گروهها هم درس داده. الانم یه کلاس ویژه برای یه عده دیگه داره. خلاصه که کلی مغزه برای خودش. کلی مایه افتخاره. یه عالمه باهاش صحبت کردم. از شیفت کاری بگیر تا ریزه کاریهای کار . بهم گفت فکرش رو نکن که شیفتت اینجوریه. بالاخره هر کاری یه جورایی سختی خودش رو داره. عوضش کلی اسم اینجا برای رزومه ات عالیه ( حالا باز نیایین بگین میخواد بگه من الم و بلم و شرکتمون خیلی عالیه ها... فقط دارم نقل قول میکنم) . بهش گفتم اقای ایکس، شما با اون همنامتون که رییس من بود توی شرکت سابقمون (ایران) نسبتی دارین؟ گفت نه ... من اشتباهی بین اون فامیلی بُر خوردم. خندیدم و گفتم اختیار دارین. من کلی توی دلم برای شما احترام قائلم و بهتون افتخار میکنم .. اونم تشکر کرد و بعد از خداحافظی رفت سراغ آقای همکار. بعد که با آقای همکار صحبت میکردم گفتن که شرکت برای این سیستم فقط دو تا مهندس ارشد داره که یکیش ایشونه ... پیش خودم فکر کردم راست گفتن درخت هر چی پربارتره، سر به زیر تره ها ...

یه چند وقتیه خیلی دلم میخواد راجع به موضوعی بنویسم. اما میترسم هم به یه عده بر بخوره، هم یه عده فکر کنن خوب که چی؟ اما گفته بشه بهتره...اگر کسی به جایی برسه و خودش رو گم کنه، یعنی کم ظرفیته. یعنی از قبل توی محدودیت بوده و حالا آزادی دیده. یعنی قبلا یه کار معمولی میکرده ( نمیگم بده ها. بالاخره هر کاری ارزش خودش رو داره) و حالا یه جای بهتر که رفته خودش رو گم کرده ... عرض شود که اگر قرار باشه با این چیزا کسی از این رو به اون رو بشه ، بنده نیستم. چون شرایط فوق الذکر رو ندارم. هیچ قصدم تعریف و خودستایی هم نیست . اگر چیزی بودم تلاش کردم براش و زحمت کشیدم و منتی هم سر کسی نیست که بخوام پُزش رو به کسی بدم و اگرم الان موقعیتی داشته باشم هم بازم زحمتش رو کشیدم  و برای خودم و زندگیم کردم... نه قراره به قول معروف نون کسی رو بدم و نه کسی نونم رو بده که بخوام خودم رو ببرم بالا... اصلا چی بهم میرسه که یه عده که منو نه دیدن و نه دقیق میشناسن بیان و فکر کنن که به به چه آدم ماهی هستم و یا نه فکر کنن چقدر از خود راضی و دماغ سر بالام. اونایی هم که منو دیدن و از نزدیک میشناسن که دیگه نیازی نیست براشون صغری کبری بچینم. برای دوستی تک تک عزیزانی که اینجا رو میخونن و دوست من هستن ارزش زیادی قائلم . اگر قرار باشه اینجا خودم نباشم و فیلم بازی کنم که دردی ازم دوا نمیشه. بازم حرفای دلم میمونه توی دلم. اینجا برای ثبت خاطراتمه. برای ثبت حرفای ته ته دلمه. برای غصه ها و شادیامه . برای عشق و محبتمه. شبشیدها رو فامیل درجه یک من ، فامیل یه خرده دورتر و دوستای صمیمیم که منو خوب میشناسن میخونن. فکر نمیکنم اگر چیزی غیر از واقعیت بگم و بنویسم و جلوی دوستان وبلاگی خوب جلوه کنم، برای اونا همون شبنم سابق بمونم... شبنم همینیه که میبینین ... اگر ساده است، اگر سیاستمداره! ، اگر عاشقه، اگر دروغگوه، اگر مهربونه، اگر سنگدله، اگر صبوره، اگر جوشیه، اگر افتاده است، اگر پُزیه، اگر مغروره، اگر خوبه، اگر بده، خود خود خود شبنمه ... مثل همه آدمای دیگه اگر اونایی که دوستشون داره بهش ابراز لطف کنن بال درمیاره و اگر ازش انتقاد بشه یه خرده میره توی لک ( این معنیش این نیست که انتقاد پذیر نیست... فقط توی خودش میگرده که ببینه آیا واقعا اونجوریه یا چه کاری کرده که باعث شده راجع بهش اونجوری فکر کنن) ... مثل همه آدمای دیگه اوج شادی و قعر ناراحتی داره ... مثل همه آدما از موفقیت لذت میبره و ذوقش رو میکنه و از نامهربونی دلش میگیره ... خیلی چیزاش هم مثل همه نیست ...شاید یه آهنگ دلش رو آنچنان ناز کنه که بره توی هپروت ... ممکنه یه چیز خیلی کوچولو یه دنیا شادش کنه و برعکس... ممکنه بارون براش قشنگترین صدا و خوش بو ترین بوها رو بیاره و در عین حال هم به خاطر همون چیزا دلش بارون نخواد ... ممکنه یه ور دیگه دنیا باشه اما برای همه عزیزانش دلش پَر بزنه ... و اون مثل همه بودن و مثل همه نبودن رو دوست داره ...

