تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
مادرم ...

مادرم روحی به گستردگی دریاها ... مادرم جسمی به استقامت کوهها ... مادرم قلبی به لطافت گلبرگها ... مادرم دستهایی به گرمای آفتاب ... مادرم آغوشی به امنیت سکوت ... مادرم صدایی به گیرایی موسیقی ...ماردم پوستی همچون بهار نارنج ... مادرم نگاهی عاشق ... مادرم خُلق و خویی بسان بهار دارد ... مادرم دردانه ای بی همتاست ... مادرم ... مادرم مادر است ... برای همه نگاههای عاشقت، روح بزرگت، استواریت، آغوش امنت، قلب لطیفت، گریه ها و خنده هایت، لالاییهای خوش آهنگت، خورشید دستهایت، سپاسگزارم ...بابا  برایت روی هدیه ات نوشته بود " پرستار روح و جسمم ... روزت مبارک "...منهم همان جمله را تکرار میکنم ... این روز روز توست ... مادرم، پرستار روح و جسم من، روزت مبارک ...

* این هم کادوی روز مادر هانا خانم  به زبون فارسی واین دیگری به زبان انگلیسی و دسته گلی که از باغچه، بسیار خوش سلیقه چیده بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت   توسط شبنم  | 

خانمهای باردار لطفن نخونن : )

هفته پیش رفتم سوپر ایرانی و یه نایلون پر از گوجه سبز و یکی دیگه چاقاله بادوم خریدم و توی راه برگشت هم هر چی آب توی این بزاق دهنم بود، ریخت توی دهنم تا رسیدم خونه و شستمشون و نمک حسابی پاشیدم و نشستم به خوردن ... وااااااای چه لذتی داشت .... امروز هم بعد از دیدن یه سریال ایرانی که خانمه ساندویچ به دست وارد ماشین شد و یه گاز جانانه ازش زد و دور و بر لبش هم سسی شد، چون اصلن شکمو نیستم، گفتم یه فکر به حال ساندویچ جان و معده قار و قور نشان باید بکنم ... یه ساندویچی ایرانی هست به اسم " رز نیویورک " ... رفتم اونجا و از در که وارد شدم یه بوی دستمال نمداری خورد به دماغم که فهمیدم از اون ساندویچی کار درستاس!!!  اما یه ذره که جلوتر رفتم بوووی غذاش بیچاره ام کرد ... منوی غذا رو دارم هی از بالا تا پایین و برعکس میخونم و نمیتونم از بینشون یکی رو انتخاب کنم، چون در آن واحد از چند نوعش دلم میخواست ... خلاصه یکیش رو که تعریفشم شنیده بودم انتخاب کردم ... نشستم تا آماده بشه و مشغول برانداز کردن دور و برم شدم ... انگار وارد یه ساندویچی وسط میدون انقلاب یا امام حسین شده باشی ... صندلیا و میزا، موکت کفِش، دکور درب و داغونی که به دیوار بود و از همه مهمتر بوی نم پارچه ای که سالی یکبار میشورنش و بوی کثیفی میده اما برای تمیزی ازش استفاده میشه ... غذام که آماده شد تا برسم به ماشین و یه گازی ازش بزنم عین این معتادایی که مواد توی دستشونه و دنبال یه جای خلوت برای انجام کارشون میگردن، شده بودم ... دست و پام میلرزید و مرتب آب دهنم رو قورت میدادم ... واااااااااای در پاکت رو که باز کردم بوی نون عالی و ساندویچ معرکه بینیم رو نوازش کرد ... با اولین گاز حس کردم وسط خود بهشتم ... به قدری این ساندویچ ( نون و مواد داخلش) خوشمزه و عالی بود و از همه مهمتر مزه ساندویچای خودمون رو میداد که چشمام رو بستم و گاز بعدی رو زدم ... اصلن دلم نمیخواست قورتش بدم یا تموم بشه ... این وسط همسر جان بهم زنگ زد و گفت چه خبر؟ گفتم الان از داخل بهشت با شما صحبت میکنم : ) ... خلاصه که خیلی خیلی خوشمزه بود ... بدیش، جای کر و کثیفشه و خوبیش غذای بینظیرش ...

پریروز از روزهای آس رو کردن هانا خانم بود ... از مدرسه که اومد خونه طبق معمول براش خوراکی آماده کردم و دادم تا بخوره اما شروع کرد به نق زدن ... بعدش رِنگِ " آیلین " گرفت و هر دو ثانیه یکبار گفت من میخوام با آیلین ( دختر دوست خوبم) بازی کنم ... حالا هر چی من و همسر جان بهش میگیم الان تازه از مدرسه اومده و خسته اس و مامان و باباشم همینطور مگه به خرجش میرفت؟ ... گوله گوله هم اشکی میریزه و زاری میزنه که دل آدم کباب میشه ... زنگ زدم خونه شون که نبودن و پیغام گذاشتم ... به دنبال سریال گریه و زاری، دوباره زنگ زدم و گوشی رو دادم به خودش که هم ببینه که نیستن و هم پیغام بذاره برای دوستش ... حالا اخلاق، شده محمدی ... غر هم با الطاف بی کرانشون چاشنی گریه کردن ... زنگ زدم به موبایلشون و روی اونم پیغام گذاشتم ... عاقبت همسرجان زنگ زد به اون یکی موبایلشون و این دو دلداده صدای هم رو شنیدن و قرار فردا شبش رو گذاشتیم ... بشنوین از فرداش که رفتیم اونجا و دو تا خانمها مشغول بازی شدن، همسایه شون که اونا هم از دوستانن، همراه پسر ۱۰-۹ ساله شون اومدن ... اگر مدل نگاه کردن اوشون به دخملک ما و عشوه ریختن و قمیش اومدن ایشون برای اوشون رو میدیدین ... خلاصه که عیششون جور شد و دست از سر کچل ما برداشتن ... مرسی دوست خوبم برای شب به اون خوشی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت   توسط شبنم  | 

