آقا جان به سر دشمن آدمم نیاد همچین چیزی ... بعد از سه شب کامل بی خوابی به خاطر سرماخوردگی پبلی، همسر جان سرما خورد که خدا رو شکر زودی به دادش رسید و یه روزه خوب شد ... و اما بشنوید از قسمت داغ ماجرا ... دیروز از صبح احساس ضعف توی ماهیچه هام و سنگینی میکردم ... یعنی انگار روی دو تا پاهام دو برابر وزن خودم رو دارم تحمل میکنم ... طبق معمول که سرتق تشریف دارم به روی خودم نیاوردم ... عصری که رفتم دنبال پبلی که بیارمش خونه دیدم نخیر این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست... اصلن نمیتونستم راه برم و درد و ضعف ماهیچه ها به ستون فقرات و استخونامم کشیده بود ... رفتم خونه یه قرص سرماخوردگی خوردم ... تا همسر جان بیاد همینجوری گیج و ملنگ بودم تا اینکه رفتم پبل رو بخوابونم و خودمم گفتم زودتر بخوابم تا شاید حالم بهتر بشه ... حدودای ساعت ۱ شب از خواب پریدم و دیدم تب دارم چه تبی اما چون ۳ ساعت از خوردن قرص قبلی گذشته بود نمیشد یکی دیگه بخورم ... ساعت حدودای ۲ بود که از داغی خودم بیدار شدم جوری که نفسم به سختی میامد و فکر میکردم الان خونم توی رگهام جوش میاد ... قلبم همچین میزد که از روی لباسم مشخص بود ... دستم رو آروم گذاشتم رو کتف همسر جان که صداش کنم. هنوز صدا نزده دیدم گفت چی شده؟ چرا انقدر داغی تو؟ دست گذاشت روی پیشونیم و گفت وااااای خیلی داغی که ... رفت برام قرص آورد... حالا هی سردم میشه، میرم زیر پتو و هی نفسم میگیره و گرمم میشه دست و پامو میذارم بیرون ... یه یکساعتی از درد و تب به خودم پیچیدم دیدم نخیر نه من خوابم میبره و نه همسر جان ... تند و تند هم بهم میگفت برو یه دوش بگیر دمای بدنت بیاد پایین .... منم انگار داشت فحشم میداد... گفتم آخه با این لرز و بدن دردی که من دارم، میتونم برم حموم؟ بالاخره دولا دولا ( از بس پشتم درد میکرد) رفتم از زانو به پایین و دستامم از آرنج به پایین و صورتم رو شستم و یه قرص دیگه هم خوردم و رفتم خوابیدم ... یعنی از فاصله یک متری میشد حرارت تنم رو فهمید ... همسر جان گفت بهت که دست میزنم انگار به کتری آب جوش دستم میخوره ( چقدر رمانتیکه شوهر جان من آخه : ) ... همه میگن گوله آتیش یا همچین چیزایی، ایشون میگن کتری آب جوش!!!) یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ها ... اینقدر به درد صبورم که وقتی دارم اینجوری میگم بدونین که حسابی حالم بد بوده ... حرف میزدم حس میکردم عین اژدها از دهنم آتیش میاد بیرون ( البته اژدهام "متولد سال اژدها"دیگه : ) ) ... حالا از صبح بهترم و آقا یا خانم محترم تب داره جُل و پلاسش رو جمع میکنه و تشریفش رو میبره ... همین دیگه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت توسط شبنم
|
من چه سبزم امروز ...
