تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
شام ولنتاین یه پیتزای وسیع رو سه نفری میل فرمودیم. هانا که شصت تا کارت خوشگل برامون درست کرد و کلی نقاشیای قشنگ کشید توش و اسمشم نوشت و هر دو دقیقه یکبار یکیش رو آورد و گفت ولنتایمت ( ولنتاینت) مبارک . هر چی هم میگم ولنتاین، بازم مرغش یه پا رو هم نداره و میگه ولنتایم : ) ... یه جاسوییچی قلبی پر از نگینهای خوش رنگ از همسر جان کادو گرفتم. داده روش دو نفر رو کندن که دارن همدیگه رو میبوسن و یه I Love You خوشگل هم کنارش... بنده هم چیزی که لازم داشت رو براش خریدم( آخه همه چیز رو که نمیشه گفت... آره همونی که حدس میزنین) ...

ماجرای این ابروهای کمونی آقایون توی سریالای ایرانی چیه؟ یعنی انگیزه شون از ترگل ورگل کردن آقایون چی میتونه باشه؟ یه مرد سیبیل کلفت ۱۹۰ سانتی که ابروش اونجوری نمیشه. همچین دلبرش میکنن که به جای باقی نذاشتن هوش و حواس برای خانما، آقایون دونه دونه غش میکنن ... حالا برای گریم یا نشون دادن اینکه مثلن سوسول تشریف داره، میشه مرتبش کرد دیگه نه اینکه پریوشش کنن...

سنتوری رو هم دیدیم. من اصلن در جریان اینکه چرا اکران نشده یا موردش چی بوده نیستم اما هیچ موضوع و صحنه خاصی نداشت که باعث ممنوع شدنش بشه. مثل همه فیلمایی که درباره اعتیاد و مواد مخدره، میشد آخرش رو حدس زد و کلن انقدر صحنه های اضافی داشت که میشد ازش یه فیلم نیم ساعته درآورد تا حس نکنی رفتی کنسرت سنتور. توی همون نیم ساعت مفیدش حرفای قشنگ و صحنه های بی نظیری داشت اما انتظارم از فیلم مهرجویی و اونهمه سر و صدا غیر از این بود . صحنه هایی در مورد مادر علی، پدرش، بازیهای قشنگ بهرام رادان و گلشیفته، عقدشون، خیلی جذاب بودن ولی بازم میگم تصورم چیز دیگه ای بود...

گاهی بعضی مشکلات کامپیوتری که یکی ازم میپرسه و باید یه خرده راجع بهش تحقیق و کنکاش کنم تا ته و توش رو دربیارم، یک انرژی ای بهم میدن که خودم باورم نمیشه. ممکنه روی قضیه ای که اگر  مرتبط با کارم بود همه اش یه ربع - نیم ساعت وقت میذاشتم، یک ساعت یا بیشتر وقت بذارم اما تا انجامش ندم ول کنش نیستم. این وسطا کلی چیزای تازه هم یاد میگیرم و دیگه مسائل مشابهش رو راحت تر حل میکنم، اما اون حس خوبی که تموم کردن و به نتیجه رسوندن اون مشکله بهم میده رو خیلی دوست دارم ( یه تشکر ویژه ازت که با گفتن مشکلت باعث شدی هم چیزای بیشتری یاد بگیرم و هم اون حس خوب توی دلم وول بزنه)

وقتی یه چیزی رو که به اوشون نگفتی درباره اش ازت سوال میکنه، فکرت میچرخه و میچرخه که ببینی از کی ممکنه شنیده باشه. اونوقت همه اش میگردی دنبال رابطه اش با کسایی که اون موضوع رو میدونستن... اونوقته که یه خرده مواظب حرفات میشی ... همون سوالی که اوشون ازت پرسیده رو فرداش ایشون میپرسه و میبینی که نخیر اشتباه نکردی... خود خودشه ... اونوقت به پهنای صورتت لبخند میزنی و توی دلت میخندی به اینکه گاهی چقدر آدما راحت تر از اونی که فکر میکنن خونده میشن...

