پریشب من و پبلی زودتر آماده شدیم که بریم بخوابیم و همسرجان پای کامپیوتر داشت کارش رو انجام میداد. خلاصه چراغا رو خاموش کرده بودم و داشتم برای پبلی قصه میگفتم که همسرجان موبایل به دست اومد توی اتاق. اتاق تاریک و نور موبایل هم فقط صورتش رو روشن کرده بود. یهو پبلی بلند گفت: وای مامااااااان GHOST !!! وای مرده بودیم از خنده. همسرجان بهش میگه حالا دیگه من روحم؟ میگه شکل روح شده بودی آخه : )
دیروز یک هوای محشری بود که بیا و ببین. گرمای مطبوع و باد ملایم. همه با کمترین پوشش ریخته بودن توی خیابونا. درختا سبز و چمنا سبزتر و گلا خوش رنگ و لعاب. جلوی همه خونه ها کلی گل کاشتن. اصلا توی مراکز خرید که میرین، قسمت گل و گیاهش مملو جمعیته که دارن خرید میکنن تا باغچه ها و حیاطشون رو خوشگل کنن. خلاصه این هوا رو داشته باشین تا خدمتتون عرض کنم. ساعت ۶:۳۰ عصر یهو انگار زمین و زمان به هم ریخت. فکر کنم خدا داشت خونه تکونی میکرد و هر چی دم دستش بود ریخت پایین. باد شدیدی گرفت و از رگبار و تگرگ و بارون و هر چی بگین در عرض نیم ساعت آمد. بعدش آفتاب خوشگلی شد که بوی نمش دل آدمو جلا میداد. دوباره بارون اومد ولی نه با شدت و حدت اولی. پبل با هیجان دویده میگه: " وااای مامان بیا ببین چه بارونی داره میاد زار زار!!! میگم بارون میاد شر شر نه؟ میگه بله همون حالا بیا ببین : ) ...خلاصه هوای دیوانه ای بود دیروز . اگر پبل میتونست اینو بخونه و کلمه دیوانه رو میدید، الان میگفت: " حرفِ بد!!!" آنچنان هم غلیظ میگه و روی هر سیلابش مکث میکنه که فکر میکنی چه جنایتی کردی: )
رفته بودیم بیرون یه دوری بزنیم و ماشین رو پارک کردیم. یه ماشین پلیس هم درست پشت سرمون وایستاده بود و آقای پلیس هم داشت یه چیزایی مینوشت. پبلی همینجوری که به ماشین پلیس نگاه میکرد همسرجان گفت میخوای بریم ماشین آقا پلیسه رو ببینی؟ گفت: بله. همسر جان بغلش کرد و رفت جلو و بعد از سلام از آقا پلیسه پرسید که پبلی میتونه ماشینشو از نزدیک ببینه یا نه؟ اونم کاغذ و خودکارش رو گذاشت کنار و گفت : البته. چرا که نه؟ پیاده شد و پبل رو نشوند جای خودش. بهش نشون داد که کدوم دکمه مال آژیره و گفت که فشار بده. اونم فشار داد. یهو صدای آژیر بلند شد. پبلی صورتش دیدنی شده بود. بعدم بهش جای روشن کردن چراغ گردون رو نشون داد و وقتی اونو فشار داد گفت بیا بیرون نگاه کن چراغا دارن میچرخن.ازش تشکر کردیم و پبلی خوشحال و خندون دو سه تا بوس براش فرستاد و اونم تشکر کرد و نشست سرکارش. از برخوردش خیلی کیف کردیم ... پبل خانوم یه دو هفته ایه که رفته کلاس بالاتر. یعنی با سلام و صلوات و کلی تشویق و هورا فارغ التحصیل شد و رفت کلاس بالاتر. توی این کلاس هر هفته یک روزش رو میرن دسته جمعی خرید از فروشگاه نزدیک مهد و برای ناهار یا عصرونه همون روزشون خرید میکنن. مثلا مواد لازم برای درست کردن پیتزا یا کیک رو میخرن و میارن و با هم درست میکنن و بعد از آماده شدن میخورن. اینجوری بهشون یاد میدن که چه موادی توی اون غذا هست و چجوری میتونن توی کارا کمک کنن. دیگه اینکه بیشتر کاراشون رو خودشون انجام بدن و خرید کردن رو هم یاد بگیرن... هر روز به جز روزهایی که