امروز روز خودمه ... وقتی از یک هفته قبل با ایمیل و تلفن و کامنت و پیام اورکات بهت میگن که براشون مهمی، چرا که روزم نباشه؟! ... وقتی از شب قبل همسر و دخترکت با هم در گوشی پچ پچ میکنن و دل کوچک فسقلیش طاقت نمیاره و میاد بهت میگه "تولدت مبارک. میخوای یه چیز سیکرت بهت بگم؟" و در گوشت میگه "بابا میخواد ما رو ببره رستوران کُره ای و برات کادو گیفت کارد بخره"، چجوری میشه که روزت نباشه؟! ... وقتی میری مهد دنبالش و از در مهد که وارد میشی همه مربیا یه صدا بهت "تولدت مبارک" میگن و وقتی میپرسی "شما از کجا میدونین؟ " جواب بشنوی که پبلی به همه گفته که تولد مامانشه و بعدم ببینی یه کارت بزرگ خوشگل برات درست کرده و روش با دستای نازنینش نوشته " I LOVE YOU"، چطور میتونی یه لحظه از امروز رو مال خودت ندونی؟ ... وقتی همسرت از سر کارش زودتر از همیشه میاد و میبینی برنامه ریزی کرده و کیک خیلی خوشمزه و خوشگلی که همیشه دوستش داری برات خریده و کادوت رو هم گرفته و حاضره که بازم ببردت جایی که کیف کنی و بهت خوش بگذره، میشه نگی امروز روز منه؟ ... وقتی با عزیزترین صداهای دنیا از روز قبلش تلفن بارون میشی و صبح روز تولدت هم مهربونترینهات بهت تلفن میزنن و یکی یکی لبخند روی لبات مینشونن، میگی همین امروز روز منه ...ایمیل بی نظیر همسر برادر جان با اونهمه حس و انرژی کم نظیرش، ایمیل دوست خوبم با یه دنیا محبت، کامنتای دوستای گل، پیغامهای اورکات که هر وقت ایمیلت رو باز میکنی بهت میگه هنوز دارن برات تبریک میفرستن، اس ام اس غیر منتظره از بهترین دوستت، همه و همه وادارت میکنه با صدای بلند بگی " امروز روز منه" ... خدایا از اینهمه لطفی که به من و خانواده ام داری ازت ممنونم ... از همه پیامهای پر از محبتتون لبریز عشقم ... لبریز شوقم ... لبریز شادیم ... لبریز احساسم ... امروز روز منه ... و من چه سبزم امروز : )
پ ن: همسر جان کلی توی مغازه قنادی با خودش حساب کتاب کرده و دیده خانمش که بنده باشم ۳۰ سالمه. برای همین شمع برای عدد ۳۰ خریده بود. وقتی خواستیم شمعها رو بذاریم بهش گفتم پس چرا ۳۰ خریدی؟ گفت پس چند باید میخریدم؟ گفتم بابا از سال ۵۵ تا ۸۶ میشه ۳۱ سال. حالا تو دوست داری من همون ۳۰ ساله بمونم حرفی نیست، میمونم ; ) ...
+
نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت توسط شبنم
|
من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم
تو میگی فرقی نداره، من که چیزی نمیبازم
میگه چرا میگه بسوزم؟ ... براش قصه اش رو میگی ... صدام میکنی ... بر میگردم و نگاهت میکنم ... توی چشمام نگاهتو قفل میکنی ... میگی " من قربون اون رنگ چشات " ... دلم گُر میگیره ... نگاهمو میدزدم ... دوباره نگاهت میکنم ... میگی وای اون چشمات ... دوباره توی دلم غوغا میشه ... خودت میدونی چجوری دلمو ناز میکنی نه؟ ... میدونی اینجوری که لوسم میکنی، دلم بازم نرم میشه... مثل پرند ... گرم میشه... مثل تابستون .... مثل حالا ...
+
نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت توسط شبنم
|
مامان میدونین دارم به چی فکر میکنم؟ به دستای کشیده و قشنگتون که همیشه زبانزد همه بودن و حالا تغییر کردن ... به چشمای خوشرنگتون که همیشه یه برق خاصی داشتن و حالا عوض شدن .... به موهای لخت و خوش حالتتون که تا روی کمر اینور و اونور میوفتاد و حالا دیگه یه جور دیگه ان ... به نگاه خسته تون که بعد از چندین ساعت شب کاری و رسیدگی به مریضا میومدین خونه و هیچوقت اون خستگی باعث نشد که از ما ها کم بذارین ... به اون عکستون که روی تخت دراز کشیدین و لبخندی به پهنای صورت به لب دارین و یه دختر کوچولو توی تخت کوچولوش کنارتونه و شما برای اولین بار مادر شدین ... به اون عکسی که دخترکتون کنارتون ایستاده و برادر یک روزه اش رو که توی تختش خوابیده نگاه میکنه و شما دوباره مادر شدین ... به سر انگشتای نرمتون که از هر گلبرگ گلی لطیفتر و از هر رایحه دلپذیری، خوشبوتره ... همون انگشتایی که وقتی به صورتم میکشین و وقتی خودمو لوس میکنم و صد تا بوستون میکنم، دو طرف صورتم نگه میدارین و توی چشمام نگاه میکنین و یه بوس کوچولو از صورتم میکنین و من میگم آخ جون بالاخره شما هم بوسم کردین .... به صدای دلنشینتون که وقتی بغض توشه ، توی دل شبنمت غوغا میشه ... مامان ... مامانی خودم، میدونی شبنمت چقدر دوستت داره؟ ... میدونی وقتی از مهمونی برام میگی و میگم خدا رو شکر که با فامیل بهتون خوش گذشته و در جواب بهم میگی " آخه هیچکی برام شبنم نمیشه" دلم عین گنجشک تند و تند میزنه؟ ... میدونی صد بار میخوام بگم شبنمت قربون اون دل تنگت بشه؟ ... میدونی وقتی میگم مامانی زودتر بیاین پیشمون، خودمو توی بغلت تصور میکنم که هی نازت میکنم و میخندی و میگم حالا نوبت شماست و سرم رو میذارم روی پاهات و پشتمو ناز میکنی؟ ... مامان ... مامان قشنگم که هنوز خدا زیبایی رو به وفور توی وجودت حفظ کرده، روزت مبارک ... شبنمت هزار بار بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی دلش میخواست پیشت بود و خودش دستات رو میبوسید و میگفت که چقدر به خاطر همه چیز و همه خاطره های قشنگی که براش از بچگی تا حالا ساختی، ممنونه ... مامانم ... شبنم دستای مهربونت رو میبوسه و برات از خدا سلامتی میخواد ... مامانی حالا بهم یه بوس میدی؟ ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت توسط شبنم
|
این دو سه روزه به دعوت دوست قدیمی همسرجان، رفته بودیم مونتریال ... خیلی خوش گذشت و حسابی انرژی ذخیره کردیم... جاده اینقدر قشنگ بود که انگار تابلوی نقاشیه . یه جاش مثل یه ستون ابرا به زمین وصل شده بودن. حالا کم کم عکسا رو آپلود میکنم و میذارم اینجا ... یه ۵-۶ ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم. سالگرد ازدواج دوست همسرجان بود و یک رستوران ایرانی به اسم " اصفهان " رو دربست گرفته بودن برای مهمونی. کلی دوست و آشنا و فامیل اونجا داشتن و خواهر و برادرش هم بدون خبر قبلی سورپرایزش کرده بودن و از دو تا شهر مختلف وسط مهمونی یهو اومدن تو مجلس ...اینقدر جیغ کشیدن و خوشحالی کردن که نگو ...دیگه از اون به بعد مهمونی یه حال و هوای دیگه ای گرفت و گرمتر شد. غذاها و موزیک و پذیرایی محشر بود. بعد از شام و قبل از بریدن کیک آقا و خانمی که مهمونی به خاطر اونا بر پا شده بود صحبت کردن. آقا گفت که چقدر از زحمتای همسرش ممنونه و اینکه اینهمه صبر و بردباریش رو تحسین میکنه مخصوصن بعد از حادثه ای که براش اتفاق افتاده و مجبوره روی ویلچر بشینه، خانم بیشتر مسولیتها رو به عهده گرفته و بچه هایی مثل دسته گل تربیت کرده . همه اینا رو با چشمایی پر از اشک و صدایی پر از بغض میگفت و منی که اولین بار بود میدیدمشون تمام وجودم از گرمی عشق و نگاهشون گرم شده بود و اشک توی چشمام حلقه زده بود. بعد هم هدیه همسرش رو داد و خانم شروع به صحبت کرد. ایشون گفتن که خیلی خوب شاید نتونم کلمات رو پشت سر هم بگم و هر چی که توی دلمه در قالب کلمات بگنجونم، به همین خاطر یک آهنگ رو به بهترین همسر دنیا تقدیم میکنم و آهنگی پخش شد که شعرش همه کسانی رو که اونجا بودن منقلب کرد... بعد هم رفتن وسط و همونجور که آقا روی ویلچر بود، خانم کمی دولا شد و با همون آهنگ تانگو رقصیدن ... شب فراموش نشدنی و انسانهای فراموش نشدنی ای بودن ... تا ساعت یک و نیم شب اونجا بودیم و بعدم رفتیم خونه شون و تا ۵-۴ صبح نشستیم به صحبت کردن ... به قدری مهمون نواز و خاکی بودن که هیچ احساس نمیکردم اولین باره که میبینمشون ... به همه مون حسابی خوش گذشت... کباب فردا ظهرش توی حیاط و جمع شدن دور آتش و لذت بردن از گرمی وجودشون هم کلی چسبید ... پبلی دلش میخواست بره توی استخرشون اما هوا سرد بود ( قربون تورنتوی خودمون : ) ) بچه ام هی میگفت آتیش روشنه ها، اما این آب استخر بازم گرم نمیشه که نمیشه : ) ... یه چیز عجیب دیگه هم این بود که همه چیز به فرانسوی نوشته شده بود با اینکه زبان رسمی اینجا انگلیسی و فرانسه هست، وارد ایالت کبک که شدیم همه تابلوها شد فرانسه !!!