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت   توسط شبنم  | 

همسر جان در روز تولدش به محل کارش رسانیده میشود .... کیک تولد همسر جان با طعم دلخواهش پخته میشود ... همسر جان در روز تولدش تلفن باران میشود .... در روز تولد همسرجان شبنم دارای چندین دست جهت انجام کارهایش میشود ...همسر جان در روز تولدش رانندگی نمیکند و خود به خود به خانه برگردانده میشود... خانه در روز تولد همسر جان گل و گیله دار میشود .... همسر جان در روز تولدش تیک تیک پشت درب منزل میلرزد تا دخترک اجازه ورود و سورپرایز شدن بدهد ... چشمان همسر جان در روز تولدش با دیدن هدیه خوشبویش میدرخشد ...در روز تولد همسر جان بینی های مشکل پسندمان پر از بوی خوش ست کادویی میشود که چند وقتیه در لیست بهترینهای شبنم برای تهیه بوده است...همسر جان در روز تولدش یک کارت هدیه درشت از دوستش دریافت میکند ... در روز تولد همسر جان یک بسته در راه ایران- کانادا تند تر میپرد اما نمیرسد ( خودشان لو داده اند وگرنه من رازدار میباشم ) ... همسر جان در روز تولدش عوض اینکه قبل از فوت شمع آرزو کند بعدش و به سبک چشم بسته آرزو میکند ... در روز تولد همسر جان هانا هم شمع فوت میکند، هم آرزو میکند و هم کیک میبُرد ... همسرجان در روز تولدش، روز قبلش و روز بعدش، به صورت مستمر ، قبل از خواب و بعد از خواب، در طول روز ، حضوری و پای تلفن مورد تفقد قرار میگیرد و هی شبنم تولدت مبارک میگوید تا اینکه همسر جان پشیمان شود از متولد شدن: ) ... تولدت مبارک ... قول میدهم این آخرین بار است که امسال تولد مبارکی میگویم تا ببینیم سال دیگر از کی سازمان کوک میشود !!!

به صورت کاملن مازوخیستی یکی از فیلمهای خانوادگی رو گذاشته بودم تا یکی از اقوام نزدیک همسرجان رو که به تازگی فوت کردن و واقعن برامون سخت بود باورش رو ببینم. همینجور که تصویر رو تند و تند رد میکردم تا به اون صحنه مورد نظر برسم، هانا گفت کی رو میخوای ببینی مامان؟ گفتم ببین مامان این آقا تازه رفته پیش خدا و برای اینکه متوجه بشه دقیقن چه کسی رو میگم، ادامه دادم: همون آقایی که بابای این دو تا دختر خانمه. یه نگاهی به تلویزیون کرد و مشغول ادامه بازی گفت: خدا رو شکر که بچه هاش بزرگن!!! من نمیدونم از کجا این حرفا رو پیدا میکنه ...

بابا جونم امسال کلی به امیررضا حسودیم شد که روز تولدتون پیش شماس. باورتون میشه؟ شبنم و حسودی؟ اما شد ... خیلی از دیدن عکستون در حال فوت کردن شمعها کیف کردم. قربون اون دستای مردونه و موهای جوگندمی و چشمای مهربونتون برم . یه دنیا تولدتون مبارک که یکی از عزیزترین روزای زندگیمه ...

هانا خانم چندین روزیه سوزنش گیر کرده و ریتم مامانا و بابایی گرفته ... شب موقع خواب خیلی بیشتر، چون حین گوش دادن به قصه یا لالایی قشنگ فکرش پرواز میکنه و از توش سوالا و حرفایی در میاد که دلمون مالش میره ... این چند وقته همه اش میگه مامانا اینا برای تولد من میان؟ قول دادنا. میان سوار هواپیما میشن و به خلبان میگن تند تر تندتر برو که دو روز توی راه نباشیم که به تولد نوه مون برسیم. البته نوه رو به فارسی وسط اون جمله انگلیسی میپرونه . از اون طرف هم حسابی با مامان اینا که منزل برادرم هستن صحبت میکنه و دل میبره. وای پای تلفن که هلیا کلی عمه عمه میکنه دلم ضعف میره براش. مامانم میگن هر روز بارها کیف منو میاره و میگه عمه ( عکس منو از توی کیف مامان میخواد) بعدم دونه دونه عکسای من و همسر جان و هانا رو نشون میده و میگه : عمه اشه، عموشه( از زبون بقیه که بهش میگن عمه اشه، عموشه) ، آناس (هاناس)... مدتها هم به همسر جان به جای عمو میگفت عمه و اینجوری نشون میداد که ارتباطش رو به من میفهمه. خلاصه که هلاکشم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت   توسط شبنم  | 

