تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
دیشب عروسی یکی از فامیلای دورمون بود و توی رستوران شیراز گرفته بودن. هم دی جی داشتن و هم موسیقی زنده . اینقدر عالی بود که حظ کردم. عین عروسیهای پر شر و شور ایران. خوبیش این بود که تقریبن همه فامیل داماد و عروس و چند تا از دوستامون که همدیگه رو میشناسیم و رفت و آمد داریم هم اونجا بودن ( الان دقت کردم دیدم داماد رو بر خلاف رسم همیشگی اول نوشتم به جای عروس و این معلومه به خاطر اینه که فامیل داماد بودیم : ) ). دیگه اینقدر خوش گذشت که تصورشم نمیکردم. البته اصولن آدمای خوش مشربی هستن و هر جا باهاشون میریم بهمون بد نمیگذره... یکی از نکاتی که پبل خانم رو سخت مشغول کرده بود این مورد بود که چرا عروس تور نداره. عروس بدون تور رو قبول نداره : ) خلاصه که بعد از یکسال و اندی یه عروسی از اون مدلا که دلم میخواست رفتیم...

توی بزرگراهها معمولن شیشه های ماشین رو با کلید مخصوص قفل کردن شیشه ها میبندیم که پبلی یهو شیشه رو پایین نکشه. امروز هی با دکمه بالابر و پایین بر شیشه بازی کرد و دید که نخیر مثل اینکه کار نمیکنه. اعتراض کرد که چرا اینو قفلش کردیم. ما هم گفتیم توی بزرگراه نمیتونی شیشه رو پایین بکشی و عوضش کولر ماشین روشنه. گفت پس هر وقت به کوچولو راه رسیدیم میتونم شیشه رو بدم پایین؟ : )

با مامان اینا تلفنی صحبت میکردیم و طبق معمولِ وقتایی که کارتون محبوبش از تلویزیون پخش میشه و اصلن مسخ میشه و هیچ صدایی رو نه میشنوه و نه جواب میده، غرق تلویزیون بود. بهش گفتم اقلن از مامانا خداحافظی کن. یه نگاهی بهم کرد و گفت: من که سلام نکردم. کسی میگه خدافژ ( حداحافظ) که سلام کرده باشه !!!!

خدا رو صدهزار مرتبه شکر از اون درد کذایی خبری نیست و خیالم کمی راحت تر شده. از همه همه همه تون ممنونم... ندا جونم نمیدونم چجوری بگم که چقدر دوستت دارم. بهم مثل همیشه ثابت کردی که یه "جاری" دارم عین دسته گل ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت   توسط شبنم  | 

هفته پیش یک سردرد عجیب غریبی که تا حالا توی عمرم نداشتم به سراغم اومد. از صبحش تحمل کردم تا عصر. دیگه عصر گریه ام گرفته بود. قرص مسکن هم خورده بودم و اصلن انگار نه انگار. یعنی اگر یکی دور و برم بود و بهم میگفت اگر کله ات رو بکوبی به دیوار خوب میشی، برای خلاصی از اون درد حتمن این کار رو میکردم ( خدا رو شکر کسی مثل خودم "دکتر بعد از این" نبود ) . رفتم و افتادم روی تخت و سعی کردم یه خرده به گردنم استراحت بدم شاید مال خستگی ماهیچه های گردن باشه ( یکی دو بار قبلن سابقه سر درد به خاطر ماهیچه های گردن رو داشتم . البته نه به این شدت) . دیدم نخیر. هر طرفی این کله بیچاره رو میذارم یه ور دیگه اش درد میگیره. پبلی هم هر چند دقیقه یکبار با یه حالت نگرانی میامد و نازم میکرد و میگفت: من آخه خیلی ناراحت و نگران شمام که سرت درد میکنه. بوست کنم خوب میشه؟ میگفتم که نگران نباشه و کمی استراحت و صد البته بوسه های ایشون زودی خوبم میکنه. بالاخره همسرجان که داشت چیزای مختلف رو میگفت که ممکنه از اونا باشه سر دردم گفت: شبنم از صبح چای یا قهوه خوردی؟ گفتم راستش نه. چای صبحم که یخ کرد و تا حالا هم نرسیدم یه قهوه بخورم. گفت پاشم برم برای این همسر معتادم یه قهوه بخرم بیارم که سر دردش خوب بشه. هیچی دیگه خدمت حضور انورتون عرض کنم که ۵-۴ دقیقه بعد از نوشیدن قهوه گمب و گمب سر و کله بنده برطرف شد!!! تا فرداش هم یه خرده منگ بودم اما خوب شد... صبحش پبلی اومد سراغم و زودی حالم رو پرسید و بعدش که مطمئن شد خوبم عین خودم گفت: خوب خدا رو شکر که دیگه خوب شدی. مال اینه که استراحت کردی و داروت رو خوردی : )