اون موقعهایی که ویدئوها بتاماکس بودن و فیلماشون از این وی-اچ-اس ها کوچکتر اما خودشون یه ۶۰ کیلویی وزنشون بود، پیدا کردن فیلماشم کار حضرت فیل بود ... ما (من و برادرم) دو تا فیلم داشتیم که کم کم و به مرور زمان بیشتر شدن اما توی اون مدت، همون دو تا فیلم هم خیلی خیلی برامون غنیمت بود ... یکیش کارتونهای شخصیتهای والت دیزنی بود ( دانلد داک و گوفی و میکی ماوس و پلوتو و ...) و اون یکی تام و جری ... یعنی با اون دو تا فیلم خدایی میکردیم و حظی میبردیم وصف نشدنی ... یکی از دوستای مامانم یه پسر داشت همسن و سال ما ( بین من و برادرم) و اون هم یه فیلم داشت که هر وقت ما میرفتیم اون رو میذاشت و میدیدیم ... اون کارتون رو خیلی دوست داشتم ... نمیدونم چون نداشتمش یا چون خاطره های خوبی از اون روزا دارم یا اینکه واقعن کارتون قشنگیه و شایدم هر سه ... بعدها که فیلمها فراوون تر و دسترسی بهشونم آسونتر شد بازم هیچوقت نخریدمش... شاید چون هیچوقت چیزی رو خودم نخواستم ... همه اون چیزایی رو که دوست داشتم رو با توجه به شناخت مامان و بابا ازم، برام میخریدنش یا اینکه پشت ویترین مغازه به تماشا که می ایستادم از نگاهم میخوندن که دوستش دارم ... خلاصه که کارتون " شمشیر در سنگ " هیچوقت توی قفسه فیلمهامون ننشست، هیچوقت روش اسم شبنم نوشته نشد، هیچوقت توی ویدئوی خونه مامان اینا نرفت و نمایش داده نشد، اما همیشه توی خاطره های دورم خیلی لذت بخشه دیدنش ... حالا باید بگردم ببینم جایی میشه پیداش کرد که بخرمش یا نه ... چی شد که یاد اون کارتون افتادم هم خودم نمیدونم اما جرقه اش از یادآوری اینکه هنوز اون ویدئوی گنده که البته یکبار ارتقا پیدا کرده و کوچولوتر از اولیه اس، بالای کمد اتاق مامان اینا آروم و صبور نشسته و اون فیلمای کذایی هم توی یک ساک کنارش جا خشک کردن، زده شد ...

مرسی دوستای خوبم ... مرسی از همه همه تون و تبریکای قشنگتون ... مرسی از تلفنای و پیغامهای اورکاتی و کامنتا و ای-کارتهای زیبا و اس- ام - اس های عالی و ایمیلای پر محبتتون ... تولدی فراموش نشدنی با همه محبتهای شما و دوستای خوبی که اومدن و عزیزای راه دوری که عشق روونه کردن، برای هانا شد ...هوا حسابی یاری کرد و آفتاب به پهنای آسمون با نسیم خیلی لطیف مهمون حیاط خونه مون شد ... هانا با دوستاش خیلی خوش گذروند و تکمیل کننده شادیشونم اون " پینیاتا" به شکل تاج با عکس پرنسسهای محبوبش بود ( پینیاتا یه چیز جعبه مانند هست که میتونه به شکلای مختلف و مخصوصن شخصیتهای کارتونی باشه و داخلش رو پر از شکلات و آبنبات و خرده ریزای رنگ و وارنگ مثل کاغذ رنگی و فومهای ریز رنگی میکنن و بچه ها به نوبت با یک چوب میزنن بهش تا بالاخره پاره بشه و محتویاتش بریزه روی زمین و بپرن دورش و هر کی هر چه بیشتر برای خودش جمع کنه) ... کادوی عالی عموجان و همسر گلش و مامانا و بابایی هم دلچسب بود ...

دیروز یه مطلبی توی اخبار میخوندم که طبق تحقیقات به عمل آمده و آمار، به این نتیجه رسیدن که بزرگترین لطفی که پدر و مادرا میتونن در حق بچه هاشون (مخصوصن زیر ۳ سالگی) بکنن اینه که باهاشون حرف بزنن ... بچه ها باید ۱۷۰۰۰ تا ۲۰۰۰۰ لغت در روز به گوششون بخوره و این شامل تلویزیون نمیشه (یعنی لغتهایی که از طریق تلویزیون دریافت میکنن اصلن توی این مقوله نمیکنجن) ... بچه هایی که دامنه  لغاتشون وسیعتره، دارای IQ بالاتری هستن و در سالهای تحصیل هم خیلی موفق ترن ...اینم لینک ویدئوییش ... خلاصه که برای بچه هاتون وقت بذارین و باهاشون بازی کنین و حسابی حرف بزنین ... 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com