هر شب هانا با یکیمون میره که بخوابه . مراسم اولیه با حضور همه انجام میشه اما وقتی توی تخت دراز کشید به یکی شب به خیر میگه و اون یکی میمونه و کتاب میخونه قصه میگه یا لالایی ... دیشب با اصرار گفت که میخواد هر جفتمون پیشش بمونیم و خودش خوابید وسط و ما ها دوطرفش. توی اون تخت یه نفره ما دو نفر دو تا گوشه تخت خودمون رو نگه داشتیم که جای حسابی برای این فسقل خانم باز باشه. برگشته میگه کدومتون میخواین کارتون رو اول انجام بدین؟ و با انگشت اشاره میگه شما یا شما؟  کلی خندیدیم و گفتیم فرقی نمیکنه ما آماده انجام کارامونیم : )

این سریال ساعت ش ن ی رو دیدم... قشنگ بود اما اینقدر سوتی داشت که من که منتقد نیستم از بعضی چیزاش کلافه شده بودم. اول اینکه زمان توی این سریال برای هر آدمی یه جور میگذشت. برای مهشید ۹ ماه که بچه اش رو به دنیا آورد، برای ماهرخ ۷ ماه چون قرار بود دو ماه بعدش مهشید بچه اش به دنیا بیاد اما خودش میگفت کو تا ۳-۴ ماه دیگه !!! برای آقای گلستان که همش ۶ ماه وقت داشت و دکترا ازش قطع امید کرده بودن فکر کنم حدود ۴ ماه ، برای مینا دو سه هفته ... اصلن اینهمه شخصیت رنگ و وارنگ که نتونسته بودن جمع و جورش کنن به چه درد میخورد؟ مثلن اون دو تا خواهرای مهشید چرا باید میرفتن خونه مینا که اونم هیچوقت خونه نبود و مهشیدم هیچوقت نمیپرسید پس خواهرای من کجان تو اومدی ور دل من!!! اون رازی که آقا کریم از عمه زهره قایم میکرد چی بود بالاخره. اون مهتاب و داداشش یهو چطوری از این رو به اون رو شدن و لاتی حرف زدنشون شد: ببخشید شما چرا زحمت کشیدید؟! ... چرا اینقدر مسخره مطرح کردن که روشنک هیچ شباهتی به زهره نداره؟ یعنی دو تا مسئول بهزیستی هر هر میخندن و به هم میگن رو شنک اصلن شکل مامانش نیست؟!؟!... خلاصه که از سریال به این پر سر و صدایی انتظارم بیشتر بود ... به نظرم بازی مهراوه و مامانش حرف نداشت... اون لری حرف زدن آزیتا حا*جیان محشر بود و بازیشم همینطور...

زبان فرانسه هم خیلی خوب داره پیش میره و راضیم. فقط اوایلش یه خرده گلو درد گرفتم از بس از اون ناحیه کار کشیدم برای تلفظ لغات : ) ... وقتی میتونم یه چیزی رو به فرانسه بگم یا کارتونای هانا رو میذاریم روی زبان فرانسه و بعضی جاهاش رو متوجه میشم که چی میگن عین بچه ها که تازه زبون باز میکنن ذوق میکنم...

