تبليغاتX
شبشیدها - میترا 2
خاطره و روزنوشت
زنگ زدم و سالار در رو باز کرد و با دیدن من چشماش از حدقه زد بیرون و گفت : چیه میترا ؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ پس چرا تنهایی؟ شاهین کو؟ ... که سه چهار تا فحش نثارش کردم و گفتم تو پای این دختره رو تو خونه ما باز کردی و خودتم باید پاشو ببری . گفت الان خدمتش میرسم . پا شد و زنگ زد به خانم خانما و چه چیزا که بهش نگفت و آخر سر هم تهدیدش کرد و گفت ۲۴ ساعت وقت داری از تهران بری بیرون. بری شهر خودتون یا هر جهنم دیگه رو من نمیدونم. فقط اگر یک بار دیگه مزاحم شاهین و میترا بشی و اصلا بفهمم که از تهران نرفتی من میدونم و تو. خودت میدونی که خرم خیلی میره و کله ات رو میبرم میذارم رو سینه ات و قطع کرد و من رو برداشت برد رسوند خونه و مثلا با شاهین آشتی کردیم. اما دلم خون بود. شب هم که چشمتون روز بد نبینه حالم بد شد ( خانومای باردار که میدونین به چی میگن حال بد) و رفتم بیمارستان وبعد از چند ساعت که سرم و کارهای اولیه انجام شد کار از کار گذشت و  بچه ام طفلک از بین رفت ( این رو که میگفت اشک تو چشمای درشت روشنش که معلومه یه روزی خیلی کشته مرده داشته جمع شد) . چه روحیه ای داشتم و چقدر داغون بودم بماند. یه چند هفته ای از این موضوع گذشته بود و خبری از سرکار علیه نبود و منم کم کم داشت برام عادی میشد که یه روز دوباره تلفن کرد و گفت که شاهین به من زنگ زده و گفته که بچه میترا مرده و حالا دیگه میتونیم با هم باشیم. من فقط زنگ زدم که مطمئن بشم که راست میگه. منم گفتم آره راست میگه. گفت: من میخوام با شما حرف بزنم .بیام اونجا؟ گفتم : مگه تو تهرانی؟ گفت آره اما از ترس سالار اومدم خونه یکی از دوستام . گفتم : تو آدرس بده من میام و آدرس گرفتم . بلافاصله زنگ زدم شاهین و جریان رو گفتم و اونم داد و بیداد که غلط کرده و دروغ میگه و نرو و ... که من گفتم پس کی بهش گفته؟ من که رفتم و آدرس رو بهش دادم و گفتم اگر میخوای تو هم بیا ... زنگ زدم و در رو باز کرد و یه نگاهی به شکمم انداخت . میخواست ببینه راست گفتم یا نه که دید راست راسته. خلاصه دوباره شروع کرد که شاهین منو میخواد و من بهش گفتم زن به این خوشگلی داری پس چی میخوای و از این اراجیف و آخرشم گفت که هم من شاهین رو دوست دارم و هم اون منو . منم گفتم : به پای هم پیر شین . از در که اومدم بیرون از یه تلفن عمومی به سالار زنگ زدم و گفتم زود خودتو به این آدرس برسون. یه ربع بعد به فاصله ۲-۳ دقیقه شاهین و سالار با هم رسیدن و سالار هم که کارد میزدی خونش در نمیومد به شاهین با نفرت نگاهی کرد و گفت : حیف این زن نیست؟ ببین با اینهمه کارایی که کردی و بلاهایی که سرش آوردی هنوز برای تو اینجاس و شاهینم سرش رو انداخت پایین و انگار دید که نباید وا بده گفت : نه بابا این زنه دروغ میگه و وقتی نگاه تحقیرآمیز سالار رو دید دیگه چیزی نگفت . سالار رفت و خانم نازنین رو از خونه کشید بیرون و کنار خیابون یه دادی سرش کشید و گفت : همین الان سوار شو بریم برسونمت ترمینال یا هر قبرستون دیگه ای که میری. دیگه یه دقیقه هم تهرون نمیمونی. اونم گریه که من الان کجا برم . غلط کردم . دیگه مزاحمشون نمیشم ... سالار گفت این شاهین حی و حاضر. بگو که حرفایی که به میترا زدی رو اون گفته بوده؟ اونم با گریه گفت نه به خدا. دروغ گفتم که میترا بذاره بره و من بشم زن شاهین.سالار اون رو با خودش برد و من و شاهین برگشتیم خونه. چندین ماه گذشت و هیچ خبری نشد و منم کم کم باورم میشد که شوهرم این وصله ها بهش نمیچسبه. یه روز رفتم تو انباری که کمی مرتبش کنم . داشتم کشوهای میز قدیمی رو تر تمیز میکردم که یه نامه از ایتالیا پیدا کردم و دیدم از طرف همون خانم محترمه که تشریف بردن اونجا. چه جوری و با کی رو نمیدونم . اما اونجا بود. تو نامه به شاهین گفته بود که هنوز دوستش داره و گفته بود که هنوز با همون زن ایکبیریت هستی؟ !!! ... " به اینجا که رسید انگار که تکه های قلب شکسته اش رو کف دستش داره نگاه میکنه یه نگاهی به دستش کرد و به هم کوبیدشون و تکونشون داد و ادامه داد " یه بار دیگه هم وقتی دومین بچه رو باردار بودم با یه خانم دیگه تو پارکینگ دیدم که دارن کنار دیوار همدیگه رو میبوسن و از روی پله ها چنان زمین افتادم که همون موقع بچه ام تو شکمم مرد و تا شب از شدت ناراحتی جسمی و روحی به قدری بد حال شدم که با پتو من رو از زمین بلند کردن و بیمارستان بردن. از اون به بعد رحمم دچار مشکل شد و دیگه باردار نشدم . اما هنوز دارم با شاهین زندگی میکنم . چون هنوز مثل خیلی زنای دیگه فکر نمیکنم. کارایی که شاهین کرده رو قبول ندارم اما معتقدم که اون خانمای محترم بیشتر مقصرن . درسته که مرد باید مخصوصا بعد از ازدواج سرش به خونه زندگیش باشه و با اونا خوش بگذرونه ٬ اما اینم میگم که تا زنایی نباشن که اینقدر کثیف ٬ بی وجدان و پستن و به قول قدیمیا رو ویرانه دیگران آشیونه خودشونو  میسازن ٬ هیچ مردی از این کارا نمیتونه بکنه." ... حرفای میترا که تموم شد انگار یه بار بزرگ گذاشتن رو دوشم . یه جوری از همه ( زن و مرد نداره) بدم اومد. فکر میکردم آخه بعضیا چی فکر میکنن؟ تو مغزشون چی میگذره که اینجوری آتیش به زندگی آدما میزنن. به میترا و جوونی و خوشگلی پرپر شده و قلب طفلکیشم فکر کردم و علیرغم اینکه گفته بود شوهرش رو بخشیده و کینه ای ازش به دل نداره ٬ از شوهرش متنفر شدم .... یه خورده به غیر از خودمون و لذت لحظه ایمون به فکر بقیه هم باشیم ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com