دو روز هم رفتیم اتاوا برای کارای پاسپورتیمون. یه شب هم توی هتل خوابیدیم که مثلن بریم شهر رو هم بگردیم که به جز منطقه دور رودخونه اش، به نظرمون جالب نبود. اما عوضش خود هتل یک استخر جانانه سر پوشیده داشت با سونا و جکوزی که حسابی خوش گذشت. اول اینکه اختصاصی بود. یعنی به جز خودمون سه نفر هیچ تنابنده ای نبود. حدود سه ساعت حسابی شنا کردیم و از آرامشش لذت بردیم. دوم اینکه از ساعت ۴:۳۰ بود تا ۱۱ شب که میشد بین این ساعتها برنامه رو تنظیم کرد و از اونجا استفاده کرد. خلاصه که کارمون توی سفارت هم خوب و زود ( همون روز) انجام شد و برگشتیم ...

و اما اینکه یه مدتی هست اینجانب به خاطر دردی که در قسمتی از بدنم داشتم به شدت نگران بودم. هر چی هم همسر جان بهم دلداری میداد و تشویقم میکرد برم دکتر، نمیدونم چرا اینقدر ترس برم داشته بود. عجیبه که همش به نقطه آخر که مردن بود فکر میکردم و با فکرام هم خودم رو آزار میدادم و هم همسر جان رو کلافه کرده بودم. هزار ماشالله اخلاقم هم شده بود عین هاپو کومار. یعنی به اوشون یه سور حسابی زده بودم. اصلن سابقه نداشت اینقدر زود روحیه ام رو از دست بدم. بالاخره رفتم دکتر و براش توضیح دادم که درد از کی شروع شده و کدوم قسمته. اونم ازم سوالات دیگه میکرد و منم جواب میدادم. بعدم معاینه کرد و بهش گفتم که محل اصلی درد کجاست. بعد از معاینه کامل گفت که جای نگرانی نیست و برای اطمینان بیشتر بعد از ده روز اگر درد ادامه داشت دوباره برم پیشش...از همه دوستای خوب و گلم که با کامنتاشون، ایمیلاشون، آف لاین مسجاشون و تلفنای مهربونشون از حالم خبر گرفتن یه دنیا ممنونم ...

بعد از یکسال و خرده ای دوباره عکس پبلی رو توی یکی از مجله های ایران چاپ کردن. پدر همسرجان خریده بودن و برامون عکس روی جلد رو اسکن کردن و فرستادن. کلی برای ما و خود پبل هیجان انگیز بود. آنا جون این بار هم درست متوجه شدی دوست خوبم ...

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت   توسط شبنم  | 

هاله مهربون وبلاگستان با سرزمین آفتابش ازم دعوت کرده که توی بازی تاثیر گذارها شرکت کنم... ممنونم از لطفش ...

تاثیرگذارها:

۱) پدر بزرگ و مادربزرگ پدریم که ازشون تو روابط زناشویی بزرگترین درسها و تاثیرات رو گرفتم. عشق، گذشت، اعتماد و صداقت رو خیلی خوب بهم یاد دادن. هر وقت که شب خونه شون میموندیم و صبح از کنار اتاقشون رد میشدم تا برم پایین و تلویزیون نگاه کنم، میدیدم که دست پدربزرگم روی شونه مادربزرگمه. توی اون سن و سال و اونهمه سال کنار هم بودن ذره ای عوضشون نکرده بود و بازم عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن ... منطق و درایتشون توی تصمیم گیریای بزرگ زندگیشون خیلی راهها رو برام روشن کرده و تونستم پا جای پای اونا تو راهی که خیلی خوب تجربه کرده بودن و امتحانش رو پس داده بود، بذارم...

۲) پدر و مادرم که بهم یاد دادن میشه با بچه ام دوست باشم و صمیمی ترین دوستش بمونم. میتونم انقدر کوچولو بشم تا همسن بچه ام و پا به پاش از چیزی خوشحال یا ناراحت باشم و به چیزی بخندم یا باهاش اشک بریزم. میتونم یه درد کوچولو که توی دل بچه ام یه کوهه رو آب کنم و بهش نگم چه چیز احمقانه ای ... میتونم همفکر، همراه، همراز و یک کلام رفیق بچه ام باشم ...

۳) همسرم که بهم یاد داد میتونم صبورترین، همراهترین و عاشق ترین آدم دنیا باشم. میتونم چشم و گوشم رو برای خیلی چیزا ببندم و برای بعضی چیزا باز باز کنم. میتونم به جای احساساتم از منطق و فکرم هم کمک بگیرم. میتونم پولدارترین آدم دنیا نباشم اما کنار اون از زندگیم لذت ببرم و به شادیهای کوچولوم پر و بال بدم. بهم یاد داد که اگر چیزی رو بخوای حتما میتونی بهش برسی. گاهی صبر، گاهی عجله، گاهی با تشر و گاهی با نرمی.

