صبحها نمیدونم چه ساعتی بود دقیقن، اما همون وقتی بود که بابا منو میبردن تا به مدرسه برسونن و این قسمت از برنامه های رادیو پخش میشد که موزیک خاصی داشت و تق توق تق توق و بعدش یه صدای کشدار میگفت : تقویم تاریخ ... بعد شروع میکرد ۱۰۰۰ سال پیش در چنین روزی خورشید با زاویه شونصد و خرده ای درجه تابیده و خانم یا آقای فلانی زاده شده یا بهمان و بیسار اختراع شده و همینجور میگفت تا برسه به همون تاریخ و روز که توش بودیم ... حالا منم باید از سه سال پیش شروع کنم ... پس اول یه خرده صدای تق و توق گوش بدین و بعدش: ... تقویم شبشیدها ... سه سال پیش در چنین روزی یه شبنمی تصمیم گرفت اون چیزایی رو که گاهی روی کاغذ مینوشت و گاهی هم به زبون نمیاورد، توی یه صفحه سفید اینترنتی بنویسه ... جایی که خیلیا بخوننش ... انگیزه اولیه اش نوشتن بود ... نوشتن از خودش و خانواده اش ... بنویسه تا یادش نره ... بنویسه تا خالی بشه ... بنویسه تا یادگار بمونه ... دخترک یکسال و نیمه ای داشت که زبون میریخت و ته دلش قنج میرفت ... میخواست اگر چیزی براش شیرینه و خوشحالش میکنه، اونایی رو که به اون مدل نوشتن دلبستگی دارن،هم خوشحال کنه ... از همه اون چیزایی که توی توی دلشه بنویسه ... شروع کرد و نوشت ...اولین کار انتخاب اسم بود ... چی بذاره که یه جورایی تک باشه ... معنی داشته باشه ... از ترکیب اسماشون باشه ... این شد که " شب" از "شبنم"، "شید" از "فرشید" و "ها" از "هانا" رو سر هم کرد و ساخت "شبشیدها" یعنی "خورشیدهای شب" ... خود شیفته بود؟ شاید ... دلیلی نداره اون چیزی نشون بده که نیست یا چیزی رو که هست نشون نده ...کم کم آدرس اون صفحه رو به اطرافیانش داد ... توی وبلاگ گردی خودش و بقیه، دوستایی پیدا کرد ... چقدر دوست داشت نوشتن رو ... صبحها به شوق خوندن کامنتهاش اولین صفحه ای که باز میکرد، صفحه مدیریت بلاگفا بود ... تق توق تق توق ... دو سال پیش در چنین روزی شبشیدها یکساله شد ... اون شبنمه کلی توی دلش راضی بود ... کلی خاطره های قشنگ و دوستای نازنین داشت ... از همه اتفاقات یکساله اش نوشته بود ... یه جورایی براش منبع اطلاعاتش شده بود ... آدرس دوستی رو اگر گم میکرد ...تولد کسی رو یادش میرفت... شیرین زبونی دخترکش رو میخواست دوره کنه ... حال و روز پارسال و امسالش رو مقایسه کنه... حالا یه چیزی بود که هر باز روی اسمش کلیک میکرد، با روی باز و لب خندون بهش خوش آمد میگفت ... تق توق تق توق ... یکسال پیش در چنین روزی شبشیدها دو ساله شد ... عجب دو سالی گذشت ... چقدر عوض شده بود ... از دلتنگیاش هم مینوشت ... از جاهای تازه ... از تجربه هایی که براش گاهی گرون تموم شده بود و اینقدر با ارزش بود که بنویسدشون ... گواهی نامه رانندگی و مدرکی که براش مهم بود رو گرفته بود ... کار خیلی خوبی پیدا کرده بود ... دوره درسی و کاری مفیدی رو میگذروند ... محیط کار ، مدل کار، همه و همه جدید بود ... خوشحال بود و ته دلش قند آب میشد ... دخترکش دیگه به راحتی انگلیسی حرف میزد و با مربیا و دوستاش اخت شده بود ... هوا ابدن اونجوری نبود که از زمستون اینجا انتظار داشت و همین شادیش رو چند برابر میکرد ... از دونه دونه اینا مینوشت و حالا با نگاه بهشون تصویرها جلوش جون میگیرن... تق توق تق توق ... امروز بیست و پنجم آذر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش، شبشیدها سه ساله شد ... شبنم خوشحالتر از همیشه است که اینجا رو داره ... درست به همه اون دلایل سالهای پیش ...