گرما و سرما بیشتر از حد مجازه ( براش دستورالعمل دارن) باید بچه ها حداقل نیمساعت توی هوای آزاد و حیاط مهد بازی کنن. توی چله زمستون همشون سنو پنتس و دستکش و کلاه و کفش مناسب همراهشون هست و تنشون میکنن و توی گرما هم ضدآفتاب و کلاه که افتاب اذیتشون نکنه. از بازی که میان یه راست صف میکشن جلوی دستشویی کلاسشون و نوبتی میرن دست و صورتشون رو میشورن و با دستمال خشک میکنن. وسایل بازی و نقاشی و کتاب و غیره هم هر کسی که باهاش بازی میکنه باید خودش بعد از تموم شدن کارش ببره بذاره سرجاش و مرتب کنه اونجا رو...خلاصه که دخمل ما داره کم کم بزرگ میشه حالا طرز تهیه پیتزایی چیزی خواستین بگین از سراشپز پبل براتون بپرسم : )
برای روز مادر پبل برام یه گلدون فلزی کوچولوی خوشگل با گلای توش، درست کرده و کارتش رو هم مربیش از طرف پبل تبریک نوشته اما مهمترین قسمتش نوشتن اسمشه که خودش نوشته ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت توسط شبنم
|
اول اینکه پبلی خدا رو شکر بهتره اما به دلیل حساسیت به آنتی بیوتیک ( انگار به همه نوعش ) یه خرده بدنش دونه زده که برای اونم داره دارو میخوره...
دوم اینکه امروز با جاری جان که صحبت میکردیم حرف سوتی دادن شد و من یاد موضوعی افتادم... توی شرکت سابقمون یه ساعتی از روز که سرمون خلوت تر بود با همکارا مینشستیم و چایی میخوردیم یا میرفتیم دور میز یکیمون جمع میشدیم و حرف میزدیم. خلاصه یه بار حرف شهرهای مختلف ایران شد و هر کی یه چیزی میگفت و به شوخی راجع به شهرهای مختلف نظر میدادیم. حرف یه جایی شد ( فرض کنید گل آباد) که من یهو انگار داغ دلم تازه شده. گفتم وای من اینقدر از گل آبادیا خاطره بدی دارم.یه همکار خوبی داشتم (آقای میم) که الانم اینجا همشهری هستیم و بعدها دوست خوبم هم شد. قیافه اش سرخ شد و سفید شد و رنگ و وارنگ شد و گفت : حالا همه شونم که بد نیستن ( نمیدونم چرا حتی یه لحظه به مخیله ام نرسید که شاید میم مال اون شهر باشه). گفتم من که همه شون رو نمیشناسم اما مامانم یه هد نرس داشتن که گل آبادی بود و فامیلیشم اتفاقا همون بود و اینقدر بد اخلاق و بد عنق بود که هر وقت میدیدمش انگار عزراییله ... این گذشت و وقتی برگشتیم پشت میزامون یکی از همکارا بهم تلفن ( داخلی) زد و گفت بابا این طفلکی گل آبادیه. چرا اینجوری میگی تو؟ منو میگین انگار یه تانکر آب یخ خالی کردن روی سرم. رفتم سراغ یکی دیگه ( آقای ع) که با میم خیلی جور بود و گفتم عین جان دستم به دامنت جریان از این قراره. دیدم اونم همچین چند رنگی عوض کرد و گفت : نه بابا ناراحت نباش میم اینجوری نیست که بهش بر بخوره. گفتم آخه تقصیر این خانم گل آبادیه که اینهمه گند دماغه . گفت همون که دو تا پسر داره به اسمای این و این؟ چشمام گرد شد. گفتم آره تو از کجا میشناسیش؟ گفت آخه منم گل آبادیم. اون خانم هم دختر عمه مامانمه ... واااااای هم از زور خنده داشتم پس میوفتادم و هم از زور ناراحتی لبو شده بودم... حالا این وسط اون داشت منو دلداری میداد که عیبی نداره اما چی چی رو عیبی نداره کلی خجالت کشیدم. تا من باشم دیگه زیادی جو زده نشم و راجع به کسی و چیزی دُر افشانی نکنم : )
+
نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت توسط شبنم
|
پریشب پبلی گفت دلم درد میکنه. اول فکر کردم گرسنه اس. بعد پرسیدم کجای دلته؟ دور نافش رو نشون داد. به خودش میپیچید و ناله میکرد ( در عرض چند دقیقه از حالت نرمال رسید به ناله های شدید) و من از ترس داشتم پس میوفتادم. اینقدر توی درد صبوره که میدونم تا جاییش درد نگیره یا واقعا چیزی اذیتش نکرده باشه، الکی گریه زاری راه نمیندازه. به جایی رسید که با همسر جان برداشتیمش و بردیمش اورژانس بیمارستان نزدیکمون. حالا ساعت چنده؟ ۹ شب. رسیدیم و من پبل رو بغل کردم و تا همسرجان ماشین رو پارک کنه دویدم جلوی پذیرش. یکی دو نفر توی صف بودن و منم قیافه ام دیدنی بود. فکر کنم اینقدر اضطراب توی چهره ام بود که آقای جلویی ترسیده بود. بهم گفت میخوای تو بری جلو؟ دیدم دست بچه اش شکسته و باد کرده، گفتم نه ممنون منتظر میمونم نوبتم بشه. خلاصه کارت بیمه پبل رو دادم و خانمه گفت چی شده و براش توضیح دادم. گفت منتظر بشینین تا صداتون کنیم. رفتیم در حالی که پبلی هر چند دقیقه از شدت درد یه بغض شدید میکنه و اشکش گوله گوله میاد و من دلم عین سیر و سرکه میجوشه،نشستیم به انتظار. حالا هی بشین بشین بشین. پبلی توی بغلم خوابش برد. صدامون کردن. ساعت چنده؟ ۱۰:۳۰. رفتیم تریاژ و شرح حالش رو دوباره با جزئیات پرسید. ضربان قلب و درجه حرارت بدن رو چک کرد و پرسید که به دارویی حساسیت نداره؟ گفتم چرا به آنتی بیوتیک. گفت کدوم نوع؟ گفتم پنی سیلین. روی یه دستبند نوشت پنی سیلین بستش به دست پبل. همین موقع یکی از همکاراش دوید و گفت یه مورد اضطراری پیش اومده. برگشتیم دیدیم یه خانمی به حالت نیمه دولا و با اشک و حال بد ایستاده منتظر. خانم پرستار بلند شد و یه صندلی برای من گذاشت اونطرف و گفت اگر اشکالی نداره اونجا منتظر بشین تا این مورد رسیدگی بشه. خانمه دچار حمله آسم شده بود و همینجوری اشک میریخت و میگفت نمیتونم نفس بکشم. کار اون انجام شد و دوباره ما نشستیم اونجا. بعد گفت برین این کنار تشکیل پرونده ( رجیستر کنین ) اونجا هم آدرس و تلفن و بقیه چیزا رو پرسیدن. یه چیز جالب برام این بود که پرسید دوست داری به سوال راجع به مذهب جواب بدی یا ازش رد بشیم؟ لابد برای کساییه که احتمالن بستری میشن و میخوان غذای مخصوص بخورن. خلاصه یه دستبند که روش اسم پبل و تاریخ مراجعه و شماره پرونده اش بود داد و بستیم به دست پبل. بعد گفت بفرمایید صداتون میکنیم. ای وای این بچه بی قراری میکرد و باز باید منتظر میموندیم. بردمش بیرون یه خرده هوا بخوره. برگشتیم و توی بغلم خوابش برد. هی از خواب میپرید و دوباره خوابش میبرد. اومدن اسممون رو صدا زدن و پرونده رو دادن دستمون و گفتن نوار زرد رو بگیرین و برین به سمت بخش اورژانس. ساعت چنده؟ ۱۲ شب. اونجا پرونده رو دادیم به پرستار بخش و گفت بفرمایید توی اتاق انتظار تا صداتون کنیم. پبلی هم خسته و مریض، هی نق میزد. توی مدتی که منتظر بودیم چیزای جالبی دیدم. اول اینکه یه دکتر مقیم اورژانس داشتن. بعد برای هر سری از مریضا یه دکتر متخصص میامد. مثلا کسی که پاش درد میکرد با اونی که فکر میکنم سنگ مثانه داشت و از درد فریاد میزد با اونی که دل درد داشت دکتری که ویزیتشون میکرد فرق داشت. دیگه اینکه هر مریضی که ویزیت میشد، همه کاراش باید تموم میشد تا برن سراغ مریض بعدی. یعنی تمام گزارشات نوشته میشد و پرونده کاغذی و کامپیوتری تکمیل میشد و بسته میشد، بعد مریض بعدی. دارو در آوردنشون هم خیلی جالب بود. با کد مخصوصی کشوی حاوی اون دارو باز میشد و شماره ثبت شده روی بسته دارو هم توی کامپیوتر وارد میشد و بعد در کشو رو میبستن. دیگه اینکه هر مریضی که مرخص میشد، ملافه و گانی که توی اون اتاق بود رو عوض میکردن و یه تمیزش رو پهن میکردن. دیگه اینکه در تمام نقاط اورژانس رو که ما دیدیم (حالا از جاهای دیگه خبر ندارم) از در ورودی تا پذیرش و راهروها و دم در دستشویی و اتاقا و همه و همه به فاصله چند قدم یا به واسطه لزوم وجودش، مایع استریل کننده دست گذاشته بودن. خلاصه گفتن برین توی اتاق تا دکتر متخصص بیاد. ساعت چنده؟ ۱ نصف شب. دکتر آمد و معاینه کرد و توضیحات لازم رو داد و از توی گلوی پبل نمونه برداشت ( چون میگفت گلوم هم درد میکنه) و ظرف مخصوص داد و گفت برای آزمایش ادرار. گفتنیه که پایین پرونده برگه ای مخصوص بود که مشخصات پبل رو پرینت گرفته روی لیبل آماده گذاشته بودن که موقع لزوم روی ظرف آزمایش یا هر چیز دیگه ای چسبونده بشه.خلاصه ظرف مربوطه رو تحویل دادیم و پرسیدم که چقدر طول میکشه و جواب شنیدم که حدود یکساعت. پبل که بی قراری میکرد رو بردم توی ماشین و صندلی رو خوابوندم تا راحت بخوابه و همسرجان منتظر جواب آزمایش شد. بعد از یکساعت دیدم نسخه به دست داره میزنه به شیشه ماشین. گفته بودن توی ادرارش کمی عفونت دیده شده و با توجه به حساسیت پبلی، آنتی بیوتیک مخصوص داده بودن. رفتیم داروخانه و آنتی بیوتیک خریداری شد و برگشتیم خونه. توی نایلون دارو چهار برگه راهنما بود. از تاریخچه آنتی بیوتیک مربوطه گرفته تا موارد استفاده و احتمال بروز عوارض جانبی نوشته بود. اخرش هم تلفن داروخانه و دکترش که اگر مشکلی بود تماس بگیریم. ساعت ۳:۳۰ صبح بالاخره خونه بودیم و تونستیم بخوابیم. اینکه پروسه اورژانس اینجا خیلی طولانیه درش شکی نیست و ما هم به خاطر اینکه بچه همراهمون بود خیلی اذیت شدیم اما چند تا خوبی هم داره. اول اینکه هر کی بیخوابی به سرش زد یا یادش افتاد که یه دردی از قبل داشته پا نمیشه بره اونجا و وقت بقیه رو که واقعن مشکل اورژانسی دارن رو بگیره. دوم اینکه خیال آدم راحته که همه کارا انجام میشه و نه نگران مبلغی برای بستری شدن احتمالی مریضت داری و نه باید دنبال تشکیل پرونده و کارای مختلف و آزمایش و غیره از اینور به اونور بری و همه کارا رو خودشون انجام میدن. سوم اینکه مریض اورژانسی به معنی واقعی، اصلن معطل نمیشه و در ضمن این نکته هم قابل ذکره که مریض بدحال معمولا با آمبولانس و از در دیگه ای مستقیم به پشت اورژانس برده میشه و این مراحل منتظر نشستن رو نداره. خلاصه که شبی بود برای خودش. پبلی حالش کمی بهتره. هنوز دل درده سراغش میاد اما داره دارو مصرف میکنه. داروه اینقدر خوشبوه که من دلم میخواد خودم بخورمش: ) ... برای آخر هفته و هوای خوبش برنامه داشتیم که طبیعتن اجرا نشد، اما عوضش دخترکمون حالش رو به راهتر شده ...