۴) یکی از همکارام که به مدت یکی دو سال با هم کار میکردیم. هفته قبل از عروسیم که از همکارا خداحافظی میکردم برای ده روز، بهم گفت: شبنم، فقط یه چیز رو از من داشته باش. اگر آرایشت کردن و تو فکر کردی شکل میمون شدی، اگر لباست اندازه یه دیس پلوخوری جلوی چشمات سوخت و بی ریخت شد، اگر هزار تا حرف شنیدی که از بغض و ناراحتی خواستی بزنی زیر گریه، پیش خودت بگو به قول اسکارلت ( فیلم بر باد رفته) فردا راجع بهش فکر میکنم. میدونی چرا؟ گفتم چرا؟ گفت چون یه شب که بیشتر عروسیت نیست و دیگه هم تکرار نمیشه. اگر عروس شادی باشی هم به خودت و هم به مهمونات بیشتر خوش میگذره. عکس و فیلمی هم که یادگار برات میمونه، خاطرات خوبی رو ثبت میکنه و بعد از سالها هی به خودت نمیگی ای کاش اینجا لبخند زده بودم... حرفش برام یه تکون شدید بود. اینقدر این حرف ساده تاثیر بزرگی توی عروسیم و بعدها توی زندگیم گذاشت که تا عمر دارم ازش ممنونم. تلنگر به موقعی بود...فهمیدم که چون وقت دارم راجع به موضوعی که پیش آمده و ناراحتم کرده بیشتر فکر کنم و دقیقتر و بهتر تصمیم بگیرم، کمتر احتمال اشتباه یا پشیمونی توش هست...

۵) مادر یه دخترک سالم شدن که همیشه آرزوی چشیدن شیرینی وجودش رو داشتم . اینقدر زیبا، عظیم، سخت، جذاب، شیرین، غیر قابل باور، لطیف، لذیذ، دوست داشتنی و پاکه که اگر براش هر روز هم خدا رو شکر کنم، بازم کمه ...

۶) مهاجرت به کانادا که یه تحول بزرگ توی زندگیم بود و درس خودساختگی بهم داد. بهم یاد داد همه چیز اونی نیست که به نظر میاد. میتونه بهتر یا بدتر باشه و این بستگی به خود خود آدما و موقعیتهایی که براشون به وجود میاد داره ...

خوب منم از دوستای گلم سانازی، گلدونه، دردونه، مامان کیانا و رایان و بابای فردا دعوت میکنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت   توسط شبنم  | 

تلویزیون برنامه ای درباره درست کردن حیاط و گلکاری و اینا نشون میداد و پبلی با دقت نگاه میکرد. بعدش دست همسر جان رو گرفته و در حالی که به طرف اتاق میکشونه میگه: بابا بیا بریم مثلن اینجا حیاطمونه. بیا بریم گل بکاشیم ( بکاریم) !!!

دکمه لباس عروسک سفید برفیش شکسته و باید برم یه دونه پیدا کنم و براش بدوزم. یکی دو بار بهم یادآوری کرد و گفتم که دکمه اش رو باید پیدا کنم. خلاصه دوباره رفته سراغش و میگه: مامان بالاخره اینو ندوزیدی ( ندوختی) ؟

رفته بودیم بیرون و بعد از نوشیدن مقدار زیادی آب و آبمیوه و خلاصه مایعات، یه دفعه گفت که باید بره دستشویی. همسر جان هم جلوی یه پیتزایی نگه داشت و بردش اونجا. حالا چه اصراری داره که من میخوام خونه برم دستشویی و ما تکرار میکنیم که تا خونه کلی راهه و نمیتونی تحمل کنی. وقتی برگشت توی ماشین با یه قیافه پیروزمندانه ای گفت: مامان خوشبختانه اصلن دستشوییم نریخت : )

بیشتر قسمتای برنامه شب شیشه ای که مهمونش بازیگرا بودن رو دیدم. از برنامه ای که از باران کوثری دعوت کرده بودن، بینهایت لذت بردم. به قدری این دختر شمرده، روون، قشنگ، پخته، منطقی و با آرامش صحبت میکنه که آدم شیفته طرز بیان و کلماتش میشه. بیشتر مهمونا اینقدر زود عصبانی میشن و جمله بندیاشون و لغاتی که به کار میبرن سبکه که آدم فکر نمیکنه اینا یه بازیگر حرفه ای هستن. دائم توی حرف مجری میپرن یا اینقدر با دست و صورت اشاره میکنن و حرف توی حرف میارن که جذابیت برنامه رو زایل میکنن. باران خانم کلی به دلم نشست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com