من برگشتم ... سفر بی نظیری بود ... اینقدر خوش گذشت که دلم نمیخواست برگردم ... یعنی اگر میشد و همسر جان اونجا بود حتمن بیشتر میموندم ... دلمو جا گذاشتم و اومدم ... به قدری بهمون محبت کردن و خوش گذشت که نمیدونم از کجاش بگم ... اول اینکه برای برگشتمون هیچ پروازی گیر نمیومد غیر از ایرفلوت که مجبور شدیم رفت و برگشت رو با همون پرواز نازنین بگیریم و ترنزیتمون هم ۹ ساعت بود ( توجه دارین که از اینجا تا مسکو ۹ ساعت + ۹ ساعت ترنزیت + ۴ ساعت تا ایران) یعنی یه شبانه روز توی راه بودیم. اما خیلی سخت نگذشت. بالاخره شوق دیدار بود و دل من که پر میکشید... توی هواپیما وقتی میخواستیم پیاده بشیم مانتو و روسریم رو پوشیدم و از یکی از مسافرا پپرسیدم که موهام پوشیده است یا نه که با تعجب گفت: پوشیده است اما برای چی میپرسی و منم گفتم خوب چون نمیخوام مشکلی پیش بیاد و اونم گفت نه خانم اینجوریا هم دیگه نیست. منم خودم توی این مدت ۱۹ روزه هیچ چیز ویژه ای از اونچه شنیده بودم ندیدم. خیابونا مالامال جمعیت و ماشین ( با اون وضع بنزین) و مغازه ها و رستورانا پر آدم ... خلاصه بعد از چک پاسپورت و تحویل گرفتن بار به سمت گمرک و خروجی رفتیم که خدا رو شکر اصلن دست به چمدونام نزد ( البته هیچ چیز خاصی هم نداشتم) دیگه بعد از بغل کردنا و بوسه های پی در پی رفتیم خونه مامان اینا . تا ساعت ۴ صبح گل گفتیم و شنیدیم و پدر همسر جان اینا رفتن به سمت خونه شون که بعد از چند دقیقه تلفن کردن که دارن با صبحانه میان. یک کله پاچه عالی با نون سنگک تازه آی چسبید که نگو ... بعدم خوابیدیم تا ساعت ۱۱ که سری اول مهمونا اومدن و از اون به بعد هم دائم مهمونی بودیم یا مهمون میومد برامون. پیتزایی محبوبم رو هم رفتم و به تنهایی یک پیتزای درسته میل فرمودم ... برای پبلی یه تولد گرفتیم که چون موقع تولدش خیلی خودکشون نکرده بودیم از خجالت اوشون و قرهای کمر که نریخته بودن در بیاییم... غذا رو از بیرون گرفتم و خلاصه شب خیلی خوبی رو کنار خانواده و دوستای خیلی عزیزم گذروندیم... به شرکتمون هم سر زدم و به قول یکی از همکارام شلوغ پلوغ کردم. به اون آقا میگم ناراحتی خوب برو پشت میزت بشین صدای منو نشنوی، میگه خوب آخه صداتو شنیدم دویدم اومدم و باورم نمیشد خودتی. گفتم پس دیگه خودت خواستی و مجبوری شلوغ بازیای منو تحمل کنی... خیلی با همکارا و بعدشم با دوست خوبم بهم خوش گذشت ... دارم تند و تند خاطره هام و مخصوصن لحظه هاییش رو که برام از بقیه خاطره انگیز تر بوده با خودم مرور میکنم که بیشتر و بیشتر توی ذهنم بمونه ... با یادآوری بعضیاش ته دلم قیلی ویلی میره ... خدا کنه زودی جور بشه که این بار با همسر جان بریم و اون هم بهش خوش بگذره ... از همه همه همه عزیزام ممنونم که یه مسافرت خاطره انگیز دوست داشتنی برام ساختن ... هنوز هیچی نشده دلتنگشونم ...