چند شب پیش گلدونه جون اینا پیش ما بودن و من رفته بودم هانا رو بخوابونم و این وسط هم تلفن زنگ زد و همسر جان مشغول صحبت شد. وقتی برگشتم دیدم هنوز داره صحبت میکنه و ما هم مشغول حرف زدن شدیم. بعد از یه ربع همسر جان اومد جلوی محمد جون و گفت: سلااااااااام ... خوش اومدیییییین ... محمد جون هم هاج و واج طفلکی اول یه خرده نگاه کرد و بعد دستش رو دراز کرد و گفت سلام، قربان شما... یعنی باید بودین و صحنه رو میدیدین. من که غش کردم از خنده ( از اون خنده شبنمیا که از دو طرف چشما اشک قلمبه میزنه بیرون) و بعدشم همسر جان خداحافظی کرد و گفت ببخشید این دوستمون از جای دیگه زنگ میزد و نمیشد بگم بعدن زنگ میزنم و دیدم که صحبتاش طول کشیده مجبور شدم بگم مهمون اومده... محمد جون گفت فکر کردم یکی از این بغل اومده و داری باهاش سلام علیک میکنی. بهش میگیم حالا تو چرا دست دادی مگه اون که پای تلفنه میبینه؟ ... فکر کنم میخواستن خیلی طبیعی جلوه کنه : )

چند روز دیگه تولد بابا و بعدش همسر جان و بعدشم برادر همسر جانه ... من همیشه عاشق بهمن ماهم ... همه تون سلامت و پاینده باشین که برام عزیزین ...

به مخاطب خاص:

ممنون که به یادمی عزیزم ... راست میگی اینم برای اینکه ماهنامه نشه : )

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت   توسط شبنم  | 

گوشه اتاق یه دونه عنکبوت فسقلی اندازه ناخن کوچیکه دستش دیده و یک جیغ بنفش پر رنگی کشیده که واااااای مامان بابا تار عنکبوت!!! من و همسر جان هم هی میگیم تار عنکبوت یا خود عنکبوت؟ میگه نه نه تارعنکبوت و دو تا انگشت اشاره اش رو میاره جلوی لبش و به صورت هلالی میگیره و میگه همونایی که توی کارتن نشون میده از این دندونا دارن. میگم اونکه عنکبوته مادر. آخرشم مجبور شدم کلمه انگلیسیش رو بگم تا بفهمه کدوم به کدومه... همسر جان میگه بابا عنکبوت که ترس نداره، حتی مثل پشه هم نمیتونه نیش بزنه. میگه چرا نشون دادم که از این نیشا داره میاد گازمون میگیره... امان از دست این کارتونا ... یادم باشه یه بار جریان سوسک و مامانم رو بنویسم که معلوم میشه زیادم تقصیر کارتونا نیست و یه خرده خون مادر بزرگ بهش رسیده : )

صبح هانا خانم بیدار شده و رفته سر یخچال برای خودش نون و خامه برداشته و صبحونه خورده. من که از گوشه آشپزخونه زیر نظر گرفته بودمش دیدم توی حال و هوای خودشه و یه چشم به تلویزیون و یه چشم به لقمه اش قشنگ از پس کاراش بر میاد... ته دلم قیلی ویلی رفت ...

توی کلاس فارسیش که شنبه ها میره، بهش گفتن شعر "جان مریم" رو تمرین کنه که برای عید میخوان برنامه اجرا کنن. بگذریم از اینکه توی خونه راه میره و میخونه و صبح با خوندن اون شعر بیدار میشه و شب به خواب میره، کتاب " تصنیفها، ترانه ها و سرودهای ایران زمین" همسر جان رو هم میگیره دستش و صفحه مربوط به این ترانه رو میاره و به منم میگه آهنگش رو بذارم که از روی شعر و همراه با آقای نوری بخونه!!! پای تلفن بابام بهش میگن: هانا جون عید میایی بابایی رو ببینی؟ میگه آخه بابایی نمیتونم من busy هستم، باید "جان مریم" بخونم : )

یه سوپر ایرانی هست تقاطع "یانگ" و "الگین میلز" به اسم "سوپر شایان". من هر چی از برخورد خوب و کلاسشون بگم کم گفتم. بر خلاف جاهای دیگه ( البته سوپرتهران هم خیلی خوش اخلاقن) که انگار دارن لطف میکنن بهمون جنس ایرانی میفروشن، با روی باز و لب خندون و احترام رفتار میکنن. من که هر بار رفتم غیر از اجناسی که به خاطرشون اونجا بودم، یه عالمه چیزای دیگه هم خریدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com