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

یه خرده سرم شلوغه و تند و تند سعی میکنم به کارام برسم... دیروز پبل رو بردیم برای تست الرژی که از ایران باهاش درگیر بود. اینجا باید اول یه دکتر خانوادگی بیمار رو معاینه کنه و بعد معرفی میکنه به متخصص. از اون مطب یا کلینیک هم خودشون تماس میگیرن و میگن فلان روز ( که معمولا حدود یک ماه بعده) وقت شماست. چند روز قبلشم باز یه تماسی میگیرن و یادآوری میکنن. خلاصه که دیروز ۹:۳۰ صبح پبلی رو بردیم و اول خود دکتر شرح حال گرفت و ازمون پرسید که خودمون فکر میکنیم بیشتر به چی حساسیت داشته باشه. بعدم رفتیم یه اتاق دیگه که روش تست انجام بشه. خانمی که مسئول انجام این کار بود گفت که توی بغلتون بگیرینش و آستینش رو تا بالای آرنج بزنین بالا. انگار آب یخ ریختن روی سرم. گفتم الان میخوان بچه رو سوراخ سوراخ کنن. پرسیدم چند تا تسته؟ گفت ۲۱ !!! دیگه قلبم اومد توی دهنم. گفتم لازمه اینهمه سوزن بزنین. برگشت یه نگاه مهربونی کرد و گفت: نه ... سوزن نمیزنم که... بعدم اومد و دست پبل رو با پنبه و الکل پاک کرد و یه سینی که توش یه عالمه شیشه کوچولو و قطره چکون بود آورد. شروع کرد با خودکار روی دست پبل هفت تا علامت گذاشت و بعد قطره های مختلف رو دونه دونه روی اونا چکوند و ردیف بعد با یه فاصله ای کنارش و بعدم تکرار برای بار سوم. بعدم با یه وسیله ای مثل سوزن فقط مثل خاروندن با ناخن روی قطره ها یکی یکی کشید. گفت یک ربع نگه داره و تکون نخوره . اگر احساس خارش کرد نذارین بخارونه و به من خبر بدین. بعد هی اومد و چک کرد و پرسید که مشکلی نیست و پبل هم گفت : نه ... خوبم... خلاصه بعد از یک ربع اومد و قطره ها رو پاک کرد و یه لیست هم آورد و شروع کرد به چک کردن و تیک زدن لیسته. از گوشت و ذرت و  بادوم زمینی بگیر تا ادویه و اینا. بعد رفتیم پیش دکتره و گفت خدا رو شکر به مواد غذایی عکس العملی نشون نداده و همون آنتی بیوتیکها رو باید محدود کنیم به سه مورد که کمتر حساسیت ایجاد کنه براش. بعدم اون سه تا رو نوشت و داد بهمون... کلی هم از پبل به خاطر اینکه دختر شجاع و آرومی بوده تشکر کرد : ) ...

هر روز که میرم سر کار برای پبلی یه نامه مینویسم و یه بوس هم کنارش میکنم ( معمولا سعی میکنم رژ لبم رو پر رنگتر بزنم که نصفیش مالیده بشه به نامه پبل خانم) و میذارم روی بالشش. شبا که میخواد بخوابه، همسر جان نامه هاش رو براش میخونه و اونم جای بوس من رو یه بوس میکنه و بهم شب بخیر میگه. یه روز یادم رفت براش نامه رو بذارم. وقتی زنگ زدم ازم پرسید که برای شب نامه داره یا نه. گفتم عزیزم ببخش که یادم رفته. اینقدر طفلکم ناراحت و شد و گفت: آخه مگه نمیدونی من چقدر دلم برات تنگ میشه؟ مگه نمیدونی من چقدر دوستت دارم. خوب آخه پس چرا امشب نامه ندارم !!! اینقدر دلم براش سوخت... بله همینجور که متوجه شدید هنوز بنده در همون شیفت با یک کم تغییر مشغول میباشم. به رییس عزیز هم که عرض میکنم پس چی شد این تغییرات، میفرمایند باید از اون طرف برنامه بیاد و منتظر اوناییم. همین دیگه... ممنون از دوستای خوبم که سراغم رو میگیرن و با ایمیل و کامنتای پر از محبتشون خوشحالم میکنن. ببخشید اگر کمتر کامنت میذارم اما مطمئن باشین همه وبلاگای دوستان رو دونه دونه میخونم... آقای همکار لطفا مسایل مربوط به شرکت که اینجا بازگو میکنم پیش خودتون بمونه : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com