یه آهنگ " آمو" داره که اولین رقص مشترک مهماندارامون با اون بود ... من آمو رو نمیشناختم زیاد اما این آهنگش رو خیلی دوست داشتم ... پیداش کنم لینکش میکنم اینجا ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت توسط شبنم
|
واقعن به جرات میتونم بگم که از دیدن فیلمای جدید ایرانی دچار یاس و نا امیدی برای سینمای ایران شدم. یعنی چی آخه؟ یعنی چی فکر میکنن که همچین چیزای شرتی پرتی و آبکی ای میسازن؟ یعنی پیش خودشون فکر کردن برای یه عده بچه مهد کودکی ( شایدم کم سن و سال تر) دارن فیلم میسازن؟ ای خدا ... اسم بازیگرا رو که میبینی میگی شاید این یکی یه چیزی ازش در بیاد اما دریغ از یه صحنه جالب که حتی بشه راجع بهش فکر کرد. ابدن نمیفهمم توی مغز نویسنده و کارگردان و اونایی که قبول کردن این نقشها رو بازی کنن چی میگذشته، اما باور نمیکنم در حالت عادی همچین کارایی کرده باشن. این دیشبی که دیدم دیگه آس رو کرده بودا. یه آقای وکیلی که دیگه کاری نمونده که نکرده باشه و مثلن قالتاقه ( دیکته اش همینه؟ )، وارد یه جریانی میشه که اگر با (با عرض شرمندگی) بُز همچین بازی ای میشد میفهمید چه برسه به یه وکیل کهنه کار. بعدم دختره برای اینکه از وکیله اخاذی کنه بهش میگه من از تو باردارم و وکیله هم که انگار تازه از عهد دقیانوس به زمان حال سفر کرده و اصلن نمیدونه آزمایشی هست و پزشک قانونی و راه و چاهی بهش میگه چیکار کنم که ولم کنی؟ اونم میگه بردار بنویس که اون حلقه دوازده میلیون تومانی که به من هدیه دادی رو به خودم بخشیدی و خواستگاری و نامزدی هم منتفیه. اینا همه اش درحالیه که عمو جان دختر خانم یه کاره گردن کلفت نیروی انتظ امیه و به طرز غیر عادی از سیر تا پیاز این آقای وکیل رو کشیدن بیرون و میدونن و آخرش معلوم میشه همه اش کلک بوده و عموجانی در کار نیست اما نمیفهمیم پس این اطلاعات رو اینا از کجا میاوردن. یا مثلن مستخدم آقای وکیل چطور یهو از فیلم غیبش زد؟ ... آقای وکیل کیه؟ آقای خسرو شکیبایی ... یعنی دیگه صد سال سیاه هم به اسم هنرپیشه ها اعتماد نمیکنم که وقتمو بذارم و فیلم دوزاری نگاه کنم... حیف اونهمه فیلمای سنگین و قشنگ که تا چند روز فکر آدمو به خودش مشغول کنه و وقتی تموم میشه حس کنی که اون دو ساعت رو با اونا زندگی کردی...
اینقدر پبلی حرکاتش و حرفاش بزرگ شده که باورم نمیشه. گاهی نسبت به بعضی چیزا عکس العملایی نشون میده یا فکر میکنه و جواب میده که دلم ضعف میره. عاقل شده بچه ام... دیروزیاد گرفت اسمش رو به فارسی هم بنویسه. هم خودش کلی ذوق کرد و هم گلوی بنده زخم شد از بس جیغ کشیدم : ) ... تازگیا دلتنگی مامانم اینا رو میکنه. توی خیابون یه دفعه برگشت گفت: ای وای مامان نگاه کن اونجا مامانا داره راه میره. برگشتم به سمت خیابون و گفتم کو؟ با انگشت پیاده رو رو نشون داد و گفت : اوناهاش ببین مامانای منه ها ... یا همش ازم میپرسه که الان اینجا صبحه خونه مامانا اینا شبه؟ خونه دایی اینا عصره؟ طفلکم از دار دنیا یه عمو داره و یه دایی که هیچکدوم پیشش نیستن. مامان بزرگ و بابابزرگاش هم که ایرانن ... همه اش خدا خدا میکنم یه طوری جور بشه و ببینیم همدیگه رو...
+
نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت توسط شبنم
|