داشتیم بحث اینکه همه زنا اینجور و همه مردا اونجور رو میکردیم و حرف سر این بود که بیشتر خانمای جمع میگفتن " همه مردا چشمشون دنبال این و اون میدوه حتی اگر زن خودشون زیباترین زن دنیا باشه " که من گفتم " من با این حرف به شدت مخالفم . ممکنه بیشتر خانما یا آقایون خصلتای مشابه زیادی داشته باشن اما هیچ دو نفری عین هم نیستن. چون هیچ کدوم شرایط مساوی هم نمیتونن داشته باشن حتی اگر دو تا خواهر یا برادر باشن. و ..." که اون دوستی که اینجا میترا مینامیمش شروع کرد " من یه زن جوون و خوشگل بودم ( اینو همین الان هم که حدود ۵۰ و چند سال داره میشه فهمید) بچه اولم رو ۴ ماه و خرده ای باردار بودم و از زندگیمم راضی. شوهرم مرد خوبی بود و وضع مالیمونم عالی. یه روز تو آشپزخونه مشغول پختن قرمه سبزی برای ناهارمون بودم که متوجه ایستادن و پارک کردن یه ماشین رنو شدم. آشپزخونه ما پنجره اش رو به خیابون و تقریبا هم سطح خیابون بود و برای همین کاملا خانومی رو که از ماشین پیاده شد رو دیدم. نگاهش کردم و دیدم که خانم خیلی زیباییه و هیکلش هم خیلی قشنگه و سبزه رو و سانتی مانتاله. متوجه شدم که به سمت خونه ما داره میاد . با خودم گفتم که حتما اشتباهی اومده و تو این فکرا بودم که زنگ زدن و منم رفتم پای آیفون و گفتم کیه؟ گفت : خانم اینجا منزل آقا شاهینه ؟ گفتم: بله امرتون ؟ گفت میشه در رو باز کنین من بیام باهاتون کار دارم. و منم در رو باز کردم و اومد تو و سلام و احوال پرسی. از نزدیک که دیدمش حس کردم که من اینو میشناسم و یه جای دیگه هم دیدمش و هر چی فکر کردم یادم نیامد. خانمه گفت ببخشید کجا بشینیم حرف بزنیم و منم گفتم بریم تو آشپزخونه که منم به غذا سر بزنم. رفتیم پشت میز اشپزخونه بشینیم که دیدم داره به شکمم خیره نگاه میکنه . گفت شما حامله این؟ گفتم بله چطور مگه؟ گفت آخه من اومده بودم بگم که شوهر شما به من علاقه مند شده و قرار گذاشتیم که منو بگیره اما نگفته بود که شما حامله این. گفتم : بله؟ شوهر من؟ شما کی هستین ؟ گفت : اوا میترا خانم منو یادتون نیست تو مهمونی سالار ... من و سالار با هم دوست بودیم و دم شومینه نشسته بودیم ... گفتم : خوب سالار چی شد؟ مگه تو با اون نبودی؟ گفت : نه بابا همون شب که از اونجا رفتم دیگه ندیدمش . عوضش شوهر شما اون شب خیلی تو نخ من بود بارها با نگاه دنبالم کرد و چشمک زد و تو فرصتی که شما نبودی به من شماره داد و گفت که باهاش تماس بگیرم و منم از اون روز تا حالا با شوهر شما رابطه دارم و چند بارم که شما خونه نبودین اینجا اومدم و حتی رنگ روتختی و پرده اتاق خوابتم میدونم. گفتم : خوب حالا چی؟ حرفت چیه؟ گفت : هیچی دیگه اومدم بگم که قراره من و شاهین با هم ازدواج کنیم . من که تو دلم غوغا بود با خونسردی گفتم : خوب چه اشکالی داره . من همین الان میرم وسایلم رو جمع میکنم و میرم . این بچه هم مشکلی نیست اینقدر آشنا دارم که بتونم از به این دنیا آوردن بچه جلوگیری کنم .گفت : یعنی به همین راحتی؟ از نظر شما مشکلی نیست؟ گفتم : نه عزیزم وقتی اون منو نمیخواد و شما رو میخواد منم مشکلی ندارم هزار تا مثل اون رو میتونم پیدا کنم. این خورشت روی گاز ٬ اونم پلو داره دم میکشه. یه نیم ساعت دیگه هم شاهین پیداش میشه و رفتم به سمت اتاقم و تا رسیدم انگار که یهو خالی شده باشم ولو شدم رو زمین و آنچنان صدایی داد باسنم که گفتم شکسته . هر جوری بود خودمو جمع و جور کردم و مشغول جمع کردن وسایل بودم که دیدم داره داد میزنه : میترا خانم میترا خانم من دارم میرم. باشه تا شاهین بیاد خودتون باهاش حرف بزنین اینجوری بیاد ببینه که شما رفتین و من اینجام خوب نیست و تا من خواستم حرفی بزنم صدای بسته شدن در اومد . اون موقع بود که زدم زیر گریه و اشکام سرازیر شد و استفراغ شدید. یهو به خودم اومدم و دیدم که نزدیک اومدن شاهینه. به هر زحمتی بود زمین رو پاک کردم و لباس عوض کردم و آرایشی کردم و عطر زدم و منتظر نشستم . شاهین که اومد خیلی عادی سلام علیک کردم و رفت و دست و صورتش رو شست و اومد تو آشپزخونه و مشغول خوردن شدیم که نگاهی به من کرد و گفت : میترا چیزی شده؟ چرا چشمات قرمزه ؟ گفتم : نه یه کم حالم به هم خورد و بالا آوردم ... مشغول شستن ظرفای ناهار بودم که تلفن زنگ زد و من با اینکه تلفن دم دستم بود برش نداشتم و به شاهین گفتم دستم بنده تو بردار . بعد از چند لحظه صدای فحش و ناسزا شنیدم که زنیکه هرزه ج... تو گ. خوردی . تو بیجا کردی . من باباتو در میارم . من ج.. میدم. سل... خانم و گوشی رو گذاشت . بلند پرسیدم کی بود ؟ چی شده؟ که اومد و دیدم دستاش داره میلرزه و رنگش عین گچ دیواره. تا اومد حرف بزنه تلفن زنگ زد و دوید تو اتاق و گوشی رو برداشت و دوباره یه سری فحش ( بنده از نوشتنش شرم دارم) . من از اینور گوشی رو برداشتم و گفتم دختره فلان فلان شده دست از سر شوهر من بردار و قطع کردم که شاهین اومد و دیگه هر چی فحش بلد بودم بهش دادم و اونم میگفت این زنیکه دروغ میگه و ... خلاصه وسایلم رو جمع کردم و دم در بهش گفتم تو لیاقتت همین زنس که با رفیقتم خوابیده . بعضیا ظرفیت داشتن چیزای خوب رو ندارن . نه اینکه من خیلی خوبما . اما حداقلش خیانت تو مرامم نیست. برو با همینا خوش باش . یه وقتی به خودت میایی که نکبت همه جونتو گرفته . اگر این خوشیه ٬ به سلامت. هر چی اصرار کرد و انکار فایده نداشت و اومدم بیرون و یه راست رفتم سراغ سالار .... ادامه داره
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1384ساعت توسط شبنم
|