دوستای خیلی عزیزی داره که داشتنشون رو مدیون شبشیدهاست ... دو تا از بهترین دوستاش رو توی همین صفحه پیدا کرده، باهاشون ارتباط نزدیک داره و از جون و دل دوستشون داره ... یه آرشیو سه ساله از زندگیش داره که براش مثل یه گنج میمونه ... اگر نتونه یه مدتی با فامیل صحبت کنه و فرصتش به علت تفاوت زمانی پیش نیاد، مطمئنه که از طریق شبشیدهای عزیزش، از حال و اوضاعشون مطلع میشن ... تولد ها و مناسبتهای دوست داشتنیش رو توش نوشته و با خوندن بعضیاشون چشماش پر میشن از شفاف ترین قطره های اشک ... شایدم شبنمی ترین چشمای دنیا : ) ... شبشیدهای قشنگم سه سالگیت مبارک عزیزکم ...
الان یه چیزی حدود ۱۲-۱۰ سالی میشه که از یه ماه پیش از این، همه اش میگم یادم باشه تولد ساناز نزدیکه... حتی یه بار از هولم ۲۵ آبان بهش زنگ زدم و تولدش رو تبریک گفتم و اونم که طفلکی هاج و واج مونده بود گفت: میدونستم اولین کسی هستی که بهم تبریک میگی اما نه دیگه یه ماه زودتر!!! وااای اینقدر خندیدیم که دلمون ضعف رفت : ) ... حالا هم که از یه ماه قبل به صورت روزشمار بهش یادآوری میکنم که تولدش چند روز دیگه است ... ساناز قشنگم، دوست نازنینم، خودت، بودنت، وجودت، محبتت، مهربونیت، سادگیت، صداقتت، رفاقتت،همه و همه برام روز تولدت رو مهم کرده ... تولدت مبارک نانازی ... یه میییییییون و خرده ای و بیشتر دوستت دارم : )
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت توسط شبنم
|
۱۱ تا شد ... از اون روزی که دو تا دست جوون و شاد همدیگه رو محکم گرفتن و از ذوقشون توی هم گره خوردن ۱۱ سال گذشت ... دو تا چهره خندون و دو تا دل لرزون و تپنده و چهار تا چشم براق و هزاران امید و آرزو ۱۱ سال پیش نامزدیشون رو جشن گرفتن ... چقدر عوض شدیم؟ ... زیاد؟ ... صورتامون رو نمیگم ... اخلاق، رفتار، فکر، عقیده، نگاهمون به زندگی، عشق و علاقه مون ... واقعن چقدر؟ ... من که میگم خیلی ... پخته تر شدیم، نه؟ ... دو تا عاشقی که با هم بزرگ شدیم ... دونه دونه مهمونای اون روز رو تو ذهنم مرور میکنم ... با اینکه چند وقتیه اون فیلم رو ندیدم همه چیز جلوی چشممه...همسر خوبم ... یاور همیشه مومن ...یازدهمین سالگرد نامزدیمون مبارک عزیزم ...
چند روز پیش با گلدونه جون و همسر گلش حرف سالگرد نامزدی و عروسی و این چیزا بود که همسر جان گفت، ما همه اش رو یادمونه ولی تو رو خدا فقط همون سالگرد عروسی رو جشن بگیریم، خوب؟ منم گفتم که باشه حرفی نیست: ) ...دیشب منزل یکی از دوستامون دعوت داشتیم و بعد از شام، همسر جان از صاحب خونه فندکش رو گرفت و رفت... منم پیش خودم گفتم خوب چرا اگر از تو ماشین چیزی میخواد، چراغش رو روشن نمیکنه و فندک گرفت!!! مشغول حرف زدن با بقیه بودیم که دیدم هانا خانم کیک به دست با شمعهای روشن، قر ریزان داره میاد طرفم...از اون کیکای ترافل که من عاشقشونم ... وااااااای اینقدر ذوق زده شده بودم که احساس میکردم همه خون بدنم توی صورتم جمع شده ... واقعن سورپرایز شدم ... فکرشم نمیکردم ...