+
نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت توسط شبنم
|
پبل خانم چند دقیقه بی سر و صدا رفته بود توی اتاق و مشغول بازی بود. همسر جان رفت و دید جلوی آینه وایستاده و داره به دست و صورتش یه چیزی میماله . یه خرده که دقت میکنه میبینه موهاش داره برق میزنه. منم رفتم دیدم ای داد بیداد. سرش غرق وازلینه . به تقلید از ما که به سرمون ژل میمالیم نصف ظرف وازلین رو خالی کرده!!! هیچی دیگه بردمش حموم سه دست موهاش رو شستم اما مگه پاک میشد. حالا دیروز هم که دوباره بردمش حموم چند بار موهاش رو شامپو زدم و الان دیگه یه کوچولو ازش باقی مونده. فسقلی یه کارایی میکنه ها... همسر جان بهمون گفت آخر هفته بریم یه جایی که یکی از کارام اونجاست و خیلی منطقه و محله قشنگیه. آخر هفته شد و طبق قرار راه افتادیم. یه مقدار که رفتیم پبل که هر لحظه منتظر بود برسیم به همسر جان گفت: بابا رسیدیم؟ اوشون هم جواب دادن که نه بابا جون تازه نصف راه رو اومدیم و باید بازم بریم تا برسیم. برگشت به باباش با یه سوزی گفت: بابا یعنی شما هر روز اینهمه راه میایی تا برسی سر کار؟ : ) ... امروز بنده بدون هیچ مناسبتی توسط همسرجان محترم، صاحب یکعدد موبایل آخرین سیستم رینگ اسپرت شدم . اینقدر خوشگله و دوستش دارم که نگو. قبلیه از دست پبلی افتاده بود و یه وری شده بود. ظاهرا یه پول قلمبه تو جیب همسر جان گیر کرده بود که پبل خانم درش آورد : ) ... آقا جان هوایی شده محشر . امروز رفتیم کنار دریاچه انتاریو. آخ که آرامش و هوا و فضا و گل و سنبل و بلبل و دریا و پرنده و سبزه و درختی بود که از وجودشون فیض میبردیم.پبل هم که به روش نوینی مغز اینجانبان رو کاملا جوید که بریم وسایل شن بازی منو از توی ماشین بیاریم تا بازی کنم. هر چی میگیم اینجا همش سنگه و ماسه و شن نداره به خرجش نمیره. آخه بچه ام دریا و دریاچه رو فقط با شن و ماسه قبول داره. همینطور که قدم میزدیم و پبلی هم رکاب میزد به یه پارک بازی رسیدیم که ماسه داشت. دیگه از شادی توی پوست خودمون نمیگنجیدیم که بالاخره نجات یافتیم. هیچی دیگه ایشون به ماسه بازیشون رسیدن و ما هم نشستیم به تماشا ...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت توسط شبنم
|
از وقتی یادمه روز تولد عزیزام برام خیلی مهم بوده و هست. آخه تنها روزیه که مال خودته و مناسبتشم وجود خودته. همیشه هم باید تا قبل از موعد مقرر که همون روز تولد باشه، کادو تهیه میکردم و همه برنامه ریزیا رو انجام میدادم. برای همین از تقریبا یک ماه قبل شروع میکردم به صورت غیر مستقیم ( از وقتی عقلم میرسید به این چیزا وگرنه قبلش که بابا یا مامان زحمت تهیه اش رو میکشیدن) از تولدی میپرسیدم که چی دوست داره کادو بگیره. میدونین جواب مامانم بلا استثنا چی بود؟ " نمره های خوب شماها برای من بهترین کادوه" وای دلم میخواست دونه دونه موهای سرم رو بکنم. خوب آخه نمره خوب رو که نمیشد کادو کرد. خلاصه که با این تولد مامان خانم بساطی داشتیم. بعد از یه مدت هم خودم یاد گرفتم چی کار کنم. رنگ مورد علاقه اش رو میدونستم، تمام چیزای مورد علاقه اش رو دونه دونه میتونستم لیست کنم و بگیر برو تا آخر. این شد که دیگه نه سوال همیشگی رو میپرسیدم و نه جواب همیشگی رو میگرفتم... یه دفعه هم یادمه پولامون رو جمع کردیم و برای مامانم دو تا رژ لب خوشگل از داروخانه آلفا که روبروی مدرسه ام بود خریدیم. آوردم خونه و به برادرم با ذوق و شوق نشون دادم. اونم آوردش بیرون تا بو کنه و رنگش رو ببینه. بعدم چون گرم صحبت بودیم درش رو گذاشت و ماتیکه عین خمیر بازی از لابلاش زد بیرون. قیافه مون دیدنی بود. به بابام زنگ زدیم و جریان رو گفتیم. اونم گفت عیبی نداره من پول میدم یکی دیگه بخر... امسال به مامان میگم آرزوهای خوب بکن موقع فوت کردن شمعهات، میگن" آرزوم اینه که همیشه یا شماها اینجا پیش ما باشین یا ما اونجا" ... گفتم امیدوارم سال دیگه و همیشه روز تولدت پیش هم باشیم ... مامان صبورم، عزیزم، مهربونم،خودت خوب میدونی چقدر دلم میخواست صورت نرم و نارینت رو ببوسم و محکم فشارت بدم و تو به شوخی بگی "قلبم گرفت شبنم" و کیکت رو با هم ببریم و شام تولدت رو خودم بپزم و کادوی خوشگلت رو خودم بهت بدم، اما از راه دور تبریک منو قبول کن و بدون که دلم از همیشه بهت نزدیکتره و لحظه شماری میکنه برای زدن کنار قلب تو بهترین مامان دنیا ... تولدت مبارک مامانی جونم ...
پبل خانم یه دوچرخه خوشگل و مقدار زیادی لباس و کفش و عروسک از مامان و باباش، یه بسته کادو از دایی و همسر گلش ( یکماه توی راه بود تا رسید) و مقادیری دلار از مامانی و بابایی کادو گرفت. طبق صحبتامون و علاقه وافر پبلی به رنگ قرمز گفتیم با اون پول براش تخت و کمد قرمز و صورتی بخریم. بعدش گفتیم صبر کنیم تا بریم جای بزرگتر بهتره. خلاصه روز تولدش بعد از گرفتن کادوها دوید توی اتاق و یه نگاهی به دور و بر انداخت و گفت: پس کو اون تخت قرمزی که قرار بود الان اینجا باشه؟!! براش توضیح دادیم که پولش محفوظه و به محض جور شدن موقعیت خریداری میشه : )
دیروز و پریروز هوایی بود توصیف نشدنی.شنبه که همسر جان سر کار بود پبل رو با دوچرخه اش برداشتم و راه افتادیم به سمت رستوران مورد علاقه ایشون و بعد از غذا هم رکاب زنان برگشتیم خونه. دیروز هم رفتیم کنار دریا و یه خرده دوچرخه سواری و بعدشم ماسه بازی. یه خانواده ایرانی هم درست کنار ما بودن که آقاهه با بچه هاش انگلیسی حرف میزد ( نمیخوام بگم خوب میکرد یا بد ها) بعد که من یه سطل آب بردم برای پبل و پسرای اون خانواده که داشتن قلعه میساختن، آقاهه به پبل گفت: Say thanks to momy پبل هم برگشت به من گفت: ممنونم مامان : ) آقاهه غش کرده بود از خنده. میگفت چه ترجمه هم میکنه واسه من...
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت توسط شبنم
|