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت توسط شبنم
|
سلام به همگی ... یه دنیا داره خوش میگذره ... دائم مهمونیم و اینقدر دارن لوسم میکنن که باورم شده تحفه ام : ) پدر همسر جان دیشب فقط چندین ساعت دنبال بلال برای من شکمو گشتن تو اون ترافیک جردن و ولیعصر ... یه شب هم با یه ظرف پر از بلال اومدن خونمون که از بس جیغ کشیدم مامانم پرید دم در و گفت مگه دیوانه ای تو دختر؟ مامانم هم از اون مرباهای خوشمزه هویجش برام پخته و هر روز نون تازه لواش با مربای هویج نگینی میخورم و حظ میکنم ... بابا هم که پسته خام و فالوده هر شبم رو روبه راه کرده ...از یه شبنم شکمو چیزی غیر از اخبار شکمی توقع داشتین؟ این رئوس مطالب بود ... فامیلا و دوستای گلم هم که اینقدر خجالتم دادن که بیا و ببین ...دوست همسرجان هم یه شب اومد دنبالمون و بردمون لواسون که به قدری خوش گذشت که دلم میخواست بمونم. به یاد اون روزا کلی خندیدیم... تقریبا هر وعده یه جا دعوت دارم ... دیگه اینکه دندونپزشکی هم تشریف بردم و دارم به دندونها هم میرسم ... از همه مهمتر این که دلمون شدیدن برای همسرجان تنگ شده ... پبلی که همش به زبون میاره ... از لحظه ای که ازش توی فرودگاه جدا شدیم تا همین الان با پالسهای موزون دلتنگی باباش رو میکنه ... همسر جان هم که تقریبن روزی سه دفعه زنگ میزنه ... میگه رفته بودم مثل هر شب جای تو خوابیده بودم که به هوای جای خودم خواستم غلت بزنم که شاتالاپ افتادم زمین ( عزیزکم میره جای من میخوابه) ... این روزای باقیمانده رو دارم کیف میکنم اما دلم هم برای خونمون هم داره پر میکشه ...
+
نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت توسط شبنم
|
اینقدر هیجان دارم که حالم رو خودمم نمیفهمم ... هر لحظه که بهش فکر میکنم دلم قیلی ویلی میره ... انگار همه پروانه های دنیا توی دلم وول میزنن ... باورم نمیشه ...
آخه اینو گوش کنین تا حال منو بفهمین ...
چند روز پیش از طرف یه شرکت دیگه برای مصاحبه دعوت شدم و بعد از سه ساعت امتحان آنلاین و مصاحبه تلفنی و یه مرحله دیگه آنلاین رفتم برای امتحان Lab و فردا صبحشم زنگ زدن و گفتن که مبارکه برای بستن قرارداد فلان روز تشریف بیارین. اینقدر خوشحال شدم که عین بچه ها چندین بار جیغ های بنفش پر رنگ کشیدم و بپر بپر اساسی راه انداختم . خوبیش اینه که اصلن با سیستم عامل دیگه ای کار میکنیم و این خودش برای رزومه ام عالی میشه... از طرفی هم خیلی دلم میخواست برم ایران ... به مامان اینا زنگ زدم و گفتم میخواستم برای مهر و آبان بیام اما با این کار جدید دیگه معلوم نیست کی بتونم جور کنم و بیام. از حالا تا بیست و دو سه روز دیگه بیکارم، برای ۲۰ روز بیام؟ مامانمم گفت این دیگه سوال داره؟ بدین سبب با طرح ضربتی پلاسمون رو جمع کردیم و با هزار مکافات بلیط گیر آوردیم و داریم میپریم به طرف جایی که دلم داره براش پر میکشه و کسایی که شوق دیدنشون هر لحظه توی دلم غوغا به پا میکنه ... خلاصه که دارم میام به تهران ...
+
نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت توسط شبنم
|
یه خرده بی حوصله ام ... کلی اتفاقات جور واجور افتاده که هم خوب بوده و هم نه ... دلم میخواد بیام ازشون بنویسم اما کلمات درست ردیف نمیشن توی سرم ... هنوز این ویروس سمج باهام دالی موشه بازی میکنه. هی یه روز میره و یه روز قلقلکم میده ... دقیقن توی مقطعی هستیم که چند تا تصمیم مهم ردیف شده جلوی رومون و گیج و ویجمون کرده... داریم دونه دونه و به ترتیب قد میچینیمشون که ببینیم چی میشه... از سپتامبر پبلی باید بره مدرسه و با توجه به اینکه از این مهد باید بره یه خرده نگران مسایل عاطفیشم ... توی این مدت ماشین همسر جان خودشو لوس کرد و دستمونو گذاشت توی پوست گردو و حالا مجبوریم با یه ماشین به کارامون برسیم. برای همین کلی از کارا عقب میمونه و خیلی جاها رو ترجیح میدم نرم ... آخر هفته رفته بودیم دریا و عجب هوای محشری بود ... چند درجه تیره شدیم ... از صبح رفتیم و به همسر جان گفتم ساعت ۳ دیگه برگردیم. گفت بذار پبل بازیش رو بکنه و هر وقت اون خسته شد بریم. دیگه حدودای ۴ و خرده ای خودش بچه ام اومد گفت مامان جمع کنیم بریم دیگه من خسته شدم : ) توی ماشین هم بعد از یک دقیقه نق نق متصل یهو خوابش برد... ببخشید کلی قاطی پاطی نوشتم ... مال اینه که فکرم چند جا داره کار میکنه ... به زودی به امید خدا با خبرای خوب برمیگردم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت توسط شبنم
|