به مامان گفتم موهاشون رو همونجوری بلند نگه دارن ... این عکسای جدید رو که دیدم توی دلم قند آب شد که هنوزم مثل همیشه خوشگل و خوش تیپن ... هم عکسای مامان و هم بابا مثل ماه بود ... قربونتون برم من که همیشه خوشگل ترین مامان و بابای دنیایین ...
گزارشات، مرتب از آلمان میرسه و دل اینجانب تند و تند آب میشه ... این عسلی عمه، اینقدر خوردنی شده که دلم ضعف میره براش با اون عمه گفتنش ... منو آنچنان با تشدید صدا میکنه که حس میکنم چندین عمه در یک بدنم : ) ... عزیزک عمه، اینا رو نگه میدارم تا ببینمت و یه دل سیر بچلونمت ...
+
نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت توسط شبنم
|
سبک وزن جونم منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده که با عرض شرمندگی از اینکه این چند وقته مشغول بودم و اجابت دعوتش دیر شد، میریم که بازی رو داشته باشیم : )
۵ کلمه کلیدی که دوستان رو به وبلاگ من کشونده :
راستش رو بخواین ۷ تا باید مینوشتم، اما چون اینجا رو دوست و آشنا و خونه دار و بچه دار (زنبیل و بردار و بیار) میخونن، از نوشتن دو سه تاش که همچین مورد داره و باید میزدین اون کانال یا به بچه ها میگفتین پاشو برو تو اتاقت، صرف نظر کردم...
۱. زن دایی!!!: چرا دنبال فک و فامیلشون توی وبلاگ من و اینترنت میگردن نمیدونم اما طفلکیا چند تا خونه و چند تا پلاک اینور اونور اومده بودن ...
۲.لباس خواب: آخی طفلکیا .... دیگه اینم چیزیه که گوگلش میکنین؟ من شرمنده ام که ویترین مغازه خالی بود و مجبورین برین از ته پاساژ خرید کنین ...
۳.shabshidha : خوشوقتم ... خوش آمدین ... این یکی رو درست اومدین... آقامون و بنده زاده الان منزل نیستن اما تا شما گلویی تازه کنین و سر و رویی صفا بدین خدمت میرسن...
۴. عمه جون: جانم؟!؟! ای خدا اگه گم کرده دارین خوب برین کلانتری، شایدم میخواین قربون عمه جونتون برین و روتون نمیشه... در هر حال پیش ما نیستن میخوای بیا جیبمو بگرد ...
۵. مایو: این یکی دیگه شاهکاره ... اگر میدونستم اینقدر پوشاک و البسه نیمه پوشیده طرفدار داره، یه دکه میزدم بغل همین شبشیدهای خودمون و مردم توی اینترنت درندشت گم و گور نمیشدن ...
خلاصه که با چه کلمات قصاری پاشدن اومدن اینجا بماند و بماند که چقدر متاسفم که بعضیا اینقدر مریضن ...
خوب حالا باید دعوت کنم دیگه نه؟ ... سانازی خودم، گلی عزیزم، شرور خانم جون، آرش خان، فلون گل ...
+
نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت توسط شبنم
|
چندین ساله که میشناسیمش و از اقوامه. رفت و آمد و حتی شب موندن خونه ما جزو برنامه های هر هفته بود. کلی قاطی بودیم و بهمون خوش میگذشت تا اینکه خونه شون رو عوض کردن ( یعنی در حقیقت خونه خریدن چون تا اون موقع مستاجر بودن). از اون موقع و در پی رفت و آمد با یکی از همسایه ها و صمیمی شدن با اون، یهو از این رو به اون رو شد... دیگه ماه به ماه هم خونه ما پیداش نمیشد و خونه اونا هم که اصولن به ندرت میرفتیم... دیگه توی مهمونیها و دور هم جمع شدنها عین یه غریبه رفتار میکرد و برای همون خونه ای که سالها رفت و آمد داشت و تا اون موقع مثل خونه خودش میدونستش، کفش جدا میاورد !!! ( خوب با همون کفش مهمونیت میامدی تو دیگه)... گذشت و یه بار به مناسبتی که یادم نیست عید بود یا برادرم از آلمان اومده بود، دعوتمون کرد خونه شون.واااااای به اندازه یه جشن عروسی تدارک دیده بود ... همیشه همسرجان و بابام رو به اسم کوچک صدا میکرد و مثلن میگفت "فرشیدخان" اما بعد از تحول و دگرگونی همسرجان من شد آقای مثلن بابایی!!! موقع تعارف میوه پرسید" آقای بابایی، میخوام براتون میوه بذارم.سیب قرمز میل دارین یا سیب زرد؟!!!" یعنی چشمامون اندازه همون سیبه گرد شد و همسر جان گفت فرقی نمیکنه... یه چیزی که زیادی توی رفتار و گفتارش به چشم میخوره اینه که در هنگام این دگرگونی، لیسانس ادبیات فارسی هم گرفته انگار ( یه شبه). همچین با بچه هاش که تو بغل خودمون بزرگ شدن و دیگه زیر و زبرشون رو میدونیم حرف میزنه انگار سر کلاس درسن. دخترش رو صدا میکنه و میگه: کله معلق نزن گلم، هندوانه خوردی !!! برادرت رو نیشگون نگیر... ای بابا ... پیشرفت خوبه ها... تحول خوبه ها ... اما آخه این کارا خیلی توی ذوق میزنه و با چیزای دیگه اش ضد و نقیضه ...
راستی این تب و تاب لاغری در حد مداد اونم مداد اتود، تتو اونم جوری که همه ببینن و بفهمن که با چه آدم آلامدی طرفن، به هر زوریه رنگ قیر شدن پوست تن، حفظ تک فرزندی خانواده، کلاس رقص رفتن حتی اگه مثل چوب خشک برقصی و اصلن رقص توی وجودت نباشه، توی این قرن و با همه ادعاهای شیکی و باکلاسی مهم بودن اینکه بچه پسر باشه و احیانن بچه دوم هم پسر باشه و و و و کلاسه؟ حالا اگر قطر بدن در حد مقوا باشه یعنی خیلی خوش هیکله و محقه به اندام خودش که به نظر اون بقیه ای که مسخره شون میکنه، خنده داره، بنازه؟ تا جایی که من میدونم، همیشه تناسب اندام مهمه. یعنی چه آدم لاغر و چه معمولی و چه تپلی، اگر اعضای بدنش متناسب باشه یعنی خوش هیکله.
این هفته، مدرسه هانا دعوت داشتیم که بریم و عملکرد خودش و معلمشون رو سر کلاس ببینیم. یک ساعت وقت داشتیم که قشنگ نگاه کنیم و چیزایی که به نظرمون میاد با معلمش یا خود بچه در میون بذاریم...من و همسر جان، وقتمون رو تنظیم کردیم که هر دو شرکت کنیم. اینقدر قشنگ با بچه ها رفتار میکردن و روش تدریسشون به قدری جالب و دیدنی بود که کیف کردیم. روش حضور و غیابشون، صبح به خیر گفتنشون، بازیا و سرگرمیاشون، شرکت دادن همه بچه ها توی کارا، دادن مسئولیتهای واقعی به بچه هایی که تشنه بزرگ دیده شدنن توی این سن و سال و به طور کلی اداره کلاس حرف نداشت.
اولین برف حسابی بارید و محله رو سفید پوش کرد و به طبعش اولین آدم برفی شاهکار مادر و دختر هم ساخته شد: )
+
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت توسط شبنم
|